PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : حریف میطلب



انیشتین 2
5 July 2011, 05:23 PM
دوش آگهـی ز یار سـفر کرده داد باد .......... من نیز دل به باد دهم . هرچه باد باد

کارم بدان رسید که همراز خود کنم ........... هر شـام برق لامـع و هـر بامداد باد *

خوب حالا یکی بیاد مشاعره

انیشتین 2
5 July 2011, 05:24 PM
دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن .............. در کوی او گدایی بر خسروی گزیدن
از جان طمع بریدن آســــان بود ولیکن .............. از دوستان جانی مشکل توان بریدن

انیشتین 2
5 July 2011, 05:26 PM
نســـیم باد صبا دوشـــم آگهی آورد ........ که روز محنت و غم رو به کوتهی آورد

به مطربان صبوحی دهیم جامه چاک ........ بدین نوید که بـــاد ســـحرگهـی آورد

انیشتین 2
5 July 2011, 05:26 PM
دوش وقــــــــت سحر از غصه نجاتم دادند ............... واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی ............... آن شب قدر که این تــازه براتم دادند

انیشتین 2
5 July 2011, 05:27 PM
در آن گلشن كه دارد جلوه ي طاووس هر زاغي .......... همان بهتر كه زير بال و پر باشد سر بلبل

انیشتین 2
5 July 2011, 05:28 PM
ليلي همه در خنده و بازي است ، چه داند .......... كز ديده چه ها بر سر مجنون رود از دل
گفتي كه برون كن غم من از دل و خوش باش ........ آه ! اين سخن سخت مرا چون رود از دل ؟

انیشتین 2
5 July 2011, 05:28 PM
لاله نبود كز كنار بيستون سر مي زند .......... دست خون آلود فرهاد است بر سر مي زند