PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : ای شمعها بسوزید...{رحیم معینی کرمانشاهی}



bay
23 September 2009, 07:48 PM
به پندار تو
جهانم زیباست
جامه ام دیباست
دیده ام بیناست
زبانم گویاست
قفسم هم طلاست
براین ارزد که دلم تنهاست؟

bay
23 September 2009, 07:54 PM
پیام !

شبی شمع در بزم ما اورید
فروغی در این غم سرا اورید
بیائد و جویا زحالم شوید
نی سینه ام در نوا اورید
نشینید و خندان بنوشید می
بمینای جانم جلا اورید
دوای غمم را زخویشان کسی
نیاورد،یاران شما اورید
برای دل چشم بر راه من
پیامی هم از اشنا اورید

bay
23 September 2009, 08:13 PM
بی پروا !

رسم دلداری نمیدانی سخن هم نشنوی
از کسی نشنیده ای پندی،زمن هم نشنوی
فارغ از مائی چنان ای شمع،کاتش میزنی
صد چو من پروانه بوی سوختن هم نشنوی
یاد یاران کردن از روی هوا یا از هوس
از خدا نشنیده ای وز اهرمن هم نشنوی
بزم خسرو انچنان گرم است ای شیرین دهان
کز سر مستی فغان کوهکن هم نشنوی
هرزه کردی تا به کی ای کبک بی پروای من
بوی خودرو گل چو من را در چمن هم نشنوی
بسکه رنجاندی دلم را لب فرو بستم زشعر
حرف من را بعد از این در انجمن هم نشنوی
انچنان خواهم جدایی کز پس صد سال صبر
بوی این گمگشته را از پیرهن هم نشنوی

bay
23 September 2009, 08:27 PM
خانه خاموش !

میروی تا در پیت شورو شری ماند بجا ؟
عاشقی دیوانه با چشم تری ماند بجا ؟
کاش سر تا پا تو بودی اتش و من خرمنی
تا ز تو دود و ز من خاکستری ماند بجا
از من سرگشته هرگز شرح عشقم را مپرس
این چه حاصل،قصه رنج اوری ماند بجا
اینقدر هم بی نشان در این گلستان نیستم
در قفس شاید زمن مشت پری ماند به جا
در دلم بعد از تو ای عشق افرین همزبان
اتشی. شوری. فغانی.محشری ماند بجا
تا تو باز ائی،بجای پیکر رنجور من
خانه ای خاموش وخالی بستری ماند بجا
باز گردی ان زمان کز اینهمه اشفتگی
جای من تنها پریشان دفتری ماند به جا

Reza Trojan
24 September 2009, 12:38 AM
خيلي عالي بود
موفق باشي

bay
25 September 2009, 10:57 PM
شعله!

آمد و اتش به جانم کرد و رفت
با محبت امتحانم کرد و رفت
امد و بنشست و اشوبی به پا
در میان دودمانم کرد و رفت
امد و روئی گشود و شد نهان
نام خود ورد زبانم کرد و رفت
امد و او دود شد من شعله ای
در وجود خود نهانم کرد و رفت
امد و برقی شد و جانم بسوخت
اتشین تر این بیانم کرد و رفت
امد و ائینه گردانم بشد
طوطی بی همزبانم کرد و رفت
امد و قفل از دهانم برگشود
چشمه اب روانم کرد و رفت
امد و تیری زد و شد ناپدید
همچنان صیدی نشانم کردو رفت
امدو چون افتی در من فتاد
سر به سوی اسمانم کرد و رفت

bay
19 October 2009, 10:43 AM
تشنه

با هوس عاشق ان چشمه نوریم هنوز
وای و صد وای کزین مرحله دوریم هنوز
دیگران رهسپر ثابت و سیاره شدند
ما بر این خاک سیه مست غروریم هنوز
نه کمال از دگران دیده نه نقصان در خویش
ای زمان اینه بگذار که کوریم هنوز
زنده کش بوده و با مرده پرستی شادیم
این گواهیست که ما طالب گوریم هنوز
تکیه بر کار پدر کرده و بیکاره شدیم
خرم از فاتحهء اهل قبوریم هنوز
دوزخی تا نبود سوی عبادت نرویم
چه توان کرد که ما عاشق زوریم هنوز
راحت خویشتن از دست قضا میجوئیم
تشنه لب بر سر این برکه جوبیم هنوز

bay
3 November 2009, 05:56 PM
تیغ زبان

در پس پرده بسی راز نهان میبینم
یک جهان عشق،در این کنج جهان میبینم
قصه ای را که نگنجد به بیان میشنوم
حالتی را که نیاید به گمان میبینم
هستی از بسکه درامیخته با رنگ و فسون
دامن الوده گنه،پیر و جوان میبینم
دیده گر باز کنم در دل صحرای وجود
توده ای خاک و جهان خفته در ان میبینم
هیچ در هیچ و شتابست بدنبال شتاب
انچه در ائینه گشت زمان میبینم
هر که در عالم خود گم شده یاری دارد
عجبی نیست که عالم نگران میبینم
انچه باقیست همان قصه عشق است و جنون
غیر از این هر چه بود اب روان میبینم
برلبم مهر سکوت است چه پرسی از عشق
فتنه عالمی از تیغ زبان میبینم
اولین شرط در این مرحله تسلیم و رضاست
حق همانست و همین به که همان میبینم

bay
3 November 2009, 06:07 PM
سکوت

زمانه دوخت لبم را به ریسمان سکوت
که قیمتم بشناسد به امتحان سکوت
منی که خاک نشین بودم از تجلی عشق
گذشته ام به فلک هم به نردبان سکوت
نهفته باید و بنهفتم انچه را دیدم
که عهد ،عهد غم است و زمان، زمان سکوت
صفای این چمن از مرغهای دیگر بپرس
که من خزیده ام اکنون به اشیان سکوت
از این سکوت هم ای با خرد مشو نومید
چه قصه ها که برون اید از میان سکوت
شکار زیرک از این ورطه سخت بگریزد
هزار تیر فغان دارد این کمان سکوت
چه شکو ه ها که به گوش اید از زبان نگاه
چه رازها که برون افتد از دهان سکوت
بسی حکایت ناگفتنی به لب دارم
سرشک روز و شبم بهترین نشان سکوت
فغان سوختگان گوش دیگری خواهد
چه قصه گویمت ایدل از این جهان سکوت

bay
26 November 2009, 12:16 AM
داغ گناه

اشکی به چشم و در دلم اهی نمانده است
دیگر مرا ز عشق گواهی نمانده است
در چشم بیفروغ من از رنج انتظار
غیر از نگاه مانده به راهی نمانده است
در سینه سر چرا نکشم ،چونکه بر سرم
جز سایه های بخت سیاهی نمانده است
در دوره ای که عشق گناهست بر دلم
جز جای داغ مهر گناهی نمانده است
نوری ز مهر نیست به دلهای دوستان
لطفی دگر بجلوه ماهی نمانده است
در باغ خشک دوستی ای باغبان عشق
از گل گذشته برگ گیاهی نمانده است
شور و حلاوتی ز کلامی ندیده ام
شوقی و جذبه ای بنگاهی نمانده است
حسرت کشی ببین که دگر از وجود من
جز ناله گاه به گاهی نمانده است

bay
26 November 2009, 12:26 AM
عمر دوباره

در دفتر جوانی من برگ ارزو
ننوشته هیچ قصه در او ،پاره پاره گشت
در اسمان، ستاره هر کس معین است
در چشم من تمام فلک بی ستاره گشت
گریند عاشقان همه بر این سکوت من
راز و نیاز سوختگان بی اشاره گشت
از شعر من گوهر برتر ای دریغ
بی قدر تر بدست من از سنگ خاره گشت
ان خان بی نصیب زغم را ببین که باز
مشتاق روی مردم و عمر دوباره گشت
بیچاره طفل بر در این باغ سبز عمر
پابند زندگی زیکی گاهواره گشت

bay
3 January 2010, 11:16 AM
مراد

ما از تو غیر یک دل بینا نخواستیم
چون کودکان حوائج دنیا نخواستیم
هر کس ز وصف روی تو ارد نشانه ای
خود جلوه کن که توری و سینا نخواستیم
مرآت رخ نمای تو شد این جهان و ما
عکس تو را فتاده به مینا نخواستیم
بر دامن تو دست تولّا چو میرسد
تا کعبه پای بادیه پیما نخواستیم
انگونه عاشقیم که در جستجوی تو
کاخ سپهر همچو مسیحا نخواستیم
مهری مراد ماست که خود شمع محفل است
ماهی که کسب نور کند ما نخواستیم
سود و زیان کار جهان عاقبت یکیست
ما رند زیرکیم که سودا نخواستیم

bay
20 May 2010, 09:47 AM
حاشا

بشعر نیازم نیست ، تو شعر گویائی
سراب روشن و جوشان آرزوهائی
بهر بیان که تو خواهی سخن بگو با من
که آشنا به زبان تمام دلهائی
کجا نهان کنم از چشم میگسارانت
زشیشه دل من همچو باده پیدائی
درون آئینه چشم من نگاهی کن
به عکس خود ، که ببینی چقدر زیبائی
برای دلبری از اختران شوخ فلک
تو خیره چشم ، برازنده تر ، سراپائی
زمن چه روی بپوشی ، که از محبت عشق
فروغ خلوت پرشور سینه مائی
چو من تو آتش دل بر زبان نمی آری
تو نیز عاشقی و ، در مقام حاشائی
گهی ببندی و گاهی کنی پریشان موی
چه در سر است تو را ، کاینچنین خود آرائی
چه کرده ام که زمن سایه وار بگریزی
تو هم که چون من تنها ، همیشه تنهائی
به یک نظر زنگاهت چه رازها خواندم !
تو پر درونتر از این ژرفنای دریائی
به میگساری و مستی ندیدمت افسوس
که گویمت به چه اندازه شوخ و شیدائی
تو تند خوی زبان تلخ چون شراب کهن
برای تشنه لبی همچو من گوارائی