PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : دفتر اشعار شاعران بزرگ معاصر



goli1
11 August 2008, 07:12 PM
دفتر اشعار شاعران بزرگ معاصر

سیاوش کسرایی

لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند. (لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند. 588%25D8%25B4%2B%25DA%25A9%25D8%25B3%25D8%25B1%25D 8%25A7%25DB%258C%25DB%258C%26um%3D1%26hl%3Dfa%26lr %3D%26sa%3DN)

****************

به سرخی آتش به طعم دود



له له و تنفس

خوابم نمی برد
گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
اما
من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
پیوسته باز می شنوم در درون شب
من رویش گیاه و رشد نهالان
پرواز ابرها تولد باران
تخمیرهای سکت و جادویی زمین
من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
تشخیص می دهم
باور نمی کنی
اما
در زیر پاشنه هر در
در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
پی جوی و هرزه پوی
احساس می کنم
حتی
از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
این پوزه های وحشت را
له له زنان و هار
آن گیاه از میان صداهای گونه گون
این له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدایی دیگر
تا آستان قلبم بی تاب
نردیک می شوند
نزدیک می شوند و خوابم نمی برد
اینک منم مهاجم و محبوس
لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین
قربانی سگان تکاپو
می گردم و به بازوانم مواج
هر چیز را به گردم می گردانم
می ترسم
اما می ترسانم
دندان من از خشم به هر سو ده می شود
آشوب می شود دل من درد می کشم
با صد هزار زخم که در پیکرم مراست
دریا درون سینه من جوش می زند
فریاد می زنم
ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ
دشنام می دهم به شما با تمام جان
قی می کنم به روی شما از صمیم فلب
جان سفره سگان گرسنه
تن وصله پوش زخم
چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار
در گرگ و میش صبح
تابم تب آوریده و خوابم نمی برد

******************

دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام

به قعر شب سفری می کنیم در تابوت
هوا بد است
تنفس شدید
جنبش کم
و بوی سوختگی بوی آتشی خاموش
و شیهه های سمندی که دور میگردد
میان پچ پچ اوراد و الوداع و امان
نشسته شهر زبان بسته باز در تب سرد
و راه بسته نماید ز رخنه تابوت
به قعر شب سفری می کنیم با کندی
چه می کنیم ؟
کجاییم ؟
شهر مامن کو ؟
شهاب شب زده ای در مدار تاریکی
هجوم از چپ و از راست دام در هر راه
عبوروحشت ماهی در آبهای سیاه
بگو به دوست اگر حال ما بپرسد دوست
نمی کشند کسی را نمی زنند به دار
دگر به جوخه آتش نمی دهند طعام
نمی زنند کسی را به سینه غنچه خون
شهید در وطن ما کبود می میرد
بگو که سرکشی اینجا کنون ندارد سر
بگو که عاشقی این جا کنون ندارد قلب
بگو بگو به سفر می رویم بی سردار
بگو بگو به سفر می رویم بی سر و قلب
بگو به دوست که دارد اگر سر یاری
خشونتی برساند به گردش تبری
هوا کم است هوایی شکاف روزنه ای
رفیق همنفس ! اینک نفس که بی دم تو
نشاید از بن این سینه بر شود نفسی
نه مرده ایم گواه این دل تپیده به خشم
نه مانده ایم نشان ناخن شکسته به خون
بخوان تلاش تن ما تو از جراحت جان
نهفته جسم نحیف امید در آغوش
به قعر شب سفری می کنیم چون تابوت

goli1
11 August 2008, 08:16 PM
به سرخی آتش به طعم دود

ای واژه خجسته آزادی
با این همه خطا
با این همه شکست که ماراست
ایا به عمر من تو تولد خواهی یافت ؟
خواهی شکفت ای گل پنهان
خواهی نشست ایا روزی به شعر من ؟
ایا تو پا به پای فرزندانم رشد خواهی داشت ؟
ای دانه نهفته
ایا درخت تو
روزی در این کویر به ما چتر می زند ؟
گفتم دگر به غم ندهم دل ولی دریغ
غم با تمام دلبریش می برد دلم
فریاد ای رفیقان فریاد
مردم ز تنگ حوصلگی ها دلم گرفت
وقتی غرور چشمش را با دست می کند و کینه بر زمین های باطل
می افکند شیار
وقتی گوزنهای گریزنده
دل سیر از سیاحت کشتارگاه عشق
مشتاق دشت بی حصار آزادی
همواره
در معبر قرق
قلب نجیب خود را آماج می کنند
غم می کشد دلم
غم می برد دلم
بر چشم های من
غم می کند زمین و زمان تیزه و تباه
ایا دوباره دستی
از برترین بلندی جنگل
از دره های تنگ
صندوقخانه های پنهان این بهار
از سینه های سوخته صخره های سنگ
گل خارهای خونین خواهد چید ؟
ایا هنوز هم
آن میوه یگانه آزادی
آن نوبرانه را
باید درون آن سبد سبز جست و بس ؟
با باد شیونی است
در بادها زنی است که می میرد
در پای گاهواره این تل و تپه ها
غمگین زنی است که لالایی می گوید
ای نازینن من گل صحرایی
ای آتشین شقایق پر پر
ای پانزده پر متبرک خونین
بر بادرفته از سر این ساقه جوان
من زیست می دهم به تو در باغ خاطرم
من در درون قلبم در این سفال سرخ
عطر امیدهای تو را غرس می کنم
من بر درخت کهنه اسفند می کنم به شب عید
نام سعید سفیدت را ای سیاهکل نکام
گفتم نمی کشند کسی را
گفتم به جوخه های آتش
دیگر نمی برندش کسی را
گفتم کبود رنگ شهیدان عاشق است
غافل من ای رفیق
دور از نگاه غمزده تان هرزه گوی من
به پگاه می برند
بی نام می کشند
خاموش می کنند صدای سرود و تیر
این رنگ بازها
نیرنگ سارها
گلهای سرخ روی سراسیمه رسته را
در پرده می کشند به رخسار کبود
بر جا به کام ما
گل واژه ه ای به سرخی آتش به طعم دود

***************

پویندگان

آنان به مرگ وام ندارند
آنان که زندگی را لاجرعه سر کشیدند
آنان که ترس را
تا پشت مرزهای زمان راندند
آنان به مرگ وام ندارند
آنان فراز بام تهور
افراشتند نام
آنان
تا آخرین گلوله جنگیدند
آنان با آخرین گلوله خود مردند
آری به مرگ وام ندارند
آنان
عشاق عصر ما
پویندگان راه بلا راه بی امید
مادر ! بگو که در تک این خانه خراب
گل های آتشین
در باغ دامن تو چه سان رشد می کنند ؟
این خواهر و برادر من ایا
شیر از کدام ماده پلنگی گرفته اند ؟
پیش از طلوع طالع
امشب ستارگان به بستر خون خسته خفته اند
بیدار باش را
در کوچه های دور
در شاهراه خلق به او درآورید
دلخستگان به بستر خون تازه خفته اند


*****************

پرستوها در باران

عطر طراوت بود باران
آغوش خالی بود خک پک دامان
اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پای دربند
چشمان پر از ابراند یک شام تاریک
واندر لبان خورشید لبخند
آن یک درودی گفت بردوست
این یک نویدی را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
عطر جوانی شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خک سرخ دامان

****************


رای دیگر

وقتی که دست می طلبد جان موافق است
بر کنده دل ز همهمه ها و گفت و گوی ها
مردی که رای دیگر دارد
می ایستد به پا
گلدان به روی طاقچه
دفتر به روی میز
چایی درون فنجان جان در میان مشت
در سنگری چنان
یک مرد در محاصره می ماند
تا آخرین فشنگ
با آخرین توان
در زیر چشم ما
یک مرد با هزار گلوله
می اوفتد ز پا

***************

تصویر

مثل آب
مثل آب خوردنی
سنگ های پایه را به باد می دهند
اختران تشنه را به چاههای خشک می کشند
مثل آب خوردنی
خون سالیان سال را
بی حساب خرج می کنند
و ذخیره برای روزهای بد نمی دهند
مثل آب
مثل آب خوردنی
می زنند سر بلندتر سر زمانه را به دار
می پرکنند
مهربانترین دل زمین داغ را به سرب
آن چه زیر چشم ماست
حسرت است و ظلمت است و تشنگی
و آن چه روی رمل های سوخته
جای پاست
طرفه آن که اختران غوطه ور به چشمه های شب
خواب مرگ را چه آشنا پذیره می شوند
مثل آب
مثل آب خوردنی

****************

goli1
12 August 2008, 12:02 AM
دیداری یک سویه


وقتی که آمدی
بی آشتی پلنگ
وقتی که چشمهای تو می گردید
با آشنا به مهربانی و بیگانه را به خشم
وقتی که استوار نشستی و پر غرور
همچون عقاب قله نظر دوخته به دور
انگشت تو خواب سبیلت
وقتی دست می کشیدی در رویا
بر گیسوی دامون پسرت تنها
وقتی که زیر بارش طعن منافقان
می غریدی
یا در فضای یخ زده تالار
عطر خوش وفا را پرسان
در پیکر یکایک یاران
می بوییدی
آن گاه
وقتی نگاه تو
برق نگاه کرامت را آغوش می گشود
آن گاه
وقتی که دادگاه
مقهور کین کرامت بود
وقتی که تو درآمدی از جامه
شیر بدون بیشه
شمشیر بی غلاف
در حلقه مسلسل و سرنیزه
وقتی که ایستاده صلا دادی
وقتی درآمد خسن ات شعر سرخ بود
صدها هزار غنچه نا سیراب
آب از کلام تو می خوردند
رنگ از لبان تو می بردند
وقتی که گفته های تو کوته بود
اما بلند زنگ خطرهایت
وقتی نفس نفس
تنها سرود ما
در آن سکوت بود هم آوایت
لبخند با شکوه تو چون پیشواز کرد
در واژه نظامی اعدام
مهمان جلف مرگ
وقتی که قامتت
قد می کشید در دل آویز اشک من
وقتی بهار بود گلی سرخ در قفس
میعادگاه عشق
وقتی که هر سپیده و هر صبح
میدان تیر بود

***************


بازماندگان

آن شب به نیمه شب
یک باره ریختند
شش نفر
کشتند
دیدند هر چه بود
شکستند هر چه بود
چیزی نیافتند
آن گاه هفت تن
از در برون شدند و چون اشک مادرم
در پرده سیاه شب و کوچه
گم شدند
اینک کنار پنجره تنهاست بیوه زن

*****************


تولد

گیل آوا
ای کودک کرانه و جنگل
ای دختر ترانه و ابریشم و بلوط
ازکوره راه دامنه و ده
با ما بگو که بوی چه عطری
یا بال رنگ رنگ چه مرغی تو را کشاند
تا پایتخت مرگ ؟
چشم که خفته بود که چشمانت
راه از ستاره جست
دست که بسته بود که دستانت
از میخ های کلبه ربود آن تفنگ پر ؟
گیل آوا
ای روشنای چشم همه خانوار رنج
بی شمع و شب چراغ
در پیش چون گرفتی این راه پر هراس
و آن گاه با کدام نشانی
بر خلق در زدی که جوابت نداد خلق ؟
وقتی گلوله تو به بن بست کوچه ها
بر حثه جنایت
دندان ببر بود که در گوشن می چرید
وقتی فشنگ آنان
در قامتت بهاری در خک می کشید
بی راه و بی گناه
سر در گم هزار غم خرد عابران
آنان که بایدت به کمک می شتافتند
آرامی سوی خانه و کاشانه می شدند
ای وای از آن جدایی و این جرئت
فریاد از این جنون شجاعت
گیل آوا
ای خوشه شکسته سرخ انگور
آه ای درخت خون
گیل آوا
اینک بگو به ما
تا با کدام اشک رشادت را
ما شستشو کنیم ؟
چونان تو را کجا
ما جستجو کنیم ؟
ای بر توام نماز
ای بر تو ام نیاز هزاران هزارها
تکرار شو
بسیار شو
ای مرگ تو تولد زن در دیار من
یکتای من خجسته گیل آوا

****************


پوکه

پیش چشمانم در پرده اشک
خالی افتاده یکی پوکه فشنگ
که زمانی ز کمین گاهش تنگ
به هدف سیبک سرخ دل دشمن به هددف می نگریست
و چه غوغاها بودش در سر
ولی از گرمی سودا سربش
ذوب شد در بازار
تا برآرند عروسکهای سربی از آن
وز باروت درونش دیری است
پاچه خیزک سازند
و خود اینک خالی
هدف تیر ملامت شده در رویایی

******************

خواب نوشین

دیر کردی و سحر بیدار است
با من شب زده برخاستنت را پویان
دیر کردی و سحر
قامت افراخته در مقدم روز
مژده آورده سپیدی را تا خانه تو
خسته جان آمده از راه دراز
گوش خوابانده به آوای تو باز
بر نمی اید از بام آوا
آتشین بال نمی اندازد سایه به ما
سرخ ککل دگر امروز ندارد غوغا
آه افسوس
زیر دیوار سحرگاهی خفته است خروس



*******************

هجده هزارمین

با چهره تو دمسازم
کنون که می نویسم
کنون که خون نه ستاره عاشق را
فریاد می کنم
کنون که گریه را می آغازم
با چهره تو دمسازم
ای شرم ای شرف
لبخند و خشونت با هم
ای ماهتاب و توفان توام
من در ملال چشم تو می بینم
در آن همه زلال
سیمای پر شکوه سرداران را
در خون تپیدن تن یاران را
آن گاه
قلب من و زمانه
نبض من و زمین
در بند بند زندان می گوید
پر شور و پر طنین
زندان
زندان تنگدل
با آسمان وصله ای از سیم خاردار
زندان کرده آماس
از خشم و آرزو جوانی
زندان باردار
زندان عشق نو پا
یک مزرع نمونه ز امیدهای ما
من بر لبان تو
تاریخ خامشان
می بینم
گلبوته کبود ستم را
من بر لبان تو
گلبرگهای تب
می خوانم
شرح شکنجه های در هم غم را
آن گاه زورق مشوش دل را
بر شط خون و خاطره می رانم
من بر لبان تو
حرفی برای گفتن با دوست
وز دشمنان نهفتن
می بینم
حرفی گه رنگ شکوه و هشدار و آرزوست
ای پیر کاوه آهنگر
بسیار کوره با دم گرمت گداختی
تفتی چه میله های آهن و شمشیر ساختی
فرزند می کشند یکایک تو را ببین
اینک شهید هجده هزارم که داد سر
صبر هزار ساله ات آخر نشد تمام ؟
چرمینه کی علم کنی ای پیر ای پدر ؟
لبهای خامشت
چشمی است دادخواه
ره می زند به من
می گیرم به راه گریبان
پاسخ ز من طلب کند این خشمگین نگاه
گم کرده دست و پا و مشوق
همچون سپند دانه بر آتش
با چهره تو دمسازم
وین راز ای طیب جوان با تو
بار دگر به درد می آغازم
با من بدار حوصله با من خطر بورز
تیمار کن این فلج موت تن شود
سستی فرونهد
کندی رها کند
خو گیر راه رفتن و برخاستن شود
دست شکسته بار دگر پتک زن شود
آن گه به مرگ دارو و جان دارو
درمان غم کنیم
از جان علم کنیم

*******************

goli1
12 August 2008, 12:17 AM
بر سرزمین سوختگی

پنداشتند خام
کز سرگشتگان که پی ببرند و سوختند
من آخرین درختم از سلاله جنگل
آنان که بر بهار تبر انداختند تند
پنداشتند خام که با هر شکستنی
قانون رشد و رویش را از ریشه کنده اند
خون از شقیقه های کوچه روان است
در پنجه های باز خیابان
گل گل شکوفه شکوفه
قلب است انفجار آتشی قلب
بر گور ناشناخته اما
کس گل نمی نهد
لیکن
هر روزه دختران
با جامه ساده به بازار می روند
و شهر هر غروب
در دکه های همهمه گر مست میکند
و مست ها به کوچه ی مبهوت می زنند
و شعرهای مبتذل آواز می دهند
در زیر سقف ننگ
در پشت میز نو
سرخوردگی سلاحش را
تسلیم می کند
سرخوردگی نجابت قلبش را
که تیر می کشد و می تراشدش
تخدیر می کند
سرخوردگی به فلسفه ای تازه می رسد
آن گاه من به صورت من چنگ می زتند
در کوچه همچنان
جنگ عبور از زره واقعیت است
و عاشقان تیزتک ترس ناشناس
بنهاده کوله بار تن جست می زنند
پرواز می کنند
آری
این شبروان ستاره روزند
که مرگهایشان
در این ظلام روزنی به رهایی است
و خون پکشان
در این کنام کحل بصرهای کورزا است
اینان تبارشان
سر می کشد به قلعه ی دور فداییان
آری عقاب های سیاهکل
کوچیدگان قله الموتند و بی گمان
فردا قلاعشان
قلب و روان مردم از بند رسته است
پیوند جویبار نازک الماسهای سرخ
شطی است سیل ساز
کز آن تمام پست و بلند حیات ما
سیراب می شوند
و ریشه ای سرکش در خک خفته باز
بیدار می شوند
اینک که تیغههای تبرهای مست را
دارم به جان و تن
می بینم از فراز
بر سرزمین سوختگی یورش بهار

*****************

دوست داشتن

ما شقایق کوهستان های وطنمان را
داریم
و هر که را
که تاب این آتش رویان را
در سینه دارد
ما شقایق ها را دوست داریم
و روییدن و بالیدنشان را
و به شباهنگامی چنین
پاسداری شان را
گرد آمده ایم
ما گل ها را دوست داریم
و نه تنها
گلها ی گلخانه را
که گلهای وحشی خوشبو را هم
و آزادی گفتن کلام عطر آگین دوست داشتن را
هر که گلی می پسندد
و هر که گیاهی
و هر که رویش جاودانه جان را
باور دارد
با ما در این برخاستن یگانه است
و ما برخاسته ایم
تا بیگانگی را باطل کنیم
با ترانه مهر
و در برابر آن که چیدن گلها را داس درو به دست دارد
با کینه مادران
جدایی را همچنان
سنگ بر سنگ می نهند
و اینک دیواری است
بگذار بر این دیوار
مرغ من بنشیند
و دست تو
او را کریمانه دانه بخشد
و دیوار
پله ای باشد
برآمدن ما را
چه در بالا
یک آسمان
به چشمان ما نگاه می کند
و در پایین
گهواره و گور ماست
که بر آن
همواره شقایقی سوزان می روید

***************

شعری

فریادی
چون تیغه چاقو
در تاریکی
فریادی
جلاد همه هیاهو
خشمی در راستا
که بنشاند
تیر کلام را
در جایی که باید
خشمی بی آشتی
خشمی گرسنه
خشمی هار
که عابران سر به راه را
هراسندگانی سنگ به دست گرداند
چابک تر از گریه ای بر دیوار
هشیار تر از دزدی بر بام
و سهمگین ترز از بهمنی بر کوه
بیدار
بیدار
بیدار
بیدارتر از عاشق شب زنده دار
در کوچه
شکارچی
نه شکار
و شکارگاهی
به پهنای فرهنگ
و جست و جویی در بلادروبه تاریخ
تا از هر تفاله ای حتی
شیره ای
و از استغاثه و نفرین و سرود
واژه به وام گرفتن
و آن گاه کمینگاهی
که در کمین کسان
در کمین یک نسل
می شنوی شاعر
برخیزد که الهام بر تو فرود می اید
بشنو که این وحی زمینی است
فریاد گرسنگی قلب
بنویس
اینک شعری گستاخ
شعری مهاجم
شعری دگرگون کننده
شعری چون رستاخیز

****************

زنهار

خاموشمان می خواهند و گمنام
و از آن بتر بدنام
همان ای گلبانگ گلوبریده
خونت را فریاد کن
بذر سرخ رویا را
بپاش
با زبان هزار قطره و
میندیش
که شنونده ایت هست یا نه
که یاری خواهی خود یاری دهنده است
نمی خواهندت
پس خود را تکرار کن
بسیار کن
در کردار همسرت به پکدامنی
در رفتار فرزندت
به دانش جویی در سمت
و در تلاش بارانت به همآوایی و همرایی
در خانه باش و
در کوچه
در سبزه میدان و آن سوی پل
در مزرعه و یک شنبه بازار
در اعتصاب و عزای عاشورا
میان توده باش و در خلوت خویش
و به هر جای
آن گویای گزنده باش که دشمنت نپسندد
و آن گاه
تصویر نامیرای تصورت را
زیاد کن
زیاد کن
چندان که حضور غالب از آن تو باشد
تو
مرا در این دامنه سهم
سخن با آن لب است که با دشمن
سخن نگفت و اینک
به تبسم بسنده کرده است
چه سود از به دلتنگی نشستن خاموش
ای سنگ
صخره
فرو ریز تا آواری باشی
ممان
بیدن سان دیواری حاجب دیروز و
فردا
دهان بگشا که
هنگامه فروکش و طغیان است و
خروشی باید
اما
باریکه آبی به زلالی
بهتر
که سکوتی به گرانباری فراموشی
با تندآبی آلوده
خاموشمان می خواهند و
فراموشمان می خواهند
با شخنی اشاره ای و نگاهی
ای خسیس محبت
حتی به آهی
دشمن را بشکن
ای دوست کاهل با دست من بتاب به یاری
شریان های گسسته را گرهی
که خون به بیهوده می رود
فریاد
بر تو مباد
که در پاسداری نام دیروز
هم برین گنجینه بخسبی
زنهار
جان ظرفی شایسته کن
خود از وظیفه لبالب و سر ریز می شود
بلندآوازگی
دویدن بر ریسمان بین قله هاست
به روزگاری که خصم
از دو سوی در کمین نشسته است
بر زمین گام بردار
که خک و خکیان به هواداریت
همواره سزاوارترند

*****************

خم بر جنازه ای دیگر

نه بایسته شعرست و نه
شایسته من
که همواره خون بسراییم و
خون
و از عطر نیاز
و ترکش بلندآواز
سخن نگوییم
از عشق سخن نگوییم و
از غزل
اما در آن گذر
که
قلم و قدم
بر خون همی رود و
باز
این منم که بر جنازه ای دیگر
خم می شوم
باری بشنویدم بانگ
که در برابر چشمانم شهید می شوند
فرزندان امیدم
آری بشنوید
افراسیابت
به تیغ
از شاهنامه می راند
ای ستیزنده باستم
ای جزمت زیبایی جوانی و جرئت راستی
اما نامت
در کارنامه او
می ماند
عقیق سرخ
اینک مهربانی همه بازوان برادری
سهرابانت
و خشم بی آتشی کین
رستمانت
گرم است
هنوز خون تو گرم است
دیرگاه
بردندت
و هم به شبانگاه
از تو دست بداشتند
از پیکر بی جان تو
از خوشه خون
و هنوز
خون تو گرم است
در قتلگاه تو چه گذشته است ؟
ای شبنم سرخ
از آخرین برگه لرزان شب
چگونه چکیدی
تا سپیده دم چشم باز کرد ؟
جنایت
بی حوصلگی می کند و
قساوت عجول است
و شرف
درد شکیبایی را
تا دیار آرام مرگی زودرس
پیش می برد
و همچنان
آزادگی با خون
راهش را خط کشی می کند
و جوانی بر آن
گلهای آفتابگردان
می نشاند
تا شیار آفتابی این مرز را
در دود و دمه
چراغان دارد
ای گوهرهای ناشناس
حجله های گلرنگ بی عروس
در بگشایید و دهان
تا مردمان
دامادان سر بلند را تعظیم کنند
و
ای تو
رفیق رزم آور بی خستگی
آرام
که تا خک
تن به بوسه آفتاب می سپارد
خشم دانه ها بر زمین
مزرع رستاخیز
می رویاند
و دست بازوان رنج
گهواره اندیشه ات را
می جنباند
و در شاهنامه شهیدان
خون سیاوش
می جوشاند

******************

گرهبند خون

قامتت
درداربست شعرم نمی گنجد
نمی نشیند
آرام نمی نشیند تا
طرحی برآورم
شایای ماندگاری و تاریخ
کدامین خارای آتش زنه
خرد کنم
خمیر کنم و
در کوره دماوندی روشن
بگدازم
تا پولادت را بپردازم ؟
من چگونه مهربانی و خشم را
با هم آورم ؟
من چگونه تیغ بر آفتاب بر کشم ؟
آری چگونه
شطی از سوسوی ستارگان جاری کنم ؟
آخر
من امید را چگونه سپیده وار
در قلب این شب ظلمانی بنشانم ؟
من چگونه
چشمان تو را حک کنم ؟
بگذار خاموشانه بنشینم
صبورانه در کمین
و ایند و روند امواج را
بنگرم
باشد که موج ماهیی یگانه
در دام من افتد و از آن
نقشی
از خستگی ناپذیر خاطرت
بنگارم
ای رود ستیزنده
ای جویا
ای شتابگر اندکی بهل
تا زمانه در خود
جوانی خویش را بیاراید
بمان
تا همسر مسافر
سرخ گل اندوهگینش را
با تو
به شادابی برساند
بمان تا فرزند
پا به پای تو به دریا رسد
بمان تا چون منی
بتواند
حکمت دگرگونی آتش را
بر آب بنویسد
نمی گنجی
نمی نشینی
نمی مانی اما ای آزاد
و من
یادت را
بر بوم خون بفت دلم
با عطر عصر آهن و بیداد
به رنگ ناشکننده فلز رنج
یادی
چون حریر صبح فروردین
و قامت توفان
و هلهله های هزاران هزاری دستمالها و چشم ها
و رضامندی چهره شالیکاری
بر فراز پشته
که شیر و عسل می نوشد
نانت را با ما
به دو نیم کردی و نامت را
گرهبند ابروی ما
اینک ای جوانی سالخورده
شراب جاودانه باش
در کام یاران

****************

شقایق

فریاد سرخ فام بهارانم
سرکش
گرهای قلب خک
گیرانده شب چراغ پریشانم
فریاد سرخ فام بهارانم
برخاسته ز سنگ
با من مگو ز حادثه می دانم
آری که دیر نمی مانم
اما به هر بهار سرودم را
چون رد خون آهوی مجروح
بر هر ستیغ سهم می افشانم
آنگاه عطر تلخ جوانم را
با بال بادهای مهاجم
تا ذهن دشتهای گمشده می رانم

**************

نام و سیما

این روزها شهید
نامی یگانه نیست نام خاص
نامی است عام
نامی است مانند نامها که به خود می نهند عوام
نام برادران تو و خواهران من
نامی ز شاهنامه امامان
حتی پیمبران
سیمای این شهیدان
چون نقش سکه نیست
از پرده های فاخر نقاشی
می لغزد
از آب و رنگ و روغن
می گریزد
و طرح صادقانه این چهره را فقط
بر سنگفرش خون
آری نوار خون می ریزد

پایان دفتر اول

*************

goli1
15 August 2008, 09:45 AM
دفتر تراشه های تبر

******************

پاییز

در بادروبه ها
خکستر بهار
سیل در سرای سینه و در استخوان باغ
بر شاخه های پرت تک افتاده استوار
رنگ سیاه زنده ترین رنگ ها کلاغ

*****************

باران نمی تواند

نه نه نمی تواند باران
کز جای برکنی
یا بر تن زمین
با تار و پود سست
پیراهنی ز پوشش رویینه بر تنی
با دانه دانه های پرکنده
با ریزشی سبک
با خکه بارشی که نه پی گیر
نه نه نمی توانی باران
هرگز نمی توان
باران ! تو را سزد
کاندر گذار عشق دو عاشق
در راه برگ پوش
حرف نگفته باشی و نجوای همدلی
باران !‌ تو را سزد
کز من ملال دوری یک دوست کم کنی
می ایدت همین که بشویی
گرمای خون
از تیغ چاقویی که بریده است
نای نحیف مرغک خوشخوان کنار سنگ
یا برکنی به بام
آشفته ککلی ز علف های هرزه روی
اما نمی توانی زیر و زبر کنی
نه نه نمی توانی زین بیشتر کنی
این سنگ و صخره های سقط را
سیلی درشت باید و انبوه
سیلی مهیب خاسته از کوه

**********************

سرسام

آب درپوسته حوض عرق می ریزد
زرد و بشکسته و بی جان خورشید
عنکبوتی است که افتاده در آب
هر کسی در طرفی
سایبانی طلبیده است و به چشمان دیده است
هفتمین پادشهش را در خواب
نگهم مورچه وار
می رود از بن دیوار به اوج
نردبان سوخته انگشتانش
که نهادست ز حیرت زدگی بر لب بام
نفسم و انفسم
داترم از این همه خاموشی و گرما سرسام

******************

شوق
برکرده ام سر
از رخنه ای در سینه سنگ
آری بهارم من در این تنگ
تنها اگر باد
تنها اگر ابری و باران
تنها اگر خورشید بود این گل نمی رست
زین تنگنا راه رهاییدن نمی جست
ای سایه ابر
ای دامن ابر
ای تیغ خورشید
ای جام باران
این گل نمی بود
گلدانه را گر شوق گل گشتن نبودی
در گریبان

*******************

باور

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را
باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشک می شود
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خک می شود
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دست ها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
باور کنم که آن همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
در کوره راه ها همه خاموش می شوند
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بالای بام ها و کنار دریچه ها
بی وصل و نامراد
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
بی آن که سر کشد گل عصیانی اش ز خک
نفرین بر این دروغ
دروغ هراسنک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لب ها و دست ها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک دوستی
یک ره نظر کنند
در کاوش پیاپی لب ها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
وین ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند ز جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین گلهای یاد کس را پر پر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است

*******************

غزل برای درخت

تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و چشمت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای درهم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبزفام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا
خورشید را کجا
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت
چون با هزار رشته تو با جان خکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر برکش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنها یی ای درخت

****************

این بار

بار دگر اگر به درختی نظر کنم
یا از میان بیشه و باغی گذر کنم
چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست
چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست
چشمم به برگ نیست
چشمم به غنچه و گل وسبزینه خار نیست
چشمم به دستهای پر شاخسار نیست
این بار چشم من به سوی آشیانه هاست
آنجا که می تپد دل نوزاد زندگی
وندر هجوم سخت ترین تندباد هاست
آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق
پرواز گاه خوشدلی و خانه بلاست
چشمم به لانه هاست
ای جوجگان از دل توفان برآمده
چشمم بی شماست

******************

کاشی اصفهان

یک پاره آسمان را با دامن چمن
در هم سرشته اند
در این خمید شب زده آن طرفه ساحران
آواز و نغمه را
با نور رشته اند
در قالب دریچه رویای کودکان
یک خشت هشته اند
آن گاه
بذر گیاه جادو
بر خشت کشته اند
گنبد نهاده اند
گلدسته بسته اند
ژولیده باغهای شگرف آفریده اند
با رقص رنگها
در شاخ و برگها
چه شعرها به دود دعا برنوشته اند

****************

سرحد آدمی

من شعله نیستم
من دود نیستم
من کوه نیستم
من رود نیستم
محدود نیستم
محدود نیستم به همین نقشه تنم
بیرون ز تخته بند تنم باز این منم
تا دوردست تا همه تا تو
ای آخرین ستاره بیرون ز کهکشان
آری منم زمان
آری منم مکان
نامم بلند در همه محدوده خدا
مرزم کشیده تا پس دیوار این جهان




*********************

نماز بر سجاده سبز

صبح شسته رفته بود و جاده
دره های نیم خفته را
روی دوش می کشید
تا بلند آبی افق
ابرها گشوده بادبان
پشت سر نهاده آشیان کوه
پر کشان
مقصد گریزشان جزیره پریده رنگ ماه
بحر
فرش نیل تاب
با لبی نهان و پیچ پیچی به جان
مرغ ها به جانش اوفتاده در چرا
سبز سبز
خک و آسمان
ضربه تبر شنیده می شد از نهفت بیشه زار
باد
گاهواره بسته بر کبوده ها
می دوید خوش خوشک سبک ز روی شاخه ها
آن زمان که آفتاب
تیغ می کشید
تا کلاه برق پوش قله را به سوی دره کج کند
من شکوه این سپیده را
با سرود نامت ای ستوده می شکافتم
روی واژه های شبنم شبانه
می شتافتم

**********************

goli1
15 August 2008, 04:56 PM
گشایش

آغاز کردمش
افسوس ناگه از سر شاخ سخن پرید
پرواز را
در شاخه زار فکر
من پی گرفتم اما
دامی به ره نهادمش از گیسوان تو
آواز دادمش
گردن نهادمش
با واژه نجیب نوازش
بس ناز دادمش
یاری گرفتم از همه کائنات تا
پوشیده روی آمد و لب بسته ایستاد
بر دفتر سپید دهان باز کردمش

******************

رهایی

گفتم : و درآورمت از کار
گفتم بسازمت
بر دارمت ز جای
گفتم تو را تمام کنم این بار
گفتم ز سنگ خفته
شطی کنم شناور در گیسوان تو
پس ساقه سپیده دمان را
بر جای بازوان تو بگذارم
گفتم که خیرگی کنم و خارا
بشکافم
الماس برکشم برش اندیشه روشنا
در چشم خانه های تو بنشانم
تا قلههای سینه گرمت کند طلوع
این سنگ کال را
با تیشه ام بکوبم و بتراشم
چندی به شب کمین کنم و راه شب زنم
مهتاب را بدزدم
مهتاب را به قامت تو پیرهن کنم
آری بپوشمت
باشد که جاودانگی ات را عیان کنم
ای در شبنم نشسته و بگرفته روز من
ای سنگ سنگ حامله ای سنگ سخت سر
بگذار تا تو را
از تخت بند ظلمت دیرین رها کنم
بگذار ای صبور که تا بشکنم تو را
بگذار تا برآورمت پربها کنم

*******************


ساز سرود

گل سرخی بر دهان
خورشیدی در انبان
پیشاپیش سرودی راه می رویم
پیشاپیش سرودی را می رویم
سرودی که خون
سرودی که نان
می دهد به ما
جان می دهد به ما
من سرود را نمی خوانم
چون سرود را نمی دانم
هیچ کس نمی خواند
چون نمی داند
روزی دیگر
باز می گردیم
سرود را می یابیم
سرود را می سازیم
سرود را می خوانیم
عبوس و خسته
دسته دسته
گسسته گاه گاه پیوسته
پیشاپیش سرودی پیش می رویم


**************


پیامبر و پیام

گر جوابی نیست
کوتهی از کیست
از من است که ایا آنان را فرستادم
پکتر پیغام گویی دل رباینده
با نوید کار سخت آغاز نیک انجام
یا که تقصیر است آنان را که پیغامبر دلبسته و مفتون
برده اند از یاد پاسخگویی پیغام


*******************

چشم انداز

ابر پکیزه ردا
آسمان سرخابی
چشم سبز جنگل
تیره از بی خوابی
ککل دشت چو دریا در هم
خیس خیس از شبنم
اسب ها یال افشان
لخت در این وادی
شیهه و جست و گریز و آرام
شادی و آزادی
شادی و آزادی

*****************
کوبه

کوبه بر در بی تکان مانده است
بی صدا مانده است
بر در خاموش افسرده است
روزها شبها ست
هیچ دستی دست او در دست نفشرده است
کوبه دارد از فلز آگهی با جان
کوبه دارد واژه مژدهزا بر لب
کوبه دارد باربار ارمغان در دست
شورها با اوست
یادها هشدارها با اوست
تا نجنبد او
تا نکوبد او
همچنان بر میهمان و میزبان در فروبسته است
سکنان خانه بیدار
قاصدان مهربانی
راهتان بسته است
دستتان خسته است
کوبه را با خویشتن بس حرف آهسته است

***************

آفتابی
در بسته است و پنجره بسته است و پرده ها
قاب در و دریچه گرفته است
اما ز گوشه ای
از چشم ها نهان
می تابد آفتاب
بر دست و دفتر من و گلدان
زین تنگ گوشه نیز تواند
اندیشه لطیف
بیرون رود ز روزن پنهان
تا گردد آفتابی و گسترده در جهان

*******************

زمین

یک مشت خک و این همه گل گلدان
گلخانه گشته از گل یاسم
قلبم
تو را زمین
زایای جاودان
این سرخ گل سرود سپاسم

**************

هجوم

دل ببایدت نهاد
تا که جنبشی در آشیانه آوری
غنچه تا که سر ز خواب بر کند
بلبلک
بانگ بایدن که عاشقانه آوری
گفتم آن نهال نو رسیده را
شایدت قیام قامتی تمام
تا رسی که سر بر آستانه آوری
شب ز نیمه رفت و صبح بر دریچه می دمد
بی خبر دگر چرا فسانه آوری
نیست رامت این سمند توسن و نمی رود
صدا گر که تازیانه آوری
شاخه رمیده آن گل سپید
ناروا سپرده بر گذار کوچه ها
می شود
دیگرم به سوی خانه آوری
می شود که غلغل شراب را
جای های های گریه شبانه آوری
یا اگر بخوانمت به ناز
باز
ای سیاه چشم
این شب سیاه را بهانه آوری
سر بپیچی و نشیب گیسوان
پشت عاج شانه آوری
رفتی از برابر نگاهم ای درخت شعله ها و باز
چشم دارمت
گر کنار گوشه ای شبی زبانه آوری
بیتو می کشد زمانه ام
می شود که با من ای امید تهمتن
همدلی کنی هجوم بر زمانه آوری


*****************

سکه

خاطرم دریای پرغوغاست
یاد او چون سکه ای سیمین رها بر آب این دریاست
خاطر دریا پریشان است
سینه دریا پر از تشویش توفان است
نه بر این دریا سکوتی
نه به ساحل ها چراغ رهنمونی
دست من در موج و چشمم سوی ساحل هاست
قلب من منزلگه دلهاست
کی براید از افق شمع بلند آفتابم
تا که یادی یادگاری را بیابم ؟
آه
هر طرف موج است و گرداب است یا غرقاب
سکه سیمین فروتر می رود در آب

********************

ره آورد

مسافر ز گرد ره رسیده ام
تمام راه خفته را به پا و سر دویده ام
صلابت و شکوه کوههای دور
نگاه دشت های سبز
تلاش بالها
شکاف و رویش زمین پرورنده با من است
گل هزار باغ خنده با من است
طلوع آفتاب بر ستیغ
برای دیدن گوزنهای تیزتک
ز صخره های به سنگ ها پریده ام
فراز آب رفتها
که آبی بنفشه ها ستاره ای است
چکیده بر گلیم وحشی علف
نفس زنان و خسته چتر بید واژگونه را
به روی سر کشیده ام
تولد بهار را
به روی دست های جنگل بزرگ دیده ام
ز سینه ریز رنگ رنگ تپه ها
شکوفه های نوبرانه چیده ام
کنون برابر تو ایستاده ام
یگانه بانوی من ای سیاهپوش ای غمین
که مژده آرمت
بهار زیر و رو کننده می رسد
نگاه کن ببین
غمت مباد و داغ دوری ات مباد
که لاله ها به کوه روشنند و رنگ بسته اند
که خارهای سبز سر کشند
دمی کنار این دریچه بالهای باز را در آسمان نظاره کن
ببین که لانه ها دوباره از پرندگان تهی است
ببین کسی به جای خویش نیست
اگر به صبر خو کنی
اگر که روزهای وصل را
به پرده همین شب نارسیده سر کنی
ببارمت نویدهای سرخ گونه ای
که من ز چرخ ریسک نهفته در پناه شاخه ها و مه
به قعر دره ها شنیده ام

***********************


تشییع جنازه

آرام و پرشکوه و به ایین
محموله می رود
بر دوش عابران
صف تنگ و تابدار
همچون نوار تیره به بازوی شهر سرد
خاموش و دردخوان
ارباب عصر خویش
فرتوت سالخورده به تابوت خفته است
یک دیده هم به واقعه تر نیست
اندوه این جسد
در هیچ هیچ سینه و سر نیست
محموله می رود
در پیش روی گور
در پشت سر برآمدن آفتاب و نور

****************

goli1
15 August 2008, 05:08 PM
گره
با تاب آفتاب که بر پرده می سرید
و آنگاه می لمید
چون گربه روی فرش
در دشت فرش پرسه زدم زیر آفتاب
همراه قد کشیدن گلها و ساقه ها
آوازی از مزارع قالی بلند بود
آواز دختران
از جویبار زمزمه می رست تار و پود
با نغمه می گرفت هر آن ساقه نقش و رنگ
وزشبنم عرق
می خاست عطر حسرت و آهنگ آرزو
بوی تنور و گندم بریان
بوی سوار عاشق در گرد جاده
بوی رمه نوای نی و خون شامگاه
آنگاه می نشست صداها
چون ککل صنوبر غمگین
خم روی بال سبز
آنگاه می گرفت
آواز در گلو
آن گاه می فتاد
گل ساقه رنگ سراپرده در گره
از دشت پر کشیدم با بال آفتاب
غافل که در گره افتاده پای من

********************

فرهاد ها

فرهاد رفت و قصه شیرین او بماند
با یاد تیشه ها که دل بیستون شکافت
با یاد تیشه ای که سرکوهکن شکست
با یاد خسروی که به نامردی ربود
عشق رعیتی ز رعایای خویشتن
با آن شگفتها که نظامی سروده بود
کنون منم
پیکر تراش پیکر فرهادهای روز
کنون منم نگارگر تیشه ها و تاج
دستانسرای شعله براورنگ آبنوس
از پیش چشم من صف فرهادهای روز
پرچم به کف گرفته سوی راه می روند
عشاق تلخ کام شهیدان بیستون
با تیشه ها به بارگه شاه می روند

********************


چشمه

در پناه بنه ای روی کمرگاهی دور
چشمه ای زمزمه می کرد مدام
چشمه ای زنده سراینده دل شادی ها
چشمه ای روشن و روشنگر تاریکی ها
روی شیب تپه و دره دوید
رخ آشفته علف ها را شست
شانه زد زلف گل وحشی را
دل خاموش چمن را کاوید
هیچ کس چشمه جوشنده به بازی نگرفت
صورت هیچ کسی در دل او سایه نریخت
راه ها رفت و کس کاه نشد
نغمه ها زد که کس آن را نشنید
گرچه پیوند نهان با دل کوهستان داشت
آرزو داشت ببیند رخ دریاها را
آرزو داشت بریزد به دل اقیانوس
تا نیابد خود را
در نور دد همه صحراها را
آه اگر دشت عطش کرده لبانم نمکد
وای اگر تیزی آن سنگ نکوبد بالم
یا اگر تندی آن کوه توانم نبرد
ماسه ساحل امید به تن خواهم شست
روی دریای پر از موج گران خواهم دید
گرچه کس قصه آن چشمه بنشنوده هنوز
باز در روی کمرگاه و فراز دره
چشمه ای می جوشد
چشمه ای هست که می خواند باز
چشمه ای هست به راه

****************

تفنگ من

چه دیر به دست آمدی ای واژه آتش زا
ای تفنگ پر غوغا
با دوس سلامی
با دشمن
پایان کلامی
چون دشمنم از هزار سو راه ببست
ای شعله دلپذیر
ناگزیر
با دست نیاز آلوده بر دم به تو دست
تا کن با من
مدارا کن با من
ای چوب تراش رنج با تن برده
ای آهن سخت صیقل خورده
ای یک شبه مهمان و صد ساله رفیق
با من باش
در سینه تنگ من
در کنار من بمان و ایمن باش
هر کس را
نکس را که جستجو داری
هر میوه دل که آرزو دار ی
هر خواهش هر نوازشت با من
ای تفنگ دلبندم
تیر ترکشت با من
کوچک بودم
تنها بودم و تک بودم
اندک
تا به یمن آوایی
برخاستن دستی
پیش آمدن پایی
ده گشتم و صد هزار و میلیونم
صف را صف را بنگر
از شماره بیرونم
یک عمر به ناروایی آن نامرد
دیدی چه به روزگارمان آورد
اینک تو بگو هر آنچه باید گفت
اینک تو بکن هر آنچه باید کرد
بشکف بشکف ای دهان آتش خو
کز دست نمی دهم تو را آسان
شو آزادی به خانه ام آور
رو داد مرا ز نکسان بستان

******************
تا شبچراغ دریا

روی دریای گران را چشمه دید
جویبار به دریاها رسید
ای گل غافل درین سبزینه دشت
اشک و خون است و نه آب این سرگذشت
حال ما در لرزش شبنم ببین
یاد ما را پک دار ای نازنین
بانگ دریا تا برآمد از گلو
ریختند از هر کناری سوی او
چشمه سار و جویبار و شط و رود
هر کجا هر جان جوشانی که بود
نیز من یک تن ز رهپویان شدم
جستجوی جمع را جریان شدم
از تبار کوهسارم ابر زاد
سربلند و پکدل آزاد و شاد
قطره ای بودم ز باران آمدم
تا به جشن جویباران آمدم
پس دویدم از میان تل و تنگ
بارها پا و سرم آمد به سنگ
صخره های سخت بالم کوفتند
بادهای سهم یالم روفتند
دشت تشنه می کشانیدم به خک
تندی هر تنده می کردم هلک
هم نماندم در دل مردابها
هم رهاندم جان ز پیچ و تابها
گاه زیر شاخ ه ها پنهان شدم
گاه همچون نقره ای عریان شدم
در علفهای مشوش ریختم
با زمین و آسمان آمیختم
سرزنش ها خوردم از گل خارها
پیکرم پر خون شد از پیکارها
پای اما پس نبردم از نبرد
کردم آن کاری که می بایست کرد
هر که را اندیشه این راه بود
پیش بردم پیش بردم با سرود
سالها بگذشت سنگین روز و شب
تا چو مشتاقان رسیدم بر مصب
اینک آن دریای دیگرگونه ساز
پای تا سر شور با آغوش باز
کومه های موج و بانگ و شورها
بازی ایینه ها و نورها
واله و تاب و زیر و بالاهای آب
در میان بازوان آفتاب
واله و مشتاق در هم تاختیم
نغمه ها در نغمه ها انداختیم
تا گرفتم دامن گرداب ها
سر برآوردم به بام آبها
خرد گشتم در دشتی های موج
تا ز پشت موجها رفتم به اوج
تاب ریا تا مرا در بر گرفت
دایه دریا مرا در بر گرفت
سر نهادم همچو طفلی پر فغان
بر سریر سینه در خود تپان
بر سر آنس ینه بی پا می شدم
قطره قطره موج و دریا می شدم
خوانده می شد شعر من از هر کنار
با لبان و با دهان بی شمار
جای آن باریکه جوی بی نمود
در تنم بحری به آوا می سرود
اینک آن بی تاب بی پایان منم
همچنان در کار فردا می تنم
تا برآرم گوهری چون شبچراغ
از تو می گریم به هر ساحل سراغ

********************

سال نو سلام

باز
این زمین تندگام
برف را ز روی گرده می تکاند و به صد زبان
آفتاب را
می دهد سلام
باز باد خوش خبر
بهار شکفته می دهد پیام
می دود میان لاله ها غزل سرا
جامهایشان
می زند به جام
باز ابر باردار
خیمه می زند به روی بام
باز بر شگون مجلس بهار
بید می پرکند به رقص صوفیانه اش
گیسوان سبزفام
باز نبض جویبار نقره می زند به توده علف
با گذار آبهای رام
روز می رسد
روز دیگری که از نوی گرفته نام
خاسته ز جا
مردمی به راه مردمی نهاده پا
در سرود
در صلا
سال نو سلام
سال نو سلام



*****************

هیروشیما

یک باره هر چه ساختنی بود در شکست
آنی هر آنچه زیستنی بود دود شد
آری هر آن چه بود
یکباره دود شد
شهر و گیاه و آدم و حیوان
در دم نبود شد
کودک نماند و مادر
شوهر نماند و همسر
ایینه ای نماند
گهواره ای نماند
نه آشیانه ای و نه بستر
تنها سکوت و کوهه خکستر
لالای مادران
آوای عاشقان
عشق و امید و بوسه جوانی گل و کتاب
یکسر زغال شد
شهر ترانه ها
یک باره لال شد
ویرانه گشت زیست
کوتاه گشت آه
فردا نمی رسید
بن بست ماند راه
آتش نبود و شعله و لیکن در آسمان
چیزی عزیز سوخته می رفت سوی ماه

****************
در رهگذار باد

در کوچه هم چنان
جنگ بزرگ باد و مباد است
بحث بلند بود و نمود است
بر بوم سرخ فام خیابان
گل گل شکوفه های آتش و دود است
در باغ های ساده سهراب
اما
در دره های پر مه و مهتاب و برگ و باد
رشد بهار نیمه تمام است
با آن که در کویر سرایش ز هیچ سوی
حتی سراب نیست
کوچکترین صدا
از پای آب نیست
اما
در قاب هم به سینه دیوار روبه رو
قد می کشد هنوز
آن گوشه گیر لاله خردش کنار سنگ
مرغی شبی به صحره نشست و غریب خواند
پروانه ای ز دشت گذر کرد و دشت ماند
او شعر می نگاشت
او رنگ می سرود
خاموش و ای دریغ
با هیچ کس نگفت که چشم انتظار کیست
در رهگذار باد نگهبان لاله بود

*********************

گل خفته

در باغچه نبود
در باغ و دشت نیز نشانش نیافتم
در درهها دویدم و در کوهپایه ها
بر سینه های صخره و در سایه کمر
بالای چشمه سار
بر طرف جویبار
جستم به هر سپیده دمانش نیافتم
آخر به شکوه نعره برآوردم ای بهار
کو آنن گلی که خک تو را آب و رنگ ازوست
بر من وزید خسته نسیمی غریب وار
کای عاشق پریش
گل رفته خفته هیس
بیدار باش و عطر نیازش نگاه دار

******************

خاموشانه

من در صدف تنها
با دانه ای باران
پیوسته می ایمختم پندار مروارید بودن را
غافل که خاموشانه می خشکد
در پشت دیوار دلم دریا



*******************

روایتی دیگر

دارم رویاتی کهن از خسته خاطری
شوریده شاعری
کاندر جدالها که گاه در افتد میان خلق
تا شعلههای فتنه نخیزد
تا خون بی حساب نریزد
تجویز می کنند به امید عافیت
ذبح کبوتری
اینک
من آن کبوترم
ایتیغ تشنگان
خونم حلالتان که بریزد و بس شود
کشتار بی امان


*****************

طبیعت نیمه جان

ماه غمنک
راه نمنک
ماهی قرمز افتاده بر خک

*****************

یادگار

ای عطر ریخته
عطر گریخته
دل عطر دان خالی و پر انتظار توست
غم
یادگار توست

******************

موج
شناور سوی ساحل های ناپیدا
دو موج رهگذر بودیم
دو موج همسفر بودیم
گریز ما
نیاز ما
نشیب ما
فراز ما
شتاب شاد ما با هم
تلاش پک ما توام
چه جنبش ها که ما را بود روی پرده دریا
شبی در گردبادی تند روی قله خیزاب
رها شد او ز آغوشم
جدا ماندم ز دامانش
گسست و ریخت مروارید بی پیوند مان بر آب
از آن پس در پی همزاد ناپیدا
بر این دریای بی خورشید
که روزی شب چراغش بود و می تابید
به هر ره می دوم نالان به هر سو می دوم تنها

**************

افسوس

باران می بارد باران
باران فراوان
دریا در جوش
جنگل خاموش
نیست کسی پیدا در راه بیابان
با من اندوه
با گل اندوه
با همه اندوهی همچون مه پیچان
می خواهم حرفی گفتن
می خواهم راهی جستن
اندر غم یاران
افسوس که نقشم را
بر پنجره می شوید باران
صحرا غمگین
دریا لبریز
جنگل گریان

****************

اسیر

کسی در انتظار او نبود
ولی برای او نمی تپید
نگاه هیچ کس به خودش دلی به روی او نمی نشست
هراس خورده بود و مات
درون حلقه نگاههای ناشناس بی پناه
هوای سرد سوز می خلید
و پاره های جامه اش به جان او
و دشنه ای نهفته می برید
تکه تکه از توان او
هنوز نارسیده کال بود
جوانکی هنوز خردسال بود
به او نگاه می کنم
به من نگاه می کند
و هر دو آه می کشیم
چه دشمنی میان ما است؟
عدوی راستین ما
همان یگانه غول سود و زر در کمین توده هاست
اسیر بی نوا برادری غریب مانده و گم است
رها و بسته هر چه هست
یکی ز خیل بی شمار مردم است

*******************

شاعر

وقتی که چتر ترس گشوده ست روی شهر
و دلهره است آنکه به در می زند مدام
نازک تراش خورده ترین طبع آدمی
شاعر ایینه وجود چه تصویر افکند ؟
از خیل زندگان
وقتی گرسنگی است که فریاد می کشد
مادر! من نان می خواهم
شاعر
گرسنه روح ترین گرسنگان
در کوچه های فقر چه بانگی برآورد ؟
وقتی که بوسه مزه باروت می دهد
و جنگ جنگ جنگ
سیراب می کند مزارع بی ماهتاب را
از جویبار خون
شاعر که جنگجوی ترین فردی آدمی است
چه جنگی به پا کند ؟
وقتی که دست خسته آزادی
روز نجات را
خط می کشد هماره به دیوار حبس خویش
شاعر
آزادتر خلایق
باید چه حک کند
بر گرده زمان
ای دوست داشتن
پنهان ترین بهار
آتش بکش زبانه بکش گل کن عاقبت
باشد به بوی تو
بار دگر صبورترین مرغ این جهان
آواز برکند

*****************

پایان دفتر

goli1
15 August 2008, 05:25 PM
بر تخت عمل


زبده جراحان قلبم را جراحی کردند به تیغ
دشمنم بودند یا دوست بماند به کنار
تیغ می هشتند در قلب من و با خونم
علم را رونق بی فایده می بخشیدند
قلب من از گزش تیغ به هم می پیچید
و دل من می شد دست به دست
من به هر سو که نگه می کردم می دیدم
روی مهتابی ها ایوانها
با چه حرص و ولعی قلبم را
می جویدند برادرهایم
وز ته حنجره پاره و خونینم دشمن می خواند
غزلی در ره بیداد برای عشاق
و منش تحسین می کردم با گوشه چشم
این صدا ها نه صدای من بود
و نه چندان دور از آوازم
و من سرگردان
در به در در پی آن نغمه سرا بلبلب پر ریخته می گردیدم
پرسشی چون مرغی سرکنده
می زند پر پر در برزن و کوی
ولی این جا همه از حرف زدن می ترسند
هر کسی می ترسد
نه که نان نامش را یک سره از روی زین پک کند
و شگفتا که در این شام بلند
که سراپرده شب را به گچ اندود نمایند چو روز
هر که حتی از خود می ترسد
و چنین است که هر نیمه شب اینه ها می شکنند
قلب من می گیرد
قلب من می گیرد
روز بیداری گلهای به غم خفته ما در گلدان
روز برخاستن بانگ از بام
روز آغوش گشودن های پنجره ها
روز رنگین شدن پوشش ها
خون آن چلچله پیک بهار
بر در و پیکر این شهر شتک زد بی گاه
دل من چون مرغی در قفسی تنگی کرد
چه کسی باید زین پس لب ایوان شما
لانه ای از گل و خاشک کند
تا بدانید بهار آمده است ؟
همه خرسند بدانیم که آبی برسانیم به مرغان قفس
غافل از آن که همه سینه سپیدان بهار
خال گلگون بر قلب
مرگ را مهمانی پیش رسند
قلب من در ورق تقویمی می چکد و می خشکد
من چه کردم به شما
جز که این سرخ گلابی را با مهر شما کندم
و سپردم به شما
تا که دندانهاتان را گه افشردن در پیکر آن
به سفیدی همچون برف کند ؟
چه کنم گر که مرا باغ گلابی های قرمز نیست ؟
شادی ای میوه نوبر در شهر
محنت ای میوه ارزان گشته
من تهی دستم بهر چه به بازار ایم؟
سایه ای می اید
سایه ای می گذرد
سایه ها گرد سرم پچ پچه کنمی چرخند
می کند خون ز یکی حفره قلبم سرریز
سایه ها آواز غمزده ای می خوانند
تو هم ای شعر مدد گر نکنی
بند از این بانگ عصبسز کجا بگشایم ؟
وین همه ایمان را
که نمی گنجد درمذهب این بی مهران
با چه اندیشه ‌آرامی بخشی بنشانم در خویش؟
آه بوددایی هم نیستم آخر کهشبی
بالی از آتش بر شانه خود نصب کنم
و به سیمایی سنگی بی درد
در پی لبخندی جاویدان
رستگارانه از این غمکده پروازکنم
عشق هامان کوچک
کینه هامان اندک
دست هامان مومی
قلب هامان کوکی
من در این شهر عروسک به چه کس روی کنم ؟
پای گهواره خالی همه مان
مادرانی شده ایم
که یکی یک دانه
طفل اندیشه خود را شب و روز
جامه جشن عروسی به عبث می پوشیم
دست ها در کار است
و خموشانه بر گردنه های قلبم
چرخ ارابه سنگین زمان می گذرد
کارد می برد
پنس می گیرد
نبض ها می جهد از تندی خون
دست ها درکار است
دست از دوستی و پرچم و پیغام تهی است
دست بر کاغذ کج می رود و می اید
دست دستانت را می بندد
دست با تجربه در قلب تو می کارد تیغ
دست در پیرهن زیر زنان می پوید
دست النگوی طلا می جوید
دست عشرت طلب و هر جایی است
دست من با سردی دست مرا می گیرد
وین نه من تنها هستم به چنین تنهایی
گل یخ نیز ندیده است بهاری را در پیرامون
می خلد سردی تیغی در من
مرگ را اینه می گیرد قلبم بی ترس
زندگی را می پوید چو گلی خشکیده
مرگ را دیدم در گورستان پیر و دو تا
و به راهی دیگر
زندگی را دیدم با سبد گل های پژمرده
که نمی داند پشیزی پی یک دسته گلش رهگذری
وز بر هر دو گذشتم خاموش
و رها کردم از بام بلند
بادبادک ها را
که به دنباله رقصنده شان در ره باد
حلقه حسرت من بود که آویخته بود
قلب من گلدان سرخ بلور
و در آن دستانی
که برای زدن پیوندی شاخ گلی می جویند
عشق امروزه کجا می پلکد ؟
با که دارد بر خورد ؟
چه کلامی دل او را به تپش می آرد ؟
دور از آن خانه رویایی شعر و تصنیف
و نمایش های بیهوده
راستی عشق کجا مسکن دارد درشهر ؟
ناشناسی به در قلبم سر می کبود
می خراشد ناخن
بانگ بر می دارد
تا نکندم ازجا گل میخ قلبت را
این در کهنه به رویم بگشا مهمانم
زندگی بی من و تو تازه نفس می گذرد می دانی ؟
تپه چون طالبی کال برش می گیرد
راه ها رشدکنان ریشه به هر دهکده می افشانند
آهن از سنگ برون می اید جنگل وار
خانه ها می رویند از کف دست خالی
بزم دانایی ها را امروز
بحر پیمانه بی مقدار است
اوج انسان را بر عرش خدا
پله می گردد ماه
کوره ها می تابند
شعله ها می پیچند
و به هر جان کندن بد یا خوب
نان سر سفره ما هر دو فراهم شده است
در چنین مهمانی
که کسی را با ما کاری نیست
و ندارد چشمی برقی از دیدن ما
از چه دعوت شده ایم ؟
شربتی نوش کنیم ؟
یا که سیگاری دود ؟
هر که سرگرم رسانیدن فرمانی هست
خیل مطرب هاهم حتی بر شادی ما مامورند
این جهان تنگ است بهر من و تو ؟
یا که چشم و دل ما تنگی دارد به جهان ؟
فرصتی نیست در این هنگامه
که پذیرای پسند کج ما باشد کس
یا رسیاندین فرمانی را گامی پیش
یا که در کوچه تنهایی ها پرسه زدن
من به خود می گویم
آٍمانها ی رفاقت ابری است
اختر راهنما پنهان است
با چه ره جویم این جا من در روی زمین ؟
جز به دستانم ؟ این راست و چپ ؟
زورقی هستم بی پیوندی با ساحل
و به دریایی وحشی درگیر
بایدم راه به پاروهای خویش برید
به سوی کودکی ام می تابد قلبم هم چون گل سرخ
که تماشا را در اینه گون آب زلال
سر فرو می آرد
یاد دارم به یکی روز لب نهر کرج
که پلش از سیلی پیچان ویران شده بود
پیرمردی مردم را همه از خرد و بزرگ
حمل می کرد ز سویی به دگر سو بر پشت
هر کسی از راهی آمده بود
و به راه دلخواهش می رفت
مبدا و مقصد مردم را او کار نداشت
پیر مرد آن جا پل بود و یک پول سیاه
قلب من می کند از شط عروقم امداد
قلب من گسترشی می گیرد
قلب من اینک بندر گاهی است
که در آن شادی و غم زورق سرگردانند
من بر این راه که پایانش مه پوشیده است
و پل پشت سرم را سیلی پیچان ویران کرده است
و در این شب که بلند است صدای دشمن
و صداهای بلند
رونقی دارد در خاموشی
تا نگه دارم ایمانم را
و نترسم از تنهایی ها
تا مرا وهم بیابان نکشد در ظلمات
تا که شاید به جوابی برسم
می دهم بانگ دلم را پرواز
غزلی می خوانم در عشاق
هر که هستم من و هر جا بروم
گر به پاییز بیندیشم یا دانه روینده جو
گر پدر باشم یا مردی تنها در خویش
باز بر تخت عمل
زبده جراحان بی رحم و عبوس
تا ببخشند به علم
رونق و وسعت بی سابفه ای
بی سوالی از من
می شکافند مرا سینه به تیغ
و برون می آرند از بدنم
سهم فردای برادرهایم خورشیدی خون آلود

*****************

زمین کال

این نکته نغز گفت به ره پیر روستا
چون تلخ و تیره دید رفیق مرا ز من
هر گاو گاه شخم چون کال ایدش زمین
بی راه می زند
همراه خویش را
با شاخ های کین

*****************

با برافروختن کبریتی

همه جا صحبت اوست
وین غم انگیز که او
زیر چشم همه چون اشک درشتی تنهاست
سخت تنها چو امید
که نمی بیند دل ها را دیگر با خویش
در خیابان و در خانه و در جان تنها
در نوشتن تنها
و در اندیشیدن
بعد از آن شب که چراغش را توفان بشکست
همچو ماری که ستون فقراتش را بیل
ماند از راه و دریغ
هر چه با ماندن او از ره ماند
یاد در جانش زهر
مزه در کامش گس
جاده ها درچشمش بن بسته
آسمان سنگی یک پارچه کور
در دلش گر طلب چیزی هست
دست او چیزی دیگر جوید
پای نافرمانش راهی دیگر پوید
متلاشی در خویش
و پرکنده نگاه همگان جمع در او
گر چو خکستر پخشی است به راه
گنج آتش در اوست
نان از او آب از اوست
برکت خانه از اوست
همه روشنی بال فرو برده در اوست
پیش پا را نتوان دید جهان تاریک است
ای برادر که از این کوچه دل تنگ گذر داری تند
به درنگی به بر افروختن کبریتی
می شناسی او را
از شباهت هایش
از نگاهش که غروب همه عالم در اوست
از لب خونینش
وز انگشتان ملتمسش
که به قاپیدن پروانه یک شعله درنگ آورده است
دست بر دامنت او را مددی باید کرد
ای برادر به برافروختن کبریتی

****************

رشد

ما را سر گلیم نشاندند وز ابتدا
گفتند پا درازتر از آن مبا***ن
آن روز این گلیم
بر ما چو باغ بود
بر ما چو بیشه بود
بر ما زمین بی بدلی بود کاندر آن
کاخ شگفت خردی ما سر کشیده بود
آری بر این سیاه گلیمی که یک زمان
آن را به نام بخت به ما هدیه کرده اند
ما شاد بوده ایم
در جست و خیز و بازی خود تا کناره ها
آزاد بوده ایم
بیرون از این گلیم کسان گرم کار خویش
وندر میانه ما
غافل ز هست و نیست
سر گرم پای کوبی و فریاد بوده ایم
اینک براین گلیم
ما کودکان غافل دیروزه نیستیم
برما بسی زمان
هر چند بی شتاب و دل آزار رفته است
آری بر این گلیم
ما رشد کرده ایم
ما قد کشیده ایم
ما ریشه برده ایم به خک سیاه و سخت
وین بخت جامه بر تن ما کوته آمده است
اینک شما کسان
خیزید چاره را
تا نشکنیم زیر قدم باغ فرشتان
بر راه ما گلیم زمان را بگسترید

*****************

سازندگی
دست ها چنگک چفت افتاده بر ابزار
بازوان مفتولی تابیده
و بدن ها ز عرق مفرغ شبنم خورده
هفتمین مرتبه خانه رویارو را
در دل پنجره ام می سازند
از سر صبح بلند است صداهای کلنگ
و سقوط آهن بر آهن
و فرود آمدن آجرها
و کمی دیرتر آواز کسی از سر بام
این سحر خیز تران از دم صبح
با چنین شور و خروش
می برند از سر من خواب ولی
کم کمک کاخ بلندی را می پردازند

******************

چاقو تیز کن

در عصرهای دلگشای ماه اسفند
وقتی که کم کم از نفس می رفت سرما
می آمد از دور
لبخنده بر لب چرخک سمباده بر دوش
ما بچه ها می خواستیمش
با او نوید عید می آمد به خانه
درها به آوازش یکایک باز می شد
نان می گرفت و کارد ها را تیز می کرد
برق از میان دست او فواره می زد
او ابتدای جنبشی در خانه ها بود
روبیدن گرد از گلیم و فرش و قالی
جمع آوری مس و تس هایی که باید پک می شد
گندم که در هرگوشه کم کم سبز می گشت
گویا پرستو هم پس از او
می آمد و بر طاق هشتی لانه می زد
ما در غروب کوچه های خک خورده
سرگرم نوبر بستنی بودیم غافل
کو بی خبر چون آفتاب از دست می رفت
در خانه هامان
اینک مهیاست
هم کاردهای کند و هم نان ها به انبان
ای عصرهای دلگشای ماه اسفند

*******************

سیاهه

نان به یک نرخ نمی ماند در این بازار
آدمی نیز به یک ارج و بها
در جوانی پدرم
سنگک یک من یک شاهی بر خوانش بود
و چه شب ها که به شوق
پاسداری می داد
بر در مجلس شورا تا صبح
تا که مشروطه نیفتد به کف استبداد
و سرانجام ز خونی که روان شد بر خک
ساقه خشک پر رنگین داد
پدرم یک تن از جوخه آزادی بود
آفرین بود بسی بر پدرم
پس یک چند از آن دوره پر شور و خروش
مزد پیروزی ها را پدرم
پهن می کرد به حوض خانه بساطی رنگین
گوش می داد به آواز قمر
و به تار درویش
و به نقل و سخن یک دو سه تن از احباب
و گوارای وجود
گلویی تر می کرد
و چنین شد که گل تنهای آزادی
گل نو ریشه بی حرمت و پاس
توی گلدان بلورین به سر رف خشکید
کم کمک دور شد از ره پدرم
پدرم یک تن از جمله بی راهان شد
شرم بادا نفرین
پیر مرد اینک با پایی سست
و به دستی لرزان
می خرد سنگک را شخصا هر یک دانه چار ریال
نان به یک نرخ نمی ماند در این بازار
آدمی نیز به یک ارج و بها
و نمی گردد تنها این بسیار فنون چرخ و فلک می گردد
دوست می گردد دشمن با تو
وز نیازی دشمن
کینه بگذاشته می گردد دوست
کیست کدبانوی این خانه که هر روز از نو
به حساب عمل ما برسد
گل سرما بزند
یا سر ما بزند بر گل دار ؟

*********************
خنده
تو چه خوش می خندی
تو چه آسان و چه راحت می خندی ای مرد
تو چنان می خندی
که من آن کرم زده دندان را در دهنت می بینم
هم چنین می بینم
که تکان می دهدت خنده بگسسته عنان
و تنت با همه فربهیش میلرزد
ای به هر اینه افتاده و تکرار شده
دو شده ده شده صد نهصد ....و بسیار شده
تو چه می بینی ‌ایا در من
سبب خنده چه می بینی در کار من و پیکر من
منم اینک مردی زخم به تن
آرزوهای بلندش همه گردیده هوار
نه فرومانده به گل
نه برافراخته قد
گر تکاپوست به بیرون شدن از گنداب است
نه برافروختن مشعل خورشید به شب
این مرا دردی پیچاننده است
و تو می خندی بر تابم و می لرزاند گریه مرا

*******************

شبنم و آه

ای گلهای فراموشی باغ
مرگ از باغچه خلوت ما می گذرد داس به دست
و گلی چون لبخند
می برد از بر ما
سبب این بود آری
راه را گر گره افتاده به پای
باد را گر نفس خوشبو در سینه شکست
آب را اشک اگر آمد در چشم زلال
گل یخ را پرها ریخت اگر
در تک روزی آری
روشنایی می مرد
شبنمی با همه جان می شد آه
اختران را با هم
پچ پچی بود شب پیش که می دیدم من
ابرها با تشویش
هودجی را در تاریکی ها می بردند
و دعاهایی چون شعله و دود
از نهانگاه زمین بر می شد
شاعری دست نوازشگر از پشت جهان بر می داشت
زشتی از بند رها می گردید
دختر عاصی و زیبای گناه
ماند با سنگ صبورش تنها
او نخواهد آمد
او نخواهد آمد اینک آن آوازی است
که بیابان را در بر دارد
او نخواهد آمد
عطر تنهایی دارد با خویش
همره قافله شاد بهار
که به دروازه رسیده است کنون
او نخواهد آمد
و در این بزم که چتری زده یادش بر ما
باده ای نیست که بتواند شستن از یاد
داغ این سرخ ترینن گل فریاد
کودکی را که در این مه سوی صحرا رفته است
تا که تاجی بنشاند از گل بر زلفان
یا که بر گیرد پروانه رنگینی از بیشه غم
با چه نقل سخنی
بفریبیمش ایا
بکشانیمش تا آبادی ؟
پای گهواره خالی چه عبث خواهد بود
پس از این لالایی
خواب او سنگین است
و شما ای همه مرغان جهان در غوغا آزادید
شعر در پنجه مهتابی
گریه سر داد و غریبانه نشست

*********************

کلید ها

نا خوانده میهمان
اینک ز گرد راه رسیده است و از قضا
دسته کلید مادر من گمشده است باز
در خانه های و هوی است
نه گل به روی میز
نه خک و خل ز درگه و دیوار روفته است
در گنجه مانده شربت و نقل و گلابدان
قفل است گنجه ها
هر کس به حاجتی
بگرفته راه خانه همسایه ای به پیش
بیهوده می دوند
بیهوده می روند ز دالان به پشت بام
بیهوده می کنند به هم چهره ها دژم
بیهوده می زنند به هم حرف ها درشت
چشمت کجاست مادرک بی حواس من
آخر کلیدها
آویز حلقه های النگوی دست توست

****************

خانه انسان

آسمان
لانه مرغ خیال
و زمین
خانه انسان است
آسمان با همه بازی خالی است
و زمین با همه تنگی ها پر

*******************

BeHdAbRa
15 August 2008, 05:37 PM
دستت درد نکنه...

goli1
18 August 2008, 11:33 PM
خانگی

استخوان هایی از سفره رنگارنگش
که به سوی ما پرتاب شده
باوفامان کرده است
چاپلوسانه به دور و بر پاهای کسی می پوییم
که اتو دار شلوار سفیدش هر روز
برق دارد کفشش
و به دستان پر انگشتری اوست مدام
بافته شلاقی چرمین و دسته طلا
خیز می گیریم که گاه و به او حمله کنان
پارس بر می داریم
ما ولی خشمش را هیچ نمی انگیزیم
راست این است که ما خانگی او شده ایم
لوس و شکلک ساز و دست آموز
و در این خیل که در مطبخ او می لولند
جان آزادی با خوی بیابانی نیست
سگ رامی شده ایم
گرگ هاری باید

********************

تاریکی درتاریکی

زنهای چادری
چون گله ای پرنده کور سیاه فام
بر گرد گور تازه نشستند و نوک زدند
یک بارخ شیونی
بگشوده بال تیز
پر پر زنان به ککل کاج کهن نشست
آن گاه ناله ها
بر آسمان آبی این ساحت فقیر
یک ریز خط کشید
چون شام در رسید و پرکنده شد گروه
در مزرعی که بارور از مرگدانه بود
تاریکی و سکوت به یک بستر آمدند


********************

در تماشاگه پاییز

برگ ریزان همه خوبی هاست
می بریم از هم پیوند قدیم
می گریزیم از هم
سبک و سوخته برگی شده ایم
در کف باد هوا چرخنده
از کران تا به کران
سبزی و سرکشی سروری نیست
وز گل یخ حتی
اثری در بغل سنگی نیست
این همه بی برگی ؟
این همه عریانی ؟
چه کسی باور داشت
دل غافل اینک
تویی و یک بغل اندیشه که نشخوار کنی
در تماشا گه پاییز که می ریزد برگ

*******************

تاریخی

روی میدان بزرگ
تلی از چشم فراهم گشته است
چشم لغزان در اشک
چشم غلتان در خون
چشم بی ریشه و بند و پیوند
چشم بی پلک و پناه
تا فرو بنشیند
خشم فرمانده فاتح از خلق
که نکردند سری خم پی تسلیم بدو
تلی از چشم کسان ساخته اند
عبرت کوردلان
دیده بانی نگران در ظلمت
لاغر و تب زده و ترس آلود
کوچه ها در دل شب
متواری شده اند
و نفس در سینه
شهر آهنگ شمار قدم سربی شبگردان است
راه هر بانگ به دستی بسته است
راه هر دید به دیواری کور
باز و بگشوده همان چشمانی است
که فراهم شده بر میدانگاه
و به مرداب سیاه پوش ماه
چون بطی می کند آرام شنا

*********************

چه بگویم ؟

غصه نانم امان ببریده است
و تو تکرار کنان
آه از عشق هم آخر سخنی باید گفت
چه بگویم از عشق ؟
من که صد ر به ادب بگشودم
و دو صد پند پدر وار مرا
به سوی بیکاری سوقم داد
به سوی بیعاری
چه بگویم با عشق ؟
یک شماره تلفن
که حروفش همه در دفتر من ساییده
و نشان و نام صاحب آن
زیر صدها خط درخواست ز هم پاشیده است

*********************

بچه کلاغ

غوغا ! غریو! جیغ
راحت نمی نشینم
فریاد می کنم
آن بال و پر شکسته که بازیچه شما است
فرزند من یگانه من کودک من است
گر زشت گر سیا است
راحت نمی نشینم
فریاد می کنم
این جا جنایتی است که با دستهای شاد
پوشیده می شود
یاری کنید ای همه قوم سیاه پوش
پرپر زنان و ملتهب اینک من
تا چشم کودکان شما را در آورم
تا آسمان کنم به همه چشمها سیاه
تا کودکم کلاغچه بستانم از شما
اینک من اضطراب هزاران کلاغ زشت

*********************

شب می رود ز دست

مهتاب ناب و خلوتی پشت بامها
با چتر یک دو کاج
و مسجدی چو غول کمین کرده در سکوت
و روح شهر خسته که در سایه ریزها
خمیازه می کشد
از دوش های خسته دیوار روبرو
تا شاینه های کوفته چینه خراب
بسیار رخت و جامه چو اشباح آدمی
کت بسته با طناب
در رهگذر باد
رقص اسارتی را سرگرم گشته اند
اینک نشسته خواب به ناخفته دیده ها
هم پاسبان غنودهه به سکو کنار در
هم طفل شیر خوار و پرستار خسته اش
شب می رود ز دست کجایند دزدها ؟،

****************************
یک دو سه

یک قناری بر دست
دو کبوتر بر بام
و سه گنجشک به شاخ شمشاد
هیچ پیوندیشان با هم نیست
انفجار خطری
همه مرغانی هستند رهایی جو بر بال هوا
انفجار چه خطرهاست جهان می لرزد
و تو تنها در خویش
و شما تنها در خویش
و شما تنها تنها در خویش
و همه ما تنها

******************


عمر کوتاه من و قرن و مرگ

من از مراسم تدفین خویش می ایم
که تا نظاره کنم رونق تولد خویش
کنار راه مرا یافتند خک آلود درون دست چپم آفتابگردانی
میان کتفم یک خنجر مرصع بود
و خون گرم مرا در پیاده رو شب پیش
به هم در آمده با شاش عابران یک جا
نهال های جوان جرعه جرعه نوشیدند
نهالهای کنار پیاده رو اما
تمام شب نظری سوی من نیاوردند
شدند شاپرکان شگرف اندیشه
ز بیشه های خیالم رها و آواره
کجا دوباره فراهم شوند و گرد ایند
بهارهای بن خک خفته می دانند
تمام شب به زمین ماندم و به ره نگران
و از فراز پریشیده موی من در باد
شب شتابگری همچو اسب مست گریخت
شکافت پهلوی دیوار قرن و قلعه قرن
چو موم در بر آتش به خک راه چکید
میان پنجه غولی که سر کشید از خک
قد بلند عروس زمان عروسک شد
همه مشایعت مرده را پذیرفتند
که بود در دل تابوت رازی از همگان
هزار چهره وحشت هزار گونه درد
به سوگ من چه گروهی فراهم آمده بود
نگاه کردم و دیدم که قفلهای گران
دریچ های گه را به چشمشان بسته است
دهان به ندبه ولی در دهان هیچ کدام
و پا به زیر بدنها چو چرخ می چرخید
و دستهای ورم آوریده همچو دو چشم
به هر طرف پی چیزی نجسته می پویید
به چهره ها همه تشویش ز آسمانها بود
زمین تو گویی از سقف خویش می ترسید
ولی توقف و گرما و تشنگی می کشت
چه رفته بود ندانم که در تمامی شهر
به جای سبز درختان چراغ قرمز بود
به زیر دیده خورشید نیمروزی مرگ
کشنده بود به تابوت تنگ و راه دراز
زبان به شکوه گشودم که صحن گورستان
چو جنگل تنکی از درخت آهن بود
دلم به سینه چو یک دارکوب سرگردان
به هر درخت
درخت خاطره نوک با وداع می کوبید
مرا به خک نهادند همچو دانه سبز
بود که دایه مرگم دوباره بار دهد
چو ترمه و کفن از روی من کنار زدند
به جای کالبد من زبان مردم بود
زمانه ای است چو افسانه ها شگفت آلود
که عمر مرگ چو عمر حیات کوتاه است
به گرد من همه کودکان همبازی
پی گرفتن پروانه ها شتابانند
و من چو بیشه معصوم شاپرک خاموش
به نوک خنجری کنون درون باغچه ام
به کار کشتن یک آفتاب گردانم


********************


قشو

بس در تلاش خواستن و رستن
ساییده ام به راه
این تازه کار دست
از زبری زمین و زمان پینه بسته است
از دستهای من
مرغی پریده است دریغا که هیچ گاه
عودت نمی کند
بر دستهای من
دردی ت نشسته است دریغا که هیچ گاه
از آن نمی رود
خشکید خون به شاخه انگشتهای من
مانند فلز تیره دندانه دار را
سردی نمی کشد
گرمی نمی چشد
رویینه پشت می پرد این روزگار را
این است دست من
دیگر به کار ناز و نوازش نمی رود
نه نه نمی خزد به سر شانه های عاج
واندر نشیب گیسوی لغزان نمی دود
اما تو ! خسته خفته من !‌ شب به شب تو را
تیمار می کنم
دستم به کار توست سمند بلند یال
روزیت عاقبت
بالنده تر ز پیش
بیدار می کنم

*******************
رفتگر

دیگر نه قامتی است اگر می رود به راه
طرح مشوشی است
چین خورده تابدار
جاروب می کشد
گویا که طرح خود را بر پرده غبار
تصحیح می کند

*********************

یاد دوست

یادش به خیر دلبر روشن ضمیر ما
دلدار ما دلاور ما دلپذیر ما
یاری که در کشکش گردابهای غم
او بود و دست بسته او دستگیر ما
یادش دوید دردلم و چون نسیم خیس
بگذشت و تازه کرد سراسر کویر ما
ما را هوای اوست در این برگ ریز مهر
پر می کشد ز سینه دل دیرگیر ما
صیاد ما که بخت و کمندش بلند باد
پرسیده هیچ گاه که : کو آن اسیر ما ؟
صبح است روی دوست چراغی از آفتاب
او را چه غم ز شمع دل پیش میر ما
بس نقش ها زدند ولی روز آزمون
یک از هزارشان نشد آن بی نظیر ما
تیر دعا رهاست در این آسمان کجاست
مرغ دلی که سینه سپارد به تیر ما ؟
روزی به سر نیامده شامی به پای خاست
بنگر که تا چه زود رسیده است دیر ما
فریاد ما ز دشنه دشمن نبود دوست
خنجر برون کشید و بر آمد نفیر ما
آنان که لاف دایگی و مادری زدند
خوردند خون ما و بریدند شیر ما
آن جا که باغبان کمر سرو می زند
و ز باغ می برد همه عطر و عبیر ما
ای شط ره رونده تو ایینه ای بگیر
بر روی و موی بیدبن سر به زیر ما
می گفت پیر ما که صبوری به روز سخت
حالی بیاورید صبوری به پیر ما
چون عقل را به گوشه میخانهه باختیم
عشق تو ماند در همه حالی دبیر ما

********************




نوزاد

بعد از هجوم رعد که در پنجه می شکست
دیوار داربست زمان را در آٍمان
فریادهای آن زن بی تاب بینوا
کم کم فرو نشست
وین مژده ناگهان
چون برق در محله ما بال و پر گرفت
ایران زن عقیم
آورد بچه ای
روشن شد عاقبت
امشب چراغ خانه آن مرد جوشکار
در پهنه مشوش نیلاب آسمان
فریاد کودکی
چون غنچه ای سفید به باران سلام کرد

goli1
18 August 2008, 11:50 PM
ویتنامی دیگر

با آن همه سلاح
با آن همه ستوه
با آن همه گلوله که بر پیکر تو ریخت
ارنستو
این بار هم دروغ در آمد هلک تو
آنان که تند تند تو را خک می کنند
آنان که زهر خند به لب دست خویش را
با گوشه های پرچم تو پک می کنند
که : دیگر تمام شد دنیا به کام شد
تاریک طالعان تبه کار بی دلبند
خامان غافل اند
تو زنده ای هنوز که بیداد زنده است
تو زنده ای هنوز که باروت زنده است
تو در درون هلهله های دلاوران
تو در میان زمزمه دختران کوه
در شعر و در شراب و شبیخون تو زنده ای
آوازه خوان گذشت و لیکن ترانه اش
گل می کند به دامنه کوهپایه ها
خورشید های شب زده بیدار می شوند
یک روز از کمینگه تاریک سایه ها
مردی و یک تفنگ
مردی و کولهباری از نان و از غرور
آزاده ای گشاده جبین قامت استوار
یک روز بر وزارت کوبا نشسته تند
روز دگر به خون
در سنگر بولیوی دور از دیار یار
آه ای پلنگ قله آه ای عقاب اوج
گر آفرین خلقی شایسته تو بود
مرگی بدین بلندی بایسته تو بود
آه ای بزرگ امید
اینک که مرگ می بردت بر سمند خویش
این گونه کامیاب
این گونه پر شتاب
گر آرزوی دیر رست را سراغ نیست
در قلب ما بجوی
آتش
آهن
ویرانگی و خشم
در قلب ما ببین کهویتنام دیگری است

******************
سرود

آفتاب
ایستاده در میان آسمان
سایه را لبان تشنه زمین میکده است
بر گیاه و سنگ و آدمی
نیست سایبان دیگری
غیر چتر زرد آفتاب
روی خک قاچ خورده آن چه سبز می شود
ساقه های تشنگی است
خشت ها و خانه ها است
جوی ها
نای های نغمه ساز غلغل آفرین
گربههای مرده در گلو گرفته اند
ور صدایی از کنار گوشه ها به پاست
باد نیست
خش خش زبان خشک و خکی درختهاست
در تمام شهر آب
خواب چشمهای بازمانده
شور قصه های تو به تو
واژه لب نیامده پریده است
ابرهای بی ثمر
ابرهای دوره گرد در به در
پرده می کشند روی زخم چشم شهر
ای سرود چشمه سار
ای نوای جاری و نهفته در عروق سرزمین من
ای خروش انفجار
در کدام گوشه بر کدام سنگ عاقبت
می دهی شکاف
با کدام نغمه چنگ خویش ساز می کنی ؟

********************
پیش از بیداری شهر

سنگ را می ترکاند سرما
ولی آنان که ز سنگند سمج تر بر جا
خیل بی کارانند
کز دم صبح سر میدانگاه
روز را منتظرند
حرفشان با هم نیست
هیچشان ماتم نیست
روی یک دایره تنگ به هم می لولند
و بخارات نفس هاشان گرم
پیله ای می تند آنان را سست
که به زنگ شتری می ریزد
و شتهرها گذرانند شبح وار ز خلوتکده ای
خالکوبی شده از نور چراغانی چند

*****************

یک ضرب


من به جرمی که چرا کبریتی گیراندم
یا به یک لیوان آب
تشنه کامان را مهمان کردم
صورتم نقش پذیرنده سیلی گشته است
سر هر رهگذر تاریکی
تا به خود می پیچم سخت گریبان مرا می گیرند
سر من می شکنند
می درانند به تن جامه من
و مرا از همه جا می رانند
حیف
من رفیقانم را کم دارم
و ندارم من جز غیظ و غرور
زیر این جامه سلاحی دیگر
و کسان می دانند
که مرا تنها وسط معرکه انداخته اند
که در این مهلکه انداخته اند
من به اندازه این جثه و جان
من به اندازه این نا و نفس
می توانم جنگید
ولی این یک تنه جنگیدن ها کافی نیست
نه نه کاری نیست
من رفیقانم را کم دارم که سر هر گذری دیگر با اوباشانی دیگر
دست در کار زد و خوردی خونین هستند
و دم چاقوشان
می برد سینه و تاریکی را با یک ضرب

****************

ایینه را بیفکن


زیبای من گریستنت چیست ؟
زشت اگر نماید
ایینه بر خطا است
ایینه راست نیست
ایینه ها نی اند دگر چشم نکته بین
ایینه ها زبان خبر چینی اند و بس
عریان مکن برابر ایینه راز خویش
تا بر تو پرده ها ندرد پیش چشم کس
بالای خود در اینه مشکن به های ها ی
تصویر غم غمت را هر دم فزون کند
گیسو به رخ میز و ز درد این چنین متاب
دستی بر آر کاینه را واژگون کند
ایینه را بیافکن تا رو به هم نهیم
باشد به دست خویش مداوای هم کنیم
وان دست را که اینه دار ملال توست
زان پیش تر که مشت برآرد قلم کنیم
ایینه می نماید اشک تو را به تو
اما دری به روی درون می گشایدت ؟
ایینه حال را همه تصویر می کند
فردای آرزو را کی می نمایدت ؟
زیبای من بگو
دیگر بگو گریستنت چیست ؟
بیرون ز اینه
ایا دمی هوای منت نیست ؟

********************

شکار

پیکان سرخ ماهی کوچک
می دوخت ابر پاره را با وصله آبی
وز کاسه ای تا جاودان بی ته
روح مرا چون سنگ سنگینی به گود آسمان می برد
آن جا زمین گم بود
آن جا زمان چون حبه قندی آب میگردید
جان بود و بی مرگی
پر بود و آزادی
و پنجه های تیز خواهش های من در کار
انگشت سرد ماهی کوچک
انگشت خون آلود
با یک برش نقش خیالم را درید از هم
از سینه مجروح آب نیلگون می رفت
دود کلاغان یک سره در چشم آتش مرده خورشید
شب بود و من چون گربه ای نومید
آرام در پاشویه های حوض می گشتم

*******************

ماه و دیوانه

از صدایی گنگ
خواب شیرینم پرید از سر
باز زندان بود و خاموشی
و صدای گامهای پاسبانان بر فراز بام
و تکاپوهای نامعلوم این هم حنجره من مرد دیوانه
در میان روزن پر میله و مهتاب
پیش تر رفتم
با اشارات سر انگشتش
ماه را می خواند و با من زیر لب می گفت
گوش کن
من کلیدی از فلز روشن مهتاب خواهم ساخت
و تمام قفل ها را باز خواهم کرد
ماه پنهان گشت و او را من به جایش بازگردانم
پیر مرد پکدل قرقرکنان خوابید
و مرا بگذاشت با خار خیال خویش
زودتر ای کاش
ماه را می خواند
دیرتر ای کاش برمی خاستم از خواب

****************

شیهه


حیات من علفزاری است
که من چون اسب کولی مست و بی سامان
به باد افکنده یال و سم به سنگ و صخره ها کوبان
چرا یک سو نهاده می دوم بر آن
شتابان می گریزم می گریزم روز و شب از آن
مرا پ اسخ
بگویید ای کمنداندازهای چابک گستاخ
دگر این گردن سرکش کسی را بر سر شوقی نمی آرد ؟
و یا آن ریسمان مهر پوسیده است و تابی بر نمی دارد ؟

********************

طرح

خورشید در بلندترین اوج
دریا با ناز ژرف ترین خواب
ماهی دل دل زنان و چشم به دریا
سایه صیاد و ماسه در نگهش پر
ساحل تفته
ساحل تا دوردست خالی خالی

*******************

چشم نه گوش و دهان

هر روز کمین می کند او بر سر راهم
می گریدم آن گاه چو می گردم تنها
می اید
می خندد
می پیچد در من
می بوسد
می ایستد آخر به تماشا
می جویم
می پویم
می پرسمش احوال
افسوس که او را سر پاسخ گفتن نیست
افسوس که او گوش و دهن نیست
چشمی است سراپا
وین چشم نگاهی است نوازش گر و پرسا
با او غم درماندگی ام را می گویم
از کارم
از بارم
از دار و ندارم
در تو همه دلبستگی ام را می جویم
می گویم
می گویم
می گویم و او باز
خاموش مرا می نگرد تشنه و جویا
ما رهگذر کوچه و پس کوچه و از دور
پاییز دود لنگان لنگان
پنهان به درون شنل قرمز و زردش ز پی ما
ناگفته بسی مانده
نشنیده یکی حرف
یکباره خیابان هیاهوگر می بلعدمان سخت
گم می شود او در دل جمعیت و من تنها بر جا

*******************

کرانه عظیم دوست داشتن

همچو دانه های آفتاب صبح
کز بلند جای کوه
پخش می شود به وی جنگل بزرگ
و تمام مرغهای جنگل بزرگ را
در هوای دانه ها ز لانه ها
می کشد برون
نگاه تو
مرا ز مرغهای راز
می کند تهی
همچو گربه ای پناه آوریده گرد من
می خزی و چون پلنگ
می نشینی عاقبت برابرم
و مرا نگاه سخت سهمنک تو
رام می کند
خواب می کند
کم کمک به سوی داغگاه مهر می برد
همچو موجهای تشنه خو که می دوند
رو به سوی آفتاب پای در نشیب
در غروبهای سرخ و خالی و خفته
دل به گرمی نوازش نگاههای خسته تو می دهم
سر به ساحل تو می نهم
ای کرانه عظیم دوست داشتن
ای زمین گرمسیر

**************

پایان دفتر : خانگی

goli1
20 August 2008, 09:29 PM
دفتر : با دماوند خاموش

****************

باور

باور نمی کند دل من مرگ خویش را
نه نه من این یقین را باور نمی کنم
تا همدم من است نفسهای زندگی
من با خیال مرگ دمی سر نمی کنم
آخر چگونه گل خس و خاشک می شود ؟
آخر چگونه این همه رویای نو نهال
نگشوده گل هنوز
ننشسته در بهار
می پژمرد به جان من و خک می شود ؟
در من چه وعده هاست
در من چه هجرهاست
در من چه دستها به دعا مانده روز و شب
اینها چه می شود ؟
آخر چگونه این همه عشاق بی شمار
آواره از دیار
یک روز بی صدا
در کوره راه ها همه خاموش می شوند ؟
باور کنم که دخترکان سفید بخت
بی وصل و نامراد
بالای بامها و کنار دریاچه ها
چشم انتظار یار سیه پوش می شوند ؟
باور نمی کنم که عشق نهان می شود به گور
بی آنکه سر کشد گل عصیانی اش ز خک
باور کنم که دل
روزی نمی تپد
نفرین برین دروغ دروغ هراسنک
پل می کشد به ساحل اینده شعر من
تا رهروان سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر کننند
در کاوش پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش آدمی
بر لوحه زمان
جاوید می شود
این ذره ذره گرمی خاموش وار ما
یک روز بی گمان
سر می زند جایی و خورشید می شود
تا دوست داری ام
تا دوست دارمت
تا اشک ما به گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ می تواند
نام مرا بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ عزیزی را
باور نمی کنم
می ریزد عاقبت
یک روز برگ من
یک روز چشم من هم در خواب می شود
زین خواب چشم هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر باور من در هوا پر است


******************

آوازی از پنجره ماه

آدم
ای رفته از بهشت
ای مانده در زمین
عریان و پک و بکره و تفته مانده ام
هانم برشو و ببین
تا اوج قله هاش همه خواهش است و بس
این سینه ها در آرزوی باروز شدن
وین ساقه های سنگ ستم می کشند سخت
از جان خشک خویش و غم بی ثمر شدن
دیری است یاوه مانده و بی تاب و بی قرار
نه خنده می زنم
نه گریه می کنم
بگرفته در گلوی من آواز چشمه سار
بی ککل گیاه هوس بی نسیم عشق
بی حاصل است مزرعه سبز ماهتاب
بیهوده است جنبش گهواره های موج
بی رونق است جلوه ایینه های آب
بر گونه های من
شط گیسوان خویش پریشان نمی کند
وین آسمان خشک
بسته است در نگاهم و باران نمی کند
در هر کران من
خالی است جای تو
اینجا نشان معجزه دستهات نیست
اینجا نشان معجزه دستهات نیست
اینجا نشانه نیست هم از جای پای تو
تنها نمی تپد دل من از جدایی ات
شب را ستاره هاست
زین زردگونه ها
آدم
کوته مکن نوازش دست خدایی ات
شبها در آسمان
در این حرمسرای نه سلطانش از ازل
چشم هزار اختر دیگر به سوی توست
وین پچ پچ همیشگی دختران بام
در هر کنارگوشه همه گفتگوی توست
آدم
بیرون شو از زمین
چونان که از بهشت
تو دستکار رنجی و پرورده امید
راحت بنه! گریز دگر کن ز سرنوشت
حوا هووی پکدل آفرینش است
با او بیا به راه
با او بیا که عشق دهان وکند به شعر
کاو از او ز پنجره ماه دلکش است


**********************


گرمسیر

عشق پرستو است
عشق پرستویی پر گشا به همه سو است
عشق پیام آور بهار دل آراست
حیف که از سرزمین سرد گریز است
روزی همراه بادهای بیابان
بال سیاه سپید سینه پرستو
می رسد از راه
ولوله می افکند به خلوت هر کو
سر زده بر بامهای کاگلی ما
بال فرو می کشد به جستن لانه
می ریزد پایه ای به قالب یک جان
می سازد لانه با هزار ترانه
می اید می رود تلاش و تکاپوست
مرغ هیاهوگر بهار پرستوست
روزی هم در غروب سرد که روید
لاله پر گستر کرانه مغرب
چلچله ها می پرند از لب این بام
بال کشان دور می شوند از این شهر
داغ سیه می نهند بر ورق شام
قلب من ! ای گرمسیر مهر پرکن
پنجره بگشا به باغع در هم پاییز
بگشا بال و پری به تاب و تکاپوست
بگشا ! بگشا !‌ یکی فسرده پرستوست

******************

دیوانگی

ای طفل شوخ چشم
بنما مرا به علت دیوانگی به خلق
سنگم بزن به هلهله دنبال من بیفت
بر من روا بدار سخنهای ناپسند
اما مخند بیهوده بر اشک من مخند
بر اشک من مخند که این اشک بی امان
اشک ستوه نیست ز سنگ جفای تو
اشکی است بر گرسنگی کوچه های شهر
اشکی است بر برهنگی چشمهای تو

********************

پیوند

هر خانه را دری است
هر در به کوچه ای لب خود باز می کند
هر کوچه سرگذشت به دستآوریده را
با پیچ و تاب در گلوی شاهراه ها
آواز می کند
از راه کوچه هاست که هر تنگخانه ای
با قلب شهرها
پیوند نازکانه ای آغاز می کند
غمخانه ام پر از
آوازهای عشق
اما دریغ هر در این خانه بسته اند
اما دریغ هر رگ این کو بریده اند
پیوند ها همه
یک جا شکسته اند
در زیر سقف خویش وز همسایگان جدا
هر تنگدل ز روزنه ای مویه می کند
من از کدام در ؟
من در کدام کو ؟
من با کدام راه ؟

***************************

طرح

پیراهنش چو فلس
تابیده بود با تن آتش گرفته اش
او ماهی رمیده ای از موج شعله بود
تنها نشست و دست تکان داد وچای خواست
سیگار می کشید
سیگار می کشید و به دریای دودها
امواج شب گرفته گیسوی درهمش
بی رنگ می شدند
چشمش نمی دوید
آن سبز سایه دار
او منتظر نبود
از گفتگوی و همهمه کافه دور بود
محو چه چیز بود تماشای لحظه ها ؟
برق نگاه اینه از کیف او دمید
ماتیک تند او
گل کرد ناگهان
در باغ دستهایش و پر ریخت بر لبش
بعد از کمی درنگ
همچون نوار عطر خوشش از برم گذشت
در پرده های دود
تک قطره های گنگ پیانو هنوز هم
از سقف می چکید

*******************

زایندگی
هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز
این آسمان غمزده غرق ستاره هاست


*****************
در آستانه

برخاست از برابرم و ایستاد
دلگیر و ملتهب
لختی چو دود و شعله به ایینه تکیه داد
دیگر بر او فضای تنی خسته تنگ بود
من سنگ سخت بودم و او آب و رنگ بود
بگذشت از میان اتاقم شتابنک
بی سایه ای به خک
در آستان در
یک لحظه ایستاد و نگاه نوازشش
روی کتابهای من و شعرهای من
بر روی میز و قالی و گلدان و پرده ها
افسرده پرسه زد
آنگاه بی صدا
از پله ها گذشت و ز دالان عبور کرد
صد شمع صد چراغ از این خانه دور کرد
سر کردم از دریچه و در کوچه دیدمش
انبان یادهای من افکنده روی دمش
می رفت چون نسیمی و بر رهگذار او
در شام سرخ پوش
پاییزم برگ سوخته می ریخت در هوا
بستم دریچه را دل آزرده تر ز پیش
تار سپید موی نهفتم ز اینه

********************

خر درچمن

دریای دشت را
شاداب کرده شبنم و عطر گیاه خام
بر دیدگاه دامنه ای او لمیده است
چون زورقی سپید بر امواج سبزفام
قوس ز سر رمیده گوش دراز او
چونان دو بادبان
پهلو به باد داده و در راه هر نواست
اما درون دشت
هر چیزی بی صداست
از یاد برده محنت دشنام و رنج یار
از یاد برده محنت دشنتم و رنج بار
آزاد از گزند
دل داده بر نوازش گرمای آفتاب
خمیازه می کشد
با چشم نیم خواب
دم را چو باد بیزن ابریشمین کلاف
بر ساق و بر سین و دل و دست می کشد
و آنگاه عرعری
با هر چه اش که قوت و جان هست می کشد
نیشی به آٍمان
وا می کند به خنده و یک پاره از شعف
گسترده بستر علفی زرد می کند
هی غلت می زند
وا غلت می زند
تا خستگی خواب ز تن طرد می کند
شاداب از بر آمدن آفتاب و روز
می ایستد به پا
آنگه به سوی بیشه بالای تپه ها
رو می نهد به راه
آهسته گام می زند و می کند چرا
مشتاق و نازکانه لب چشمه می مکد
سیراب می شود
می بیند عکس خویش در ایینه های آب
محو نگه در اینه آب می شود
به به چه قامتی
چه زلف و ککلی
چه سینه ای سری نگه پر صلابتی
رم می کند ز جا
ور می جهد به پا
از خش خشی که باد در آن بیشه می کند
تصویر های اینه آشفته می شوند
بعد از کمی درنگ
اندیشه می کند
ترسم چه نابجاست
کس نیست در کمین
این پچ پچ نسیم به انبوه برگهاست
گرگان بی حیا
دیری است کز قلمرو بی انتهای ما
یا کوچ کرده اند
یا با تفنگ سرپر ارباب یک به یک
در خون تپیده اند

در بیشه گرگ نیست
یک گرگ در تمامی دشت بزرگ نیست
رو می کند به دشت
در بادبان گوش درازش همه غرور
دل می زند به سینه امواج عطر بیز
سنگین و پر نمود
بالا گرفته پوزه و دم را شکوهمند
سر می دهد سرود
در دشت گرگ پرور بی انتها رواست
کورا رها کنیم به آوازهای خویش
وندر درازنای شب سرد دیرپا
پر گل کنیم آتش پژمرده اجاق
این گفت و بر گرفت لب از قصه پیر ما

*******************

دلگیر و ملتهب
لختی چو دود و شعله به ایینه تکیه داد
دیگر بر او فضای تنی خسته تنگ بود
من سنگ سخت بودم و او آب و رنگ بود
بگذشت از میان اتاقم شتابنک
بی سایه ای به خک
در آستان در
یک لحظه ایستاد و نگاه نوازشش
روی کتابهای من و شعرهای من
بر روی میز و قالی و گلدان و پرده ها
افسرده پرسه زد
آنگاه بی صدا
از پله ها گذشت و ز دالان عبور کرد
صد شمع صد چراغ از این خانه دور کرد
سر کردم از دریچه و در کوچه دیدمش
انبان یادهای من افکنده روی دمش
می رفت چون نسیمی و بر رهگذار او
در شام سرخ پوش
پاییزم برگ سوخته می ریخت در هوا
بستم دریچه را دل آزرده تر ز پیش
تار سپید موی نهفتم ز اینه

********************


غزل برای درخت

تو قامت بلند تمنایی ای درخت
همواره خفته است در آغوشت آسمان
بالایی ای درخت
دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار
زیبایی ای درخت
وقتی که بادها
در برگهای در هم تو لانه می کنند
وقتی که بادها
گیسوی سبز فام تو را شانه می کنند
غوغایی ای درخت
وقتی که چنگ وحشی باران گشوده است
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا ؟
خورشید را کجا ؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟
چون با هزار رشته تو با جان خکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت
در بزم سرد او
خنیاگر غمین خوش آوایی ای درخت
در زیر پای تو
اینجا شب است و شب زدگانی که چشمشان
صبحی ندیده است
تو روز را کجا ؟
خورشید را کجا ؟
در دشت دیده غرق تماشایی ای درخت ؟
چون با هزار رشته تو با جان خکیان
پیوند می کنی
پروا مکن ز رعد
پروا مکن ز برق که بر جایی ای درخت
سر بر کش ای رمیده که همچون امید ما
با مایی ای یگانه و تنهایی ای درخت


***********************


در بیشه گرگ نیست

یک گرگ در تمامی دشت بزرگ نیست
رو می کند به دشت
در بادبان گوش درازش همه غرور
دل می زند به سینه امواج عطر بیز
سنگین و پر نمود
بالا گرفته پوزه و دم را شکوهمند
سر می دهد سرود
در دشت گرگ پرور بی انتها رواست
کورا رها کنیم به آوازهای خویش
وندر درازنای شب سرد دیرپا
پر گل کنیم آتش پژمرده اجاق
این گفت و بر گرفت لب از قصه پیر ما

*****************


چشمداشت

ای کشیده سر سحرگاهان در این میدان
ای گرفته طعمه پیچیده ای را باز بر منقار
ای بلند سرد بی رفتار
میوه های دیگری را بر فراز شاخ خشکت چشم می دارم
ای عبوس ای دار

******************

goli1
20 August 2008, 09:44 PM
هول

خواب می بینم
که دماوند گران سنگ از میان رفته است
کوه ورجاوند پیروزی
کوه پیشانی بلند آسمان آهنگ
از میان رفته است
خواب می بینم
کز همه موی سپید و یال سیم اندود
ریشه هایی مانده خون آلود
کوه زیبا از میان رفته است
و تهی جای عظیمش معبر بادی است پیچنده
گرد من تا چشم می بیند
سر به سر لوت بیابان است
وندر آن جا سوگوارانند
آشنایانند و یارانند
خسته یا افتاده یا بشکسته جان درهم
مردمی همچون کلوخ کهنه اند و بی قرارانند
آسمان بسته است
آسمان بسته است همچون طاقهای ضربی مسجد
کاشی اش را سیمهای خارداری نقش افکنده است
بر فراز پشته ای از کاه بنشسته
مرد لوچی کز فلز اعتقاد مردمان بر پایشان زنجیر می بندد
وز هراسی سخت
سخت می خندد
خواب می بینم
کز کنار بام
دختری گردن کشیده چون نهال لاله ای غمگین
دستمال آبی اش را می دهد بر باد
رهگذاری پاپتی مشتاق
می دود آغوش بگشوده
در پی آن آبی ژولیده با باد پیچیده
تا میان شهر خلوت شهر آسوده
خواب می بینم
در کنار بوته زاری شاعری فریاد می دارد
دامن گلهای یاس آبی ام هر شب
عطر نیلی فام خود را پخش خواهد کرد
و من از دریای تنهایی
غنچه مرجان رنگارنگ خواهم چید
در کنار بوته زار اما
سوسمار از تشنگی بر خک می میرد
عاشقی آنسوترک آواز می خواند
همره پرواز لک لک های وحشی از دیار ما
مرغ شب پیما سفر کردی
باز اما باز
من مسیرت را به روی جاده های کهکشان تا صبح
پاس خواهم داد
من ولی در خواب می بینم
کوه کوهان از میان رفته است
خوابهای تیره می بینم
من در اعماق سیاه خواب
مردمی بی چهره می بینم
مردم بی چهره خاموشند
مردم بی چهره سر تا پا سیه پوشند
دستمال کوچک آبی
از میان مردم خاموش می لغزد
پاپتی پوینده و خواهان میان شهر می رقصد
مردم بی چهره می جنبند
مردم بی چهره در مهتاب می رقصند
یکنفرشان دست را در رقص وحشت می کند از تن جدا آنجا
یک نفر سر
یک نفر پا
وای
خواب دهشت زا
هر کسی دست آوریده های خون آلوده خود را کند ازپیکر
می نهد بر خک
باشد از این هدیه ها کم کم
پر شود ویرانه ماتم
قدر برآرد کوه یکتایی که سر می سود بر افلک
مردم بی چهره پا کوبان و وحشتنک می رقصند
پیش می ایند با آهنگ طبل قلبشان بی بک می رقصند
من به خود در خواب می تابم
منهراسان چشم می بیندم درون خواب می خوابم
باز می بینم
یک به یک از طاق ضربی کاشی گلدار می ریزد
باد
در مسیرش عطر نیلی فام شب از قله های شعر می روید
عاشقان خفته را انگشت سرد صبحدم بر شیشه می کوبد
دستمال آبی پندار
همچو رویاهای مهتابی شبان پردار
بر تمام کوچه های خواب من پروازمی گیرد
گاه چون دریا
دامن افشان بی کران مواج
گاه همچون پاره ای از آسمان خوش رنگ
خستگی از چشمهای خسته من باز می گیرد
و سر انگشتان مرد رهگذر چون خار
از تمام شهر می روید
جنگلی می گردد از انگشتها وز میوه های دوستی سرشار
و صدای تاپ تاپ مرد پاپتی در شهر می پیچد
می گشایم چشم
در اتاقم هستم و سرماست
از میان نقشهای یخ که روی شیشه ها بسته
قله پنهان در غبار مه
قامت رعنای کوه جاودان پیداست

**********************

رونق

خانه ما کوچک است و بام و در آن
با گل شمعی نگارخانه جادوست
غصه این تنگ سینه نز گران نیست
رونق گیرد اگر ز خنده یک دوست

**********************

فاتح

از تیغ آفتاب
با دست و بادبادک و طفلی به روی بام
میدان و ازدحام
از زنده باد خلق به تندیس انقلاب
تندیس انقلاب ربوده است در هوا
نخهای بادبادک و آن طفل نامراد
فریاد می کشد
ای بادبادکم
ای باد ... و زنده باد به هر لحظه بیشتر
می گیرد اوج و موج ز پروازهای باد
میدان تهی شده
دیگر نشانهای ز هیاهوی روز نیست
و آن طفل نامراد هم از بام رفته است
اما به زیر چشم حسود ستارگان
در پنجه های فاتح تندیس انقلاب
دنبال بادبادک او تاب می خورد

******************

بیدار خواب

خستگی های روزش در تن
خوف تنهایی هایش در سر
خواب بد می بیند
خفته زیر جلوخان گذر
کاش بتوانی و بیدار کنی
این بدافتاده پیچان در خویش
که در آغوش گرفته است زمین را و رخ آلود به خک
تا جدا گردد شاید از این
تارهایی که تنیده است به تن وحشتنک
مثل آن است که زیر لگد افتاده و درد
می درد پوست او را از هم
یا که دستی وحشی مویش را
می کشد تا که برون آرد از بن کم کم
به درنگی کمکی کن عابر
کز هراسش برهانی شاید
چشم او گرچه فرورفته به خواب
پای تا سر همه چشمی است که ره می پاید
می گریزد دستش
می پرد پاهایش
و چو می غلتد بر سینه سر او سنگین
می دود ناله ای از بیخ گلویش مادر
تنگتر می فشرد باز تنش را به زمین
در چنین شب که گرفته است همه راه نظر
ای عابر ! که به آواز خودت داری گوش
خواب بد می بینم
این طرف زیر جلوخان گذر

*********************

حاصل

قلمستان تنهاست
با کلاغان حریصی که بر انگشتانش
میوه پاییزند
با دم باد که می پوید بیهوده به دور و بر او
با تن تنبل ابر
که چه بی حاصل می اندازد سایه بر روی سر او
قلمستان تنهاست
و چه از او دور ست
صوت غمنک خروس پنهان
پرپر شعله افشان پناه تپه
رفت و آمدهای برزگر بیل به دست
هر چه بر حاصل اندیشه نو کاشته ام می نگرم
هرچه در خاطر خود می پویم
قلمستان تنهاست
باز افسوس کنان می گویم

******************

تصویر

چشمها ابر آلود
دستها جنگل پوکی که از آن خیزد دود
و دهانها همگی جای کلید
و دهانها همگی جای کلیدی مفقود

************************

غربت

هنوز مادرم
نماز صبح را نخوانده بود
موذنی هنوز
ندایی از مناره سر نداده بود
که در کناره افق
سپیده سر زد و ستاره ای
به سرزمین ما غروب کرد
چو شبنمی که از طلوع آفتاب
ز روی غنچه ای غمین
مکیده می شود
و واپسین ترانه های تلخ او
چو شبنم و ستاره پک بود
پرنده ها ! ز کوی دوست می رسم
سلام بر شما
سلام بر شما که در میان لانه هایتان
پرنده ای به انتظار
به راه در غبار مه دویده چشم می کشد
سلام بر شما که در امید ساختن
دلی درون سینه هایتان
به شور و شوق می تپد
ز من چه دور می شوند
درختها و دشتها و چهره ها
ز من چه دور می شوند
ترانه ها و یادها و وعده ها
چراغهای بادی فراز کومه های دلگرفته مان
غروب کوچه باغها
و خنده های سرخوشانه در کنار کردها
اگر که روز بر کسان خوش است
و یا اگر که ماهتاب
سیاه بامهایشان به شب سفید می کند
چه فایده
عبور ماه و آفتاب
برای اختر بداختری
که زیست می کند ورای آفتاب و ماه
و با وجود این تبی که همچو بال کرده دستهای من
سبکتر از پری به باد خفته می روم
چه بی بهاست زندگی
چه کوچک است نیستی
دو میخ نازکی که نیش می زنند
ز تخت کفشهای کهنه ام به پای من
دگر من از کرانه می روم
مرا نه رغبتی به موج
مرا نه رغبتی به بحر
چه عاشقانه بود غوطه خوردنم میان بازوانشان
دگر من از کرانه های بی نشانه می روم
درخت قد کشیده با تبر شکست
کبوتران ز بامها گریختند
نماز مادرم تمام شد
و من کنار پنجره
در این هوای گرگ و میش بامداد
برای غربت امید گریه می کنم

*******************


زمین باطل


ساحلی بودم که دریای میان بازوان استوار من شنا می کرد
زیر چشمم موج هایش بالهای شوق وا می کرد
گاه می خندید
گاه می رقصید
نغمه می گسترد از گرداب
قصه می آورد از نرم و درشت آب
در تلاش پر تکاپویش هیاهوها به پا می کرد
جان بی آرام او را همنشین و همدلی بودم
سرخوش و سیراب و سنگین ساحلی بودم
آسمان چشم تنگ از شور ما آشفت
بر زمین باران نفرین ریخت
جان دریا سوخت
در میان بازوان من
خفته آوازه خوان دریا
بی تکان آبی است
بی نفس افتاده مردابی است
در کنار او
بی نوازش های دست مهربار او
من زمین باطلی هستم
خک پرت افتاده سر در گلی هستم
سر به سر خاموش
ساحلی هستم

*******************

بهار و شادی


امسال هم بهار
با قامت کشیده و با عطر آشنا
بیهوده در محله ما پرسه می زند
در پشت این دریچه خاموش هر سحر
بیهوده می کشاند شاخ اقاقیا
بر او بنال بلبل غمگین که سالهاست
شادی
آن دختر ملوس ازاین خانه رفته است


*****************

goli1
2 September 2008, 08:30 PM
باران چه کرد خواهد ؟


ای ابربرادر
بر بام ما مبار
بر بام کاگلی چه گلی سبز می شود ؟
ای بر زمین غمزده ام چشم دوخته
پرگیر و بگذر از سر این دشت بی نفس
باران چه کرد خواهد با کشت سوخته ؟
ای ابر خیره سر
پر باز کن بپر
وان سینه ریز گوهر باران کشیده را
از دشت ما بگیر و به منقار خود ببر
بر آٍمان وحشی مردان کشتکار
رو آشیانه کن
بر چشم سبز جنگل بیدار لانه کن
آنجا ببار یکسره کاندر پناه تو
خشم از میان مهلکه تن می کند رها
آنجا که با نوازش انگشتهای تو
سر سبز می شود گل سرخی همه صفا
ای ابر تیره رنگ
بشتاب بی درنگ
دست از سرم بدار و پی کار خویش گیر
راه دریا دلشدگان را بهپیش گیر
بگذار خود ببارم و بر بام و دشت خویش
بگذار خود بگیرم بر سرگذشت خویش

goli1
2 September 2008, 08:59 PM
دعای گل سرخ


آفتابا مدد کن که امروز
باز بالنده تر قد برآرم
یاری ام ده که رنگین تر از پیش
تن به لبخند گرمت سپارم
چشم من شب همه شب نخفته است
آفتابا قدح واژگون کن
گونه رنگ شب شسته ام را
ساقی پکدل پر ز خون کن
گر تغافل کنی ریشه من
در دل خک رنجور گردد
بازوان مرا یاوری کن
تا نیایشگر نور گردد
تا بهایی ز گلچین ستانم
خارهایم برویان فراوان
بر تنم ای همه مهربانی
خارهای فراوان برویان
شادی ام بخش و آزادگی ده
تا زمین تو دلجو کنم من
پر گشایم به روی چمن ها
باغهای تو خوشبو کنم من
ابر بر آسمان می نویسد
عمر کوتاه و شادی چه بی پاست
بی سر و پا نمی داند افسوس
شبنم زود میرا چه زیباست
با شکوفایی من بر آمد
زین همه مرغ خاموش آواز
پای منگر ز من مانده د ر گل
عطر ها بنگر از من به پرواز
بر سرا پرده ام گرچه کوچک
آسمان چتر آبی گرفته است
وین دل تنگ در دامن کوه
خانه ای آفتابی گرفته است
آفتابا غروب تو دیدم
خیز از خواب و کم کم سحر کن
سرد بوده است جان من اینجا
گرم کن جان من گرمتر کن


*******************
در راه



آسمان مزرعه باران است
و نشانی از آبادی در جاده نیست
روی یابوها مردان نمد پوش خموش
از میان ابروهاشان انبوه و سیاه
و بخاری که ز گرد سر یابوها بر می خیزد
تندی گردنه را می پایند
و زنان
کودکان را همچون کوژی اندر پس پشت
بسته در چادر شب
به کف خوابی سنگین و غمین می سپرند
گاه آوازی از چوب به دستی همپا
می برد خواب از سر
می کند قافله را همراهی
‌ای لیلی لیلی
عاشقت بیم خیلی
دررهت بوم شو و روز
ته نداری میلی
و سگ پیشاهنگ پارس بر میدارد
از بلندیها بهتر پیداست
قامت در غضب افتاده توفان در دشت
پرتگاه است و در هر قدمی
برق بر می جهد از سم ستوران بر سنگ
شب اگر در برسد
ما و این بار و بنه گر به سرایی نرسیم
مه تشویش زهر دره به ره می لغزد
پا فرود می رود اندر گل و بر می اید
و سراشیبی هول
با تلاش مردان در پس سر می ماند
اینک آرام روانیم به دشت
دشت خالی است به سان کف دست
شیون طفلی ناخفته می پیچد با گردش باد
و آسمان مزرعه باروز باران است

********************

دزد


گر که ارزان می فروشم من متاعم را
عابر غافل
از برم بی اعتنا مگذر
من به جان کندن
با مشقت بی صدا ترسان
هر شب از دیوار مردم می روم بالا
می خزم بر بامهای پست
می دوم در سایه دیوار
می گریزم در پناه شیروانی ها
از در و درگاه یا هر رخنه و روزن
می کنم سر توی هر پستو
تا به دست آرم
آنچه می خواهم
خواب
خوابتان در بستر راحت
خواب بی پایانتان هر نیمه شب تا صبح
در کمند این گرفتاری کشانیدم
و مرا آزاد
و مرا محکوم
در به سرقت بردن سنگ و جواهر کرد
خوب می بینم که می لرزند
دستهای من
دستهایم با همه ئرزیدگی در انتخاب چیزها ناشی است
و عرق از تیره پشتم بسان جویبار نازکی جاری
با چه خوف از صاحب خانه
با چه خوف از گزمه و شبگرد
باز می گردم به راه خویش
و شب جان سخت را در کوچه ها تا روز می آرم
و به دیگر روز
با چه تشویشی
بر سر بازار دیگر من
می فروشم این به جان آورده ها با شکل دیگرگون
گر که ارزان می فروشم من متاعم را
عابر غافل
از برم بی اعتنا مگذر
من چگونه بانگ بردارم
دزد تو گم گشته تو پیش تو اینجاست

********************

مگس


سمج اندیشه موذی فعلی است
کز سر من گویی
سرپروانه ندارد هرگز
و من کم طاقت
هرچه می ک.بم و می رانمش از راه دگر می اید
در چنین خشک هوا
کز تف داغ دمش
هر خیال خامی پخته نماید به نظر
با چه سنجم آخر فکرم را
یا که آخر به چه تدبیری من
تن رها دارم از آزاراش
*********************

خاموشانه

من در صدف تنها
با دانه ای باران
پیوسته می آمیختم پندار مروارید بودن را
غافل که خاموشانه می خشکد
در پشت دیوار دلم دریا

*********************

بینایی

می آوردند
سخت ای دوست به چشم من و تو
که ز ایینه بسی نقش پذیراتر بود
چشم بندی کردند
آسمان را به زمین آوردند
و زمین را چون مرغ
به هوا پر دادند
چشم بندی کردند
و در این معرکه ما
هر چه را دیگر چیزی دیدیم
هر چه را دیگر چیزی خواندیم
راست گفتیم ولی راست نیامد به درست
از سراشیبی این گردنه لغزنده
کور رهیاب که از دست و دل خویش مدد می گیرد
به سلامت بگذشت
و تو و من ای جان
اندر امید آن آتش افروختنی بر سر کوه
در تک تاریک دره هول
بینوار ماندیم
شب جادو را دیدی به سمندش که از این خطه گذشت
و گیاه و گل این واحه به نعلش کوبید
خیز و کنون که به دشت
صبح شبنم زده ای می دمد و از دورادور
بار دیگر با من
این جهان را بر چشم اندازی شسته ببین
و ببین
این گل تازه که در پنجره ام می شکفد خواب آلود

****************

کبوتران قاصد

غروب آمد و کبوتران قاصدم نیامدند
و من دلم چه شور می زند
به آسمان نگاه می کنم
به پولک ستاره ها
و یادشان در این تن تکیده تر می کشد
کجا فرود آمدید
کدام بام ناشناس
و بر پر سفی***ن کنون که دست می کشد ؟
چه فکر تلخ و تیره ای به دور از شما
نوار خون که بسته در میان بالهایتان
ستارگان کبوتران بی پیام و بی پرند
هنوز از کنار این دریچه من در انتظار
به آسمان نگاه می کنم

******************


بدرود

دگر مرا صدا مکن
مرا ز جام باده ام جدا مکن
که جام من به من جواب می دهد
به من کلید شهر خواب می دهد
درون خوابهای من
تویی و دستهای مهربان
تویی و عهدهای استوار
و هر چه هست عاشقانه پایدار
برو مرا صدا مکن
ز کوچه خوابهای سایه پرورم
دگر مرا جدا مکن
صدا مکن
چو سایه بگذر ازسرم
مرا ز سایه های دوستی سوا مکن
چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ
ز خنده ها
ز بوسه ها
چه حاصلی ز گفته های سر به سر دروغ ؟
تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دل شکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا
چو من دل رمیده بلا مکن
تن به سلامتت به درد مبتلا مکن
مرا به قصه های کودکانه در شبان هول
جدا مکن ازین غم قدیم
ازین غم ندیم
صدا مکن
دگر ترانه سر در این شبان دیر پا مکن
به خواب نازنین من به خواب ناز
که من تمام شب نخفته ام
تمام شب به جام و جان
جز این سخن نگفته ام
وفا کن ای دل جفا کشیده باز
ولی وفا بیار بی وفا مکن

*****************

با دماوند خاموش

سلامی ای شکوهمند
سلام ای ستیغ صبح خیز سربلند
به یال و بال و دره ها و دامنت درود
به چشمه های پک و روشنت درود
تن تهمتنی و قلب آهنیت استوار
درشتی ات به جای بی گزند
به بزم شامگاهی ات فراز قله ها
ستایش ستارگان همیشگی
تولد سحر درون پرده ها ی مه میان بازوان تو
مدام
بسیج دودمان لاله های سرکش ات
پناه سنگهای سخت دلپسند
غریو مرغک غریب در غروب از تو دور
غم از تو دور ای غرور
نشاط آبشارها ترا
ستیز آب و آبکند
ستون و صخره ات به هر کنار گوشه سنگر امید
دل تو باغ خار بوته های رنگ رنگ
گل طلای آفتاب تو
هماره پر نوید و نوشخند
به پیش روی ما چو ما اگر فتاده ای ببند
کلاف ابرها به گردن رمیده ات کمند
پناه بخش و پشت باش
شکسته نعل بستهای سمند
دلم گرفته همچو ابرهای باردار تو
که با تو گفتگو مراست
به کوهپایه ها کسی نمانده تا غمی به پیش او برم
به من بگو که آشیانه عقابها کجاست
به تنگ در نشستم به چند ؟
شب برهنه بی ستاره ماند
نگاه و دست ما تهی
سکوت سوخت ریشه های حرف سبز گشته را
بگو بگو که گاه گفتن تو در رسید
تو با زبان شعله ریز واژه های سنگی ات بگو
که سخت تر شبی است
که سردتر شبی است از شبان دیر پای ما
یگو دهان ز گفت و گو مبند

*******************


درد دست

سالهای آزگاری هست
که می آزارد
خارشی دستان خشک و خالی ام را سخت
و در انگشتان غمگین مانده ام مانده است
شوق سرشار فشردن ها
آهن سردی خمیری رشته ای دستی
سنگ خارای سیاهی یا که رنگین برگ گلبرگی
دست من خالی است
ای طبیب آشنا دردی است در ستم
که به انگشتان خشک و خشمگین هر دم
می فشارم من گلویش را
من ولی در باغ می مانم که باغم پر گل و یاد است
وز فراز چشم انداز فراوان پرده ها پیدا
برگ افشان درختان تبر خورده
مرگ شبنم ها
سرکشی خارها
و جستجوی ریشه ها درخک
عطر پنهان بهاری زندگی آرا
این چه فریاد است
بلبلان خسته بتل خار در پهلو ؟
مرگ در باغی که هر گلدانه خشمی در آن رویاست
مرگ در باغی که من دارم
در کنار غنچه های تنگدل زیباست
آری آری من به باغ خفته می مانم
باغ باغ ما است
پنج روزی بیش و کم گر پایمال پای صیاد است

********************


هنگام هنگامه

هان ای شب خارایی
سنگ صبورم شو
و در گرد آتش پژمرده ام بهل
ای هاله نیلی فام
تا بگویمت
آنچه را که دیگر نمی توانمش نهفت
بختم کوتاه ماند
و دستم از آن کوتاهتر
و تلاشها همه آواره شدند
منم و بالاپوش سرما
بر گرده ام
و گرسنگی یادگار ماندگار
در روحم
و هزاران یاد دیگر
که رستاخیز وحشت انگیزشان
در پهنه جان من است
کجایید ای واژه های گرمی بخ ش
که انگشتان یخ زده نمی یاب***ن
نه گل نیم باز تبسمی
و نه سوسوی مهرباانی فانوس چشمی
چهره ها در تاریکی است
گر محبتی وام کنم
به تخم مرغی خواهمش فروخت
کجا بیضه می گذارید ؟
ای کلاغان دراز عمر
که دستبرد به آشیانه شما را
حافظ نسلی میرنده کنم
و چه بایدم کرد ؟
چون کفشهای بیکاری
در هیچ پینه دوزی قابل تعمیر نیست
و از بلیت بخت آزمایی هم
آن که می خرد انتظار برد تواند داشت
گیرم که چشم دریده دریچه را
به روزنامه گرفتم
چگونه چشم از روزنامه برگیرم ؟
و این خبر را عاقبت
در کدام روزنامه خواهند نوشت
که روزانه مردی را روزنامه
می کشد ؟
تو را شایسته چنان است که
پرستار زیست نورس
در سیاره های آسمان باشی
نه قصاب کودکان سیاه و زرد
در قلب گرم زمین
باری چنان شد که مردمان
پی سواد و سود خویش گرفتند
آری چنان شد که حتی برادران
و چون ما برادران را
روزی خواهی و روزی خواری
جدا می کرد
گفتیم
چه جای تاسف برادری برجاست
و اینک که زنده مانده ام
تا جنگ برادران را مشاده گر باشم
و پاشیدگی دماوند استحکام را
ببینم
ای دیوارهای بلند واقعیت
ای اینه های درهم افتاده راستی
بگویید که آواز آرزو را
من چگونه تحمل کنم به تن ؟
تیغ برکش ای فریاد ورجاوند
که هنگام هنگامه هاست
ورنه دیوها
افسانه های زیبا را تسخیر می کنند
و شاعران
در گذرگاه ها به تصنیف فروشی
آواز می دهند
و مسیحادمان
به مرده شویی خواهند نشست
آری بانگ برادر ای فریاد
که سرنوشت پکی و نا پکی این خک بذر کشته
با توست
پرنده نور
در کدام مشت بسته زندانی است ؟
و فلز آفتاب
در خون چه کسان زنگ می خورد ؟
طلوع کن ای خورشید سیاه خشم
و ما را
در زیر چتر دردمندی خویش
فراهم آر
دست و بخت کوتاه مانده
و دهانها
با بوسه سرد قفل همدم است
رها کنیم چشمانمان را
در سراییدن سرود اشک
که با شکوه است
حماسه برگزاری اشکریزان مردمی خاموش
در معبر فاتحین
و جدایی را نقبی دیگر بزنیم
به سوی سر انگشتان کورمال رفاقت
چه ای آشنایی تپشها
نطفه قیام در شماست
و افسوس که درگورستان قدیمی شعر
خفته است
زیبا زنی که عشق نام داشت
آری در گورستان قدیمی
زنی بکره خفته است
که نتانست
دختری برای عشق ورزیدن
بیاورد
ورنه
ما همه آغوش بودیم سراپا
و زیبایی
در چشمه اندوه تن می شوید و اینجا
پیراهنش
دستمالی دستان نامجرب و بی حیاست
ای بیداری شکوفه ها
صبح را در آستانه
منتظر مگذارید
ای کبوتران سپید بال پیام
باور کنید که لبهای آدمی
هنوز پکترین آشیانه هاست
به کدام اشک تراش شادی دادیم ؟
که از الماس
گرانبها تر نیامد
و کدامین یاقوت
از خون ما صورت نبسته بود ؟
کجاست چهچهه بلبلان عاشق ؟
خوشایند سرخ گل مغموم درون سینه ها ؟
ای شاخه های بی ثمر
ای زنان و ای دختران شهر
کو میوه ای که ترانهای بدان رنگین گردد ؟
کو معجزه رسالتی در اثبات سلطنت مهر ؟
کو انگیزه های شیرینی تان
در نقره کتیبه محبت بر سینه بیستونها
ای خداوند دلخواه
کو لالای مادرانه تان
بر گهواره های بی تکان دوستی ؟
و شما ای آفریدگاران بی اعتنا
ای هنروران مهتاب زده
کاش که جلادی تان با من بود
کاش
تا با تبرم از پیکرتان
گلهای شادی و عشق می تراشیدم
از شما
که دیده ام از زخم و زحمت
بر میگیرید
و چشم به بخور افیون می شویید
اگر بناگاه
دستی دریچه کوب
خواب نیم شبی تان را آشفته کرده است
می دانید
که در این یلدهای بی روزن
قلبم با من چه می کند
هی شاعر
گرد آورده هایت را از کوی و برزن
به سبد کردی و در بازار خود فروشان
به تخسینی فروختی
و آنگاه شادمانه در تخت آفرین لمیده ای ؟
بی خبر که شنوندگان
مسحور وزنهای دل انگیز
مفتون واژه های هوش ربا
در کوچه های بن بسته فقر
دربه در ایتاده اند ؟
با من بگو
با من نجوا بگو
که وقتی چکامه هایت پایان گرفت
که وقتی از دالان ستابش فریفتگانت
عبور کردی
کدام دست به فرمان شعر تو
گرد از رخسارتفنگ شکاری اش زدود
کدام دل
در کمین خطر نشست
یا آخر کدام پا
جسورانه راه خانه معشوق را گرفت ؟
ای شاعران
ایا نیمه شبان دستی
دریچه خانه مشا را می کوبد ؟
از مرز کهنگی می گذری
هشدار
که قرن تازه ای
به زیر پایت کشیده می شود
دگرگونی
با کوره گداخته اش درغلیان
شکافته لب و دهانه گشوده
چشم بر تو دارد
خانه ذهن را
از قالب ها بپرداز
و شکل گرفته ها را
فرو ریز
تا سبکبار تر بگذری
یکسر تمام شب را
جار می زنند
که آفتاب برآمد
و آنگاه
خورشیدی را که با گل پخته
ساخته
و بر بام مغرب آویخته اند
می نمایانند
تا نمازگزاران مهر
قبله روشنی را فراموش کنند
ککل خورشیدشان به چنگ آر
و به یک سیلی
لعاب از رخساره اش بریز
چه ما به کهکشان می رویم
که مادر خورشیدهاست
و فرزند آرزو
همواره از انسان بلند قامت تر است
بیا که با سادهترین توافق
ایم که سرد است و آتشی باید
این شقایق کوهستانهامان را دوست داریم
یا هر چه تو بگویی از این دست
بیگانگی را باطل کنیم
و همراهی را
تا آخرین پله براییم
که در آن سوی مرز امروز
انسان بر ایندها
کودکی است نو تولد
که نخستین کلماتش
اولین سنگهای بنای جهانی است که
صد ساله فردا را بر دوش می کشد
تو بیا ای زمینه بکر
ای معصومیت که اینه دار ستارگانی
چه بسیار از ما
که ماهی بر کنار افتاده ای هستیم
جستنی به امید رهایی
به خکمان نشانده
ای رهگذر
به خشونت نوک پایی
دوباره
دریایی به ما بخش
لذت عبور از میان کوهه های موج
رقص گردابها
زمزمه هماهنگ تلاش در کرانه ها
خواب ما لبریز از دریاست
گذرنده خشونتی
در هیاهوها مگرد
ای مومن
که معجزه پیامبر عصر ما
خاموشی است و کار
و من این رسول را
بیرون از دروازه تاریک قصه ها
دیده ام
در غروبی که
برف از بام کاروانسرایی می روفت
هنگامی که
میکروسکوپی را به جستجویی میزان می کرد
و آخرین بار
در تصویر یک روزنامه
که با همراهان بسته دل خسته
به اسارت می رفت
نه صلای اذانی
و نه صلیب نشانه ای
ایه هاشان
تراش سنگها
خم آهنگها
و پیوند زمین و آسمانهاست
به پیرامونت بنگر
ایا همسایه خاموشت را می شناسی ؟
یا پیامبری کن ای فشرده لب
یا به سخن خدایی کن
و به شلاق و نوازشی توام
در جلگه سرسبز ترانه ها
قومی دیگر بیافرین
که گردباد سهمگینی در افق
بال گرفته است
و این نه خواب است و نه رویا
که من
پیشروی هجوم بی آوازش را
چون شعله ای نامریی
در برگ کاغذ
درتن زمانه می بینم
که من
صدای فرو رفتن دندان موریانه اش را
در گوشت شعر و اندیشه
می شنوم
آری می جوند و پیش می ایند
آسمانمان را
خونمان را
وجرئتمان را
و تنها
هراس بی هنگام چشم پرندگان
گواه من است
و شاید
فریاد کودکان در گهواره ها هم
از گزند این دندانهاست
باورم دار ای عاشق
و فاصله دو دیدار را کوتاه کن
کوتاهتر
تا زندگی سراسر
دیداری باشد و وهده گاهی واحد
از حبسگاه تارهای تنیده پروازی
ای پروانه ابریشم
که سبزینه های جان من
برگهای توت نورسته توست
بند بند مفاصل اشیا
می گسلند
زمین کش می اید و به هم پیچد
شیر
درپستان علف زده تپه ها
گره می خورد
درختان
در کشکش باد گیسو می کنند
از جدارها ناله بر می خیزد
و آب در غلیاناست
اینک خانه من
چشم انتظار و مهیاست
بر دریچه باز
بادام بن به شکوفه نشسته
و پرده ها
سایبان گهواره خالی است
متولد شو فرزندم
که قرن زیر پای تو گسترده است
باز آ به کوسهتان ای سمند خسته
که تاب ابریشم یال تو
هنوز
دستاویز جسارتهاست
بی تو صخره سنگی است
و با تو
صخره سنگری
بی تو
صحرا بزرگواری بی فرزند است
باز آ
که قبیله پرزاد و ولد رنج
از تنگه تنگ می گذرد
بازآ
دلتنگی اگر هست
بیابانی و آهنگی
و به هنگام زوال
مرگ سمندان بر ستیغ ها
شایسته تر
ای بی حوصلگی با خطر آشتی کن
با خود آشتی کن
چه تو در دوستداشتن خطا نکردی
چندان که دردوست گرفتن
آن کهبر سر بازار قطعه قطعه شد
گر چه یاورانی چند داشت
به خویشتن باوری نداشت
بیهوده به شهر آمده بود
به مهمانی می رفت
نه میدان
عشوه می داد نه عشق
وعده می کرد و دیدار نداشت
گلفروشی می کرد
در راسته گدایان و گزمه ها
و امانش ندادند
چه در مصاف راهزنان
سلاحی بر نداشت
و بدین دم سرد نیز بر نخواهد خاست
چه بازماندگان سببی اش که با شهرتش پیوند داشتند
به ختم و ترحیمش نشستند
و بر مزارش
سنگی سنگین نهادند
و با یادبودش در گوشه کنار
مزد افتخار گرفتند
ولی اینک که
از قامت نانها کاسته می شود
و بر قیمت آنها افزوده
و فقر از بی خوابی
نیمه شبان به کوی و برزن
پرسه می زند
و اینک که دسته گل ستایش از شهرداری ها
کودکی رها شده
در هر پس کوچه است
اینک که
به ستوه آمدگی
خودکشی می کند
و آوارگی
در ستون گمشدگان نام می نویسد
اینک که یک چتول ودکا
دردکه ای مسکنت بار
تاریخ چند هزار ساله ای را از خاطر می شوید
اینک که عشق
گل خشکیده ای در میان دو صفحه فولادی است
و حتی برای من
عطری است در خیال
اینک که برای شرکت در شب نشینی ها هم
باید گواهی عدم سو پیشینه به دست داشت
اینک که دیروز در خدمت امروز
مقاطعخ کاری می کند
ای ریشه نامیرا
در باغچه جان گل کن
ای سیا علف از گلیم زندگی ز بر ما بروی
که مرا با تو پیوندهاست
چه من
گرگ زخمدار پی شده ام
که زخم تنم را
به زبان درمان خواهم کرد
اما در روحم
گلوله هاست
با زوزه من
مژده ای نیست
با زوزه من یاسی نیست
من با جراحت جان خویش هشدار می دهم
ای در کنارم آرمیده
آن دم که آشیانه پر تیغ آفتاب
از شاخه های کوتاه
فرو افتاد
بیگانه مرد آتشباره ای بر کف
در جنگل ورود کرد
و سایه اش درتاریکی وسعت گرفت
گر بخسبی
فردایی نخواهی داشت
و ظلمت زندانی ابدی خواهد بود
دردا
گه زوزه ام
تو را و دشمن را یکجا راهنماست
چه او دیگر
زبان گرگ را می شناسد
ای در کنام نشسته
گفتار دیگری

**********************

پایان دفتر : با دماوند خاموش

goli1
8 September 2008, 07:43 PM
سنگ و شبنم


ترانه ها

من آن ابرم که می ایم ز دریا
روانم در به در صحرا به صحرا
نشان کشتزار تشنه ای کو
که بارانم که بارانم سراپا



پرستوی فراری از بهارم
یک امشب میهمان این دیارم
چو ماه از پشت خرمن ها بر اید
به دیدارم بیا چشم انتظارم



کنار چشمه ای بودیم در خواب
تو با جامی ربودی ماه از آب
چو نوشیدیم از آن جام گوارا
تو نیلوفر شدی من اشک مهتاب



مرا گفتی دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما کن ای دوست
دلم دریا شد اینک در کنارت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست



به شب فانوس بام تار من بود
گل آبی به گندمزار من بود
اگر با دیگران تابیده امروز
همه دانند روزی یار من بود



نسیم خسته خاطر شکوه آمیز
گلی را می شکوفاند دل آویز
گل سردی گل دوری گل غم
گل صد برگ و ناپیدای پاییز



من و تو ساقه یک ریشه هستیم
نهال نازک یک بیشه هستیم
جدایی مان چه بار آورد ؟ بنگر
شکسته از دم یک تیشه هستیم



سحرگاهی ربودندش به نیرنگ
کمند اندازها از دره تنگ
گوزن کوه ها دردره بی جفت
گدازان سینه می ساید به هر سنگ



سمندم ای سمند آتشین بال
طلایی نعل من ابریشمین یال
چنان رفتی بر این دشت غم آلود
که جز گردت نمی بینم به دنبال



تن بیشه پر از مهتابه امشب
پلنگ کوه ها در خوابه امشب
به هر شاخی دلی سامان گرفته
دل من در برم بی تابه امشب



غروبه راه دور وقت تنگه
زمین و آسمان خونابه رنگه
بیابان مست زنگ کاروانهاست
عزیزانم چه هنگام درنگه



ز داغ لاله ها خونه دل من
گلستون شهیدونه دل من
نداره ره به آبادی رفیقون
بیابون در بیابونه دل من



از این کشور به آن کشور چه دوره
چه دوره خانه دلبر چه دوره
به دیدار عزیزان فرصتت باد
که وقت دیدن دیگر چه دوره



متابان گیسوان درهمت را
بشوی ای رود دلواپس غمت را
تن از خورشید پر کن ورنه این شب
بیالاید همه پیچ و خمت را



گلی جا در کنار جو گرفته
گلی ماوا سر گیسو گرفته
بهار است و مرا زینت دشت گلپوش
گلی باید که با من خو گرفته



سحر می اید و در دل غمینم
غمین تز آدم روی زمینم
اگر گهواره شب وا کند روز
کجا خسبم که در خوابت ببینم



نه ره پیدا نه چشم رهگشایی
نه سوسوی چراغ آشنایی
گریزی بایدم از دام این شب
نه پای ای دل نه اسب بادپایی



چرا با باغ این بیداد رفته ست ؟
بهاری نغمه ها از یاد رفته ست ؟
چرا ای بلبلان مانده خاموش
امید گل شدن بر باد رفته ست ؟



به خکستر چه آتش ها که خفته است
چه ها دراین لبان نا شکفته است
منم آن ساحل خاموش سنگین
که توفان در گریبانش نهفته است



نگاهت آسمانم بود و گم شد
دو چشمت سایبانم بود و گم شد
به زیر آسمان در سایه تو
جهان دردیدگانم بود و گم شد



غم دریادلان رابا که گویم ؟
کجا غمخوار دریا دل بجویم ؟
دلم دریای خون شد در غم دوست
چگونه دل از این دریا بشویم؟



سبد پر کرده از گل دامن دشت
خوشا صبح بهار و دشت و گلگشت
نسیم عطر گیاه کال در کام
به شهر آمد پیامی داد و بگذشت



نسیمم رهروی بی بازگشتم
غبار آلودگی این سرگذشتم
سراپا یاد رنگ و بوی گلها
دریغا گو غریب کوه و دشتم



تو پاییز پریشم کردی ای گل
پریشان ز پیشم کردی ای گل
به شهر عاشقان تنها شدم من
غریب شهر خویشم کردی ای گل



خوشا پر شور پرواز بهاری
میان گله ابر فراری
به کوهستان طنین قهقهی نیست
دریغا کبک های کوهساری



بهارم می شکوفد در نگاهت
پر از گل گشته جان من به راهت
به بام آرزویم لانه دارند
پرستوهای چشمان سیاهت



شبی ای شعله راهی در تنم کن
زبان سرخ در پیراهنم کن
سراپا گر بزن خکسترم ساز
در این تاریکی اما روشنم کن



منم چنگی غنوده در غم خویش
به لب خاموش و غوغا در دل ریش
غبار آلود یاد بزم و ساقی
گسسته رشته اما نغمه اندیش



شقایق ها کنار سنگ مردند
بلورین آب ها در ره فسردند
شباهنگام خیل ککلی ها
از این کوه و کمرها لانه بردند



بهار آمد بهار سبزه بر تن
بهار گل به سر گلبن به دامن
مرا کهشبنم اشکی نمانده است
چه سازم گر بیاید خانه من ؟



غباری خیمه بر عالم گرفته
زمین و آسمان ماتم گرفته
چه فصل است این که یخبندان دل هاست
چه شهر است ایم که خک غم گرفته ؟



به سان چشمه ساری پک ماندم
نهان در سنگ و در خاشک ماندم
هوای آسمان ها در دلم بود
دریغا همنشین خک ماندم



سحرگاهان که این دشت طلاپوش
سراسر می شود آواز و آغوش
به دامان چمن ای غنچه بنشین
بهارم باش با لبهای خاموش



تو بی من تنگ دل من بی تو دل تنگ
جدایی بین ما فرسنگ فرسنگ
فلک دوری به یاران می پسندد
به خورشیدش بماند داغ این ننگ



پرستوهای شادی پر گرفتند
دل از آبادی ما بر گرفتند
به راه شهرهای آفتابی
زمین سرد پشت سر گرفتند



به گردم گل بهارم چشم مستت
ببینم دور گردن هر دو دستت
من آن مرغم که از بامت پریدم
ندانستم که هستم پای بستت



الا کوهی دلت بی درد بادا
تنورت گرم و آبت سرد بادا
اسیر دست نامردان نمانی
سمندت تیز و یارت مرد بادا



دو تا آهو از این صحرا گذشتند
چه بی آوا چه بی پروا گذشتند
از این صحرای بی حاصل دو آهو
کنار هم ولی تنها گذشتند

*****************

رباعی

در بزم تو ای امید بس چنگ زدیم
صد راه ترانه با دل تنگ زدیم
از زلف تو آخر گرهی باز نشد
پس جام دل خون شده بر سنگ زدیم



یک روز دلم بستر توفان ها بود
گهواره مهر پرور جان ها بود
امروز کویری است عطشنک افسوس
آن دل که طربخانه باران ها بود



از کوه بر آمدیم و با رود شدیم
در گیر به آن چه جان به فرسود شدیم
ما چشمه جوشنده پکی بودیم
در راه دریغا که گل آلود شدیم



گفتند که غم دولت جاوید گرفت
گفتند که یاس جای امید گرفت
گفتیم چراغ باده روشن بادا
تاریکی اگر خانه خورشید گرفت



دیدم که چکید خوشه پروینم
پر ریخت نهالکم گل سیمینم
بیدار شدم شمع تکاپو می کرد
شب بود و تو رفته بودی از بالینم



سر برده به سینه کوه و ماتم دارد
با دره بسی حکایت غم دارد
ای باد چه رفته در شب که سنگ
در چشم کبود خویش شبنم دارد ؟



آواره دراین سپیده های خاموش
می پیچم و باز می گشایم آغوش
ای پنجره های خفته چشمم به شماست
من نغمه دره های خکستر پوش



فریاد زدم به باغ ما بید شکست
در برکه روشن رخ خورشید شکست
بشنید سراسر شب این قصه و صبح
نالید ندانستی و امید شکست



آویخته بید خسته گیسو بر آب
پیچیده در امواج سپید مهتاب
شبنم نتراویده هنوز و تن شب
در سایه برگ و بته ها رفته به خواب



گلزار طرب وادی خاموشان شد
خونابه دل باده می نوشان شد
شهری که در آن عشق عروسی می کرد
امروز ولایت سیه پوشان شد



شد کامروا دوست ز نکامی من
خندید چو شعله بر من و خامی من
پیمانه شدم که آبرویم بخشند
می رنگ دگر داد به بدنامی من



چشمم به کران شب نگه می ساید
وین راه به غم در شده را می پاید
گویند که رفته بر نمی گردد باز
اما دل من می تپد : او می اید



خم شد لب جوی و سایه بر آب افکند
یک لحظه نظر بر رخ شاداب افکند
پس پنجه فرو برد به موج گیسو
در هر برش موی سیه تاب افکند



در جاده آفتاب ره می پویم
در چشمه ماهتاب تن می شویم
فرزند شب و روزم و پرسان پرسان
ای اینده شهر تو را می جویم



یک شب به هوای موی تو چنگ به دست
شط غم آوازم ره بر شب بست
ناگشته گل ستاره سیراب افسوس
فواره هر ترانه در اوج شکست



بر پنجه پا بر آمد آن یار و پرید
تا از سر شاخسار سیبی را چید
بسترد به سینه گرد آن را و فشرد
بر سرخی سیب کال دندان سپید



از سوختگان باز پری می خواهند
خکستر شعله پروری می خواهند
آنان که ز یک قفس جدامان کردند
آواز غم آلوده تری می خواهند




موجی است که می کند سر از دریا بر
بالنده و رقصنده و دامن گستر
میلش همه پرواز و رهایی است ولی
در می شکند فرود می آرد سر



مه بر سر خاربوته ها ککل بست
لغزید ز کوه و دره ها را پل بست
پیچید به گرد جنگل ابریشم وار
یک دسته گل بهاری بی گل بست



ای جوی بیا به هم هم آوا گردیم
با چشمه و شط و رود یک جا گردیم
پیوند کنیم روشنی با پکی
باشد روزی دوباره دریا گردیم



با کوه غمت چو کوه سنگی کردم
با پنجه عشق تو پلنگی کردم
می رفتی و من بر سر راهت پیچان
ره بگرفتم دره تنگی کردم



از دامنه افق سیاهی می رست
بر راه دراز باد منزل می جست
می خفت صداهای پرکنده دشت
در برکه پرنده ای سر و تن می شست



باد است و پرکنده به هر سو پر من
در جنگل خاموش خزان پرور من
پر بار تر از غمم ببین باغم را
ای سرکش ای امید ناباور من



از کوی وفا به سنگ دورم گردند
در خانه غم زنده به گورم کردند
بگشایم اگر سینه به پیش تو شبی
بینی که چه با دل صبورم کردند



تا روی به باغ بامداد آوردم
ای گمشده گل تو را به یاد آوردم
پوییدمت و نجستمت در صحرا
آن گاه گلی چو گردباد آوردم



با شعله ات ای امید دلبسته منم
بیدار نگهدار تن خسته منم
در چشم شب سیاه می سوزم و باز
آن شمع به راه صبح بنشسته منم



چون چنگ گشویدم جهان بر پا شد
قانون فلک پر از نوای ما شد
پیچید گل و ستاره با آتش و آب
تا عشق پدید آمد و غوغا ها شد



بگرفته غم غروب کوهستان را
پوشانده غبار مه ره چشمان را
پاییز نشسته بر همه دره ولی
من می شنوم بوی گلی پنهان را



آن شد که به خویشتن نیاز آوردم
آب شده را به جوی باز آوردم

*****************

دو بیتی ها

دریای ز هم گسسته ای هستیم
توفان رده حال خسته ای هستیم
تصویر دهنده جدایی ها
ما اینه شکسته ای هستیم

به هر در جستمش در بر رخم بست
چو افتادم ز پا بگشود در را
منم سهراب سرگردان که بر خک
به وقت مرگ می بیند پدر را

بر مگیر از من آفتاب نگاه
دشت سرد است و بی کسی جانکاه
دستها بی ستاره مانده هنوز
شب بلند است و شعله ها کوتاه

باز این باغ پریشان شده پر می ریزد
زودتر آن گل جان سوخته تر می ریزد
بر پاییز همین است کجایی ای باد
سبدی پر کن از این باغ که بر می ریزد

این آفتاب بر سر ما سایبان کم است
بر مرغ جان زمین و زمان آشیان کم است
پر هست و اشتیاق پریدن در این هوا
افسوس بر دریچه ما آسمان کم است

اتشی در دلم کشیده چراغ
از بهاری به ره گرفته سراغ
چه کند بی بهار می میرد
با خزان خو نمی کند این باغ

یاس بارویی گشته است به گرد بدنم
تنگ می فشارد سنگش در خویشتنم
او مرا می شکند با تن سردش من نیز
با تلاش تن گرمم او را می شکنم

شبی مرغ سپیدی می شوم من
گشاده بادبان بال در باد
به دریا می زنم دل را و چون موج
به هر ره می روم آزاد آزاد





بس تشنه دویدم و ندادندم آب
بشکستم و جان چشمه ساز آوردم



بر گرد ازاین راه و فراموشم کن
ا ی عشق به مرگ خود سیه پوشم کن
می سوزم من می شنوی می سوزم
ای آتش آبی شو و خاموشم کن



غم آمد و از دریچه بر من نگریست
کاین توده پر ملال جان سوخته کیست
گفتند که ابر است ز پا تا سر اشک
غم چون باران سراسر شب گریست



گلدان دلم درون آن یاد تو گل
بر ویرانی هایم بنیاد تو گل
پر بر کش از سینه این خک خموش
ای در همه کویر فریاد تو گل



با باغ منت گر سر جنگ است چه بک
از غنچه من دل تو تنگ است چه بک
گل آوردم به خانه گل آوردم
گلدان اگر از سفال و سنگ است چه بک



با شبنم مهر برگ و بارم تر کن
لنشین به کنار من مرا باور کن
در من بنگر بهار در من رویا است
می بوی مرا پس آن گهم پر پر کن



مرغی به قفس کردم و بردم بر او
مرغی همه صوتش غم آتش پر او
افسوس پرنده را گریزاند از شوق
بر جا دل تنگ من و چشم تر او

goli1
8 September 2008, 07:52 PM
از قرق تا خروسخوان


فروبستگی


اعتصاب
واژه ای سهمگین تر از حریق
در پالایشگاه
اعتصاب
سریعتر از گذر گلوله
در خبرگزاریها
اعتصاب
جلاد هفت خواهر پیر یائسه
اعتصاب
لکه چرب و بوینک
بر کلاه سیلندر
و اعتصاب
پوشش پولادین
مقابل دولت نظامی
تو نانت را به نیمه می خوری
او ماهیانه اش را در میان می گذارد
کاسب نسیه می پذیرد
و پسرم قلکش را می شکند
می بینی رفیق
مهربانی به شهر باز میگردد
قلم
به قسم ایستاده و
کار
به کم کاری نشسته
و در برابر آنکه مسند خداییش را دیگر بار
می طلبد
خلقی بانگ بر میدارد
لااله الا الله
جوش خون
بر کناره های کویر
شکفتن گلبرگهای فولاد
در باغ ذوب آهن
و قهر قیافه ها
در سراسر وطن
و نه تنها دروازه قلبم
فروبسته بر دشمن است
که خانه خدا
خانه دانش
و خانه کار هم
مادر بر سجاده
و همسایه در اذان
نفرین را نیز
به دعا افزوده اند
بدا بر این
به در افتاده از دل پارسیان
ما در اعتصابیم و
هر شامگاه
کشتگانمان را شماره می کنیم
مشهد و شهیدان تازه
تبریز و سرداران جوانتر
اما آبادان
از دل خکستر
ققنوسهای دیگر
پرواز می دهد
بوی نفت و بوی خون
بوی شور خون
اما عطر دیگری هم در فضا
موج می زند
دشمن مسلح است
ما بی شمار
همه را از دم نمی توان کشت
آن که می ماند
از صفوف ماست
نه کارمان را
که سلام و لبخند و نگاهمان را
حتی
از آنان دریغ بداریم
دریغ بداریم
همه نیکی های زمین را
که عمری به پایشان ریختیم و
نه در خورشان بود
تا
تنها تنها تنها
در جنگل سرنیزه هاشان
هم را بدرند
و ما بدین همبستگی در فروبستگی
بر ساق بلند شکیبایی
واژه ای به شکوفه بنشانیم
آزادی

**************

پیام


به نظر می رسد
که قلب شهر ایستاده است
و تنها
صدای گام سربازان است
که در کوچه ها طنین می افکند
ما اما
هراسی نداریم
چه درین سکوت
واژه ی مقدس نه
گسترشی با ابعاد جغرافیای وطن
یافته است
چه این بار سرنیزه های قلم
از کاغذها برخاسته
و در برابر سینه استبداد
نشانه رفته است
ما تنها نبوده ایم
هیچگاه تنها نبوده ایم
آنک تلاش و خروش خلق
ولی این بار
سپاهیانی با سلاحی دیگر
به یاری رسیده اند
دوستان !
به آن کارگر حروفچین از من پیام بفرستید
حروف را آماده کن
آزادی از راه می رسد

******************

مصب


شط در شط
آدمی
رود خروشان خلق
رودهای خروشان در مصب تنگ
ژاله
راه دراز پیمودگان
زائران آزادی
نه از خیابان آذربایجان
نه از مسگر آباد
نه از جوادیه
نه از خانی آباد
که از دوردست تاریخ
بی پرچم و بی علامت
با درفش تن
و چنگ فروبسته مشت
به نشان دادخواهی
جهیده از حریم
اما
در جامه ی عفاف
ستوه آمدگانی دیگر
مادر
خواهر
دختر
واژه بزرگ بیدار
زن
زن در همپایی و همراهی
زن در نماز جماعت
زن در ستیز
زن در ایثار خون
آنگاه
درود و دعا
خروش و فریاد
و پیوند سرود و صلوات
جوش خوردگی زخمی کهن
با مرهم اتحاد
انبوهه به هم برآمده دریا
در گریبان خیابان
بی شمارهای کین
و براده های خشم
برای چشم دشمن
و آنک پیشواز
پسرم
پسرانم
سربازان وطنم
سلام علی
سلام ناصر
سلام حسین
سلام کبر تقی مصطفی
شما کجا اینجا کجا ؟
یاد
یاد باد صبح روستا
شام دهکده
و زمین افتاده قریه بی بازوی توانای شما
بچه ها گل
گل برای اینها
گل به جانتان
گلهای سر سبد این آب و خک
انفجار
رهایی گلوله های کور
گلوله های هار
و زبان سرد سرنیزه
در گوشت خام جوانان
گلهای زخم
گلستان خون
ریزش بیگاه برگ و بار انسانی
فرود کال میوه ها
پاییز پیشرس
ساعت و تسبیح و النگو
کفش و کلاه
چادر سیاه
با کشتگان بی آواز در میدان
و اینک آغازی دیگر
با برادری
با پرستاری
خون کارگر در رگ پیشه ور
و پیکر مذهبی بر شانه دانشجو
و جبهه زنان در پناه مردان پارسا
او مثبت
ب منفی
آآ
هدیه خون
بی پرسش از عقیده و ایمان
جان یکی
در جان دیگری
پیوندی با بهای گزاف
درهم بافتگی الیاف ررودها
در گلوی مصب
برای برآمدن سرود دریا
سلام با سرب ؟
گل با گلوله ؟


***************

از قرق تا خروسخوان


شب ما چه با شکوه است
وقتی که گلوله ها
آن را خالکوبی می کنند
و دل ما را
دلهای مظطرب ما را
در دو سوی شب
بانگ الله کبر
به هم وصل می کند
شب ما چه باشکوه است
وقتی که تاریکی
شهر را متحد می کند
شب ما چه با شکوه است
وقتی که دستی ناشناس
دری را
بر رهگذری مبارز
می گشاید و
شوق و تپش در دالان
بازوی هم را می فشرند
شب ما چه با شکوه است
وقتی که نظامیان
در محاصره چشمان شب زنده دارمان
اسیرند
شب ما
چه غمگنانه با شکوه است
وقتی که فریاد و ستاره
در آسمان گره می خورند
و بر بامها سایه ها
خاموشانه
ترحیمی ساده دارند
از قرق
تا خروسخوان
شبروان
دل ما را در کوچه ها
چون مشعلی دست به دست
می گردانند
و خواب بیهوده
بر فراز شهر پرسه می زند
کشتگان سحر را نمی بینند
اما
صبح حتمی الوقوع است


*****************


قصیده دراز راه رنج تا راه رستاخیز

از خانه بیرون زدم
تنها
که در خود نمی گنجیدم
چنانکه جمعیت در خیابان و خیابان در شهر
نه
دلکاسه حوصله دریا نداشت
جانوری بودم
شاید اژدهایی
که دهانم
در کار بلعیدن شهیاد بود و
دمم
پل چوبی را نوازش می کرد
های های
افسانه از واقعیت جان می گرفت
هر گام
از هر گوشه شهر
بر راهی واحد می دوید
پاها فرشی تازه می بافت
قالی تاریخ
نوپایی و نوزبانی
کالی در کردار
ورزش سبک برآمدن
با هم آمدن
اما در مجموع
سماع جادویی اتحاد
مزارع سیاهپوش آدمی
با غنچه مشتهای سفید و
سرود سرخ
شهادت بر پرچم و
کینه
در شعر می گردید
پیری در پیاده رو می گریست و
اینده
دست در دست پدر
یا بر سینه مادر
همراه می آمد
دیوارها
دفتر وقایع و آرزو بود
آتش نامه های خلق
به صف می رفتیم که صف شدن را
به سالیان
تومان آموخته بودی
هر سپیده دمان در صف تیر باران شدگان
به نیم شبان در صف زندانیان
به نیمروز در صف طویل ملاقات کنندگان
به شامگاهان در صف خواربار
و هرگاه و بی گاه در صف نفت
واینک صف در صف
برابر تو بودیم ای مردمی شکن
توده ی تیره ای بودیم
خال کبود غم
بر گونه شهر
و در برابر دشمن سربی
کوره ای گداخته از خشم
نه تبری برای کشتن
نه تبری برای شکستن
اما گرمایی به کفایت برای ذوب کردن
گرچه به سوگی عظیم
برخاسته بودیم
ولی حضور همگان
شادی آورده بود
شور آورده بود
در کربلای حاضر
حسین
نه مرثیه که حماسه می خواست
به کربلای تو آمدم
حسین
نه بدان گذرگاه امتی اندک
با تو ماندند و
ماندگار شدند
با تو آمدم بدان مهلک
که معبر ملتی است
و نه به دین تو
که به ایین تو
ااز سر صداقت
به شهادت
با تو آمدم
تا عاشورا را به اعشار برم
به عشرات برم
تا این گلگونه را
درشت کنم
درشت تر کنم
و شنلی از خون برآرم
شایسته اندام مردمم
در من بنگر حسین
نفتگرم
خدمتکارم
آموزگارم
طواف و باربرم
قلمزن و اندیشه گرم
نهال نازک اندوه نه
درخت خون
از ریشه سهمگین حسرت
در پیگیری رد خون حسین
به کسان رسیدم
به بسیاران
تا شبنم سرخ تو نیز
بر من نشست و شکفتم
و اینک
راهی دراز بایدمان رفتن
نه از پل به میدان
و نه از مدینه به کوفه و کربلا
راهی از رنج تا رستاخیز
از ستمشاهی تا برادری
تنها رفتم و
خلقی به خانه بازآمدم
گندمی
که در غلاف لاغر خویش
خرمنی بارآورد


*****************

دیداری با آتش و عسل

آذربایجان را می ماند
سخت و صبور و سترگ
کوه
با برفی بر تارک
با خورشیدی در انبان
آذربایجان را می ماند
آزاد آزادی ستان
اما زندانی زمان
آذربایجان را می ماند
انبوهه خاطره و یادگار
از شهید و زنده
بندی و رها
و پیدا و پنهان
آری به تمامی آذربایجان می ماند
این یک تن
این روستامرد شیشه وان
صفر
این سومین باقر و ستارخان
در قلب و چشم او
همیشه سهمی برای ماست
از آتش زردشت
و عسل سبلان
کنار نوخاستگان
گلهای تشنه
به گفتگو
چه خوش نشسته بود
این پیر تهمتن مهربان
که هم صخره بود و
هم سایبان
پیرزن مراغه ای که با شاخ گلی
راه دراز را به زیارت آمده بود
شیرین می گفت:
باخین
بیزیم قهرمان
بیزیم قهرمان


*************


چراغی فرا راه توفان

به فصلی
که عریانی درختان را
هزار برگ سیاه مشق قیام
می پوشاند و
دیوارها حتی
آرزونامه های رایگان مردمند
به روزگاری
که هر عابر آرام
کز کنار تو می گذرد
حرفی است که حادثه ای را اعلام می کند
و در هنکامه ای
که قلم پا
با دوات قلب
در صفحه وطن
واقعه می نگارد
خاموشی ات
در بزم گزمگان و
سوگ عزیزان
هزار سعدی فصاحت است
هزار فرخی شجاعت
بگذار
تا مردمش بگشایند
زرادخانه ای را
که نامردمی
بر آن مهر و موم می نهد و در بستگی اش
گشایشی است در کار خلق
بنگر
چه گذار گلگونی دارند و
چه هول همایونی
واژه ها در خیابان
کلمات
صف در صف
و جمله ها در ستونی واحد
دوشادوش
می روند
تا نه تنگنای روزنامه ها
که گسترده فتحنامه ها را
تسخیر کنند
آفرین بر تو
که جویبار نازک آوازت را
به سرود این رود
می افکنی
تا به دریا رسی
هان تلاطم موج و آب
دریا دریای مشوش
توفانت
از کدام سو بر می خیزد
تا چراغم را فراراهش برآورم

*****************

بهشت زهرا

در هوای تر پس از باران
من خود
برادرم را دیدم
فراز گورش ایستاده
قدکشیده و دستها برافراشته
بالای بلندش
هر دم فراتر می رفت
تن از سروها گذرانید
بالا و بالاتر شد
بهتر دیدنش را سر بر کردم
خورشید بود که همه جا را می پایدد
چه رشدی دارند رفتگان
چه اوجی
وقتی به سربلندی مرده اند
بهشت زهرا پایان نیست
نه برای آنان که
شهیدی را چون دانه شکافته خون
در خک می نهند
نه برای آن که می رود تا
باهستی زمین
یگانه شود
نه بهشت زهرا پایان راه هیچ کسی نیست
دستهای ناشناس
برگورهای نو ناشناخته
گل می گذارند و
علامت می نهند
در اینجا
جان باختگان
به حساب خلق آمده اند
نه خانواده
بر زمین ناهموار در هر کنار گوشه
چند تکه سنگ و سفال
و شتاب خطی
بر مقوایی
نشان مقبره شکوهمند شهیدی است
از چهارده
تا بیست و چند ساله
جوانی
بدین خک
مالیات می دهد
و هم این جوانی است که
پهنه گورستان را
شخم زده دانه فشانده است
مزارع نمونه انقلاب
اینجا
سرود است و صف
و آنجا کتاب
که دست به دست می رود
آن سو
نمایشگاه عکس
و این سو گپ و گفتگو
می بینید
چگونه زندگی
خانه مرگ را هم
دانشگاه کرده است
و حاصل آنکه
جمع
زرهی از آگاهی می پوشد
تنها سلاحی
که این روزها به رایگان
پخش می شود

**************

در بزم یاد شمایم
شهر از شادی شکفته و
گل فریادها
به هوا پرتاب می شود
پیاپی
درها دهان و
پنجره ها آغوش
و آنگاه
هلهله دستها و دستمالهاست
با گسستگی رشته مروارید نقل
بر شیب زمین
سلام و بوسه
هورا و همهمه
و شور و شعر
شعر آزاد شعر مردمی
شهر به رقص ایستاده
در تبسم چراغان
اما من
فشرده و دلتنگم
که عزیزانم را در کنار ندارم
شهیدانم را
و تاجی بی سر
یا سری بی تاج را
تا نثار پایشان کنم
هدیه آن ایام رنج و
شادی این دم
در بزم یاد شمایم
فشرده و دلتنگ
با شاخه گل یخ
با شمع سوخته و
با شراب خون

****************

هزاردستان

نه
جار نزنید
درها را باز کنید
پنجه ها را فراختر بگشایید
کوچه بدهید
کوچه بدهید
اوست که می اید
من با هزار نشان می شناسمش
مادربزرگ گفت
خروسخوان می اید
می دانم
هم اوست که می اید
نه پری بر کلاه
نه پیرایه ای بر تن
این یل
پهلوان ماست
نامش !؟
هرچه بنامیدش
چیزی با صفت کار مداوم
از دستانش می شناسمش
هزاردستان است
ببینید
چه خوب راهش را می گشاید
چه استوار
گام برمیدارد
بله خیلی ها می شناسندش
بوسه ها
گل و گلاب
و چراغانی برای اوست

دور بوده اما
دیر نکرده
خشن است اما روراست
نه نترسید نه
هیچکس را
یارای گستاخی با او
نیست
پیغامش را می آورد
جواب همه را می دهد
و کارش را
تمام و کمال می کند
پس
راه را باز کنید کوچه بدهید
و آماده باشید
این اوست که می رسد
اینک بترسید از من
که من
با سپاه رفتگان آمده ام
با جوش خون شهیدان
آری بترسید از من
که من
با نیروی مرگ
به جنگ شما بازگشته ام

*****************

در بزم یاد شمایم

شهر از شادی شکفته و
گل فریادها
به هوا پرتاب می شود
پیاپی
درها دهان و
پنجره ها آغوش
و آنگاه
هلهله دستها و دستمالهاست
با گسستگی رشته مروارید نقل
بر شیب زمین
سلام و بوسه
هورا و همهمه
و شور و شعر
شعر آزاد شعر مردمی
شهر به رقص ایستاده
در تبسم چراغان
اما من
فشرده و دلتنگم
که عزیزانم را در کنار ندارم
شهیدانم را
و تاجی بی سر
یا سری بی تاج را
تا نثار پایشان کنم
هدیه آن ایام رنج و
شادی این دم
در بزم یاد شمایم
فشرده و دلتنگ
با شاخه گل یخ
با شمع سوخته و
با شراب خون


*****************

پایان دفتر : از قرق تا خروسخوان

goli1
8 September 2008, 08:04 PM
آرش کمانگیر


برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خک عطر باران خورده در کهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
گاه گاهی
زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
بی تکان گهواره رنگین کمان را
در کنار بان ددین
یا شب برفی
پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روز بدنامی
روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
عشق در بیماری دلمردگی بیجان
فصل ها فصل زمستان شد
صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
آرزومان کور
ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
خلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد
خروشان شد
به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
از سینه بیرون داد
منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
دلم را در میان دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جام پر از کین پر از خون را
دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
که جام کینه از سنگ است
به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
به چشم آفتاب تازه رس جایم
مرا نیر است آتش پر
مرا باد است فرمانبر
و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
بهپنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
نقابی سهمگین بر چهره می اید
به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
همان بایسته آزادگی این است
هزاران چشم گویا و لب خاموش
مرا پیک امید خویش می داند
هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
برآ ای آفتاب ای توشه امید
برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیر مردان چشم گرداندند
دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکاف دامن البرز بالا رفت
وز پی او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد غوغا
شامگاهان
راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمام پهنه البرز
وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
می نماید راه
در برون کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیری است در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پر سوز

شنبه 23 اسفند 1337

goli1
8 September 2008, 08:07 PM
مهره سرخ

بسیار قصه ها که به پایان رسیید و باز
غمگین کلاغ پیر ره آشیان نجست
اما هنوز در تک این شام می پرد
پرسان و پی کننده هر قصه از نخست
دل دل زنان ستاره خونین شامگاه
در ابر می چکید
سیمرغ ابرها
می رفت تا بمیرد در آشیان شب
پهلو شکافته
سهراب
روی خک
می سوخت می گداخت
در شعله های تب
آوا اگر که بود تک شیهه بود
شوم
ز یک اسب بی سوار
و آهنگ گامهای گریزنده ای ز دشت
آغاز نا شده
پایان ناگزیرش را
می خواست سرگذشت
اما هجوم تب
سهراب را به بستر خونین گشوده لب
می سوزدم و به آبم
اما نیاز نیست
نه تشنگی فروننشیند مرا به آب
ای داد از این عطش
فریاد از آن سراب
اینجا کجاست من به چه کارم ؟
چه ابرهای خشکی
چه باغهای جادویی
آن پیر آن حکیم
این میوه های تلخ به شاخ از چه آفرید ؟
آن دسته گل چه کس ز کجا چید ؟
مادر ز بهر من
این جاودانه بستر پر را که گسترید ؟
ایا به باد رفت
در باغ هر چه بود ؟
تنها به جای باز
میوه کال گسستگی؟
یاقوت های خون
تک قطره های لعل
این مهره را که داد
این سرخ گل بگو بگو که به پهلوی من نهاد
دیرست دیر دیر
بشتاب ای پدر
مادر ! به قصه ای
با من ز آمدن
وز شور و شوق دیدن آن پهلوان بگو
بیم از دلم ببر
خم گشت آسمان
چون مادری به گونه سهراب بوسه زد
سهراب دیدگان را
بر نقش تازه داد
تهمینه
در برابر اینه
سرمست عشق و زمزمه پرداز
گیسو فکنده در نفس باد
آوازه داده اند و تهمتن
از راه می رسد
دلخواه دور من
با گامهای خویش به درگاه می رسد
رستم کجا و شهر سمنگان ما کجا ؟
نیروی چیست این
کو را چنین به سوی شبستان ما کشد ؟
آخر شکار گور و گمشدن رخش
هر یک بهانه ای است در انبان روزگار
تا فرصتی پدید کند بر نیاز من
ای رهنمای چرخ و فلک درشبی چنین
کامم روا بدار
این بانگ بشنوید
این شور درفتاده به شهر از برای اوست
این کوه و دشت و برزن و بازار
وین کاخ و بارگاه
یا هرچه از من است
دل و دیده جای اوست
اینک که ناگهان
از راه می رسد
ای اینه بگو
منچون کنم چه سان که خویشاوند او بود ؟
گیسو چگونه برشکنم باز
یا در میان این همه رنگینه جامه ها
آخر کدام یک بگزینم ؟
با او سخن چه گونه گشایم
آرایه چون کنم که به چشمش نکو بود ؟
ای نه من به دلبری و حسن شهره ام
دیگر که راه رسد
جز تهمتن که بر گل آتش گرفته ام
باران شبنمی برساند ؟
آری که را سزد
تا کودکی یگانه دوران
بر دست و دامنم بنشاند ؟
ابری عبور کرد
گویی به دستمال سپیدش خیال را
از دیدگان خسته سهراب می سترد
مادر !‌ کجا کجا
این اسب بالدار کجا می برد مرا ؟
تهمینه باره را
از پای تا به سر همه می بوید
بر زینو برک و گردن او دست می کشد
در یال های او
رخساره می فشارد و می موید
یکتای من پسر
تک میوه جوانی و عشقم کجا شدی ؟
ای جنگل جوانه امید
چون شد کزین درخت پر از شاخ آرزو
بی گه جدا شدی ؟
گفتم تو را نگفتم ؟
کز عطر راز تو
افراسیاب نیز مبادا که بو برد ؟
امکا تو را غرور به پندارهای نیک
اما تو را شتاب به دیدار تهمتن
چشم خرد ببست
دشمن به مصلحت
می داد با تو دست
اما تو بی خبر
با آن دورویگان به خطا داشتی نشست
می کوفت سم پیاپی بر خک آن سمند
سر در نشیب زین
تهمینه می کند روی وموی
در برگرفته گردن آن باره جوان
در خویش می گریست و می کرد گفتگوی
آخر چرا نشانه یکتای تهمتن
آن شهره مهره را
بیهوده زیر جامه نهان کردی
وین گونه شوربخت پدر را
بدنام و تلخ کام جهان کردی ؟
سهراب خشم خورده و نالان
ز آن رو که ژاژخواه دهانی به نیشخند نگوید
نوخاسته نگر که به بازو
بربسته به نابجا
طوق و نگین رستم دستان
آنگاه
تهمینه را به حوصله خواهان
مادر درود بر تو و بدرود
دردا که مرگ دامنت از دست من ربود
مادر
هر مهر کز برای منت در نهانبود
بی هر ملامتی
با تهمتن بدار که اینک
تنهاترین کسی است که در این جهان بود
با او بدار مهر که شایای آن بود
برخیز و رخ بشوی و برآرای گیسوان
دیگر نکن به زاری آشفته ام روان
از باره جوان
تهمینه زین و برگ و سلاح و لگام را به نوازش
بر می گیرد
با اسب تن سپرده به تاریکی و به دشت
تا چندگامکی
همراه می رود
آنگه درون ظلمت
پیچان و پکشان
گویی که شکوه هایی با باد می کند
بدرود رود من بود ونبود من
ای ناگرفته کام
داماد مرگ حجله شهنامه
داماد بی عروس
ای سرو سرخ فام
گفتم به پروراندم فرزندی
زیبا و پر هنر
در رامش آورم سر پر شور و تهمتن
باشد که همنشینی این پور و آن پدر
در سرزمین ما
بیخ گیاه کینه بسوزاند
وین مرز و بوم را
با بالهای مهر بپوشاند
اینک پسر
گوزن جوان گریزپای
برپشته ای به خک غریبی غنوده است
اینک پدر
تهمتن
آن کوه استوار
در آسیای دردش
چون سنگ سوده است
تنها و دورمانده و ناشاد
در این میانه من چو غباری به گردباد
ای آفریدگار
دادی تو بهترین و ستاندی تو بهترین
بیداد و داد چیست ؟
آن چیست ؟
چیست این ؟
بانگش خطی بروی سیه آسمان کشید
تهمینه دور شد تاریک شد
چو لکه ای از شب سیاهتر
و آن لکه را بیابان بر برگ شب مکید
قد می کشد گیاه شب از خکهای دشت
مرغی ز روی سنگ به آفاق می پرد
بادی به دوردست
آوازهای خامش سهراب می برد
گلهای قاصدم
در جویبار باد
از هر کناره رفت
یک تن چرا از این همه درها که کوفتم
بیرون نکرد سر شمهی مرا نداد ؟
دیرست آه دیر شبگیر
دیگر به جز ستاره کست دستگیر نیست
نه آب خود مبر
ای مرد در به در
بازآ که هم ز سنگ تو جوشند چشمه ها
یک دم کنار من بنشین پهلوان پدر
پر درد مانده اشک فروخورده
از خود به خشم
خسته و خک آلود
رستم کنار پیکر بی تاب
دستش میان موی پسر بود
شیری به تنگنای قفس در
با آبشاری
کوبان به صخره سر
تا گردش سپهر مدارش درین خم است
ننگی چنان و داغ تو بر جان رستم است
دستم بریده چشم و دلم کور رود من
روزم سیاه آه ای آفریدگار چون برفراز می کشی و می کنی تباه؟
گفتند : مردی رسیده است بلی یکیه در جهان
جز رستمش به رزم هم آورد گرد نیست
گر تهمتن به عرصه نباشد
امید برد نیست
پور و پدر برابر و بیگانگی شگفت
با صد نشان که بر رخ و بالاست
نشناختم تو را
نشناختی مرا
این پرده پوش شعبده گر چشم بند کیست
این کوری از کجاست ؟
می گفت دل که : رستم
بنگر ببین نه بوی تو را دارد بگو بجو
افسوس عقل باطل
می زد نهیب نه
هان دشمن است او
خم می شود تهمتن
گریان
در گیسوان درهم سهراب
سر می برد فرو
گ.یی که او گلی را نهفته در آن میان
بو می کند به جان
دیری ست تا که من
در راه استی
وین سرزمین که زیستگه مردمان ماست
شمشیر می زنم
تنها نه این منم که چنین می کنم پدر
می کرده این چنین و هم این رسم از نیاست
برگشته بخت خصم که آهنگ ما کند
آه از تو ناشناخته ره جان بیگناه
دشمن چه ها کند
آری شکست گرچه درین جنگ ننگ بود
اما به روز واقعه
افسوس
آن نابه کار خنگ خرد نیز لنگ بود
تدبیر بسته لب
از هر کرانه راه به تقدیر باز کرد
رستم چه کور بود که گم باد نام او
دستی به آشتی نگشاده
خود جنگ ساز کرد
دشمن گرفت پاره جان را و با فریب
پهلوی او درید
اما چه شوم تر به مکافات خود رسید
وای از من پلید
کین بسته بود در به دلم با هزار قفل
دریغا ز یک کلید
دستت چو تیغ خدعه فرود آرد
حتی به راه داد
هشدار
عاقبت
آن تیغ را به قلب تو می کارد
باری
زین قصه بگذرم که چنین است روزگار
پیوند و مهر ماست
رشک آور کسان
اما غم و جودایی هر جفت نازنین
آرام بخش خاطر این قوم زشتکار
در جستجوی اختری انگار
در توده های ابر
آن پیر تهمتن
رو می کند به پهنه دلگیر آسمان
اما هنوز با پسرش دارد او سخن
رستم
همیشه تنها
از هفتخوان مدهش شهنامه می گذشت
هر چند جان او
در حسرت برآمد و پیدایی تو بود
هر چند چشم او
در جستجوی دیدن رعنایی تو بود
نو خاسته دلیری
فرزندی
همراه و همنبرد
لیکن بدین صفت که تو از راه آمدی
تنهاست باز مرد
آری به آرزو
گرم است زندگی
بی شعله اش ولیک
خکستری ست مانده به جا از اجاق سرد
زان رستم است که چرخ بلندش نبسته دست
اینک
چه مانده است ؟
یک پهلوان و در همه گیتی
پیروز
در شکست
شادا سفر گزیده به منزل رسیده ای
خوشبخت آن که در شب پر هول روزگار
آرامش درون
او را به شهر جادویی خواب می برد
اما مرا
که مانده بسی راه ناتمام ؟
شب خوش
که صخره را
طغیان پر تلاطم سیلاب می برد
رستم گرفته دست پسر در میان دست
بر لب ز حسرت آه
سنگین به گود ظلمت دل بال می کشد
گویی که خامشانه فرو می رود به چاه ؟
شب چون زنی که پر شود از برکه های قیر
آرام در خرام
خورشید خفته بود نه پیدا چراغ ماه
تاریک بود شام
از هیچ کس نبود صدایی که می رسید
سهراب دردمند
در خویش می تپید
آن ماهتاب سرزده از برج کهنه کو ؟
کو آن برنده کو ؟
گرد آفرید آن گل پرخاشجو چه شد ؟
آن خطر ناشناس که همچون نسیم خیس
یک دم به جان تفته و سوزان من وزید
گم شد به نیمه راه
ایا کسی به دشت
آهوی من ندید ؟
چونان گلی سپید
به نرمی
گرد آفرید از زره شب برون خزید
ای جان ناشکیبا
سهراب
شب می رود ز نیمه
سحر می رسد به خواب
دیدار ما
زیاده درین سرگذشت بود
بیگاه و پرشتاب
جز حسرتی چه سود تماشا را
گاه عبور تند شهاب از بر شهاب
یا دسته گل بر آب ؟
بگذار همچو سایه در این شب فرو شوم
با شورهای دل
تنها گذارمت
همراه عشق خویش
به یزدان سپارمت
سهرابگفت : نه
با من دمی بمان
در تنگنای کوته آن دیدار
دراوج کارزار
اهریمنانه دستی گر عقل ما ربود
دلهای ما به هم دری از عشق برگشود
دیدار ما ضروری این سرگذشت بود
زرین شهاب عشق
بر ما عبور کرد
هر چند
شوری غریب تر
جانهای برگداخته را از هم
آن گونه دور کرد
آری
ما عشق را اگر نچشیدیم
آن را چو دسته گل
بر روی آبهای روان دیدیم
وینک که راه وادی خاموشان
در پیش می گیرم
عاشق می میرم
اما تو ای عبور نوازش
اما تو ای وزیده بر این برگ ناتوان
هشدار تا سوار شتابان عشق را
در هر ردا و جامه به جای آری
دریاب وقت را که تو را جاودانه نیست
این بیکرانه را
زنهار
بیکرانه نپنداری
کنون برو روان و تنت پک و شاد باد
همواره از منت
با مهر یاد باد
در پیچ و تاب های پرندینه با نسیم
گرد آفرید
چون شبحی دور می شود
شب رخنه ها و روزنه می بندد
شب کور می شود
آوای بالهای شگفتی
سهراب را که یک دو دم از خویش رفته بود
بر جای خود نشاند
بگشود چشم و سقف سیه را مظاره کرد
می دید
در چشم یا گمان
درهای آسمان چو گلی باز می شود
وز سایه روشن دل ابری سیه حکیم
دستار بسته خامش و
موی و محاسنش
چون پاره های مه
آذین روی و سر
بر هودجی ز بال عقابان
می اید هر دم بزرگتر
می اید
با دفترش به دست
با پرچمی زشعله آتش فراز سر
مرغان به جای فرشش
می گسترد پر
سهراب
کاسوده می نمود ز جا خاست
دیدار با حکیم
پنداشتی که درد ورکاست
ژولیده روی و موی
خفتان و جامه چک
پیچان و پکشان
دستی به روی زخم تهیگاه
خون چکان
با حرمتی چنان که بشاید
بر او نماز برد
او را سلام داد
وانگه شکستهوار به پیش آمد
بر دفتر گشوده شهنامه ایستاد
ای پر خرد حکیم سخن ساز
با نقطه ای ز خون
پایان گذاشتی
آن قصه را که عشق
دیباچه می نوشت در آغاز
پروردی ام چه نیک و
رها کردی ام چه زود
ای گردآفرین
به نگارش
ایینت این بود
در شاهنامه ات
ای شهریار داد
داری به هر سپاه یلانی که می زییند
شادان به سالیان
در دفتر بزرگ تو با گردش قلم
بی مرگ می شود پدرم پیر پهلوان
اما مرا جوان
آری جوان به دست همین مرد می کشی
بدنام کرده رستم دستان به داستان
تهمینه را نشانده به اندوه بیکران
سهراب
غمخنده ای چو بر لب پیر حکیم دید
یک چند آرمید
وز تو نفس گرفت
می آمدم به ره
چه پک و چه پویا
چون قطره ای به جانب دریا
پیوند
با آن بزرگ زنده زایا به چشم بود
غافل
کاندر میان آدمی و آرزو رهی ست
هر چند پر کشش
اما بسا بساست خطا خیز و مرگزا
می آمدم
تا داد و دوستی
بر تخت برنشانم
آنگاه سر به خدمت
پیش پدر نهم
برادرم از میان
ایین خود سری
کاووس را نمان و هر جا که دیو خوست
کاخی به داد برکشم و مهر پروری
آزادگی شود
ایین پک ما
درها چو پرگشایم بر گنج و خواسته
دیگر کسی گرسنه نخسبد به خک ما
گفتم که جنگ من
پایان جنگهاست
زین پس جهان ما همه عشق است و آشتی
و شاخههای گل
در تیردان و ترکش مردان رزمجوی
نقش و نشان ماست
چون قصد نیک بودم و باور به کار خویش
پروا نداشتم به دل این کارزار را
بی پایه می شمردم و خصمانه
یا که از سر دلسوزی
تشویش مادرانه
هر زینهار را
آخر چگونه با تو بگویم من ای حکیم
کاندر میان ابر و مه آسمان ما
گم بود گم ستاره رخشان رهنما
ما در جدال مرگ به تاریکی
فرزمد با پدر
وان چهره های زشت سزاوار دشمنی
پنهان به گوشه ها
بر ما نظاره گر
قدمت کشیده سرکش و سوزان
چون آخرین برآمد کاهیده شمع شب
سهراب پر توان
دارد سخن به لب
انگار تا که من بر رسیدم
وارونه شد جهان
ناراستی پدید
پیوندها نهان
پور و پدر برابر هم تیغ می کشند
اما
پایی نه در میان
دستی نه پیشگیر
یک لب به مهربانی و پیوند باز نه
از پشت سالها
دوری و انتظار
آن دم که پا گرفته یکی شعله تا بدان
از ره رسیده را
با چشم دل ببینی و بشناسی
در پرده های مه نفسی کارساز نه
وقتی به رزم
چشم و چراغ تو
رستمت
می رفت تا پسر بکشد
با خود اوفتد
زال زرت چه شد که به تدبیر مینشست ؟
سیمرغ رهنمای کجا بود
آن قاف آشیان ؟
وینک که زخم پهلوی من چون گل عقیق
پر داده عطر مرگ
کاووس شاه کیست که بی رایت ای حکیم
دارو کند نهان ؟
لب بسته خامشان
فرمانبران رام کدام آفریدگار
یا بد سرشتگان کدام آفرینش اند ؟
اینان به خامشی
ایا نه هیمه های مدد کار آتش اند ؟
سهراب
آشفته تر ز پیش
دستی به روز زخم تهیگاه می کشد
شب
اه می کشد
نازش به پهلوانی رستم
در واپسین دمان
بر خک سرد بود
خفتن کنار مادر و آغوش گرم او
دردا چه بی دوام
کوتاه
عمر شبنم
لبریز درد بود
خوش بود روزگار
گر محنت کسان
چون خار سرزنش به دل و جان نمی خلید
یا بردرخت پر گل و پر بار آرزو
هر روز نو به نو
این بی شمار میوه رنگین نمی رسید
در کشور تو آه
یک سرگذشت نیست چو از آن من
تباه
جنگ و شکست و بی کسی و غم
پاداشتن کدام گناهست این رستم ؟
سهراب
در هم کشیده روی
خاموش و خسته تکیه به شمشیر می کند
پرسان ملول
سر به سوی پیر می کند
اما حکیم
بر پرده سیاهی شب چشم کرده تنگ
ز اندیشه ای به گفتن پاسخ
دارد می رنگ
گردنده نقش هاست به پیش نظر ورا
بر پهنه خیالش
دریای آتش است
شعله ست و دود و اسب و سیاهی
در شعله های سرخ
سوارش سیاوش است
آنگاه بارگاه
افراسیاب و دشت
تشت طلا و خون
سر شهزاده واژگون
و بازگیر و دار
اسفندیار و عاقبت کار
آن سو شغاد بد کنش و دام
دام شکارگاه
رستم درون چاه
در انتها گریختم یزدگرد شاه
ماهوی و ایابان
آن شومبار جنگ شبیخون تازیان
توفان و گردباد
وان نامه اشکنامه بیداد
زان شوربخت جنگی روشن بین
درمانده مرد رستم فرخزاد
شعله
چون مرغ سربریده پریشان
پرپر زنان به درگه و دیوار و سقف شب
اما حکیم
از اوج جایگاه بلندش
غم گشته روی چهره سهراب
یا جستجو کنان در نقشی از کتاب
دارد دریغ و دردی
بیرون ز هر کلام
زین رو به گفت دیگر آرد سخن به لب
آرام
ای آرزوی تنگدلان
بر کشیده نام
تا تارک سلاله رستم
آرام
در راه پر مخاطره بگذاشتی چو گام
دیگر چه جای شکوه و اندوه ؟
پر مایه پهلوان
در خورد پهلوانی
این قصه کن تمام
و آنگاه
ناخوانده و ندیده ز من برگ بی مشار
نا آِنا به پیچ و خم چرخ کجمدار
جان شیفته به کام خطر درفکنده تن
این نکته ها چرا ز تو
تندی چرا به من ؟
کشور کرا و
شاه کجا و
سپه کجا ؟
من در پی افکنیدن این کاخ مردمی
وین نظم رنجبار
گوینده ای حکیمم
ایینه دار سیرت وسیمای روزگار
من خوشه چین کشته دهقانم
من بازگشت هر سخن و سرگذشت را
آنچم سپرده اند
در پیشگاه داد به پیمانم
اما تا دانه را ز پوست نپردازم
تا نگذرد ز چرخه دستاس آزمون
تا ورز ناورم
تا دور آتش اندیشه نفکنم
زان
نان نمی دهم
اما حدیث مرگ تو انسان پر بها
نشناختی مرا که در همه این دفتر درشت
حتی نمونه وار
آزار مور کشی را فراز خک
فرمان نمی دهم ؟
نه من نمی کشم
گردونه های سکت و سنگین مرگ را
آن را کسان به شیوه و کردار گونه گون
همراه می کشند
نه من به باغ خویش
بی گاه بر نمی کنم از شاخه برگ را
آتش به تار و پود پلاس سیاه شب
افکنده پیچ و تاب
مشتاق در شنیدن دنباله سخن
سهراب
دارد بسی شتاب
آن دم که خود پذیره شدی مهره پدر
یاقوت دانه شهره گیتی را
بستی به بازوان
در از بلا به خویش گشودی و در نخست
باید که راز فاجعه در سنگ سرخ جست
سهراب آنچه زیور بازوی و دست توست
آن مهره ای
مهر جهان پهلوانی است
مردی بدان برآمده راه ناچار
حتی
در مرز و بوم خویش
نقشی جهانی است
نا پیش بین و غافل و سهل آزما کسان
که به نوخاسته جوان
یا هر ز راه تازه رسی ناگشوده چشم
بیگاه بسپرند چنین مهره گران
آری
آن مهره آن نگین
آن لعل درنشسته به بازو بند
چون دانه های دلکش جادویان
کان را درون شعله آتش می افکنند
نا گه تو را از خانه و کاشانه می کند
آواره می کند
آری تو را به گردش چشمی
با شهر و با دیارو چه بسیار مردمان
با مهر و کینه های بسا ناشناخته
پیوند می زند
اما به گشت روز و شب و ماه و سالیان
دندانه زمان
زر بفت عمر و وقت خوشت را
خاموش وار می جود و پاره می کند
آن مهره هر پلیدی و هر پستی
ناداری و ندانی و بیداد و بیم را
پیش تو
همچو نقش پدیدارمی کند
وین گونه
چشمهای تو
بر درد روزگار
بیدار می کند
آن می کند به کار که برخیزی
با اردوی ستم
تا پای جان بمانی و بستیزی
هر چند دل به خدمت کاشانه می نهی
اما جهان به پیش تو لشگر کند به صف
بر تیر هر بلا
آنک تویی هدف
شمشیر می خوری
شمشیر می زنی
دردی تو را دهد
زخمی تو را زند
جانکاه تر ز مرگ
خواهد زمانه گوهر یکتات بشکند
یا در ستوه آوردت
تا نهی ز کف
و آنگاه کار سترگ را
یاور به خویش و پکی پندار نیست بس
شادان کسی که در دل ظلمت سرای جهل
در سوز خود به نور خرد یافت دسترس
باری
این مهره نقش داست
در نام رشک و بیم برانگیز تهمتن
این مهره رنگ زد
برعشق تند وسرکش تهمینه
زین مهره پر گرفت
بال بند آرزویت تا بلند جای
خاموش باش و بیهده بهتان به کس مزن
این مهره رخ نهفت به هنگامه تا تو را
خونینه تن کشاند بر امواج شعر من
در انتهای دشت
گویی بساط خیمه شب را
از جای می کنند
یا در خط افق
دیوار روز را
برجای ی نهند
شب می رود ز دست
اما حکیم را
بس حرف ها که هست
شرمنده آن که پشت به یار و دیار خویش
با صد بهانه روی به بیگانه می کند
شامان نمی دهد چه توان کرد حرف نیست
آِفته از چه ساحت این خانه می کند
فرخنده آن که بی کژی و کاستی به جان
درکار می رود
پیروزی و شکستش
بیرون ز گفت ماست
فرخنده آن که راه به هنجار میرود
آری توان که رهرو دریا کنار بود
آنگه به سالیان
بیرون ز ورطه های همه مرگبار ماند
اما نمی توان
بی غرفگی در آب
دریاشناس گشت و گهر از صدف ربود
سهراب
ای زخم جهل خورده به تاریکی
دارو به گنج خانه کاووس شاه هست
اما نه از برای تو و زخمهای توست
آری تو را عطش نه به آب است از آن که آب
در زیر پای توست
از من شنو که روشنی جان دوای توست
در سنگلاخ چشمه دانایی
سهراب جای توست
بگذار
یک راز سر به مهر بگویمت آشکار
این مهره شگرف
معجون مرگ دارو و جان داروست
میرایی و شکفتگی جاودان در اوست
زهراست زهر باده لعلش
جز عاشقان پیاله نگیرند از این شراب
بیگاه می کشد
تا هر پگاه بر کشدت همچو آفتاب
کنون چه جای یاری کاووس خویشکام
که بود و سلامتت
او را به هر دمی است یکی مرگزا خطر ؟
یا زال زر که خود ز نبردت نه آگه است
سیمرغ را برای کدامین علاج درد
آتش نهد به پر ؟
بیجا چرا گلایه
از این و آن دگر ؟
گر هر که رابه کار
چه سودا چه سود خویش
پایان ناگزیری
در پیش روی هست
در کار خود نگر
پایان تلخ نوست بسی ناگزیرتر
هان ای خجسته جان
ای جاودان جوان
ای می روی که زخم تهیگاه خویش را
بر هر که خنجریش به دست است
بنمایی
تو می روی که زخم تهیگاه خویش را
در چشم خستگان پریشان شب زده
بر آن کسان که بی خبر از چند و چون کار
بازوی خویش را
س بر طوق پهلوانی پیکار می دهند
بگشایی
تا عاشقان مباد کزین پس خطا روند
با این چراغ سرخ به ره آشنا روند
سهراب خون تو
همراه خون سرخ سیاووش
اسفندیار و رستم و بسیار چهره ها
گمنان یا به نام
از هر فراز در شط شهنامه ریخته است
این رود پر خروش
دیریست
کز چنبر زمانه بدخو گریخته است
این رود می رود
تا دشتهای سوخته رابارور کند
خون است
خون جوش می زند
گل گل ز خک خاطره می روید
آنگاه
گر دست پرتوان و خداوندی خرد
عطری ز باغ خاطره بر پرده آورد
سیمای آرزو
مغموم و ناتمام بدین گونهای که هست
بر سقف هر نگاه نمی ماند
در انتهای دشت
بحر سپیده دم
موجی ز نور بر افق تیره می کشد
نجوا کنان
حکیم می اندیشد
بر دفتری چنان
جنگیده ام بسی
نه به شمشیر
با قلم
هر واژه ای براده جان بود
جان سوده ام به کار
گفتم هر آنچه بود با خرد روز سازگار
بدرود تلخ من
با تهمتن به چاه
پایان یکه خواهی و پیروز پروری
بدرود با هزاره افسانه وار بود
پایان ناگزیر
سرآغاز
بر دفتر گشوده این روزگار بود
با اندکی درنگ
رو می کند حکیم به سهراب
سر می دهد صدا
اینک دمی ز پنجره صبحدم ببین
بر بحر
آنچه را که روان است
آن جاودان سفینه که سرگردان
با بار مهره های امانت
بگشاده بادبان
بر روی آبهای جهان است
گر نیک اگر که بد
گر دلشکن اگر که دلاراست
گهواره شما پیشینه شما
غمنامه و سرود و ستمنامه شما
زرنامه خرد عطش داد عطر عشق
شهنامه شما و نسبنامه شماست
خوش سیر می کند
بر شهرهای دیده و دلهای بی شمار
باشد که عاقبت
در ساحل سلامت
صاحبدل بر او بگشایند بندری
تا بار خود فرو نهد آنجا کند قرار
سهراب
در چشم و لب تراوش شادی
در چنگ می فشارد بازوبند
آرام می نشیند می لغزد می خسبد
بر پهنه کتاب
چون سایهای سبک
قویی به روی آب
اما حکیم
اشک نگین کرده در نگاه
آهسته
آنچنان که یکی طفل خفته را
بردارد از زمین و در آغوش بفشرد
بنده دو بال دفتر از هم گشوده را
افشان ز چشم شبنم سرخی به برگ ها
در چشم نیمروز
بر دشت می رود
اسبی خمیده گردن
لخت بی لگام
چون مهره ای نشسته به بازوی آسمان
خورشید سرخ فام

goli1
8 September 2008, 08:13 PM
دفتر : هوای آقتاب

****************


قصه مرد ‌آواز و گل

دل نمی گیرم از آن مرد خوش آواز که در هر دیدار
همره هر آوا
که در آن غم به پریخانه رویا می رفت
بر سر ما می ریخت
گونه گون گل بسیار
رشک بردند حسودان پلید
ره بر او بگرفتند
و به ترفندی آواز از او دزدیدند
و به جای گل سنگین دهلی دادنش
که به آسانی نتواند هر جای کشید
اینک آن گنگ بی آواز که لنگان برمی دارد گام
هر چه بر طبل گران می کوبد
خلق مبهوت بر او می نگرد از هر سو
من ز هر ضربه اش اما هر دم می شنوم
آن غم انگیز و گل افشانه نوایی که می آورد مرا در تک وپو
او نمی خواند دیگر آری
من به جان نعره کشان می خوانم نغمه او


*************

برگهای پاییزی

غروب می رسد
غروب من هم
پچپچه هایی در گوشم می پیچد
می اندیشم
به اوراق سیاه مشق ها
به نامه ها ونامه های عاشقانه
به کتاب ها و کتابهای ممنوع
به پرونده های ساوک
به دفترهای شعر خطابه ها روزنامه ها
به صفحات تاریخ
و این برگهای پاییزی
که زیر پاهایم خرد می شوند

**************

آن زمرد دلتنگ

با انفجار طلبه رنگینت ای بهار
وقتی که نقش می زنی و پیش می روی
از دره ها به سینه کش دشت و کوهسار
وقتی گل از گلت به چمن باز می شود
زیر شکوه نوری باران ریز بار
وقتی که رقص سبز تو در بازوان باد
طرح هزار منحنی نو می افکند
بر شبی کشتزار
یاد آر آن زمرد دلتنگ
آن نازنین گیاه
آن ساق سبز خشم شده بر خویش زیر سنگ
آن را که برنیامده پژمرد
آن را که باد برگ و برش برد
یاد آر ای بهار

**************

همراه

باز هنگامه نام و ننگ است
راه بر ما تنگ است
یک نظر می شکند
می گریزد یک تن
یک نفر اما پرچم جان می ماند
یک نفر هست که باز
نغمه خونین را
در تمام شبها می خواند
عمر من
گرچه کوتاهتر از آه من است
هم درین نیم نفس
آن که می خواند و می ماند همراه من است

****************


آه اینه

با اینه نشستم و گرییدم
راه دراز دوری و دیری را
زیر غبار حادثه پاییدم
از صخره های سهم
آخر برآمدی به چه رعنایی و شکوه
ای میوه بهشت
عطر غریب جان تو بوییدم
حتی در اشک اینه ات دیدم
ناگاه
سنگی شکست اینه ام را آه
پندار پا گرفته فروپاشید
تنها به دل در اینه گرییدم

goli1
9 September 2008, 03:38 PM
پاییز

برخیز و می بریز که پاییز می رسد
بشتاب ای نگار که غم نیز می رسد
یک روز در بهار وطن سرخوش و کنون
دور از دیار و یارم و پاییز می رسد
ساقی بهوش باش که بیهوشی ام دواست
افسوس باده خاطره انگیز می رسد
تا بزم هست جمله حریفند و همنفس
هنگام رزم کار به پرهیز می رسد
تا یاد می کنم ز اسیران در قفس
اشکی به عطر و نغمه درآمیز می رسد
گرمیوه امید نیامد به دست ما
دست شما به در دل آویز می رسد
برخیز و موج را به نگونساری اش مبین
دریادلا که نوبت آن خیز می رسد


*****************


چون دررسد هنگام

گیرم که گلدان بلورین را
گیرمکه کلدانهای این گلخانه را بر سنگ بشکستند
خیل گرازان را
گیرم به باغ آرزو پرورده ما در چرا بستند
با آنچه در راه است
ترفند بیهوده است
بر یورش او هیچ رهبندی نمی پاید
چون در رسد هنگام
با موکبش پر گل
بهار جاودان از راه می اید

****************

آفتاب در شهر

دیروز آفتاب
با بوسه و سلام به هر بام و در دمید
دیروز آفتاب
پندار ابر را
با تیغ زر درید
دیروز آفتاب
در شهر می گذشت
با گامش اشتیاق
با چشم او نوازش و لبخند
با دست او نیاز به پیوند
دلهای سرد را
گرمی نشاند و رفت
عطر امید را
هر سو کشاند و رفت
ای روشنای دیده و دلهای بی شمار
ای جان آفتاب
بار دگر ز روزن دل خستگان بتاب


*************

در خانه دوست

دل تا ز صبا شنید افسانه دوست
از سینه هوا گرفت زی خانه دوست
تا شمع بلندش به افق روشن شد
جان پر نکشید جز به پروانه دوست
زان خانه که خون عاشقان می ریزد
رفتیم برادران به کاشانه دوست
اندوه نهفته از نگاه دشمن
گفتیم که سر نهیم بر شانه دوست
زنجیر میاورید و تهمت مزنید
بس باد بگویید که : دیوانه دوست
پیمانه همان بود که با دوست زدیم
پیمان نشکستیم ز پیمانه دوست
مرغی که هزار دام دشمن بدرید
بنگر که چه دل خوش است با دانه دوست
ما قصه نبردیم به پایان و شب است
با باده سحر کن تو به افسانه دوست


***************

بدآهنگی

دل صلح آفرین را بایدم جنگی کنم چندی
به جای هر چه دلتنگی گرانسنگی کنم چندی
به آهنگ زمین و آسمان چرخنده گردیدم
برون رفت آرزو دارم بدآهنگی کنم چندی
سیه چشماتن در اشکم سیه بختان ایامند
سزد گر این سیاهی ها به خون رنگی کنم چندی
من از اینه بودن خسته ام تصویر بنمودن
بر آنم تا بپوشانم رخ و زنگی کنم چندی
جوانی را ز کف دادم به عشق آبرومندی
چه باشد گر که پیری را به می ننگی کنم چندی
فراخی بود چون دریا مرا در دست و در سینه
چو تنگی می رسد چون دره ها تنگی کنم چندی
سمند چابک رهوار بودم پهلوان را
ز پا افتاده ام بگذار تا لنگی کنم چندی


**************


ما برمی گردیم

ما روزی عاشقانه بر می گردیم
بر درد فراق چاره گر می گردیم
از پا نفتاده ایم و تا سر داریم
در گرد جهان به درد سر می گردیم
خندان ما را دوباره خواهی دیدن
هرچند که با دیده تر می گردیم
خکستر ما اگر که انبوه کنند
ما در دل آن توده شرر می گردیم
گر طالع ما غروب غمگینی داشت
ای بار سپیده سحر می گردیم
چون نوبت پرواز عقابان برسد
ما سوختگان صاحب پر می گردیم
نایافتنی نیست کلید دل تو
نا یافته ایم ؟ بیشتر می گردیم
از رفتن و بدرود سخن ساز مکن
ای خوب ! بگو بگو که بر می گردیم



کابل ( طرح )

شهر خروسان سرخ تاج سحرگیر
شهر به جان خاسته نشسته به تدبیر
شهر تهیدست قلب زنده به ایثار
شهر گل سرخهای عاشق و تبدار
شهر درختان و کوههای فروتن
شهر شرابی به رنگ خون دل من
شهر سواران تیز تاز و دلاور
شهر شگفت آفرین مسجد و سنگر
شهر گلاویز با گذشته و فردا
شهر امید بزرگ و پیش رس ما

**************

چشم به راه

سرخ گل امسال
بیهوده بر شاخسار چشم به راه است
بیهده سر می کشد به خامشی باغ
بیهده دل می دهد به قاصدک باد
بر لب باد وزنده آتشی آه است
سرخ گل امسال
رنگ پریده ست
جامه دریده ست
مضطرب خون تپیدگان سپیده ست
فاجعه را با دهان بسته گواه است
حسرت آواز
جای خالی پرواز
غیبت آن جان پک غلغله انداز
باغ تهی مانده رابه گوش و نگاهاست
سرخ گل اما
در تک تشویش باغ چشم به راه است


***************


ریشه و جنگل

من شاخه ای ز جنگل سروم
از ضربه تبر
بر پیکر سلاله من یادگارهاست
با من مگو سخن ز شکستن
هرگز شکستگی به بر ما شگفت نیست
بر ما عجب شکفتگی اندر بهارهاست
صد بار اگر به خک کشندم
صد بار اگر که استخوان شکنندم
گاه نیاز باز
آه هیمه ام که شعله برانگیزد
آن ریشه ام که جنگل از آن خیزد

*****************

در من کسی

تنگ غروب است
در خانه شمعی است و چراغی یا صدایی نیست اما
در من کسی می گرید اینجا
ساعت به تابوت سیاهش خفته گویی
قلب زمان استاده از کار
از قاب عکسی چشمهای آشنایی روی دیوار
دارد به روی من نظر اما چه بیمار
در آسمان تیره یک چابک پرستو
با پنجه های باد وحشی در ستیز است
باران نمی بارد ولی ابری شناور
با بادهای خوب من پا در گریز است
دور است از من آرزو دور
دیر است بر من زندگی دیر
دل تنگ از این دوری و دیری وتماشا
در من کسی خاموش می گرید در اینجا

goli1
9 September 2008, 03:44 PM
مار

بی خواب بود مار
بی تاب بود مار
کاهی گره گرفته به تن تند می خزید
گاهی ز خشم چنبره می زد
در خویش می تپید
چون با تن زمین
پیوسته بود مار
پیش آمد بلا را دانسته بود مار
آسیمه سر رمیده به هرسوی می پرید
وحشت می آفرید
آن سکنان غافل کاشانه
کشتند ما را
و آسوده دل به خانه نشستند
آنگه زمین به لرزه درآمد
واریز داد بر سرشان روزگار را


**************


سر جان باختن

زندگی بی تن و بی جان چون است ؟
مرگ از این زندگی بی سر و پا افزون است
سر جان باختنم هست دریغ
جانم از دسترسم بیرون است

*************

برآ سمندر من

بسوخت هر چه مرا بود غیر باور من
که نیست زان همه جز دود در برابر من
چو موج بر شده شوقم گذشت از سر بحر
دریغ و درد از آن شعله شناور من
مرا نماند دگر برگ و بار باغ بهار
منم کنون وهمین حزب ریشه گستر من
ز رنج و دانش وامید و مردمی توده
نیاز ملت من مهد مهرپرور من
بسی به کام خطر رفت و سربلند آمد
تهمتنی است اگر رستم دلاور من
در این گذرگه تاریخ و پیشگاه خرد
سپاه اوست که فاتح دراید از در من
رفیق وهمره و یار و دیار منهمه اوست
بدو بود سر و کارم که اوست یاور من
پناهگاه من و سنگر همیشه من
بمان بمان تو ای بیگانه باور من
مبین به جان و به تن این غبار خکستر
ز آتشی که نمیرد برآ سمندر من


************

ای جان آفتابی عشق

آری شبی ست شسته به تاریکی و به خون
در خاطرم ولی
شمعی چراغداری خود را
در راه سرخ صبحدم آغاز می کند
اینجا سرای بسته خاموشی ست
اما
در من پرنده ای ست که آزادی تو را
یکریز در ترانه اش آواز می کند
پاییز قلب هاست
اما دلم به حوصله مندی درین هوا
پروردن بهار دگر ساز می کند
با شمع و با پرنده و با عطر نوبهار
حبسم به یک قفس
ای جان آفتابی عشق ای سپید فام
دست بلند تو
کی تیغ می کشد
کی در به بستگان غمت باز می کند؟


****************


خاموش وار

تنها شدم به جاست که برخیزم
با خود چوگردباد بیاویزیم
راهی برم به جایی و آن گاه چون نسیم
خاموش وار از همه بگریزم

************

ابر غم

محروم ز مهر تو و در ابر غمم
پژمرده ستاره تک صبحدم
شمعم که به تهرسیده ام در شب عمر
می سوزم و از خویشتن خویش کمم


**************

دود نیلوفر

تا دهان واگشودنیلوفر
صبح شد با سرود نیلوفر
روز پیغام شبروان بشنید
از لبان کبود نیلوفر
نرم پیچید و بر شد از ایوان
رفت بر بام دود نیلوفر
خیز ای خفته و ز دریچه ببین
این شگفتا نه رود نیلوفر
نقشی از آسمان و از دریا
بافته تار و پود نیلوفر
چون نسیمی براین چمن بگذر
بشنوی تا درود نیلوفر
گر نیایی و شب ز راه اید
ننگری جز غنود نیلوفر


*************

دریادلی کجا و دل تنگ من کجا

کفتم که بعداز این
در جان نهان کنم همه شور و شتابها
آرام همچو بحر
توفان درون سینه جوشان فروکشم
پنهان کنم ز غیر همه التهابها
بگذارم این غمان
تا آب ها بیفتد از آسیابها
اما
با موج درد دوست
دریادلی کجا و دل تنگ من کجا ؟
چون اشک پرده در
می شویدم ز دیده بیخواب خوابها
باز این منم به جای وهمان پیچ و تابها


**************

یاد دورافتادگان

گل انداما بهارت جاودان باد
ز بال بلبلانت سایبان باد
به نزدیک چمن در بزم لاله
تو را یادی ز دورافتادگان باد

goli1
9 September 2008, 03:53 PM
بوی وطن

بیداری گل سوی چمن می کشدم
بلبل دل و باد پیرهن می کشدم
در گوشه خک غربتم بوی بهار
می اید و جانب وطن می کشدم

**************

قفس

غوغای بهار است و هوس تازه کند
زین حال و هوا زمین نفس تازه کند
حبس است دلم نگویم آزادش کن
اما چه شود اگر قفس تازه کند ؟


**************

نهنگ

در جویبار خرد چه داریدم
دریای ام به بحر در آریدم
ماهی نی ام نهنگم و بحر آشام
با آبهای ژرف گذاریدم


**************

دیدار خوب تو

دیشب دوباره آمده بودی به خواب من
دیدار خوب تو
تا کوچه های کودکی ام برد پا به پا
شاد و شکفته ما
فارغ ز هست و نیست
در کوچه باغ ها
سرخوش ز عطر و بوی نسیمی که می وزید
یک لحظه دست تو
از دست من رها شد و
خواب از سرم پرید

****************

با هر چه ام که شعله به جان است

آزادی
در من چرا زبان نگشودی
با منچرا نیامدی ننشستی درین سرا ؟
آخر چرا چرا
آن بذر سبز را به دفترم نفشاندی ؟
ای خشنوا چرا
یکبار سر ندادی آوازی
در بزم تلخ ما ؟
هر روز هر کجا
در چارسوی کشور دنیا
نقشی ز خویش می زنی و جلو می کنی
بر چشم و بر دهان چه بسیار مردمان
گل می پرکنی تو وشادی می افکنی
لیکن
از کوچه ام گذر نمی کنی تو و عمری ست
کز این دریچه من
سر تا به پای چشم چون گل حسرت
در انتظار آمدنت مانده ام هنوز
/ازادی
با هر که ام عزیز چون جان بود
تا گیرو دار خون
در پیشوازت آمدم و هر بار
تو عشوه دادی و پرهیز داشتی
گاهی رخی نمودی و دستی به در زدی
اما نیامدی
نه ای گریز پا
حتی نگاه نکردی به زیر پا
بر فرش سرخ رنگ روانی که سالها ست
جان و جوانی ما با هزار امید
گسترده بر زمین
باری
ایین میزبانی شایسته تو را
گر ره نمی برم
در شور من ببین
در اشتیاق من
دامن ز دست رفتن و کج تابی مرا
آزادی
ای آرزوی گمشده گل کن
تا بلبل تو را
در باغ در شکسته نفس هست
آخر تو نیستی و در اینجا
بس بیم خو گرفتن به قفس هست
بشنو ! فغان و ناله شبگیر است
بشنو صدای جان به زنجیر است
اینک بیا به باری آزادی
فردا برای آمدنت دیر است
این بار ای خجسته دم آزادی
من توده می کنم
با هر چه ام که تاب
با هرچه ام که تب
با هر چه ام که شعله به جان است آتشی
باشد که همچو مشعل
برگیری ز خک
باشد چو شبچراغ بگردانی ام به شب


*****************


فرزند من کجاست ؟

ای جنگ جنگ جنگ
ای جنگ آدمی کش ای جنگ تیز چنگ
فرزند من کجاست
روی کدام خک غریبی غنوده است ؟
در خواب دیدمش
از روی تپه های شقایق
چون ابر می گذشت
سر در پی اش نهادم و با نام خواندمش
گم شد فراز دشت
اینک ای جنگ کینه جو
با من بگو که او
روی کدام پشته به غربت عنوده است
روی کدام سنگ
با گل به گل شقایق پر پر به پیرهن
با تیره فام توده خکی درون چنگ؟


درد خویش

آتش گرفتن ای غم و افروختم بس است
یک دم رها نمی کنی ام سوختم بس است
سنگین شدم ز درد و چو سنگی به در خویش
خون را چو لعل در جگر اندوختم بس است


**************


گره گشایی

اگر مراست هزاران غم و یکی غمخوار
خوشا غمی که کنار تو می نشاند یار
ز تاب طره پیچان گره گشایی کن
که دل به شوق رهایی است زین شب طرار
نگویمت که نگویی چنین چنان نکنی
بگو بکن به دل خویش و راه کج مسپار
بدار رشته پیوند را و کاری کن
ممان که بگذرد این بار باز کار از کار
شکست شوکت افراسیاب و رونق دیو
تهمتنا! تو ز چه بیژن فتاده برآر
نه گاه بزم و نشست است و گردش ساغر
که پهنه پهنه رزم است و پویه پیکار
به چشم اختر و در بال گل به جز خون نیست
زمانه همه خونفشان کج رفتار
دلم گرفته به پاییز ابر باران خیز
به دلگشایی این باغ غم نشسته ببار
چراغ چشمش اگر زین شبم برون ببرد
نمی خرم مه تابان یه یک نگاه نگار


***************

عمر من

دلدار ز خواب ناز برخاسته است
چون پیکر صبح قامت آراسته است
برخاستنش روز نوی کرده بلند
غافل که ز عمر من شبی کاسته است


*****************


سرگذشت

از نفست زنده شدم
آتش گیرنده شدم
تاب تبم دادی و من
عشق نمیرنده شدم
گفتی و گفتم ز امید
خواندی و خواندم به نوید
نیک نوشتی به دلم
نیک نگارنده شدم
از دل و جان پایه زدم
پایه گرانمایه زدم
سابقه در سایه زدم
طالب اینده شدم
تا پر غم سوختمی
رقص درآموختمی
بال درآوردم و باز
شعله بالنده شدم
مرغ همایون سفرم
پیک و پیام سحرم
با شب و شبکاره همی
سخت ستیزنده شدم
با تو همه شاد شدم
من ز تو آباد شدم
مژده ده داد شدم
زنده و زاینده شدم
ای گل خورشید جبین
خیز درین صبح و ببین
دانه نشاندم به زمین
باغ برآرنده شدم
آه از آن تیشه مرا
کند ز من ریشه مرا
کندم و افروخت مرا
سوخت مرا سوخت مرا
کنده شدم کنده شدم
آتش افکنده شدم
در همه آفاق جهان
دود پرکنده شدم


***************


ما مهاجران

با عبور از خط ویرانه مرز تو وطن
ما به جغرافی جان وسعت دنیا دادیم
خیل درناها بودیم و به یک سیر بلند
تن آواره به تاریکی شب ها دادیم
نه همه وحشت جان بود درین کوچ سیاه
بر پر و بال بسی بار خطا می بردیم
داده دیروز ز کف سوخته اینده و باز
هم نه معلوم که ره سوی کجا می بردیم
به همه جای جهان بال کشیدیم ولی
دل شوریده در آن لانه دلتنگ تو ماند
غوطه خوردیم به صد بحر و به امواج زدیم
باز بر بال و پرسوخته مان رنگ تو ماند
می گذشتیم به پرواز و از این غم آگاه
که بود مقصد پایانی ما در پس پشت
آه از آن یار و دیاران دمادم شده دور
وای از این صبر گدازان به هرلحظه درشت
روز پر ریخت و شب خسته تن از راه بماند
ما ولی پا به سر قله هر سال زدیم
هر چه کردیم ز بی تابی و هر جا که شدیم
در هوای تو برای تو پرو بال زدیم
یک دم از یاد تو غافل نگذشتیم و نشد
که نپرسیم به سرآمده ات را از باد
کوه ها سنگ صبورند ولی می گویند
هر چه از هجر کشیدیم در آنها فریاد
می سراییم سرودی که ز خون بال گرفت
می رسانیم پیام نو به عشاق جهان
تا به یک روز یکی روز به زیبایی وصل
باز گردیم به سوی تو همه مژده فشان

goli1
9 September 2008, 04:07 PM
خطر

جاده لغزنده و شب تاریک است
بر فراز دره ره باریک ست
ای ای رهگذر
در چنین گردنه صعب و چنان تنگه هول
با چراغی که نفس می رودش دم به دم از یورش باد
کج نیفتی به چپ و راست خطر


******************

دریایی

ای نیما نفس دریایی
چه خوش آوردی از سینه خروش
و چه بس نادره ها گفتی نغز
که از آن جمله یکی
سخن از یک شب و آوایی با هیبت دریا کردی
که به شب خواب تو را می روبید
شب همه شب به جدار دل تو می کوبید
یاد کردی چه خوش از شبخوانان تنگدلان
که چنان طرفه سرود آوردند
در دل قایق تنگ
و سپس چهره نهفتند به تاریکی شب
یاد از نیما یاد
و از آن گمشده آوای بلند
که خبر از تپش و جنبش دریا می داد
اینک از آن شب و دریا ماییم
در تک قایق دلتنگ روان
گمشده در طلب گمشدگان
گوش بر زنگ صدایی که ز جان برخیزد
بر سر موج به هر سو نگران


**************

غریبانه

ای مرغ بهار آمده پرواز و پرت کو
شد باغ پر از ولوله گل خبرت کو
گیرم که شکستی قفس ای بلبل دلتنگ
با بال گشایان سفر بال و پرت کو
سودای سمندر شدنت بود در آتش
خکستر و دودی دل غافل شررت کو
چون لاله چراغی به ره عشق گرفتی
چون باد به جز داغ از این رهگذرت کو
پا پس نکشیدی ز نبردی و بماندی
هان ای تن افتاده بر این خک سرت کو
دیدی که تهمتن به بن چاه کشیدند
رهیابی سیمرغ تو زال و زرت کو
گم گشتی و یک دوست از آن جمع نیامد
احوال بپرسد که رفیقا اثرت کو
خون خوردی و لعل از جگر سنگ کشیدی
وین سخت دلان طعنه زنندت هنرت کو
دیری است که در تیرگی ات چشم به راهم
ای شوم شب صبر گدازان سحرت کو


****************


جوانی

پرپر زنان ز روی گل و بوته می پرید
پروانه سفید
شبنم ز جام سبزه و گلبرگ می چشید
پروانه سفید
بر هر چه می نشست از آن زود می رمید
پروانه سفید
کوتاه می گرفت دم دید و بازدید
پروانه سفید
افسوس بس نماند و شد از دیده ناپدید
پروانه سفید


******************


در برون رفت از شب یلدا


دیده در صبح رخ دوست ز هم وا کردیم
چهره در اینه پک تماشا کردیم
بزمی آراسته کردیم ز رزم آرایان
وندر آن حلقه به صد غلغله غوغا کردیم
ننشستیم و گرفتیم به کف دامن دوست
آنک از دوست همه دوست تمنکردیم
سرو آزاد که از باد خزان خم شده بود
با بهار نفس بر شده بالا کردیم
بس نهادیم من خویش چو دل در بر هم
خانه عشق بنا ز آب و گل ما کردیم
بوسه دادیم و گرفتیم پس پرده اشک
زر اندیشه کلید در دل ها کردیم
سوگ سهراب کشیدیم ز شهنامه برون
چون به داروی خرد درد مداوا کردیم
تن رهانیده ز هر بند به شکرانه وصل
همه ای آزادی نام تو آوا کردیم
می شکفتیم ز شادی به برای غنچه باغ
آنچه می خواست دل تنگ تو آنجا کردیم
سرنگون تا شود آن درگه بیداد ایین
ما سراپرده ای از داد مهیا کردیم
روزها در گره زلف تو ما ر طی شد
تا برون رفت خوشی زین شب یلدا کردیم

****************

محبوس در ابریشم خویش

یک رانده تنها شده از باغ پریشم
اندوهی و انبوهه ای از کار به پیشم
کو روزنه ای تا که از آن پر بگشایم
من کرمک محبوس درابریشم خویشم


**********************

سرود کودکان

ما کودکان پیام خوش آواییم
پیک شما به کشور فرداییم
هر آرزوی نیک شمایان را
بر جان و دل سپرده و می پاییم
ما را بپرورید و به جای آرید
باشد به روز سخت به کار اییم
خدمتگزار توده زحمتکش
ما پاسدار صلح به دنیاییم
امروز اگر که خانه به خون خفته ست
فرداش چون بهار می آراییم
هر جا که شادی است و امید و عشق
ماییم و نغمه گستر آن ماییم
تک تک چو قطره ایم و چه بی اندام
یک جا و لیک برشده دریاییم


******************

درخت آهو ستاره

من آن دشت بد سرگذشتم که یک شب به بیگاه گم کرده آهوی دلجو
من آهوی رهپوی بی بازگشتم که در خواب بیند بهارانه دشت گلبو
منم اختر دوردستی که فانوس چشمانش افتاده از سو
نمی بیند افسوس دگیر نه شت و نه آهو


****************

ققنوس

ققنوس پیر چون قفسی نغمه و نوا
دلتنگ و پرملال
خاموش آنچنان که گمان می برند لال
پروازمی کند
این مرغ دیرسال
انبوه عزیزترین دره یادها
اینک
سرگشته ای است در نفس سرد بادها
نه شعله ای که بال در آن شستشو دهد
نه آتشی که در دل گلخانه ها ی آن
تن را همه بسوزد و اینده پرورد
ققنوس در به در
خکستری است سرد که در باد می پرد
با بالهای خسته
بس راه بیکران که می سپرد او
بر هر اجاق رفته ز نا و نفس به راه
می نگرد او
باشد که شعله ای به شعله دیگر گره زند
آتش به پا کند
آنگاه یکسره تن را
در آن رها کند
پرواز آورد ز سکون پرواز
آواز آورد ز سکوت آواز
افسوس
گویی درین دیار دیگر شعله خفته است
یا نابه کار دستی بساط آتش را
از پیش چشم و عرصه این مرغ رفته است
در سرد سیر می گذارند
در زمهریر غم
می لرزد او به تن
در پیچ و تاب درد پر و بال می زند
خواهد به پنجه ها که جان بدراند
او بار دارد آخر
اما
زایش نمی تواند
ققنوس
زنهارت از گدای آتش
سر کن به صبر تلخ و ستوه سترونی
یا شعله هم ز سینه سوزان برون بکش
زان پیشتر که سوختن تن بشایدت
تا زادگان آتش
‌آزادخو شوند
ققنوسهای شعله ور راهجو شوند
در پرده های دود ببین ققنوس
با مادرت چه کردند
با او چه می کنند
مرغ هزار نغمه پرآوازه جهان
وینک
یک زنده مرده جانک دست آموز
تنهای سرگردان
در گمگمای بیشه مهتاب روفته
ققنوس
زندان یادها
با آتش نهفته جان درگیر
وز دوردست شب
هوهوی جغدها و هم همه برگ و بادها


*******************

از این سوی با خزر


دریا دوباره دیدمت افسوس بی نفس
پوشانده چشم سبز
در زیر خار و خس
دامن کشان به ساحل بیرون ز دسترس
دریا دوباره دیدمت آرام و بی کلام
دلتنگ و تلخکام
در جامه کبود سراپا نگاه و بس
ابری ست چشم تو
ابری ست روی تو
تا ژرفای خاطر تو ابری ست
خورشید گوییا
در عمق آبهای تو مدفون است
اما به هر دمی که چو سالی ست در گذر
من آفتاب طالع
من ‌آسمان سبز تو را می کنم هوس
موجت کجاست تا به شکن های ککلش
عطری ز خام و خانه خود جستجو کنم
موجت کجاست تکه پیامی به صدق دل
بر سکنان ساحل دیگر
همراه او کنم
کاینجا غریب مانده پرکنده خاطری ست
دلبسته شما و به امید هیچکس
دریا ! متاب روی
با من سخن بگوی
تو مادرمنی به محبت مرا ببوی
گرد غریبی از سر و رخسار من بشوی
دریا! مرا دوباره بگیر و بکن ز جای
بگذار همچو موج
بار دگر ز دامن تو سر برآوردم
در تندخیز حادثه فانوس برکشم
دستی به داخواهی دلها درآورم
دریا ! ممان مرا و مخواهم چنین عبث
در پشت سر مخاطره در پیش رو هلک
مرغ هوا گرفتته و پابستگی به خک
بر اشتیاق جان
سدی ز پیش و پس
من موج رفتهام
اما تو ای تپنده به خود تازه کن نفس
بشکف چو گردباد و گل رستخیز باش
با صد هزار شاخه فریاد سر برآر
مرغ بلندبال
توفان در قفس


******************

پنهانه

این اوست بشنوید ! صدا می کند مرا
هر دم که با کتابی همبسترم به شور
هر دم که در نگارش یک نامه
در خویش می تنم
یا گاه آب دادن گلها به صبح ها
یا همچنین به هر دم دیگر که در اتاق
من پرسه می زنم
ناگاه
او جلوه می کند
در سینه ام نفس چو مرغ قفس حبس می شود
می اید او ولی در اینه پنهان
انگار
ابری عبوری دارد از سرزمین جان
کز هرچه بودنی است جدا می کند مرا
سر در پی اش
من می دوم شتابان تا آستان در
پاها گره گرفته به هم پیش می رود
پرواز پرده ها را پس می زنم به شوق
سر می کشم ز پنجره مشتاق
خم می شوم به دیدن عمق پیاده رو
خورشید می رود که بخسبد
باد است و برگ سوختهدر باد
اما ز خط سرخ افق او
در پرده های ابر نگه می کند مرا
رخ می نماید از دریچه یک قصه
برمی اید
از بام یک صدا
می غلتد
در بازوان رود
با سبز و زرد جنگل می خواند او به غم
همراه بوی گل همه جا پخش می شود
از خط یک خبر
از گفتگوی شاد دو عابر
از کمترین دقایق اندیشه های من
سر می کشد برون
گویی که مژده دارد بر لب
افسونگرانه خواب نما می کند مرا
دامان من گرفته نسیمی است خسته
می کشدم نرم
چون آن پری که ناوی عاشق را
با نغمه های آبی سحر انگیز
در بحر می کشاند
تا دوردست شهر ودیارم
همراه می برد
در کوی و برزن و همه پسکوچه های عشق
می گرداند
در جمع می نشاند


****************

با آرزو آمده

گل نورسیده چرا می روی
بهار است اینجا کجا میروی
چراغ کهخواهی شدن بعد از این


**************

از آن پرنده چوبی

گمنام چیره دست
پیکر تراش روس
با صد برش به حوصله مندی
از ساقه ستبر سپیدار
مرغی برون کشیده و پرواز داده است
عطری است در عبور
نقشی است از گریز
مرغی چو آرزو
انگار کن که روح درخت شکسته را
با پاره های ابر پر و بال داده است
آن مرغ با هدایت یک دست مهربان
چون هدیه ای ز جنگل سرسبز
ره بازکرده است
با هر نسیم تازه که از راه می رسد
آن مرغ بی نگاه
پر می کشد به شوق
گویی به جستجوی یکی بوی آشنا
پنهان درین فضا
هر سو هوای گمشده خویش می کند
من باردار اشک
آواره ام چو ابر
اما دراشتیاق
کمتر از آن پرنده چوبینه نیستم
هان ای نسیم جنگل سبزم
آه ای درخت طرفه سپیدار دوردست


*****************


غم

ماندیم و برآمد تو دیدم آخر
گلبانگ سرود تو شنیدیم آخر
بین من و غم جدایی آمد چندی
رفتی تو و ما به هم رسیدیم آخر


*********************


به سوار سبزپوش


غروب است و به بامم آفتاب عمر سرخی می زند دیگر
اگر بر میشود خورشید در جانی و در جایی
اگر روزی فرا می اید از آن سوی این ایام تیره با سحرهایی
خوشا آن روز رویایی
وگر آنان که در راهند و می ایند
به ایین تر بساط خویش را بر عرصه گیتی می آرایند
بهل شان تا به بزم رستگاران شادمان مانند
مرا با خیل دیرایندگان دیگر حسابی نیست
که دفتر بسته ام لوح و قلم با اشک و خونم شسته ام
نه نه حسابی و کتابی نیست
رسانید از من اما این پسین پیغام
بدان افسانه ای یکتاسوار سبزپوش روی پوشیده
به خوابش یا به بیداری اگر دیدید
بدان یکتاسوار آری
که سم ضرب سمندش بر دل ظلمت نشینان برقی از امید پاشیده
رسانید از من این پیغام
که من با پیکر خونین و با تنجامه پاره
ز کف داده دیار و یار و هر پیوند آواره
به فرجامین
کشاندم خویشتن را بر فراز میعاد
ولی دیدم که در این اوج بی فریاد
ز تو اورنگ تو جاندار وی آوازه گیر تو نشانی نیست
به پیرامون من تا می توانم دید
به جا اشباح و صخره هایی هست و گرد سرخی از خورشید

********************

بر جاده های جهان

امروز عاقبت
همسایگان ساده دل ما
این خیل فارغ از همه غوغای باب روز
رفتند ناگزیر
از شهر کودکی و جوانی و کارشان
شهر تبارشان
کندند از آنچه بود همه یادگارشان
رفتند
با باری از شکسته دلی ها
با یک دو صندلی
با رختخواب و تکه فرشی و بقچه ها
با خرت و پرتهای فراوان
با گریه نهفته بعضی
و اشک بچه ها
یکسر تمام روز
غوغای چرخ گاری و آوای الوداع
داذد طنین تلخ
در ذهن من هنوز
امشب سرای خالی همسایگان ماست
تاریک همچو گور
جام سیاه پنجره هاشان
چون چشمهای غم
در ما نشاط روشنی روز رفته را
خاموش می کند
اما چه زود شهر گرفتار
پروردگان دامن خود را
بی هیچ درد و داغ فراموش می کند
یک عمر ساختن
آنگه به جا نهادن و رفتن به هیچ و پوچ؟
آخر چه می رود
بر این جهان که در همه جاده های آن
هنگامه های بی سر و سامانی است و کوچ ؟


بالای صفحه (لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند.) | زندگی نامه (لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند.)

goli1
9 September 2008, 04:21 PM
غزل سیاه

چو خواندی بر کف دست بنی آدم خط رنج و خط غم را
چو دیدی بر سراسر تاق گیتی نقش درهم را
به دلداری صلا دادی
اگر غم لشگر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم بسازیم و بنیادش براندازیم
بیا ای پیر روشن بین
دمی بر چشم من بنشین
نگه کن ترکتاز لگشر غم را
به خون غلتیدن ساقی
به خک افتادن عشاق عالم را
به فرش گل جهان می خواستی در بزم و پایکوبی
فلک را سقف بشکستن
ستاره ز آسمان روبی
رسنهای زمان را تار بگسستن
به طومار زمانه طرح نو بستن
دگر بنگر سیه پوشان
پریشانان می از خون دل نوشان
شکسته پر و بالان قفس این دورپروازان غمگین بین
فتاده پهلوانان را دگرخواهان این نظم بدایین بین
ببین این برگریزان وفا وین فصل ماتم را
ببین بر دامن گل خون شبنم را
اگر مرد خراباتی
جهان خونین خرابات است
چه می پرسی ز میخانه زمین غمخانه خوف و خرابات است
شرابی نیست شمعی نیست جمعی نیست
درین خمخانه مرگ سندگدل ساقی است
نه یاری نیست
رفیق غمگساری نیست
از اینباغ و از این بستان
بسی تابوت گل با کاروان رفته ست
پریشان خاطری مانده ست و یار مهربان رفته ست
تهمتن رفته از شهامه و اینجا
به چشم بسته هر سهراب بیند خاب مرهم را
بیا چشمی به سوگ رفتگان تر کن
بیا از برگ سوزان شقایق باز هم برگی به دفتر کن
غزل نبود اگر اینه دار ز عشق و زیبایی
غزل چون خانه هی ما سیاه است و پر از آه است و درد ناشکیبایی
خوشا شعر تو شور و شیدایی
خوشا شعری که در نوآفرینی مردمی می خواهد عالم را و آدم را
بیا حافظ تو ای باقی
به رحمت شو مرا ساقی
که تنها مانده ای از بی شمار عاشقانم من
رسول مردگان نابه هنگام جهانممن
به دلداری فرود آ از فراز شب
به غربتگاه من با من بساز امشب
وز آن باده که خون آفتاب و تک می نای
از آن باده
که تا برگیری از جان هول رستاخیز گهگاهی می آشامی
بده جامی که یک ره بشکنم غم را و آنگه درکشم دم را


*****************


هستی سوز

تبی است در تنم ای آشنا طبیب تبی
تبی است هستی من سوخته تب عجبی
دلا مکوش به درمان من عبث اما
کنار من بنشین دست من بگیر شبی
بهار عمر تبه شد به صد امید و نشد
که ای شکوفه تبسم گشایم از تو لبی
نبود جاده صعبی به سنگلاخ جهان
که من به سر ندویدم در آن پ ی طلبی
سیاوشم که به پاداش پکی از آتش
گذر دهند مرا و ندانمش سببی
دهان ز شکوه ببندم مباد آن که رسد
ز سوز بلبل بیدل به برگ گل رقمی
سحر نمی رسد افسوس و همدم شب من


*************


پیام

چون شد که ندارم ز تو ای دوست پیامی ؟
یک نامه که برخیزد از آن عطر سلامی؟
آن را که همه نام و نشان تو به لب بود
چون شد که نپرسی نه نشانی و نه نامی؟
شکرانه پرواز سزد مرغ رها را
کو یاد کند جفت درافتاده به دامی
در آتش بی شعله هجران چه شررهاست
جان سوخته داند که نگنجد به کلامی
ایمهسر از لانه دل تنگ پریدیم
اما ننشستیم به ایوانی و بامی
افسوس که جز یک نفس از عمر نمانده ست
این شمع فروکاسته را نیست دوامی
چون کرد هوای لب میگون تو این دل
من گفتمش ای سوخته خون باش که خامی
شب آمد و غم آمد و در گوشه غربت
هیچم نبود جز دل خونینی و جامی
هرچند در این ره به وصالی نرسیدیم
از ما نشنو جز سخن عشق پیامی
خیال توست به هذیان ناگسسته تبی


********************










چه کسی کشت مرا ؟

همه با اینه گفتم آری
همه با اینه گفتم که خموشانه مرا می پایید
گفتم ای اینه با من تو بگو
چه کسی بال خیالم را چید ؟
چه کسی صندوق جادویی بی اندیشه من غارت کرد ؟
چه کسی خرمن رویایی گلهای مرا داد به باد ؟
سرانگشت بر اینه نهادم پرسان
چه کس آخر چه کسی کشت مرا
که نهدستی به مدد از سوی یاری برخاست
نه کسی را خبری شد نه هیاهویی در شهر افتاد ؟
اینه
اشک بر دیده به تاریکی آغاز غروب
بی صدا بر دلم انگشت نهاد


****************

بر آب می روم

ناو سپید کو ؟
کو کو کنون کجاست کجایند
آن ناویان شجاعش
و آن بار عطر و عشق
کالای رستگاری ساحل ها ؟
ناو سپید کو ؟
چون شد که چون همیشه به گرداب شد فرو ؟
من تخته پاره ای
جامانده از جداره آن غول بحر کاو
و آنک
آن مه گرفته بندر خاموش
با کورسوی چراغش کرانه خواب
چشم انتظار ناو
آب است و آب و آب و سفرهای ناگزیر
ای ناخدای عقل
بیرون شدی ز ورطه دریای تندآب
بی تکیه بر بلور تهی واژه های کف
دور از فریب خواب
بر آب می روم
دریا
می بینم و بی امید ز موج گران تو
اما دلی مراست که دور از هر آنچه هست
می کوبدم چو آن تپش جاودان تو


****************


در آزمون آتش


باز براین سرزمین سوخته دامن
فتنه گر روزگار شعله برانگیخت
طرفه حدیثی کهن به توطئه نو کرد
تهمت ننگی به نام نیک درآمیخت
فتنه سودابه بود و شعله تهمت
تهمت بشکستن حریم حرم بود
غیرت کاووس بود و شرم سیاووش
این همه بر هر دو جان خسته ستم بود
بهر تو کوتاه می کنم به روایت
ز آن که به شهنامه خوانده ای و شنیدی
پیرهن جان فروبردند در آتش
باشد پکی عیان شود ز پلیدی
پیش نظر شط شعله بود سراسر
در شب بیدار و در نمایش بیداد
دل به تپش ز انتظار آنچه نبایست
گوش پر از های و هوی و همهمه و باد
باخت سیاوش با سمند سپیدش
در دل پر شاخ و برگ جنگل آتش
هیچ نه پیدا در آن گذرگاه سوزان
غیر تن شعله و ردای سیاهش
از چه مهرش فریب مادری ام داد
از چه نهادم قدم به خوابگه او
دهر گواهاست پکی گهرم را
پس ز چه این شعله بلعدم ز همه سو ؟
غرق در اندیشههای تلخ سیاووش
با تن وجانش بسی به خشم و ستیزست
از همه سو شعله بال می کشدش لیک
تاخت کنان او به پیچ و تاب و گریزست
بر ز بر جایگاه غمزده کاووس
نیمه پدر بود و نیمه عاشق جبار
دور ز سوز زن و ز آتش فرزند
در تب و تابی دگر به بند گرفتار
اما سودابه آه بود همه آه
رنجه زپ یروزی حقیقت و بهتان
هر چه سرانجام آزمون به کف او
توده خکستری ز باد پریشان
خلق نفس بسته چشم گشته سراپا
حادثه را کوچ داده اند شبانگاه
همراه مرد سوار کرده پر جان
باشد تا خخوش گذار دارد ازین راه
وز سر ایوان شب حکیم سخنور
چون گل تک اختری دمیده بر این بام
سخت مشوش که داستان کهن را
بیرون از شاهنامه چون کند ایام
شعله و دیوارهای سرخ بلندش
در دل شب می گریخت تا به کرانه
هیچ نه آوا نگر ز شیهه اسبی
همچو پسین شکوهای ز درد زمانه
ایین پایان گرفته نیست نشانی
در دل دود و دم از سمند و سوارش
مدعیان را به جان و جامه شب تنگ
تنگ فشرده دست در درون حصارش
باد فتاده ست و دود خیمه گرفته سا
بر سر ویرانه های مردم خاموش
تنها بر لب یکی است پرسش سوزان
شعله فزون بود یا خطای سیاووش؟

******************

باریک تر از مو

گیسو بنما اگر چه کفرآمیز است
زلفی بشکن که تیغ زلفت تیز است
باریک تر از موی سخن می گوییم
موی تو کنون یگانه دستاویز است


*****************

دریغا گل سرخ

دریغا گل سرخ را باد برد
دل غنچه زین درد در هم فشرد
چو می رفت بلبل از این باغ گفت
بهارم سر آمد مرا نغمه مرد


****************


هستی باغ


در افق ابر سیاهی است سراسیمه که می اید پیش
اولین قطره به سرشاخه تر افتاده است
فصل بر هم خورده ست
باد وحشی شده چون ورزایی تاخت کنان
همه در زیر و زبر افتاده ست
ساقه ها می کشنند
سرو ها می افتند
گر ببینی انگار
در همه پیکره باغ تبر افتاده ست
زان صداهای درافتاده به هم
پاسخی در خور تشویش فراوان تو نیست
وندرین هنگامه
رهروی نیز نه تا اید و گئید چه خبر افتاده ست
باز ناز نفسش
خوشنوایی که به برخاستن شب زدگان
فارغ از باور کور و کر ما
نغمه اش در نفس پک سحر افتاده ست
ای
خک ما لرزانست
هر چه اینجا بشکوفه گل توفان است
هستی باغ این بار
به خطر افتاده ست


*****************


هوای آفتاب


ملال ابرها و آسمان بسته و اتاق سرد
تمام روزهای ماه را
فسرده می نماید و خراب می کند
و من به یادت ای دیار روشنی کنار این دریچه ها
دلم هوای آفتاب می کند
خوشا به آب و آسمان آبی ات
به کوههای سربلند
به دشتهای پر شقایقت به دره های سایه دار
و مردمان سختکوش توده کرده رنج روی رنج
زمین پیر پایدار
هوای توست در سرم
اگر چه این سمند عمر زیر ران ناتوان من
به سوی دیگری شتاب می کند
نه آشنا نه همدمی
نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیم تو
تویی و بی پناهی عظیم تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها نه راه آشناست
نه این زبان گفتگو زبان دلپذیر ماست
تو و هزار درد بی دوا
تو و هزار حرف بی جواب
کجا روی ؟ به هر که رو کنی تو را جواب می کند
چراغ مرد خسته را
کسی نمی فروزد از حضور خویش
کسش به نام و نامه و پیام
نوازشی نمی دهد
اگر چه اشک نیم شب
گهی ثواب می کند
نشسته ام به بزم دوستان و سرخوشم
بگو بخند و شعر و نقل و آفرین و نوش
سخن به هر کلام وشیوهای ز عهد و از یگانگی است
به دوستی سخن ز جاودانگی ست
امان ز شیر و خیال
امان
چه ها که با من این شکسته خواب می کند
اگر چه بر دریچه ام در آستان صبح
هنوز هم ملال ابربال می کشد
ولی من ای دیار روشنی
دلم چو شامگاه توست
به سینه ام اجاق شعله خواه توست
نگفتمت دلم هوای آفتاب می کند ؟


*********************


نالان

نه دریا نه رودم
نه سنگم نه چوبم
نه آواره چون باد
که نالان در هر سرایی بکوبم


****************

واژه دلخواه

تا ننشانم بر لبانت چون گل شادی
بوسه ای از واژه ای دلخواه
سالهای سال
جستجو کردم
هر چه را از آب و خک و سنگ و آتش
باد و باران بود
وزن کردم با دو دستانم
ورز دادم واژه هایش را
یک به یک چون عطر بو کردم
وانهادم حرفهایی را که همچون روز روشن بود
همچنان فانوس دریایی به توفان شبانگاهی
رخنه دردیوار ظلمت واژه ها هر سمت و سو کردم
چون نجستم باز
هر کجایی زان سراغی بود
حتی تا خطر تا مرگ رفتم من
در دل هر بند و هر دامی
در این هر چاله و هر چاه
سر فرو کردم
تا که شاید از بلند آوازگان جویم
آن کلام چون کلید درگشایی را
با کسان بسیار بنشستم
گفتگوی و های و هو کردم
حاصل آن اینکه یاران را
دور کردم دادم از کف یا عدو کردم
گرچه فرساینده بود این کار
من به شوق آن گریزنده
با تلاش خویش در این جاده لغزنده خو کردم
زین تکاپوها
خانه مردم اگر نکرده ام آباد
خانه خود زیر و رو کردم
ای سخن سالار اینده
من نجستم واژه دلخواه و گرد حسرتش بر دفترم باقی است
بخت یارت باد
یافت کن آن را که من عمری برایت جستجو کردم



**********************

خواب شمع

خاموش وار آمد
همچون نسیم صبح سبک پای و بی شتاب
تابید
در ظلمت و سکوت به ویرانه های شب
مانند روشنایی معصوم ماهتاب
چه مهربان به زمزمه جاری شد
چون چشمه فروتن دره
تا خک تشنه را برساند کفی ز آب
او شعر می سرود
اندک و کوتاه
گویا دمی و آه
اما
گلبانگ او پیام به فردا بود
کز درد برکشید در این خانه خراب
شب زنده دار شمع
که اینک
یادی ز شعله بود گرمی دود آلود
در گرگ و میش صبح
بالی کشید یک دم و آرام شد
به خواب


*****************

خواب آبها

آب ها خواب مرا می بینند
بازوانی پنهان
می کشندم به شتاب
می بردم به دل وحشت دریای پر آب
با چنین دریایی در جان خوابم کنون
موج ها در من و من در موجم
غم لبریز شده
اشک آبم کنون
می شوم ماهی و مرجان و صدف
می شوم مروارید
می شوم قطره و کف
می زنم بر ساحل
می خورم بر صخره
روح دریا هستم سخت خرابم کنون
تا از این خواب مشوش به در اید دریا
و رها دارم از جنبش پیوسته خویش
دست در می کنم از هر گوشه
نعره برمی دارم از بن جان
از کران تا به کران در تک و تابم کنون

******************

پایان دفتر : هوای آفتاب

لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند. (لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند. 588%25D8%25B4%2B%25DA%25A9%25D8%25B3%25D8%25B1%25D 8%25A7%25DB%258C%25DB%258C%26um%3D1%26hl%3Dfa%26lr %3D%26sa%3DN)

goli1
9 September 2008, 10:56 PM
اشعار منوچهر آتشی

لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند. (لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند. 586%25D9%2587%25D8%25B1%2B%25D8%25A2%25D8%25AA%25D 8%25B4%25DB%258C%26um%3D1%26hl%3Dfa%26lr%3D%26sa%3 DN)


دفتر : آواز خاک

*************

پرسش

این ابرهای سوخته سوگوار
تابوت آفتاب را به کجا می برند ؟
این بادهای تشنه هار و حریص وار
دنبال آبگون سراب کدام باغ
پای حصارهای افق سینه می درند ؟
کنون درخت لخت کویر
پایان ناامیدی
و آغاز خستگی کدامین مسافر است ؟
مرغان رهگذر
مرگ کدام قاصد گمگشته را
از جاده های پرت به قریه می آورند ؟
ای شب !‌ به من بگو
کنون ستاره ها
نجواگران مرثیه عشق کیستند
هنگام عصر بر سر دیوار باغ ما
باز آن دو مرغ خسته چرا می گریستند ؟


*****************

تشویش

معلوم نیست
باد از کدام سو می اید
خورشید را غبار دهشت پوشانده است
و ابرها به ابر نمی مانند
مثل هزار گله حیران
بی آبخور و مرتع بی چوپان
مثل هزار اسب یله
با زین و برگ کج شده در میدان یال افشان
مثل هزار برده محکوم عریان در کوچه های زنجیر سرگردان
گهگاه
از اوج های نزدیکی
با قطره های تلخ و گل آلودش می افتد باران
معلوم نیست
باد از کدام سو می اید پیداست
اما
که اضطراب حادثه قریه را
در دام سبز جلگه به بازی گرفته است


*****************



باغ های دیگر


در عمق پک تنگه دیزاشکن
نجواگران غارنشین پیر
از زوزه مهیب هیولایی آهنین
دویانه گشته اند
و کوه با تمام درختانش
بید و بلوط و بادام امروز
یاد آور ترنم سم ها و سنگ هاست
با سنگ سنگ تنگه حسرت سنگر شدن
و اندوه انعکاس صفیر تفنگهاست
اینجا چه قوچ فربهی از من در غلطید
آنجا چه پازنی
روزی که شیرخان سردار یاغیان
از تار و مار قافله ها بازگشته بود
اینجا چه شعله های بلندی
شب کوه را مشبک می کرد
با شاخه شاخه جنگل بید و بلوط و بن
آواز خشکسالی پرواز و نغمه است
دیگر پرنده ها
شبهای پر ستاره
مهتاب را به زمزمه پاسخ نمی دهند
و کولیان خسته پای اجاق ها
آهنگ جاودانه مس سر نمی دهند
تا آسیاب تنگه قافله گندم
سنگین و خسته سربالایی را
از قریه های نزدیک
در گرگ و میش صبح نمیاید
در عمق شاخه های بلوط
دیگر پلنگ ماده نمی زاید
و گرگ عاشق از گله انبوه
میشی برای ماده بیمارش
دیگر نمی رباید
گفتند : نهر دره دیزاشکن را
از چشمه سوی باغ دکلهای نفت
کج کرده اند
و جاده های قافله رو را
کوبیده اند زیر سم اسبهای سرب
و کبک های چابک خوشبانگ را
به دره های غربت پرواز داده اند
نجواگران غارنشین گفتند
اینک به جای قافله های قماش
از چاشتبند یکدگر
خرمای خشک و پاره نانی
با حیله می ربایند
در خطه کبود افق دیدم
نجواگران گرسنه غار
بیل بلند و توبره ای بر پشت
با فعله های دیگر
در امتداد جاده نیلی
آزرده می روند سر کار
افسوس و آه
گفتم
یک روسپی دیگر
دوشیزگی ربوده شد از کوه زادگاه


******************


می توانیم به ساحل برسیم

اندهت را با من قسمت کن
شادیت را با خک
و غرورت را با جوی نحیفی که میان سنگستان
مثل گنجشکی پر می زند و می گذرد
اسب لخت غفلت در مرتع اندیشه ما بسیار است
با شترهای سفید صبر در واحه تنهایی
می توانیم به ساحل برسیم
و از آنجا ناگهان
با هزاران قایق
به جزیره های تازه برون جسته مرجان
حمله ور گردیم
تو غمت را با من قسمت کن
علف سبز چشمانت را با خک
تا مداد من
در سبخ زار کویر کاغذ
باغی از شعر برانگیزد
تا از این ورطه بی ایمانی
بیشه ای انبوه از خنجر برخیزد


****************

زیر ستاره ها


در آسمان ستاره خواب آلودی
از کهکشان سوخته ای پرسه می زند
در باغ کهکشانی از اعماق
گویا
توفان نهال ها را از ریشه می کند
از کهکشان سوخته گویا
خون می چکد به باغ سفید ستاره ها
گویا سوار یاغی نکامی
روی زمین
با ترکه باغ خرم نرگس را آشفته می کند
روی زمین بر دشت های خالی
زیر ستاره های غبار آلود
مرد غریب غمگینی
در کوره راه های فراموشی می گردد
گویا صلای مبهمی او را ز آنسوی سدرهای وحشی
می خواند
باغ سفید نرگس رویایش را
شاید سوار وحشی کابوسی
با ترکه ریخته
در آسمان در کهکشان سوخته ای گویا
بر طبل واژگون عزا می کوبند
و شیون مداومی از خک
در نیمروز تعزیه
به آسمان سوخته تبخیر می شود

*****************

از پای سنگ صبور

کجا شد آن همه پرواز ها
کجا شد آن همه پر بر حصار ماه کشیدن
ستاره بازی ها
شهاب وار افق تا افق شیار زدن
دلیر و چالک
به کاروان چابک مرغابیان یورش بردن
چو شعله
بال بلند برنده را
به دود تیره فوج عظیم سار زدن
کجا شد آن همه سودایت ای پرنده پیر
عقاب بودی
امیر زاده رویایت را
عقاب بودی ای پادشاه کوه اورنگ
و رشک هر چه بلندست با غرور تو
مصاف داشت
نگاه می کردی
بی خوف خیرگی
به ژرفنای روشنی آفتاب
و با بلند خیالی
و پر شکوه گسترش بال بر فضا
و پر هراس داشتن هرچه برزمین
عقاب بودی
می گفتی بر اوج قله که
من آفتاب ترم
پر بلندم از شعله اش بلند تر است
پرم که برگه فولاد ناگدازنده ست
عقاب بودی آری
امیر رویایت را
کنون
غمین کبوتر بیمار برج کهنه خویشی
خمود و خسته و بیمار و خواب
کنار کاسه سفالین خاطرات قدیمی
میان فضله و پوشال آشیانه غربت
گرفته سایه به بالین سنگ صبر
به زیر بال خسته
سر می کنی فرو
که شرم داری از فر قله ها و بلندی ها
به بالهای سنگین منقار می زنی
که التهاب پرواز از آن برگیری
با اشتهای اوج
به هیچ اندوه و رشک
به چشمخندی گویا هیچ طعن و ندامت
کنار روزنه برج
به مرغ های پر افشان و بالهای جوان
به نور باران فوارههای گنجشکان
به جفت گیری ها و به لانه پردازی ها
به بزم زاغان بر نعش اشتری مرده
به ترکتازی شاهین عرصه نخجیر
نگاه می کنی از جایت
ای پرنده پیر
و با تغافل با دل
دلی که وسوسه اوج کرده می گویی
که : آسمانی داری با رویایت
ای پرنده پیر


*********************


مثل شبی دراز

با هر چه روزگار به من داد
با هر چه روزگار گرفت از من
مثل شبی دراز
در شط پک زمزمه خویش می روم
با من ستاره ها
نجواگران زمزمه ای عاشقانه اند
و مثل ماهیان طلایی شهاب ها
در برکههای سکت چشمم
سرگرم پرفشانی تا هر کرانه اند
همراه با تپیدن قلبم پرنده ها
از بوته های شب زده پرواز می کنند
گل اسب های وحشی گندمزار
از مرگ عارفانه یک هدهد غریب
با آه دردنکی لب باز می کنند
با هر چه روزگار به من داد هیچ و هیچ
با هر چه روزگار گرفت از من
با کولبار یک شب بی یاد و خاطره
با کولبار یک شب پر سنگ اختران
تنها میان جاده نمنک می روم
مثل شبی دراز
مثل شبی که گمشده در او چراغ صبح
تا ساحل اذان خروسان
تا بوی میش ها
تا سنگلاخ مشرق بی بک می روم


**************


آواز خک

دشت با حوصله وسعت خود
زخم سم ها را تن می دهد و می ماند
چشمه و چاهی نیست
آن سرابست که تصویر درختان بلند
آب و آبادی و باغ
در بلور خود می رویاند
گردبادست آن
که به تازنده سواری می ماند
دشت می داند و می خواند
باغ پندار که تاراج خزان خواهد شد ؟
تشنگی باغ گل نار که را
ترکه خواهد زد در غربت افسانه ؟
سوزن سم ها را سوزان تر در تنم افشانید
دشت
سایه می رویاند
اهتزاز شنل پاره آشوبگران
بیرق یال بلند اسبان
هیبت شورش و هیهای سواران را
نیشخندی مهلک
چین میندازد بر چهره خشک و پوکش
تا کجا می سپرند ؟
گونی خالی خود را به کدامین اصطبل
می برند
تا بینبارند این گمشدگان
از پهن خوشبختی؟
این ز ویرانه خود بیزاران
سوی پرچین کدامین باغ
سوی تاراج کدامین ده
نعل می ریزند
راه می کوبند
خواب خاشکم و خکم را می آشوبند ؟
آه دورم باد
رنگ و نیرنگ بهاران و شفای باران
بانگ گوش آزار سگ های آبادیشان دورم باد
تاج نورانی بی بارانی
بر سر تشنگی وحشی مغرورم باد
جامه سبزی و شال سرخی
پاره بر پیکر رنجورم باد
خود همین چشمه فیاض سراب
خود همین پینه گز بوته و خار
خود همین شولای عریانی ما را بس
خود همین معبر گرگان غریب
روح سربازان گمشده جنگ کهن بودن
خود همین خلوت پر بودن از خویش
خود همین خالی بی توفان یا توفانی ما را بس
تا نماند در من
می رسد اینک با گله انبوهش چوپان از راه
ذهن متروک بیابانی او
عشق ناممکن او بی سر و سمانی او
مهر و خشم او با کهره و گوساله و میش
هی هی و هیهایش
شکوه روز و شبان نایش
به پگاه و به پسینگاه غبار افشانی ما را بس


*********************


حادثه

باد سگ ها را وحشت زده کرد
وزش بوی غریبی را از اقصای تاریکی
در مشام سگ ها ریخت
حس آغاز زمین لرزه خوف انگیزی
چارپایان را
به خروش انگیخت
باد سگ ها را وحشت زده کرد
گویی از سقف سیاه ظلمت ماه
سرخ و خونین و هراس آور در چاه افتاد
خوف این حادثه گویی
به سوی صبحدمی زود آغاز
قریه را رم داد

***************

طرح

باد در دام باغ می نالید
رود شولای دشت را می دوخت
قریه سر زیر بال شب می برد
قلعه ماه در افق می سوخت

goli1
9 September 2008, 11:15 PM
پاییز

مرا به سحال سرود غروب ویران کرد
پرنده ای
که از آونگ نرم ساقه گسیخت
اجاق قافله با دشت سایه بازی کرد
زمین در انحنای افق پر زد و به دریا ریخت

پرندگان شبند اختران بی آواز
فراز آمده با خوشه های خرمن روز
نسیم های غروب آهوان دربدرند
که می دوند به سرچشمه های روشن روز


****************

تک


ای تک
بیهوده تاب سرسخت
ناپک زای پک
خود را نگاه می کنی ایا
در آبهای سبز
که دیگر نیست ؟
خود را
که قرنهاست
از یاد ابرهای سبکتاب رفته ای ؟
خود را
سبز بلند بالغ انبوه
کز آسمان اینه آب رفتهای ؟
پک آفرین ناپک
ای تک
شاید کنون به خلسه روییدنی بطئی
رویای جام های لبالب را
با ریشه های سوخته نشخوار می کنی
انگورهای سبز و درشت و زلال را
بر استران کنده خود بار می کنی ؟
در هایهوی میکده خوابهای تو
شاید
کنون کبوتران سپید پیاله ها
از چاه شیشه ها
پرواز می کنند
اندیشه های خسته مردان بی پناه
در سنگلاخ گردنه غربت و غرور
تا قله های فتح
تا قله های مفتوح
تا غرفه های وصل
ره باز می کنند
مهجور باغ ها !‌ مطورد خک
ای تن به داربست افسانههای کهنه سپرده
غافل که داربست تو تکی است مرده
ای تک
اینجا یقین خک
دریاچه بزرگ سرابست
و شک آسمان
خورشید سرد خفته در آب است
ای جفت جوی غمنک
ای تک
دل خوش مکن به هلهله آبهای دور
باران مگیر برق پر زنبور
از عمق خشکسار زمان از انحنای عمر زمین
شب سرد و بی هیاهو جاریست
و در اجاق مردک هیزم فروش
هیزم نیست
با خسته تر ز خویشی پیچان هراسنک
از خویشتن گریزان
ای تک
شب سکت است و سنگین
با زوزه شکستن خود بشکن این سکوت
وان داستان کهنه مکرر کن
فرجام تک تنها تابوت

********************


سگ آبادی دیگر


در شب ساحلی شکک
شب تعقیب
پنجره ها را
باد
برگ می زد
بوی گل می اید
هوم
بوی گل می اید شاید گلدانی
از هجوم من
در پنجره ای
ایمن مانده است
بانی این هوس نامیمون کیست ؟
شهر را ویران خواهم کرد
و درختان را چون سربازان منهزمی
پای در ماسه به اردوگاه اسارت می تاراند
منم
می اندیشم در پنجره بی فانوس
کز خفایای شبی اینگونه مست و عبوس
چه هیولایی سر خواهد زد ؟
یورش خفاشان دخمه ظلمت را
چه پرستویی محراب به سقفی خواهد بست ؟
صبحدم ورد کدامین مرغ عاشق
یاس ها را از خواب بر خواهد انگیخت؟
شب چسان قافله زوار خسته پروانه
نیت لمس ضریح آتش را
راه در بقعه فانوس شهادت خواهد برد ؟
یا چه آوار شفق ها در حاشیه مشتعل شب
که فروخواهد ریخت
روی قایق های غافل صیادان
چه فلق های کبوتر
چه کبوترهای پک فلق ها
نتکانده پر
از غبار رخوت کاریز سیاهی
که به خون خواهند آغشت در آفاق سحرگاهی
شب شکک ساحل
گویی اشباحی موذی را با امواج به خشکی می ریخت
باد مصروع جنوبی
سگ بی صاحب آبادی دیگر
به نیازی شوم
شن نمنک کپر های پوشالی بومی ها را
بو می کرد
دست خونین خسوفی آرام
ماه را
رخ و کبود
از کرن اسکله می ایخت

****************

آوای وحش

پشت مه معلق اسفند اشتران
اشباح بی قواره رویای ساربان
از خوابگاه گرم زمستانی
در گرگ و میش صبح پرکنده می شوند
از جاده معطر پشک و غبار گله میش
آنک سفیده می زند از شیب تپه ها
با ما بیا
به آن طرف هموار
آن سوی این تنازع مشکوک
با ما بیا به مشهد دیدار
سبز و بلیغ و بالغ روح گیاه
در جلوه های خسته در سنگ
در خک پیر و پژمرده حلول می کند
با شبنمی به دریا خواهی رسید
با شبنمی به خورشید
برگی ترا به قایق خواهد رساند
برگی ترا به باغ
در باغ می توانی بویید سیب راز
سیبی ترا شفاعت خواهد کرد
اشکی ترا خدا
با ما بیا
تا امتلا دره پر سایه
که بوته های گرگم در غلظت مه فلقی
بادامهای کوهی را
در شیب تند دامنه
دنبال می کنند
و دال صد ساله
از سنگ سرخ جوع پلنگ
پل بسته تا رمه
تا تپه بلند تلخانی
با پرواز
شط دراز قهوه ای گله های گاو
با شاخ ها تجسم تهدید
از قریه موج می زند آهسته
تا بوی سبز یونجه
تا شیب های شبنم و شبدر
تا شیب های سرخ شقایق
با ما بیا
از این مسیل
خاطره سالهای آب
سال سفید سیل
سال گسسته یال و دم ” اهرم او برن“
سالی که خوشه های دو سر
از مزرع رئیسی زد سر
با هندوانه :‌ ده منی و شاداب
با ما بیا
تا نوبه زار کایدی
تا یوزخیز گردنه بزپر
تا مامن گرازان گزدان
وان قلعه بلند
که ما را
تنهاش بر ضیافت بیگاری جاییست
وز آن به سوی اجباری
بیرون شدن رواست
با من بیا
عموی پیر تست که می خواند
ما فاریاب را آباد کرده ایم
در چار قریه مدرسه را ویران
و دفتر اسامی فرزندان را سوزانده ایم
ما کودکانمان را آزاد کرده ایم
با من بیا
آن سوی این تلاطم شکک
با من بیا به قلعه من قله
با من بیا به خانه من خک


*******************

حادثه

باد سگ ها را وحشت زده کرد
وزش بوی غریبی را از اقصای تاریکی
در مشام سگ ها ریخت
حس آغاز زمین لرزه خوف انگیزی
چارپایان را
به خروش انگیخت
باد سگ ها را وحشت زده کرد
گویی از سقف سیاه ظلمت ماه
سرخ و خونین و هراس آور در چاه افتاد
خوف این حادثه گویی
به سوی صبحدمی زود آغاز



******************

کسوفی در صبح

گل سفید بزرگی در آب شب لرزید
گوزن زرد شهابی ز آبخور رم کرد
کبوتران سفید از قنات برگشتند
بهار کاشی گنبد دوباره شبنم کرد
درخت زندگی از دود شب برون آمد
که بارور شود از خوشه های روشن چشم
که ساقه ها بگشاید بر آشیانه مهر
که ریشه ها بدواند به سنگپاره خشم
درخت مدرسه پر بار و برگ و کودک شد
درخت کوچه که ناگاه برگ و باد آشفت
پلنگ خوفی در کوچه ها رها گردید
گل سیاه بزرگی در آفتاب شکفت


******************

گلگون سوار

باز آن غریب مغرور
در این غروب پر غوغا
با اسب در خیابانهای پر هیاهوی شهر
پیدا شد
در چار راه
باز از چراغ قرمز بگذشت
و اسبش
از سوت پاسبان
و بوق پردوام ماشین ها رم کرد
او مغرور در رکاب پای افشرد
محکم دهانه را
در فک اسب نواخت
و اسب بر دو پا به هوا چنگ انداخت
و موج پر هراس جمعیت را
در کوچههای تیره پرکنده ساخت
آن سوی تر لگام فرو بگرفت
با پوزخندی آرام
خم گشت روی کوهه زین
و دختران شهری را
که می رفتند
از مدرسه به خانه تماشا کرد
باز ‌آن غریبه ؟
دخترها پچ پچ کردند
باز آن سوار وحشی ؟
اما او
این جلوه گاه عشوه و افسوس را
بی اعتنا
به آه اضطراب غریزه رها کرد
آن سوی تر
در جنب و جوش میدان
اسبش به بوی خصمی نامرئی
سم کوبید
و سوی اسب یال افشان تندیس
شیهه کشید
شهر بزرگ
با هیبت و هیاهویش
از خوف ناشناسی
مبهوت ماند
آنگاه که حریق غروب
در کلبه های آب
فرو می مرد
و مرغک ستاره ای از جنگل افق
بر شاخه شکسته ابری
می خواند
کج باوران خطه افسانه
از پشت بام ها
با چشم خویش دیدند
که آن غریب مغرور
بر جلگه کبود دریا می راند


*******************

مرا صدا کن

ای روی آبسالی
ای روشنای بیشه تارک خواب
یک شب مرا صدا کن در باغ های باد
یک شب مرا صدا کن از آب
ره بر گریوه افتادست
این کاروان بی سالار
یابوی پیر دکه روغن کشی
با چشم های بسته
گر مدار گمشدگی می چرخد
ای روح غار
ای شعله تلاوت یاری کن
تا قوچ تشنه را که از آبشخوار
از حس کید کچه رمیده
از پشته های سوخته خستگی
و تشنگان قافله های کویر را
به چشمه سار عافیتی راهبر شوم
ای آفتاب! گفتارم را
بلاغتی الهام کن
و شیوه فریفتنی از سراب
تا خستگان نومید را
گامی دگر به پیش برانم
ای خوابنک بیشه تاریک
ای روح آب


آوای وحشپشت مه معلق اسفند اشتران
اشباح بی قواره رویای ساربان
از خوابگاه گرم زمستانی
در گرگ و میش صبح پرکنده می شوند
از جاده معطر پشک و غبار گله میش
آنک سفیده می زند از شیب تپه ها
با ما بیا
به آن طرف هموار
آن سوی این تنازع مشکوک
با ما بیا به مشهد دیدار
سبز و بلیغ و بالغ روح گیاه
در جلوه های خسته در سنگ
در خک پیر و پژمرده حلول می کند
با شبنمی به دریا خواهی رسید
با شبنمی به خورشید
برگی ترا به قایق خواهد رساند
برگی ترا به باغ
در باغ می توانی بویید سیب راز
سیبی ترا شفاعت خواهد کرد
اشکی ترا خدا
با ما بیا
تا امتلا دره پر سایه
که بوته های گرگم در غلظت مه فلقی
بادامهای کوهی را
در شیب تند دامنه
دنبال می کنند
و دال صد ساله
از سنگ سرخ جوع پلنگ
پل بسته تا رمه
تا تپه بلند تلخانی
با پرواز
شط دراز قهوه ای گله های گاو
با شاخ ها تجسم تهدید
از قریه موج می زند آهسته
تا بوی سبز یونجه
تا شیب های شبنم و شبدر
تا شیب های سرخ شقایق
با ما بیا
از این مسیل
خاطره سالهای آب
سال سفید سیل
سال گسسته یال و دم ” اهرم او برن“
سالی که خوشه های دو سر
از مزرع رئیسی زد سر
با هندوانه :‌ ده منی و شاداب
با ما بیا
تا نوبه زار کایدی
تا یوزخیز گردنه بزپر
تا مامن گرازان گزدان
وان قلعه بلند
که ما را
تنهاش بر ضیافت بیگاری جاییست
وز آن به سوی اجباری
بیرون شدن رواست
با من بیا
عموی پیر تست که می خواند
ما فاریاب را آباد کرده ایم
در چار قریه مدرسه را ویران
و دفتر اسامی فرزندان را سوزانده ایم
ما کودکانمان را آزاد کرده ایم
با من بیا
آن سوی این تلاطم شکک
با من بیا به قلعه من قله
با من بیا به خانه من خک

*******************

عطر هراسنک

دو رشته جبال پریده رنگ
از انحنای دور
سر بر کشیده اند
و ز تنگنای زاویه مبدا
ناو عظیم خورشید
بار طلا می آورد از شهرهای شرق
گفتم
باید حصارها را ویران کرد
تا نخل های تشنه در آغوش هم روند
تا قمریان وحشی


**************

بی بهار سبز چشم تو

امروز
فرسوده بازگشتم از کار
اما
لبهای پنجره
به پرسش نگاهم
پاسخ نگفت
و چهره بدیع تو
از پشت میله های فلزی
نشکفت
امروز اتاقها
مانند دره های بی کبک سوت و کور است
بی خنده های گرم تو بی قال و قیل تو
امروز خانه گور است
گلزار پر طراوت قالی امروز
بی چشمه سار فیاض اندام پک تو افسرد
گلبوته های لادن نورسته
وقتی ترا ندیدند
که از اتاق خندان بیرون ایی
لبخند روی لبهاشان مرد
آن ختمی دوبرگه که دیروز
در زیر پنجههای نجیب تو می تپید
و آوار خک را پس می زد
پژمرد
امروز بی بهار سر سبز چشم تو
مرغان خسته بال نگاهم
از آشیانه پر نکشیدند
و قوچ های وحشی دستانم
در مرتع نچریدند
امروز
با یاد مهربانی دست تو خواستم
با گربه خیال تو بازی کنم
چنگال زد به گونه ام از خشم
و چابک
از دستم لغزید
رفت
امروز عصر
گنجشک های خانه
همبازیان خوب تو
بی دانه ماندند
وان پیر سائل از دم در
ناامید رفت
امروز
در خشت و سنگ خانه غربت غمنکی بود
و با تمام اشیا
دیگ و اجاق و پنجره و پرده اندوه پکی بود
دستم هزار مرتبه امروز
دست ترا صدا کرد
چشمم هزار مرتبه امروز
چشم ترا صدا کرد
قلبم هزار مرتبه امروز
قلب ترا بلند صدا کرد
آنگاه
یک دم کلاف کوچه یادم را
گام پر اضطراب تپش وا کرد

goli1
9 September 2008, 11:36 PM
آب زمانه ست

در آب ها که می نگریم
از آن کرانه سکت
پسین جمعه پاییز
که عاشقانه می گذریم
در آبهای زلالی که طرح نیمرخ ما
دو ماهی همراه
سبکخرام شنا می کنند سوی بوته نور
در آبها که صدف ها
به سوی جنگل شیلاب
گرفته کوله تقدیر خود به پشت
روانند
در آبگیر زلالی
که ماهیان و وزغ ها را
مظفرانه نشان می دهی و می گویی
نگا
نگاه کن آب اینه ست
به آبها که می نگرم
از آن کرانه که تنها و بی بهانه می گذرم
از آبهای زلالی که طرح نیم رخ من
رمنده ماهی بی همخرام آبنوردیست
بر آن کرانه که دست تو زیر بازوی من نیست
بر آن کرانه که آب اینه ی زمانه ست
به سوی غار شناور
به گریخ واری گویم بغار
آب زمانه ست
نگا نگاه کن آب اینه ست
صدف نشانه ست


**************


مثل گل سفید

خوابیده ای کنار من
آرام مثل خواب
خواب کدام خوب ترا می برد چنین
مثل گلی سفید شناور به روی آب ؟
در پشت پلک های تو باغی ست
می بینم
باغی پر از پرنده و پرواز و جست و خیز
در پشت سینه تو دلی می تپد به شور
می شنوم
نزدیک کرده با تو هر آرزوی دور
پیش تو باز کرده هر بسته عزیز
رگ های آبی تو در متن مات پوست
دنباله های نازک اندیشه دل است
در نوک پنجههای تو نبضان تند خون
در گوش کودکی که هنوز
پر جست و خیز ماهی نازاب خون تست
تکبیر زندگی کیست
خوابیده ای کنار من آرام مثل خواب
خواب تو باغ خاطره ها و خیال هاست
می دانم
اما بگو
آب کدام خوب ترا می برد چنین
مثل گلی سفید شناور به شط خواب ؟


***************

ترانه هایی در مایه دشتی

به پرنده های جنگل گیلان
پیغام دادم
که در نماز سحرگاهی
و در ملال تنبلی آبسالی جاوید
گنجشک های تشنه دشتستان را
در یاد داشته باشند
باور کنید ! دنیا اسب رهوار خسته ای نیست
که بی سوار سوی آخورش روانه کنند
دنیا پرنده ای نیست
از قله های برهنه وحشی جنوب
که جفت مهربانش را
از آشیانش
از روی گنج پر تپش بیضه ها
بر سفره شغالان بگذارند
در گرگ و میش مبهم پاییز
از آبهای پر گره صبحدم بپرس
که صخرههای دره دیزاشکن
یاد آوران لال چه خشم و خروش ها عبوسی از کلانمدیهایی بودند
که نان ارزان را
هرگز برای خویش نمی خواستند
دهقان دشت های تشنه
دهقان تشنگی ها
دهقان خشکسالی های جاویدان
و آبسالی های ده سالی یکبار
در نیمروز دیروز
بیل بلند تو
خورشید را به قافیه پیروزی
در شعر من نشاند
و دست پینه بسته تو امروز
با بافه های فربه گندم

************

از انتهای باغ

مانند حجمی از نور
از نور سبز و آبی برخاست
و عمق های دور درختان را
با نور کهربایی آراست
من انتظار او را
خورشید ها به گور افق برده ام
و آرزوی گمشدگی را
در جاده و سراب برآورده ام
من در مصاف مرثیه ها اسب گریه را
از دشتهای دور صدا کرده ام
اینک ز عمق باغ
پاداش سالهای شقاوت
آن سرو نور باران می اید
در کسوت پری ها
با جامه بلند غبار آسا
از کوچه های شمشاد آمد
و در مسیر او
گل های باز لادن حیرت کردند
خون من انفجار سعادت را
تا قلب پر خروشم آورد
و قلب پر خروشم با ضربه تپش
آهنگ پای او را در گوشم آورد
گفتم
ای بخت دیر آمده ای روح سبز باغ
آمد ولی به دیدن من
مثل شکوفه های لادن حیرت کرد
آنگاه
از گردباد شادی من
بی اعتنا گذشت
و مثل حجمی از نور
از نور سرخ و آبی
لغزید تا کرانه گلگشت
منظومه بلند برکت خواند


**************

ای خفته ! ای بیدار


ای دوست
ای همسفر
که مادیان سفید رویا را
به سوی صخره های مشتعل مشرق
سوی سپیده سحری می رانی
من
یابوی پیر و اخته بیداری را
در زیر ران گرفته ام ای دوست
با کولبار سنگین از کابوس ها و خورجین های بذر
ای همسفر
لختی دهانه را
در فک راهوارت بنواز
و آرامتر بتاز
ای همسفر
تا هر کجای مرتع سبز فکر
تا هر کجای بیشه مهتابی خیال
تا هر کجای شط تماشا
که شادمانه می گذری می روی
لختی درنگ کن
و صخره های سکن پایاب را
به من نشان بده
ای یار
ای مادیان سوار سبکتاز
در این خلنگ زار هلک آور
تنها مرا میان بیابان مگذار


*****************


حریق غروب


آنک سوارهای شنل پوش وحشتزده
در سنگلاخ سربی
در خط ارغوانی آتش بر آب
می تازند
آنک هزار قایق چابک
پاروزنان تاراجگر
عشاق طاقه های غنیمت را
به دودنک سوختگی می برند
قصر بزرگ خورشید
در ملتقای آب و افق
آتش گرفتهاست
آنک هزار قافله ماهی
از قحط سال مزرعه های آب
مردارهای سوخته رنگ و نور را
راهی دراز می سپرند
آنک درخت های دراز ابر
با برگ های شعله ور
آنک پرندگان هراسان و دربدر
آنک شکوه حادثه در آه دردنک فضا
آنک شب دگر
اینک شب زمردی ژرف
با آسمان اطلسی بی قرار
اینک شب شکفته ساحل
نمنک از تنفس ممتد مد
اینک شب زمردی اینه
ای آسنه
بر امتلا مد نگاه تو
اینک شبی سبکتر از آه
ز اقصای ژرف مشرقت ای اینه
اینک طلوع لرزنده هلال طلایی ماه
اینک نهالهای بلند ستاره
اینک پرنده های نجیب اشاره
اینک شکوه حادثه در مد یک نگاه
اینک دوباره آه

***************

هشدار

تو نیز خواهی آمد
ای ماهی تپنده تاراب خون هنوز
و باغهای دنیا را خواهی دید
پشت حصار های بلند دنیا
دریاهای دنیا
کشتی نشستگان و کشتی شکستگان دنیا
و تشنگان ساحل دریا را
خواهی دید
اما
هشدار ای نیامده
که سیب را نچینی
از باغهای دنیا
که ماهیان رنگی چالک
چشم ترا به دام نیندازند
هشدار
زیرا تو نیز چون ما از روزنه
باید به یک تماشا دلخوش کنی
و یک سبوی نیمه پر از دریا


****************

ترانه دیدار


با تو بودن خوبست
و کلام تو
مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است
بوی پیراهن تو
مثل بوی دریا نمنکست
مثل باد خنک تابستان
مثل تاریکی خواب انگیزست
گفتگو با تو
مثل گرمایبخاری و نفس های بلند آتش
می برد چشم خیالم را
تا بیابان های دورترین خاطره ها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها
اهتزازی دارند
که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند
نوشخند تو
می برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالکترین آهو ها
می برد آرزوی دستم را
تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو
این پهنه پک زیبا
مثل دریایی تو
انده انگیز و غرور آهنگ
مثل دریای بزرگ بوشهر
که پر از زورق آزاد پریشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
مثل ساحل که پر از آواز ست
مثل دشتستان
که بزرگ و بازست
تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیز ترین گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب تن تو
و کتاب دل خود را که خطوط تن تست
خوش خوشک می خوانم
تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را
می خندم و می خوانم
می گریم و می خوانم
با تو بودن خوبست
تو قشنگی
مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشتانه در چشمان منتظرم می رویی


*************

با این شکسته

با این شکسته
گفتم
از اقیانوس خواهم گذشت
و آن سوی سواحل نامشکوف
با جلگه های دست نخورده
با پشته های سیراب
و درههای وحشی پر برکت
خواهم آمیخت
و بذر بی بدیل خورجینم را
در وسعت مشاع بکارت
خواهم ریخت
از این شکسته سکان پر تجربه
این اشتر صبور صحرای آب
گغتم
چون پا نهم به خشکی موعود
بر شانه های سوخته ام
گیسوی بید مجنون خواهد ریخت
و مرغ های جنگلی بی نام
صیت رسالتم را تا اقصای بر تازه
پرواز خواهند داد
بر پهنه کبود
کز چارسوی
آفاق روی آب خمیده بود
دیگر مرغان پر نشاط دریایی
یاد آوران خشکی نزدیک
گرد دکل طواف نمی کردند
و آسمان وحشت غربت
سنگین سنگین سنگین
بر سینه ام فرود می آمد
اما
انگشت پیر قطب نما
پیوسته با شمال اشارت داشت
وز دخمه های تیره ذهنم
مرغان دیگری
تا دوردست پندار
در جلگه های فسفری آب
پرواز ماهیان را بر گلبوته های موج
جنجالگر هجوم می آوردند
و پهنه کبود
گهگاه
از پرتو تبسم امیدی
روشن می شد
چه یاوه بود ماندن
می خواندم
چه یاوه بود ماندن
در روسپی سرای دیاری که زندگی
با هایهوی و کبکبه اش
مزد حقیر عمری افلاس و بردگی بود
و روح استوارم
مثل غر.ر شیری در زنجیر
می فرسود
با این شکسته پاره میراث نوح
و خست مداوم انبار آب
می رفتم می خواندم
چه آسمان پکی
چه آسمان نزدیکی با آب
در آب
چه ماهیان رنگین چالکی
آنجا
آن سوی آن سواحل نامشکوف
چه جلگه های بکری
در انتظار گله من خواهد بود
چه مشک های غلطانی از شیر
خواهم داشت
بر پشته های غرقه به رویای سبز شخم
چه بذرهای پر برکت
خواهم کاشت
چه
ناو غول پیکری
از روبرو می آمد
از آنسوی سواحل موعود ؟
پرسیدم از خود
از وسعت مشاع بکارت ؟
از جلگه های ....
سوت سلام دریایی پیچید
بر پهنه کبود اقیانوس
شاید که خستگانند ؟
از هیبت تلاطم
از خست مداوم انبار آب ترسیده ؟
اما
دیدم
بر نرده های عرشه تن انداخته خموش
مردان خسته رنگ پریده
با جفت های مضطرب دام
افسوس
در شیب آبهای کبود
ناو عظیم خورشید
سوی جزیره های وحشت می لغزید
من اشتیاق رفتن
رویای شخم تازه و سیل سیاه سار
من خواب آفتابی خرمن ها را
تهمت به چشم خیره خود بستم
از بس که آب و آب
از بس که آسمان نیلی
از بس که باد
راندم
ای دل بکوب
خواندم
جاشوی آبهای پریشان بکوب
تا چشم های خیره شکک
تصویر ناو خسته ما را
بر آب بازگشت نبیند
ای دل بکوب آنک
آنک
بگو نگاه کند ... آنجا
آن لاله ها که می شکفد جابجا
در التهاب نیلی نا آرام
آن خوشه های یاس که ناگاه
می پاشد از گلالک خیزاب
ای دل
بگو نگاه کند چشم
آن یاس های لاله
آن لاله های جوشان از آب
کشتی بر آب نیلی دریا بود
اما
بالا می آمد اینک دریای شب
ناو بلند نیلی دریا
نرم و سبک در آب فروتر می شد
و آب از فراز کابین
آرام می گذشت
ای دل بکوب !‌ ای دل
این خوان آخری را
از عمق
فریاد می کشیدم از عمق
از پشت شیشه های سیاه آب
از لایه های تیرگی
ای دل
بکوب ای دل
مگذار چشم خیره
مگذار مرگ چیره شود
به عکس ماه در افق این آنک
آنجا ... نگا ... فانوس
ساحل ... نگاه کن ... فانوس
اما ؟
فانوس ؟ روی ساحل نامشکوف ؟
افسوس
ای دل بکوب شاید
از بس که آب ؟
از بس که آسمان باد ؟
اما
آن روشنان دیگر ؟
ان هیزها
آن شبنما حروف درخشان
بر سنگهای صاف
آن بزم عاشقانه
زیر درخت های چراغان لیل
آن شیشه های روشن ودکا بر میز ها
چه بستری گشوده مرا
ای دل
چه عطر ها به خود زده این بیوه عقیم
و ناوهای بسیار
با بیرق سیاه که هر یک را
تصویر اژدهایی پیچیده بود
در تپش از باد
پهلو گرفته بودند
در امتداد ساحل مکشوف
و روی عرشه ها
مردان خشمگینی می گشتند
با گونه های تافته از آفتاب
و ریش های انبوه
در چهره های وحشی نامالوف

*****************

تو چرا پنجره را

تو چرا پنجره را بستی ؟
تو چرا اینه را
دام لغزنده ترین ثانیه ها بر رف ننهادی
تو چرا ساقه آبی را
که فراز سر ما خم شد از بیشه باران خستی
تو چرا ساقه رازی را
از گلدان پنجره همسایه
از ابدیت شاید
که به سوی تو فرود آمد بشکستی
تو چرا بی پروا بی ورد لبخندی
در کوچه باد
زیر دیوار بلند باد
از میان خیل اشباح خسته
خزیده همه جا
که برون تاخته اند
از جوال رویای مردم همسایه ما
می گذری
تو چرا پنجره را بستی
تو چرا پنجره خانه ما را که درخت نور
از بر آشفته ترین گوشه آن ساقه دوانیده
بر پنجره تشنه همسایه ما بستی
تو به خواب خوش بودی
در نیمه شب مظلم دوش
تو ندیدی که سوار موعود از کوچه میعاد
بی درود و بدرودی
بی که یک لحظه درنگ آرد
پشت دیوار بلند رویای لیلا بگذشت
تو ندیدی کانسوتر کاخ رفیعی بود
زلف مشکین بلندی از پنجره می بارید
آسمان بوته یاسی است که در پنجره خانه ما رسته ست
روی تو ماه بلند
چشم های تو دو سیاره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابی در ظلمت برگ
به شقایق ها آراسته ست
تو چرا پنجره را بستی ؟
که نبینی که سوار موعود
پشت دیوار کوتاه امید لیلا بگذشت
بی که یک لحظه درنگ آرد
بی درود و بدرود
بوته شومی در باغچه کوچک همسایه ما رسته ست
که شقاوت را
دست بر دیوار
به سراپای در و دیوار و پنجره جوشانده است
مرغ نامیمونی
بی که رو بنماید با جنبش بالی
به سوی ملجا موهومی
در گز وحشی همسایه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصی است
کز زمان های گذشته
شاید
در خفایای این خانه مانده ست
پیچک پیر تباهی
هشدار
بی خبر
از هر جا می خواهد
می تواند
سر برون آرد
تو چرا پنجره را می بندی ؟
تو چرا شاخه جوشنده یاس ما را
به عیادت سوی دیوار تمام شهر
به عیادت سوی بیمار تمام شهر
سوی بیماری نامیمونی هر خانه
برنمی انگیزی ؟
دست های تو کلید صبح است
که سوی مشرق می چرخد
و سپیدی را
از پس نرده سایه روشن
به سوی پنجره ها می خواند
چشم های تو به دیوار بلند باغ عشق
روزن سبزیست
که من از آنجا در لحظه مشتاقی
به درون می خزم آهسته و با دامنی از سیب سرخ راز
باز می گردم
چشم های تو
پنجره های بلند ابدیت هستند
تو چرا پنجره را می بندی ؟
تو چرا خوشه یاس نفست را در کلبه همسایه نمی ریزی
پیچک هرزه نامیمونی را هشدار
تو چرا ساقه تارنده خورشید شفاعت را
سوی هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمی انگیزی؟
تو چرا پنجره را می بندی ؟

goli1
11 September 2008, 02:51 PM
حریق غروب

آنک سوارهای شنل پوش وحشتزده
در سنگلاخ سربی
در خط ارغوانی آتش بر آب
می تازند
آنک هزار قایق چابک
پاروزنان تاراجگر
عشاق طاقه های غنیمت را
به دودنک سوختگی می برند
قصر بزرگ خورشید
در ملتقای آب و افق
آتش گرفتهاست
آنک هزار قافله ماهی
از قحط سال مزرعه های آب
مردارهای سوخته رنگ و نور را
راهی دراز می سپرند
آنک درخت های دراز ابر
با برگ های شعله ور
آنک پرندگان هراسان و دربدر
آنک شکوه حادثه در آه دردنک فضا
آنک شب دگر
اینک شب زمردی ژرف
با آسمان اطلسی بی قرار
اینک شب شکفته ساحل
نمنک از تنفس ممتد مد
اینک شب زمردی اینه
ای آسنه
بر امتلا مد نگاه تو
اینک شبی سبکتر از آه
ز اقصای ژرف مشرقت ای اینه
اینک طلوع لرزنده هلال طلایی ماه
اینک نهالهای بلند ستاره
اینک پرنده های نجیب اشاره
اینک شکوه حادثه در مد یک نگاه
اینک دوباره آه

*************

ترانه دیدار

با تو بودن خوبست
و کلام تو
مثل بوی گل در تاریکی است
مثل بوی گل در تاریکی وسوسه انگیز است
بوی پیراهن تو
مثل بوی دریا نمنکست
مثل باد خنک تابستان
مثل تاریکی خواب انگیزست
گفتگو با تو
مثل گرمایبخاری و نفس های بلند آتش
می برد چشم خیالم را
تا بیابان های دورترین خاطره ها
که در آن گنجشکان بر سنبل گندم ها
اهتزازی دارند
که در آن گل ها با اختر ها رازی دارند
نوشخند تو
می برد گرگ نگاهم را
تا چراگاه چالکترین آهو ها
می برد آرزوی دستم را
تا نهان مانده ترین گوشه اندام تو
این پهنه پک زیبا
مثل دریایی تو
انده انگیز و غرور آهنگ
مثل دریای بزرگ بوشهر
که پر از زورق آزاد پریشانگرد است
مثل زورق پر از مرد است
مثل ساحل که پر از آواز ست
مثل دشتستان
که بزرگ و بازست
تو ظریفی
مثل گلدوزی یک دختر عاشق
که دل انگیز ترین گلها را
روی روبالشی عاشق خود می دوزد
با تو بودن خوبست
تو چراغی من شب
که به نور تو کتاب تن تو
و کتاب دل خود را که خطوط تن تست
خوش خوشک می خوانم
تو درختی من آب
من کنار تو آواز بهاران را
می خندم و می خوانم
می گریم و می خوانم
با تو بودن خوبست
تو قشنگی
مثل تو مثل خودت
مثل وقتی که سخن می گویی
مثل هر وقت که برمی گردی از کوچه به خانه
مثل تصویر درختی در آب
روی کاشتانه در چشمان منتظرم می رویی


*******************


با این شکسته

با این شکسته
گفتم
از اقیانوس خواهم گذشت
و آن سوی سواحل نامشکوف
با جلگه های دست نخورده
با پشته های سیراب
و درههای وحشی پر برکت
خواهم آمیخت
و بذر بی بدیل خورجینم را
در وسعت مشاع بکارت
خواهم ریخت
از این شکسته سکان پر تجربه
این اشتر صبور صحرای آب
گغتم
چون پا نهم به خشکی موعود
بر شانه های سوخته ام
گیسوی بید مجنون خواهد ریخت
و مرغ های جنگلی بی نام
صیت رسالتم را تا اقصای بر تازه
پرواز خواهند داد
بر پهنه کبود
کز چارسوی
آفاق روی آب خمیده بود
دیگر مرغان پر نشاط دریایی
یاد آوران خشکی نزدیک
گرد دکل طواف نمی کردند
و آسمان وحشت غربت
سنگین سنگین سنگین
بر سینه ام فرود می آمد
اما
انگشت پیر قطب نما
پیوسته با شمال اشارت داشت
وز دخمه های تیره ذهنم
مرغان دیگری
تا دوردست پندار
در جلگه های فسفری آب
پرواز ماهیان را بر گلبوته های موج
جنجالگر هجوم می آوردند
و پهنه کبود
گهگاه
از پرتو تبسم امیدی
روشن می شد
چه یاوه بود ماندن
می خواندم
چه یاوه بود ماندن
در روسپی سرای دیاری که زندگی
با هایهوی و کبکبه اش
مزد حقیر عمری افلاس و بردگی بود
و روح استوارم
مثل غر.ر شیری در زنجیر
می فرسود
با این شکسته پاره میراث نوح
و خست مداوم انبار آب
می رفتم می خواندم
چه آسمان پکی
چه آسمان نزدیکی با آب
در آب
چه ماهیان رنگین چالکی
آنجا
آن سوی آن سواحل نامشکوف
چه جلگه های بکری
در انتظار گله من خواهد بود
چه مشک های غلطانی از شیر
خواهم داشت
بر پشته های غرقه به رویای سبز شخم
چه بذرهای پر برکت
خواهم کاشت
چه
ناو غول پیکری
از روبرو می آمد
از آنسوی سواحل موعود ؟
پرسیدم از خود
از وسعت مشاع بکارت ؟
از جلگه های ....
سوت سلام دریایی پیچید
بر پهنه کبود اقیانوس
شاید که خستگانند ؟
از هیبت تلاطم
از خست مداوم انبار آب ترسیده ؟
اما
دیدم
بر نرده های عرشه تن انداخته خموش
مردان خسته رنگ پریده
با جفت های مضطرب دام
افسوس
در شیب آبهای کبود
ناو عظیم خورشید
سوی جزیره های وحشت می لغزید
من اشتیاق رفتن
رویای شخم تازه و سیل سیاه سار
من خواب آفتابی خرمن ها را
تهمت به چشم خیره خود بستم
از بس که آب و آب
از بس که آسمان نیلی
از بس که باد
راندم
ای دل بکوب
خواندم
جاشوی آبهای پریشان بکوب
تا چشم های خیره شکک
تصویر ناو خسته ما را
بر آب بازگشت نبیند
ای دل بکوب آنک
آنک
بگو نگاه کند ... آنجا
آن لاله ها که می شکفد جابجا
در التهاب نیلی نا آرام
آن خوشه های یاس که ناگاه
می پاشد از گلالک خیزاب
ای دل
بگو نگاه کند چشم
آن یاس های لاله
آن لاله های جوشان از آب
کشتی بر آب نیلی دریا بود
اما
بالا می آمد اینک دریای شب
ناو بلند نیلی دریا
نرم و سبک در آب فروتر می شد
و آب از فراز کابین
آرام می گذشت
ای دل بکوب !‌ ای دل
این خوان آخری را
از عمق
فریاد می کشیدم از عمق
از پشت شیشه های سیاه آب
از لایه های تیرگی
ای دل
بکوب ای دل
مگذار چشم خیره
مگذار مرگ چیره شود
به عکس ماه در افق این آنک
آنجا ... نگا ... فانوس
ساحل ... نگاه کن ... فانوس
اما ؟
فانوس ؟ روی ساحل نامشکوف ؟
افسوس
ای دل بکوب شاید
از بس که آب ؟
از بس که آسمان باد ؟
اما
آن روشنان دیگر ؟
ان هیزها
آن شبنما حروف درخشان
بر سنگهای صاف
آن بزم عاشقانه
زیر درخت های چراغان لیل
آن شیشه های روشن ودکا بر میز ها
چه بستری گشوده مرا
ای دل
چه عطر ها به خود زده این بیوه عقیم
و ناوهای بسیار
با بیرق سیاه که هر یک را
تصویر اژدهایی پیچیده بود
در تپش از باد
پهلو گرفته بودند
در امتداد ساحل مکشوف
و روی عرشه ها
مردان خشمگینی می گشتند
با گونه های تافته از آفتاب
و ریش های انبوه
در چهره های وحشی نامالوف


******************

هشدار

تو نیز خواهی آمد
ای ماهی تپنده تاراب خون هنوز
و باغهای دنیا را خواهی دید
پشت حصار های بلند دنیا
دریاهای دنیا
کشتی نشستگان و کشتی شکستگان دنیا
و تشنگان ساحل دریا را
خواهی دید
اما
هشدار ای نیامده
که سیب را نچینی
از باغهای دنیا
که ماهیان رنگی چالک
چشم ترا به دام نیندازند
هشدار
زیرا تو نیز چون ما از روزنه
باید به یک تماشا دلخوش کنی
و یک سبوی نیمه پر از دریا



********************


بازگشت مرد


من او را دیدم از رهکوره گندم که می آمد
من او را دیدم از دور
عنان انداخته بر کوهه زین
سپرده اختیار خود به اسب کور
به هر جا کش فرود آرد فرود اید
من او را دیدم اما
نه چالک
نه مغرور
نه غمگین
بد انسانی که پایان یافته هرچیز
و هر چیزی که در او بوده بشکسته
سرش از بار دردی مردکش سنگین
دلش زخمی تنش خسته
تو گفتی کتفهایش را
به صد ها کتف دیگر ریسمانی بسته نامرئی
و می بردندشان به جای نامعلومی از دنیا
من او را دیدم آری
تو گفتی وحشتی داشت
از آن حرفی که می بایست گوید
به قفل سهمگین پیغامی از آن سوی کوهستان
لبانش بسته بود : آتش زدند آتش
تمام کشت ها را سوختند و نهرها را جمله کج کردند
تمام گله های گوسفند و گاو را بردند
تمام میوه های باغ را خوردند
من او را دیدم آری
من او را دیدم از بالا که آمد از کنار قریه که بگذشت
که سربالا نکرد از کوهه زین
به سوی کوچه پرچشم پرسش
که سگ ها در قفایش زوزه کردند
که چرخ چاه ها شیون کشیدند
من او را دیدم از قریه که شد دور
عنان افکنده روی کوهه زین
سپرده اختیار خود به اسب کور
و کتفش با هزاران کتف دیگر
من او را دیدم آری
به شیب رودخانه
که پنهان از نگاه گیج مردم شد
و آن سو تر درون تپه ها و سدرهای جنگلی گم شد


*****************


چیستان

سبز و نارام و گریزند ه است
روح سبز علف آب است که جوهر سیال حیات کنده است
روح آبست که در ظلمت سیراب علف
بازتابی دارد
کهکشان هایی
ز آسمان هایی بی نام و نشان را
آسمان است در اقیانوس شبنمی افتاده
تب و تابی دارد
روح غمنک بهار است دمیده شده در جسم نبات
که تو می بینی اینگونه شگفت
سنگ می روید از باغچه برگ از سنگ
و شگفت آورتر
که شقایق گل کوهستان می جوشد از نرده گهواره
روه خواب است
متجلی شده در ممکن بیداری
که تو میبینی
می توانی ابدیت را اینگونه به آسانی
هر کجا می خواهی
نرم و چالک و سبکخیز به پرواز در ایی
برگی از جنگل خورشید بچینی
راه در معبد دریا بگشایی
سبز و آرام است
سبز و سیراب و سراینده
که غزل های مرا
خوشتر از من در گوش شقایق می خواند
سبز و سرشار و مکنده است
می مکد شاید شهد از گل جوشنده جانت
آفتابی است که در شبنمی افتاده
روح آب است در انبوه علف های مژگانت


*******************


سوگند


همان که چوپان با دره های وحشت گفت
غروب برگشت از کوه سایه های غول نما
همان که چوپان
نالنده هفت بندش با بوته مه آلود
ترا به حشمت ناپایدار رگبار
ترا به عصمت باران نم نم می خوش
ترا به آب
به آبسالی پر آهو
به بادهای پر از کبوتر
به چاه آب بادیه سوگند گرگ مباش
همان که قایق کوچک به باد وحشی گفت
همان که با دکل کوتهش غرور بلندش به آب گفت
مرا نوازش کن
ترا به عشق بی اندوه ماهیان سوگند
به عشق بی اندوه ماهیان سوگند
به عشق های فراری
ترا به مرگ های نجیب هزاران هزاری
ترا به فاصله کام وحشی کوسه
و تاب نرم ران سفید شناگر غافل
ترا به وحشت دندان و خون و هول و حباب
ترا به کوچ عشیره های فقیر ماهی ها
به جستجوی چراگاه های خرم آب
ترا به عشوه گرداب و بهت شاعر نومید
ترا ... به خیزاب
مرا
نوازش کن
جزیره های زنده مرجان و گلبوته های خرم مروارید
و آرامگاه دختر دریا را
به من نشان بده
ترا به هیبت توفان و بادبان کم نفس من
همان که آب به آفتاب تناور گفت
ترا به مشرق
ترا به نیمروز
ترا به همهمه وحشت جیزره نشینان
که باد سرد دریایی
پوشال کلبه هاشان را آشفته می کند
ترا بجاز هراس آور مس و کفگیر
ترا به طبل اذان و نماز وحشت
به نیمروز کسوف تو آفتابا سوگند
مرا به خار کن
بتاز بر من
مرا غبار کن
مرا ز هق هق این گریه شبانه روز رهایی ده
تن لطیف مرا
ز وحشت خوره ماهیان نجات ببخش
و ثقل جاری جسم مرا ز دوش روحم بردار
مرا سبک کن
کم کن
مرا به بال و پر ذره ها ببند و ببر
ببر به حریم خود
مرا دوباره شبنم کن
روزی هزار بارم شبنم
روزی هزار بار ابرم کن
مرا ببر
مرا ببر بهدیاری
ببار
که آنجا
هزار دست پسینگاهان
قبای ژنده خود را
به شاخه های بی ثمر برهای سترون نیاز می بندند
مرا ببر
ببر
ببار به دشتستان
همان که اسب سفید تندیس
شبی به یابوی گاری گفت
ترا به باقه سبز قصیل
ترا به توبره خوشبوی جو
ترا به شیهه تسلیم مادیانی کور
ترا به یک نفس آسایش به کنج طویله سوگند
بیا به جای من امشب به زیر پیکر تندیس
بیا
که من غرور تبارم را یک شب
دمی علم کنم از بام این فلات بلند
بیا که من تسلای روح سنگی خویش
به جاده های فراموش زخمه سم و سنگ
غباری انگیزم
سکوت قلعه مهتاب
و خواب ناز غزالان دشت
و خواب خون پلنگان دره شب را
بهم ریزم
بیا
بیا به جای من امشب
بیا که برخیزم
همان که خوشه سیراب یاس
به پنجه های ظریف تو گفت وقت بهار
ترا به روح علف
ترا به خون درخت از شیار زخم تبر
ترا به ارتفاع غرور چنار
و اشتیاق لانه در آغوش مهربان برگ
ترا به غربت پاییز
مرا بچین
به میهمانی لادن ببر به گلدان ها
بچین مرا و گلبوبند بساز
مرا به گردن گهواره شقایق آویز
همان که چوپان با بوته مه آلود
همان که آب به آفتاب
همان که قایق به آب
همان که یاس
همان که قاصد با اسب خسته
همان که خوشه گندم به داس
همان که من به تو گفتم


*********************

goli1
11 September 2008, 03:03 PM
غم دل می توان


هنوز آنجا خبرهاییست
هنوز آن سوی کوه آوازهایی ساده می خوانند که خورشید
درنگی می دهد از پشت نخلستان
غروب غربت باز بیابان را
هنوز آنجا سوال چشم را در پهندشت بهت
هزاران پاسخ وحشت فزای سرب و آهن نیست
هنوز آنجا سخن اندک سکوت افزون
زمین زندگی کردن فراوان یک وجب خک زیادی بهر مردن نیست
هنوز آنجا
شقیقه ها سفید از آرد گندم
پسین خستگی وقتی که می ایند
پیاده با قطار قاطران از آسباد دره نزدیک
تنور گرم و بوی نان تازه عالمی دارد
و در شب های مهتابی
به روی ترت گندم نیمه شب ها
شروه خواندن
پای خرمن ها غمی دارد
هنوز ان سوی کوه آوازهایی ساده می خوانند که مهتاب
چمنزاران رویای نجیب باز یاران را
تماشا می کند از کوچه های آب
هنوز آنجا خبرهاییست
به شبهای زمستان می توان تا صبح
سخن از باد و باران گفت
و تیتر موک اگر پاسخ نداد از سال پر برکت
غم دل می توان با ساز قلیان گفت
هنوز آنجا ؟
دلم مشتاق کوچی با تو زین مهمان کش شوم است
که در شب پلنگستان دیزاشکن
پیاده همسفر با آبهای بی وطن باشیم
سوی آن سوی کوه آنجا
شبی مهمان عموهای من باشیم

***************


ظهور


عبدو ی جط دوباره میاید
با سینه اش هنوز مدال عقیق زخم
ز تپه های آن سوی گزدان خواهد آمد
از تپه های ماسه که آنجا ناگاه
ده تیر نارفیقان گل کرد
و ده شقایق سرخ
بر سینه ستبر عبدو
گل داد
بهت نگاه دیر باور عبدو
هنوز هم
در تپه های آنسوی گزدان
احساس درد را به تاخیر می سپارد
خون را
هنوز عبدو از تنگچین شال
باور نمی کند
پس خواهرم ستاره چرا در رکابم عطسه نکرد ؟
ایا عقاب پیر خیانت
تازنده تر
از هوش تیز ابلق من بود ؟
که پیشتر ز شیهه شکک اسب
بر سینه تذرو دلم بنشست ؟
ایا شبانعلی
پسرم را هم ؟
باد ابرهای خیس پرکنده را
به آبیاری قشلاق بوشکان می برد
و ابر خیس
پیغام را سوی اطراقگاه
امسال ایل
بی ئحشت معلق عبدو جط
آسوده تر ز تنگه دیزاشکن خواهد گذشت
دیگر پلنگ برنو عبدو
در کچه نیست منتظر قوچ های ایل
امسال
آسوده تر
از گردنه سرازیر خواهید شد
امسال
ای قبیله وارث
دوشیزگان عفیف مراتع یتیمند
در حجله گاه دامنه زاگرس
دوشیزگان یتیم مراتع
به کامتان باد
در تپه های آنسوی گزدان
در کنده تناور خرگ ی
از روزگار خون
ماری دو سر به چله
لمیدست
و بوته های سرخ شقایق
انبوه تر شکفته تر
اندوهبارتر
بر پیکر برهنه دشتستان
در شیب های ماسه
دمیده ست
گهگاه
با عصر های غمنک پاییزی
که باد با کپر ها
بازیگر شرارت و شنگولیست
آوازهای غمباری
آهنگ شروه های فایز
از شیب های ماسه
از جنگل معطر سدر و گز
در پهنه بیابان می پیچد
مثل کبوترانی
که از صفیر گلوله سرسام یافته
از فوج خواهران پریشان جدا شده
در آسمان وحشت چرخان
سرگردان
آئازهای خارج از آهنگی
مانند روح عبدو
می گردد در گزدان
ایا شبانعلی پسرم
سرشاخه درخت تبارم را
بر سینه دلاور
ده تیر نارفیقان
گلهای سرخ سرب
نخواهد کاشت ؟
از تنگچین شالش چرم قطارش ایا از خون خیس ؟
عبدوی جط دوباره می اید
اما شبانعلی
سرشاخه تبار شتربانان را
ده تیر نارفیقان
بر کوهه فلزی زین خم نکرد
زخم دل شبانعلی
از زخم های خونی دهگانه پدر
کاری تر بود
کاری تر و عمیق تر
اما سیاه
جط زاده را نگاه کن
این کرمجی ادای جمازه در می آورد
او خواستار شاتی زیبای کدخداست
کار خداست دیگر
هی هو شبانعلی
زانوی اشتران اجدادت را محکم ببند
که بنه های گندم امسال کدخدا
از پارسال سنگین تر است
هی های هو
شبانعلی عاشق
ایا تو شیرمزد شاتی را
آن ناقه سفید دو کوهان خواهی داد ؟
شهزاده شترزاد
آری شبانعلی را
زخم زبان
و آتش نگاه شاتی بی خیال
سرکوفت مداوم جطزادی
و درد بی دوای عشق محال
از اسب لختت چموش جوانی
به خک کوفت
اما
در کنده ستبر خرگ کهن هنوز
مار دو سر به چله لمیده است
با او شکیب تشنگی خشک انتقام
با او سماجت گز انبوه شوره زار
نیش بلند کینه او را
شمشیر جانشکار زهریست در نیام
او
ناطور دشت سرخ شقایق
و پاسدار روح سرگردان عبدوست
عبدوی جط دوباره می اید
از تپه های سکت گزدان
بر سینه اش هنوز مدال عقیق زخم
در زیر ابر انبوه می اید
در سال آب
در بیشه بلند باران
تا ننگ پر شقاوت جط بودن را
از دامن عشیره بشوید
و عدل و داد را
مثل قنات های فراوان آب
از تپه های بلند گزدان
بر پهنه بیابان جاری کند

*******************

راهی نمانده است

ای نخل های وادی ارض مشاع
در ملتقای چار بیابان هول
ای بازوان باز اجابت
در انحنای بادیه الخوف
او را به کوزه خنک خوابی
خوابی به مهربانی آب
در سایه مشبک لرزان نیمروزی تان
او را به چاردانه خرمای خشک
ته سفره ابابیل
مهمان کنید
ای چاه های بادیه
میعادگاه قافله های حرامیان
او را به دلو آب گل آلودی دریابید
اطراقگاه محمل لیلی
و آبشخور فسیله مجنون را به او نشان دهید
ای باغ های غیر منتظره
ای آبهای ندرت
تا مشرق مخالفت
تا مطلع فراغ
تا انتهای هاویه خواب و هول و حرص
تا مشهذ چراغ
راهی نمانده است
این خسته مهابت گودال مار
بیدار خواب خاطرههای عذاب را
با اشتیاق وسوسه ای مشکوک
با روشنایی ایمنی کاذب
تا انتهای گردنه
بفریبید


******************

نقش هایی بر سفال

بازیار جوان
اسب را بست
آمسان را نگاه کرد
دست ها سایبان چشمان ‚ گفت
ابر سنگینی !‌ بارانش
همه شهره ست
خرمن امسال گفت
پاس هرمزد مهربان
پاسدار زمین و گاو آهن
زن
آسمان نگاه او را جست
شاد و شفاف و مهربان
گفت با او
ولی اگر کورش سوی بابل عنان نگرداند
سرسنگی حجیم و سهم و صبور
چرخی آهنگین زد
آمد
سایه زد بر فلات های بلند
طرح زد بر سکون پرده مات
و خطوط سفال را ناگاه
گسترش داد
زنده کرد و گسست
کوه شد با گریوه و دره
دره شد با غریو رود کبود
رود شد از کناره اش انبوه
بیشه گز دمید و خرزهره
کوه شد از کمرگهش لغزید
راه باریکه های اردو رو
فوج فوج از پناه گردنه ها
اردو آمد بی انتها خاموش
هنر استتار را ناگاه
در ته دره مدخل جلگه
سبز شد شاخ و برگ شد شد آب
دره با بوی وحشت آمیخت
نعره زد از شکفت دور پلنگ
یابوی بازیار آب نخورد
اسب قاصد به روی پا برخاست
شیهه در پرده دماغش مرد
بوته کز کرد
آب باریک شد به بیشه خزید
و آن طرف پشت تپه پر زد و رفت
باد گویا به بیشه می گفت اووی
بیشه به لب می فشرد گویا هیس
چیست این ؟
بوی مرد
بوی خفتان کلاه خود زره
بوی چرم عرق گرفته زین
بوی گل های پایکوب شده
بوی خون بوی ناله بوی درد
کیست آن ؟
آه کورش است
کورش پیر کورش دانا
مرد تدبیر
مرد تقدیر
مرد تسلیم و یورش است آنک
آنک آنسو نگاه کن
اید از پلکلن کاخ فرود
آنک استاد
اسب را زین کن
اسب تاریخ
بارکن اشتران جنگی را
گفت : پندار نیک
مهر را بار فیل های سفید
عشق را بار مادیان ها
گفت
و هزاران چراغ
خرد پخته
گفت :
صد هزار چلیک
بار کن
گفت : کردار نیک و هزاران نشا سرو
جوف شمشیر بار کن
پشت مه
پشت باران نم نم می خوش
پشت اعصار آنک !‌ آن بابل
بابل سحر استوار
بابل سحر باطل
اینک
بابل انزوا
دژکژی و قفل آزادی
ایستاده فشرده پا در سنگ
خسته خشمنده بغض کرده عبوس
ناگان
آن زمان
پر زد از پاشلی جنگلبان
در بسیط فلق اذان خروس
بابل ااز خواب غار برجسته
اینک از خواب آتش و کابوس
رزمناوی بلند و سهم آگن
سینه کش در تلاطم مه بود
بر پرکنده شیون آژیر
دود کرده سوی سواحل روز
از پس جان پناه کنگره ها
بر بلندای باروان جنبید
شبح مبهم کمانداری
دید در جلگه رمز وحشت را
چشم دشمن شناس سرداری
کورش آمد
برج های بلند نیلی دود
جا بجا در فضای روز دمید
نخل های تناور آتش
گل به گل از اجاق شب رویید
جنگل سبز سرو را
در پسینگاه روز آتش و دود
با خطوطی بدیع میاراست
پایه در پایه خیمه های کبود
آنک آتش
ولی نه ویرانگر
زندگی را نشانه ای مسعود
طرح می زد فضای جنگل را
نرم و سرکش ستون شیری دود
کورش آنک
به کرسی چوبین
بر در خیمه بزم فیروزی
پاس : اهورای مهربان را
گفت
که به ما زور بازو
که به ما اسبهای جنگی داد
که به ما آتش
گفت : اما برای آبادی
و درختان بارور کشتن
و رمه های میش
و قنات
گفت : تا پاسدار آتش باشیم
از پس جنگل آفتاب غروب
چون حریقی فرو نشست آنگاه
و یهودان
در سراشیب تند خکستر
سوی دریای مرده می رفتند
و هلال پریده رنگ ماه
مثل آهویی
نگران بر خط کبود افق
باد را ترسنک بو می کرد
روی دستی سفید و سایه نما
دستی از دور دستی از دیر
شاید از بزم سبز جنگل سرو
جام زرینه چرخ زد
آمد
پر و لب پرزنان سکون بگرفت
رو به روی تو روبروی من
در گلاویز چار باد شراب
موج مستی شقیقه ها را کوفت
هوس کوزه های آب خنک
در گلو سوخت
چشم ها را سراب برد
جام زرین سر غزالی شد
که سوی غار جاودان می تاخت
که سوی بیستون افسانه
که سوی شوش خیز بر می داشت
با هزاران عقاب خشمی تیر
پرزنان از قفایش ؟ آه آنک ؟
آهوی چابک از گریز افتاد
بر دو دست ظریف در غلطید
با دو چشم شکفته در خون خفت
رعد و برق از چهار سو برخاست
جلگه در گردباد ویران شد
و پریزادی از میانه گریخت
آنک آنسو نگاه کن ! بهرام ؟
رفت و با غار جاودان آمیخت
دیگر آنجا نگاه کن
شاپور ؟
دستی آرنج چله زهتاب
با کمان کشیده تا بن گوش
دست دیگر میان شاخ کمان
می کند تیر را اشاره به دور
روی مردابهای تیره دوان
آنک !‌ از هر طرف گراز و گور
آنک اعراب
با عباهای زرد پشم شتر
صف به صف از مدینه تا سیراف
آنک !‌ آن قوم جابر مجبور
ریسمانها گذشته از کتاف
هولی استاده بر مغاره شب
سوگواران باد می گذرند
در سکوتی به شیون آشفته
می شتابند بادبان هایی
روی دریای تیره وحشت
آنک! از دامنه فرود آمد
تک سواری
شکسته روی کوهه زین
اسبش اندوه صاحب افتاده
در تن آزرده می چمد سنگین
حسرت آورده هیبتش بندد
با فضای سحر شکوه شکست
پشت کوه کبودش انگاری
رشته مبهمی
ا دریغ غنیمتی بسته است
چه نبردی !‌ گذشت
گوید : اما نه
چه حریقی گرسنه
که فرو برد هر چه بود به کام
اسب و زین با سوار
خود و سر با تفکر
زره و سینه با دل
با مهر
تیغ و تیر و تهور و تدبیر
سوخت در آن حریق نافرمان
سوخت خواهد
گفت با حسرت
آنک!‌ آن دودش !‌ آن خزنده شوم
چشم تاریخ را
چه نیکوتر
کور بادا !‌ که دید و هیزم داد
ای آسمانا ! تو دیدی
آنجا را
پشت آن کوه
که علف شعله ور شد و بگریخت
سوی جنگل
که هر درخت دلارا
سوخت چادرکشان و آتش را
بلباس حریر خواهر ریخت
آسمانا ! تو دیدی آنجا را
پشت آن تپه گل که خکستر
آسمانا تو نیز
اینک !‌ وای !تب آتش رسید
تا اینجا
نفس این شریر
برگ تاریخ را نخواهد سوخت؟
زارع پیر
از در کومه سر فراز آورد
آسمان را نگاه کرد
دست ها سایبان پیشانی
خط پرواز سینه سرخی را
کرد دنبال تا کبوده باغ
گفت
امسال هم
سال بادست
سال کرکس
کسی که گفت گذشت
آمد آنجا نگاه کن !‌ زن! فاتح آمد
شاید او ؟
بذر تازه ؟
گفت زن : نان گندم آورده ست ؟
این همان نیست که ؟
اوستا را آری سوخت خواهد
که به تاراج نام دیگر خواهد داد
سال آوازهای دیگر
خواند
سال افسانه هایی تازه
که شتر جای اسب
مرد را اهتزار خواهد داد
که خیال مریض مجنون را
پسری نو دمیده خط لیلاست
پرده لرزید
باد برخاست طرحش
اینباره
سنگ چرخان آسبادی بود
آسباد زمانه شاید ؟
باد
بال پروانه های پهنش را
به سوی مرو خفته بازی داد
بارهای عظیم گندم و جو
آمد از بلخ
بار استر و اسب
به بخارا روانه گشت پگاه
خوره های بزرگ دکله و آرد
اینک اندوهگین غروبی بود
دره کز کرده از نسیمی سرد
به سکوتی غریب تن می داد
آسباد از هیاهوی زن و مرد
شب چو شطی زلال
بی صدایی به دره جاری بود
تک سوار از کنار مرو گذشت
مرو در خواب بود
گفت : کنون چه جای دشمن و دوست ؟
دشمن آنجاست ! سیل نافرمان
همچنان خشمگین میاید پیش
دوست اما کدام دوست ؟
در مداین مگر هزارانش ؟
دوست اینک شب است و
شب سنگین
از همه چیز می گذشت چو آب
مرو در خواب بود مرد گذشت
ظلمت دره را کشید رکاب
در سراشیب سنگلاخی اسب
ناگه از بوی تند دره رمید
هو....ی حیوون بجنب
اما اسب
چنگ زد روی پای نفیر کشید
پیش می رفت گامی
از وحشت
باز پس می کشید گام دگر
قاتل! آنجاست
گویی اسب نجیب
مرگ را می شناخت
شبحی بد نهاد را گویی
پشت هر صخره در کمین می دید
که سوی شاه
کینه ور می تاخت
باز گرد
اسب خسته سم می کوفت
هی !‌ برو اسب
اسب رم می کرد
فیر فیر دماغش از وحشت
بر می انگیخت دره را از خواب
هی !‌ بپر دوست ! شب گذشت
اسب می رفت و باز وا می ماند
زیر شلاق شاه و نیش رکاب
باد را خشمنک بو می کرد
شوکی از عمق جرگه ها می خواند
شبح آسباد سکن و سرد
بال وکرده بر فضای سحر
گاه پروانه اش تکان می خورد
خواب میدید گوی
آنسوتر
آسیابان به خوابی آشفته
غلت می زد میان جاجیمش
روح دره مگر بر او افتاد
که به پای جست ناگه از بستر
گشت خاموش پیه سوز از باد
گوش بسپرد مضطرب به سکوت
بومی از عمق دره زد فریاد
چیست !‌ این بوی ناشناس امشب
که خیال مرا می آشوبد؟
کیست آن ! کز بن تنگه
که به کردار روح می اید ؟
هوو ...ی
آن تک سوار شیدا کیست ؟
که شکسته به روی کوهه زین
پیش می اید
اما اسبش
وحشتی دارد از شب سنگین ؟
گفت
هی هی نگاه
خود تا چکمه اش طلا
نوری در شب چشم مرد کوه آشفت
چهره آغشته با سفیدی آرد
شبحی از تنوره قد افراخت
جست و در امتدا دره گریخت
روح قابیل از میانه بتاخت
دیگر آنجا نبود هیچ بجا
ناسیابان نه رخت زربفته
غیر حرفی که مانده بود هنوز
بر لب یزدگرد ناگفته
گفت : آمد از کوه را بز رو پایین
خسته
بسته به زخم پیشانی
دستمالی که باد
آن پسینگاه پاییز
باز کرده سوی او فرستاده بود
از سر شیرین
گفت : آری خبر
رسید به فرهاد
خبر خنجر بلند پسر
و دگرباره گفت
خبر اهتزاز سوط عمر
گفت : خشکیده بود نهر
نهر شیر بریده در خارا
شیر غلطان میش های سفید
نهر خشکیده بود و پیرزن جادو
گفت : آنک
نوه بی پناه شیرین را
به سوی خیمه امیر عرب می برد
گفت : باربد رابه کار گل بردند
و نکیسا را
گفت : ناگاه گردی از مشرق برخاست
و هزاران هزار تیشه بر فرق
و هزاران هزار تیشه به دست
به سوی بیستون روانه شدند
شاه ما باش
یک صدا گفتند
شاه ما باش تاج تیشه بسر
تا دمار از سپاه خصم
شاه ما باش تیشه را بردار
گفت : فرهاد لیکن آزردده
با نگاهی به چادر اعراب
و نگاهی به بیستون تناور
خشمی و ترش و تلخی
تیشه را از شکاف سر بر کند
چرخ زد روی پا و ... در غلتید
گفت : خون دوباره به نهر جاری شد


******************

در انتهای شب

با چه کس می توان گفت
که من اینجا هزاران هزارم نشسته به یک تن
که من اینجا هزاران
و ... یکی می گریزد از این من
با نگاهی که ز اعماق تر شد
ریختم آفتاب دلم را
روی اشباح مغشوش پاییز
باغ پر پر شد و در شفق سوخت
پای دیوار سرخ شفق
آنک !‌ آن تک سواریست خسته
یورغه می راند
تا بن جنگل خیس شب اسب
با چه کس می توان گفت که دیده ام من
که خروسخوان فلق را
از پس کوه خواندند
وان شبح با هراسی نهفته
از ته کوچه شهر بگریخت
و آفتاب بزرگ دل من
روی فرش تر برگ ها ریخت
و هزاران شبح سوی بیغوله راندند
با چه کسمی توان گفت ؟
پیه سوزم نپایید و شعرم به دل ماند
صبح با کوچه آمیخت

*****************

من از جنوب

من از جنوب چشمه عطش
من از جنوب ماسه مار
من از جنوب جنگل دکل
من از جنوب باغ سکت خلیج
من از جنوب جنگل بزرگ آفتاب آمدم
من از جنوب تشنه زی شمال آب آمدم
کنون بیا مراببین پدر
بیا مرا ببین کنار جنگل بلند آب
چگونه تشنه مانده ام
چگونه رخ فشرده ام به ساقه های دیرتاب نور
در اشتیاق ذره ای عطش
پدر بیا!‌ ببین
چگونه من سوی سراب آمدم


*****************

بگو بخواند
چه ایه ایست که این مرده را برانگیزد
چه ایه ایست کدامین پیغمبر آورده ست
بگو بخواند با هر دهان بر این دمسرد
که زیر یوغ هزارن هزار کنده خیس
چو آن پنیرک در خار رسته سرزده است
بگو بخواند بر این پرنده تبدار
که از میان جنگل باران
به سوی مزرعه زرد روز پر زده است
بگو بیاید دریا شبی به بالیننم
بگو بغرد دریا بگو بکوبد دریا بر سنگ
ز پلک خسته شاید این خواب وهم برچینم
بگو بیاید خورشید پر طنین جنوب
بگو بسوزد در من مرداب یاس را
بگو برانگیزد بر تیغه طلایی صبح
این قوچ پیر را
دوباره رو بفراز از شکافهای کبود
بگو بخواند با هر دهان که می داند
بگو بنالد با هفت بند گریانش چوپان
بگو بخواند
بگو که روح من از برج کهنه برخیزد
دوباره بر سر کاریز خشک پرریزد
در این زمان که پنیرک ز خار می روید
چه ایه ایست که می گوید


******************

غربت

در کره راه گندم
آن جفت شاد بال سبک پا را می بینی ؟
آن جفت بال در بال که در گذار خود
گلبرگ های سرخ شقایق را
مثل هزار گله پروانه
از خواب سرخ رنگ
بیدار می کنند؟
آن زائران مشهد دیدار
آن آهوان رعنا
آن جفت پارسا را می بینی ؟
اینجا ولی هنوز از انبوه وهم خویش
چشم مرا به حیرت می کاوی
و در کویر دور نگاهم
طرحی به جز گریز نمی یابی

***************

یاد

آن تشنه جوان
از بوی ما رمیده آهوی بدگمان
شاید هنوز
با گردن سفید بلندش بر تپه غروب
نزدیک یورت خلوت ما ایستاده است
شاید هنوز
شامه سپرده است به بوهای ناشناس
و گوش داده است به اصوات دور دست


از هیچ ... تا ...

نه شهرهای ویران نه باغهای سبز
دنیای پیش رومان برهوتیست
تا آنسوی نهایت تاهیچ
دیگر در ما
شور گلایه هم نیست
شور گلایه از بد دشنام با بدی
دیگر در ما شور مردن هم نیست
رود شقاوت ما جاریست
تا چشمه سار خشک شکایت تا هیچ
ما گله را سپردیم
به دره های پر گرگ
کاریز های ویران را
به فوج سوگوار کبوترها
و بافههای باد سپردیم
ما راه اوفتادیم
از خشکسال فرجام
تا چشمه بدایت تا هیچ
یاران ناموافق
در چار راه خستگی از هم جدا شدند
این یک درون معبد پندار ماند
آن یک به کنج صومعه اعتکاف
و هیچیک
با آنکه هیچیک
سیمرغ را دروغ نمی انگاشت
بالا نکرد سر سوی منشور قاف
یاران ناموافق دیگر
با چاتشبند خالی چوپانی
از راهکوره های برگشت
رد قبیله های کهن بگرفتند
و انتظار حادثه را
این یک کجاوه بند لیلی شد
وان دیگری
میر آخور فسیله مجنون
اما
در انحنای جاده تاریخ
ارابه ای غبار نیفشاند
از بیستون سرخ حکایت تا ما تا هیچ
ما باز باختیم
اسب کرند مجنون
و ناقه سفید لیلا را
با تیشه کذایی استاد
در کارووانسرای دیدار
در بازگشت
یک شب بهای نانخورشی
و مزد خوابگاهی از کاه
پرداختیم
ما راه اوفتادیم از نو
از کاروانسرای نهایت تا ...


***************


غربت

در کره راه گندم
آن جفت شاد بال سبک پا را می بینی ؟
آن جفت بال در بال که در گذار خود
گلبرگ های سرخ شقایق را
مثل هزار گله پروانه
از خواب سرخ رنگ
بیدار می کنند؟
آن زائران مشهد دیدار
آن آهوان رعنا
آن جفت پارسا را می بینی ؟
اینجا ولی هنوز از انبوه وهم خویش
چشم مرا به حیرت می کاوی
و در کویر دور نگاهم
طرحی به جز گریز نمی یابی






انگیزه

یک شیهه کشیده از دوردست
از انتهای جاده
آن سوی اغتشاش نیزار
در انحنای بستر شنریز خشکرود
اسب هزار خاطره را
از مرتع خیال من آسیمه می کند
مرد هزر وسوسه را در من
بر پشت اسب خاطره
سوی هزار بکره پرواز می دهد
یک شیهه کشیده مرا
ز آنسوی نخل های توارث
آواز می دهد


پایان دفتر: آواز خک

goli1
12 September 2008, 08:04 PM
دفتر : خلیج و خزر


****************

جاده بازرگان


این حفره نیست فقط
تا زخم نیش زلزله باشد
نه سنگی آسمانی
که بلع خک شده است
تا بذر بکر دوزخ باشد آن پایین
آن را گشوده است
این حفره نیست
یک واژه است
با حرف های خنجر و سم
و نفرت
این پی بنای سیراف نیست
زخم عمیق شمشیر است
با اسب هایی از سنگ
اردوی روزگار گذشته است اینجا
این دخمه ها نه مقبره ی گبران
که حدقه های خالی چشمان ماست
دیوانه ی عبور ارتش تاریخ
در هیات مهیب رهانندگان
1
در کوچه های سیراف می گردم
بر سنگفرش های کهن
که ذوق باران های دیرینه
از درزهای آجرهاشان
سبزینه بسته است
بر سنگفرشها
که سم سهمنک اسبان ساسانی زخمی شان کرد
و پای نرم اشتران عرب
آمد بر آنها مرهم بگذارد
در کوچه های بی در و دیوار سیراف می گردم
دیوارهای کنون مرجان و گوش ماهی و گسار
دیوارهای سنگ و صدف
کواریوم قهوه ای و سرخ کوسه های هراس آور
که گنج باستانی سیراف را می پایند
که صره های مروارید تاجران کهن را پاس می دارند
که در میان قندیل ها
و میزهای آبنوس و کرسی های عاج و یشم
و لابلای سرویس های بی بدیل چینی
در چرخشی مکرر و بی پایان
می چرخند و می چرخند و می چرخند
که گوشت تر ماهیگیران امروزی را می بلعند
و سطرهای مات کتابخانه های ساسانی را
نک می زنند و ... گلواژه ها را تف می کنند
و لای جلد چرمی مصحف ها می آمیزند و
می زایند و می میرند و می زایند
زن های بومی
با جامه های سرخ و سیاه
بر ماسه های ساحل مس می شویند
پشت بتوله های تاریک
تنها فروغ چشمان مشکی شان
نور خفیفی از جهنم پنهان به جامه ها
بر رشته های گرم هوس هامان می تاباند
زنهای بومی
و از درون گلوگاه قهرشان کلاف پر حرفی
وا می شود بر آب و تابیده می شود به گردن خورشید
و گونه ها روز را می تاساند
حرف است حرف مفت
در آن مغازه های جادو چیزی نیست
جز مشتی استخوان پوسیده
و کوسه های آدمخووار
نه باستانی اند نه ایرانی
از ب های آن طرف زنگبار آمده اند
و ایرانی وعرب سفید و سیاه
و هندی و سریلانکایی
هر پاره گوشتی
به کامشان برسد می بلعند
وان کوسه کوزه های سفالی نیز
شاید هزار سال
شاید هزار ساعت پیش
افتاده اند به دریا
و مثل آب
نه باستانی اند نه تاریخی
و هیچ آبی باستانی نیست
امشب غذای لخ لخ داریم
با سنگسر
فردا سفر به شارجه در پیش است
ماه دگر به هند
یا کانتون
دیگر محله های سیرافی در کانتون
گمنامند
جز کودکان تریکی
و دختران قاچاقچی
چیزی نمانده است
نه !‌ باستانی نیست
نه سنگ نه صدف
نه گوش ماهی و مرجان
پس کیست این که روز و شب جگرش را
بر دانه ای شن قرمز
عق می زند
و زنده می کند دل خود را
در شکل دیگری ؟
نه ! هیچ چیز
نه او که سر به سنگ شفق می زند
نه ما که سر به سنگ فلق می زنیم
و در مغک های مرطوب سرگردانیم
و رنج جاودانه به جان می خریم
تا خویش را
از خواب های خارا برخیزانیم ؟
نه ! هیچ چیز
جز رنج
باستانی نیست
در کوچه های سیراف می گردم
بر سنگفرش های غبار آلود
و تکه های کهنه ی تاریخ را
از دخمه ها
و لای جرز بر می دارم
و فوت می کنم غبار قرون را از آنها
خورشید بر کناره مغرب
از آب های بنفش
می پایدم
در کوچه های سیراف
تاریخ مرده است و دیگر
جز پشک و پارگین بزهای کوچک عربی
چیزی نشانه ای
از زندگی نمی دهد
ناگاه سر بر می گردانم
خورشید را به جیرت می بینم که
جاسوس وار و گنهکار
از تیر خونچکان نگاهم سر می دزدد
و می شتابد
تا پشت آبهای خونین پنهان گردد
با خشم خیز بر می دارم
و تیغه ی شکسته ی شمشیری
از لای خکروبه به چنگم می افتد
و رو به آفتاب جاسوس که
و آفتاب فرو رفته ست
شمشیر را نگاه می کنم
ای ! شاپور ذی ال....
پس پای می گشایم
و تیغه را صلیب هوا می کنم
و هوی می کشم
های !‌ کتافتان
یک گله مرغ خانگی از خکریز
رم می کنند
بزغاله سیاهی از کمرکش تپه
حیرتزده به تخته سنگی
می کاودم
و جست می زند طرف گورهای ساسانی
شب بال می گذارد بر ویرانه های سیراف
دریای لاجورد و شنگرف
دریای خون و فیروزه
دریای یشم
دریای بامداد
دریای اشتهای انسان
در التهاب دست
دریای جار و جیر پرنده
و گله های ماهی انبوه
کز مرتعی به مرتع دیگر
رم می کنند
دریای نیمروز
دریای سبز سوزان
دریای کار و مردن بی گاه
انسان چه خسته است
در فاصله ی دو گرسنگی
شکل زلال یک ماهی
سیم است و لعل
و اعتماد نیز
به شکل چاه آب است
با دلو سبز خیس
در فاصله ی دو تشنگی خشک و تلخ
سیراف در بن آب
در باغهای سرگردان مرجانی
تاریخ بی قرار است
در عمق خاطره
سیراف روح آدمی است
و زنده است همانجا
و زنده است همانگونه
در شکل سنگوارگی خود
و جان سنگوارگی خود
سیراف زیر آب
زیر پرنده های مهاجر
گرداب پرهوار سکون است
ایینه است
از ژرفا
بالا را
2
و ... کاروان بی انتهای مرغابی ها
م یاید از مشرق
سفینه هایی ‚ پاروکشان
در آبهای زلال فضا
و از فراز سیراف
تا انحنای روشن آفاق غرب می بالند
پیغامهایی از شرق
از ابتدا
پیغامهایی از نور از دور
از گات ها
اوستا
پیغامهای ساده
مانند روح ابریشم
در برگ توت
مانند بوی ادویه
در ساق مارچوبه و در چوب دارچین
پیغامهای ساده
تا از گلوی غرب براید رنگین
تا از دهان سقراط افتد
سنگین
مانند روی شانه ی مانکن ها
شال طریف سیلک
وز خامه ی طلای پزشکان
آدرنالین
سفینه هایی می ایند از شرق
از دورتر از چین
سفینه هایی می ایند از شرق
محموله های ادویه
با بافه های خرم ابریشم
تا در کنار سراف
پهلو گیرند
تا در مضیف سیراف
مردان خسته با عرق سدر
و کوکنار
خستگی از تن بدر کنند
تا شوخ سالمند دریایی از تن برگیرند در گرمابه های خوشبوی سیراف
و از کنیزکان چینی برخوارند
تا بارهای ادویه
و تاقه های ابریشم
بر قاطران به جاده ی کوهستانی
تا رویم خودپرستان و یونان فیلسوفان تنبل
راهی شوند
ناگاه از شمال مشرق
گردی سیاه برمیخیزد
گردی که پیش تر
از مغرب جنون برون جسته بود
تا...تارها
و کوتوال مستی تکرار می کند
تا تارها رسیدند از بالا
نوبت به قاعده ست
اینک صلیب کامل
اینک کمال مرگ هزاران
آنجا خط بلند قافله ی ادویه
و تاقه ی دراز ابریشم را
از شرق تا به غرب
شمشیر تیز تاتاری
با جوهر عربی
از نیمه قطع می کند
اینک صلیب مرگ هزاران هزاری
سیراف شاد خواره
در آرواره های چنگیزی
له می شود به خواری و تف می شود به دریا
خط بلند تاقه ی ابریشم را هر سال
تیغ درازی تاتاری
با لهجه عربی
می برد
کی بر صلیب رفته است ؟
سیراف کو ؟
کو دخمه ی ستخر ؟
گنجینه ی اوستا کو
پیچیده در ضریح بخور هوم ؟
با تاقه ی ستبرق دریای پارس چه خواهد کرد ؟
ما چار راه تاریخ
یا مقطع بریشم و شمشیریم ؟
3
آری
چیزی به شکل عدل
شکلی به نام عدل و هیات انسانی مفلوک را
هر سال
در شهرهای گرسنه
می گردانند
یک سال زنده اش را
بر یابوی سیاه فرتوتی
افسار آن به اسعد دلک شهر
در کسوت مطنطن شهزاده ای قدیم
و بانگ می زنند
مردم
او شهسوار داد است
همراه شوید و تبرک جویید
و در رکاب او بروید
شمشیر ها برافرازید
و دشمنان او را
که دشمنان دادند
از بیخ و بن براندازید
او روز و روزگاری
بیداد را به دریا خواهد ریخت
سال دیگر نعش دریده اش را
بر یابوی سفید کهنسالی
افسار آن به دست یکی قاتل می گردانند
و بانگ می زنند
در مرگ او بنالید
جیحون کنید گیتی را
امشا سپند دیرین است
در نام تازه اش
مرد هزاره ی آخر
او زنده می شود
او زنده است
و نور و نان گندم در انبان دارد
و
فردوس پشت ترکش بسته است
او عدل و داد را علم کوخ و کاخ خواهد کرد
اما چو باد حادثه
از او کنار می زند نمد زین
می بیند
که بار تیر و ترکه هویداست
در زیر پای عدل و به سرداب می رود
تا حامیان ساده دل عدل
و دشمنان سرکش بیداد را ادب بکند
آری
هر سال
اینگونه بی خیال می گردانندش
در شهرهای خسته ی شلاق خورده
و روستا های بی آب
عدل را
ما مقطع بریشم و شمشیریم آری
شمشیر تیز تازی
و نیزه ی مغولی چون به هم برسند
تنها بریشم جگر ما
و تاقه ستبرق اندیشه مان
از هم دریده می شود
مغلوب این تلاقی ناهشیار
مصلوب این تقاطع نامیمون
ماییم و بس
آنک چراغ های مغرب
کز خون گرم و تازه ی ما روشن است
ماییم با گرسنگی باستانی مان آری
که نان گرم و تازه
به شهروندان دنیا می بخشیم
تا کاسه ای گرسنگی به گدایی گیریم
ماییم با برهنگی باستانی مان
که بافه ها بریشم خون هدیه می دهیم به دنیا
تا تاقه ای برهنگی و شلاق
دریوزه بازستانیم
ماییم ما
گنجور بی بدیل ترین گوهر جهان
مار گرسنه خفته بر گنج
در عزلت تمامی ویرانه ها
ماییم که خون کودکان شیرینمان را
با کیسه ی برنج تلخی
تعویض می کنیم
و طره های عنبری دختران بالغمان
در مجری عتیق تعصب می پوسد
سیراف را به دریا تف کرد
یک بار زلزله
پنجاه بار تاتار
پنجاه نوع تاتار
4
ما بره وار
پنجاه بار
در زیر تیغ ابراهیم
خوابیدیم
شاید برادری را
از مرگ بی سبب برهانیم
اما تمام برادرها
و خواهرانمان را
به بی بردگی و کنیزی به بارگاه معاویه بردند
و آخرین برادرمان
بر خندق پر از زخم آنک
از خنده ریسه رفته ست
ما آب و برگ و زیتون
به پیشگاه اسکندر بردیم
جانور سیار
نامرد
تقدیر نامرادی طولانی مان را
در کف گرفت
ما از بد رذایل خوارزم
سر در رکاب چنگیز افکندیم
تا خانه را ز فتنه ی ترکان بانو ها
ایمن کنیم
اما حریق دامن خود را
مانند نی
به خانه های خواهرهامان بردیم
و خانه را و کودک و کسب و کتاب را
در آتش
دیدار کردیم
ما
بی کم و کاست در تلاقی زوبین و تیغ
در چار راه توطئه و تقدیر زاده شدیم
و کنون به شوربختی عمری است
در کوچه های زنجیر
سرگردانیم
سرگردانیم و می خوانیم
آوازه های زخمی خود را
5
آوازهای زخمی ما
نومیدی مسلح ما را
پژوک می دهد
نومیدی مسلح
به جام و چنگ و داریه
و شروه های زخمی گابوره ای
خواب قبیله های سنگی را ایا
آشفته می کند ؟
شاید
ما را چه بک سرزنش شاهدان کور
ما را چه بک همهمه ی ناظران لال
ما را سلاح دیگر
جز جام و چنگ و ناله و گابوره نیست
روح خطیب سنگی ایا خواهد ترکید ؟
و سنگریزه های شکستش
در چشم های ما
خواهد پخشید ؟
اما چه بک چشمی از ریزه سنگ
که قرن های قرن به سرداب های وهن
دیده است آنچه را که ندیده است هیج چشم
و هیچ چشم نخواهد دید
در هیچ جای تاریخ
و هیچ گاه تاریخ
می خوانیم
آوازهای سرخوش نومیدی را
با جام و چنگ و داریه می خوانیم
و خواب های شریین می بینیم
در حال رقص و خواندن و گابوره
6
این سنگ یاوه سنگ پیرارین
این هیچ
حجم مانده روی لایه شن
روی سنگ های حقیقی
کنون رها شده است
و افتاده است
بر ساقه ی شکسته راه
و کاروانه ها
آن پایین
در حیرتند
که این چه حکایت بود
پس از کجاست
نا آشنای حافظه ی ما
سنگ به راه ؟
بر پوست
این را نخوانده بودیم
و خشم و حیرت ما
از این روست
آری نخوانده بودید اما بود
هر خدشه هر خراش
و هر شیار محوی بر جان روزگار
بر پوست نقش پنهانش را حک کرده ست
بر پوست نقش پنهانش را
حک می کند همیشه
و سنگهای بی ریشه
سنگهای پیرارین
بر لایه های ماسه می مانند
تا اتفاق را بادی شان
بر ساقه های راه بغلتاند
و کاروان بماند چندی
آن پایین
بهمن همیشه می اید از پتشه ها فرود
اما تموز هم هست
من نیز زیر لاشه ی این سنگ بی بها
مثل رگی گسسته نخواهد شد
تا روز روزها
مانند پهلوانی اگر نه
چون ساقه علف نازکی
رشد بطئی خود را می بالم
و عاقبت به سحرگاهی
این مرده ریگ پیراریم
این بار پوک را از شانه ام می اندازم
مثل هزار بار دگر
آن پایین
آمین
و خوابهای شیرین می بینم
خوابهای مسلح
رویای غمگنانه ی مضحک
رویای باغ نارنج
و بیشه های خرم زیتون می بینیم
رویای برگ زیتون
که کفتران برفی در منقار
می آورند
از سرحد ولایت مغرب به هشر ما
به دخمه های سیراف
یعنی که هیچ گاه
شمشیر تیز تاتاری
بر تاقه های ابریشم
و بار زنجیل
پایین نیامده است
و خوابهای تلخ مسلح می بینیم
با برگهای زیتون
و ساقه های نخل
و کفتران برفی و بوزینه
و خنده زاری می سازیم
از طعن و طنز
و هیچ شک نداریم
که روز و روزگاری
نزدیک و دور
اسکندر و مغیره و چنگیز را
در زیر چرخ گاری هامان
با سنگفرش جاده ی ساسانی
همرنگ
خواهیم کرد
بر سنگفرش جاده ی ساسانی
یک کاروان پیاده نظام غریب
بی انتها
دنبال یک سوار خواب آلود
خسته فرود و فراز پرخم را می پیماید
مانند یک هزار پای دراز مضحک
راس هزار پا
با خود سبز
یشمی دم عقربی
حجم غرور خواب آلود
بر اسب خیس خسته
لق می خورد
مردان بی قرار غافلگیر
از روستاهای ناپیدا
یا
پ یدا به تاج نخلی
بر پشته ها و سنگستان ها
سرگشته با کمان کوچک و ترکش ها
ترسان و چیک هر طرفی می دوند
زن های گل لباس ولایت اما
پشت درخت های نارنج و سدر وحشی
راس هزار پای هیولا
را می پایند
و با اشاره نشان می دهند
حجم غرور خواب آلودی را
که روی اسب خسته
لق می خورد
اسکندر است
به نجوا از هم می پرسند
این است آنکه آمده تا آن سوی جهان برود
اسکندر است آری
سردار پیر تهمتنی بانگ می زند
اسکندر است کامده تا آن سوی جهان برود
آنک
یونانیان دلاور
سیراف زیر ابروان پرپشت ماست
آن پایین
دریای پارس هم
که تاقه ی شگوده ی استبرقی است
از اینجا
تا چین
ما از سجاف تاقه ی استبرق
تا هند و چین و ماچین
تا کشتزار خرم ابریشم
تا بیشه زار فلفل
و زنجبیل و دارچین
خواهیم راند
شاید که آب خضر هم آنجاها
هر هر هر
زنهای دلربای ولایت
از پشت نخل و سدر
شوخ و شکفته می خندند
کر کر کر
دنیا چه قدر کوچک و بی عرضه است
که این جوان خواب آلود
می خواهد ان ستبرق بی پایانش را
چون شال سبز کوچکی
بر شانه های پهن بیندازد
و آب خضر سر بکشد جای چای صبح
صد گام دورتر
راس هزار پای بداندام
پشت حصار سیمی پالایشگاه
می پیچد
و می کشد به دنبال
کرم دراز مضحک خود را
به جاده ی کبود کمبربندی
تا از سه راهی جم
به جاده ی جدیدی بازرگانی درپیچد
و رو به سوی سیراف
در امتدا خط لوله
از پیچ و تاب گردنه ها بگذرد
و آذرخش برانگیزد
از سنگفرش جاده ی ساسانی
و آنگاه از سجاف تاقه ی استبرق خلیج
مثل نخی عبور کند
تا هند
ناگاه لیک بولدوزری زرد
عقرب سهم آگینی
از روبرو می اید
راس هزارپا به سه راه جم
در زیر چرخهای زره دار
تا انتهای دم
به تشان
له می شود
7
سیراف تا سخر را
از زور راه
زیر بلوط های عظیم چنار شاهیجان
اتراق میکنیم
گویند
شش ماه
از سایه می گذشته ست
اسکندر و قشونش
از این راه
هلا بلوط تناور
که آشیانه ی اوهام روزگارانی
به من بگو
به سایه های بی خلل نیمروز
کدام یک
قیلوله را رهاتر لم می داد
اسکندر کبیر
جانوسیار ناپک
یا آریو ی دریادل ؟
کی و کجا پشیمان شد تائیس
و دستمال ناپکش را
زیر کدام شما
در خک کرد ؟
دراین حوالی روزی
تاریخ می نویسد
یک گوشه شیر می غرید
یک گوشه یوز
آتش به خیز کهره غزالی می زد
و آهوان
به جوشن قربانی
چون جوع شیر و یوز فرو می تپید
آسوده دل اگر نه ایمن بودند
در این حوالی اما
گرگی مهیب مسکن دارد
که سیری و گرسنگی
ایینه دار ذات تباهش هستند
و خشک و تر نمی کند
وقتی هجوم می آورد
و آزمون پکی
باری
همیشه عبور از آتش بوده ست
و گاه نیز بوسه بر دهن اژدها
جانور سیار ناپک اما
از پشت کوه ها شرفش را چراغ اسکندر کرد
تا نام بی بهایش
تاریک ماند از شرف
برای ابد
پشت همین چکاد مشرف بر انتشار شما
باری به من بگویید
ای شاهدان خون
آخر چرا مکرر شد بر ما
این آزمون ؟
یک بار در نهاوند
بار دگر به خوارزم
بار سوم بع گردنه ی مردار
و بارهای دیگر و دیگر
8
تاج بلوط های کهن می لرزد
رگبار بادپای پاییزی
چرکینه درونشان را
وا می کند
و سوگوار چو لر ها
آنها
گابوره می کشند
و گوگریو را
واگویه می کنند به آواز
تنگه همیشه تنگه است
چه تنگ تا مرادی
چه بوالحیات پیر
گاهی دلاوران قرقش می کنند
گاهی حرامیان
اما همیشه
آنکه در این گیر و دار
زیر بلوط ها اردو خواهدزد
ناسکندر است
نه آریوی شیرواژن حتی
از کار ماهیاران
این سنگهای کامل استنجا
دیگر مپرس
در چشم سبز شالیزاران بنگر
و در گل انار
که بسیار است
و در نهال گردو
و بوی شخم تازه
که از زیر تیغ گاو آهن
باران و آفتاب را
با اشتیاق انسان
در کار بذر تازه می آمیزد
اسکندر؟
جانوسیار ؟
یا آریوی مهرآور؟
نه
هیچیک
تنها برنج و گندم می ماند
و دستهای خرد شتابانی
که می درند گرده ی نان را
بر التهاب سرخ تنور
وسینی برنج را
تاراج می کنند
زیرا
تنها کار
و گرسنگی
باستانی اند

69/6/21

*******************

1- درآمد


با بادها همیشه حکایت هاست
از بادها همیشه خیالی غریب با دل دریاییان گلاویز است
و کار بادها همیشه
آشوب یادهاست
تا آب های جنوبی همیشه تاختگاه سوارانی باشند
از جنس باد
وقتی کنار کپرها
هی می شوند
با گوش خویش می شونی شیون زنی که
از میان توفان می زارد
و گویی از زمین و زمان می خواهد
که پیکر ظریف نحیفش را
از بازوان دیوی برهانند
بر بادها همیشه
جن هایی بی شمار سوارند و می گذرند
و ناگهان یکی از آنها خود را
از عرشه روی ساحل می اندازد
تا در وجود زنی زیبا
یا در تن جوان برومند ساحلی
جا خوش کند و به زیرش گیرد
از بادها همیشه شکایت هاست
و جاشوان شوخ قدیمی را
از بادها همیشه حکایت ها
شاید از بادها
مردی بزرگ
مردی نجات دهنده برخیزد
شاید که بادها بادند


*********************

3 - میانبر


این چیست ؟
در دهان باز افق این چیست ؟
نارنج سرخ مشتعلی دارد
در یک دهان باز اساطیری
بلعیده می شود
ماری بنفش آبی و شنگرفی
ماری
با قطر و با تلاطم یک دریا
و طول استوا
روح جنوبیم
این ناخدای معزول را
کابوس های گردابی
هرگز رها نخواهد کرد ایا
حتی
بالای ابرها ؟
مار بنفش آبی شنگرفی
با فلس های مشتعل
با معده ی پر نارنج
خوابیده است سیر
گهگاه شکر لذت سیری را
تنها دمی فرو می کوبد
و موج های خردی می پاشد
بر صخره های ساحل تاریک
در بادهای شرجی سنگین
در ظلمتی که غلظت خود را
بی ماه در مهی مترکم می پوشاند
از چشم های ساطع کیهانی
یک بوم بادبانی
زیر شراع تاریکش
از خور ریگ می گسلد
و ساعتی دگر
آن سوی تر
یک غولنا و بریتانی
با معده ی پر تزویر و سرب
از درد می ترکد
نارنج های مشتعل
فواره می شوند از دهن مار
و در فضای دریا می پشکند
و خارک را
در چشم خیس تاریخ
عریان می دارند
پس شعله های گل به گل
گلبوته های سرخ علفزار سبز
به اهتزاز در می ایند
بر چینه های سبز نمک
فردای چندمین بود اما
که نعش دزد دریایی
بر دار بصره
تقطیع نه
که تکثیر شد
یا چندمین پریروز بود
کز آبراه سرمدی هرمز
خیل نهنگ های فلزی
بی خوفی از خدنگ مشتعل ناگاه
وارد شدند
تا بر سریر دزدان بنشینند
که هیچ گاه
بر نان کودکان بندری
دستی دراز نمی کردند
و نفت را
جز روغن فتیله فانوس های کوچک
نقشی نمی شناختند و نمی دانستند که
چه شربت گوارایی است استسقای معده های فلزی را
فردای
نه
حوالی امروز بود
که بادهای زار
با قایق عربی
و بوم های آفریقایی
دنبال ناوها
به ساحل شمالی دریای فارس شراع برافراشتند
نا در تن زنان جنوبی
و جاشوان بندر سوار شوند
تا طبل های اعماق
این شافیان بدوی
شب های پر صلابت تابستان را
خیس عرق کنند
تا باد درد را بر مانند
از پیکر شکسته ی مردی جوان
و باد بی هوا درون کپر ها خزد
و
از راه پشت پا
وارد شود به قلب عروسی شوریده جان و ... دیوانه اش کند
و باز طبل ها
خیس عرق بکوبند
نفرین بی محابشان را
سمت جنوب دنیا
این چیست ؟
این تب که استخوان را می سوزاند
این تب که چارچوب قایق تن را می پوساند
و مرغ خیس جان را
در بادهای هول هوا می کند
و عشق را به حیرت می آراید ؟
بیهوده است
درمان ندارد این تب
تنها کنار میر مهنا مانده است مانده بود
آنجا کنار قلعه ی ژاندارم ها
غرق دخیل های رنگین
غرق تریشه های دل عاشقان
ایا
باید دخیل بست
و نذر کرد : یک سفر جمعی
چاووشخوان به خارک به دیدار میر محمد
با بوم های آفریقای؟
ایا
باید دخیل بست
و نذر کرد
صد من برنج
صد قوچ کال فربه
دیگی به حجم خارک .... تا
سرمای جوع شاید
شاید هزار معده ی خالی را
یک شب فروگذارد
باشد که باز گردد خون زیر پوست ها ؟
آری
باید روانه شد
چاووشخوان و کوبان بر طبل
آری
کوبان به طبل ورنه همین تب
جان جنوب را ویران خواهد کرد
و روح اژدهای بنفش
آبی مان را
خواهد خشکاند


******************

2 - ورود

دریای مرده خک فراوان دارد اما
انگیزه ی مهاجرت تن
نفرت نبود هجران بود
گلواژه ای
شکشست در مغناطیس
گلواژه ها شکفت از شکسته ها
بی طاقت شد پرنده ی سرخ سر به هوا
کسی نگفت : برو
یکی ن.شت : بیا
پرنده پر زد و خک از حسرت آهی کشید
غروب بود و چلچله ها بال می زدند
و چک چک می شد
فضای آخر پاییز از هجوم قیچی هاشان
و ساعت دگر که حکایت
بالای ابرها جاری بود
و نبض در قله رو مغناطیس
می زد
نگاه خسته
به سمت پرتو نامعلوم
می کوشید
تا خک
آن پایین
در عصر بازمانده به ساحل
از من سبک بماند و
در در زفاف ظلمت و شن بندد


********************



3 - میانبر


این چیست ؟
در دهان باز افق این چیست ؟
نارنج سرخ مشتعلی دارد
در یک دهان باز اساطیری
بلعیده می شود
ماری بنفش آبی و شنگرفی
ماری
با قطر و با تلاطم یک دریا
و طول استوا
روح جنوبیم
این ناخدای معزول را
کابوس های گردابی
هرگز رها نخواهد کرد ایا
حتی
بالای ابرها ؟
مار بنفش آبی شنگرفی
با فلس های مشتعل
با معده ی پر نارنج
خوابیده است سیر
گهگاه شکر لذت سیری را
تنها دمی فرو می کوبد
و موج های خردی می پاشد
بر صخره های ساحل تاریک
در بادهای شرجی سنگین
در ظلمتی که غلظت خود را
بی ماه در مهی مترکم می پوشاند
از چشم های ساطع کیهانی
یک بوم بادبانی
زیر شراع تاریکش
از خور ریگ می گسلد
و ساعتی دگر
آن سوی تر
یک غولنا و بریتانی
با معده ی پر تزویر و سرب
از درد می ترکد
نارنج های مشتعل
فواره می شوند از دهن مار
و در فضای دریا می پشکند
و خارک را
در چشم خیس تاریخ
عریان می دارند
پس شعله های گل به گل
گلبوته های سرخ علفزار سبز
به اهتزاز در می ایند
بر چینه های سبز نمک
فردای چندمین بود اما
که نعش دزد دریایی
بر دار بصره
تقطیع نه
که تکثیر شد
یا چندمین پریروز بود
کز آبراه سرمدی هرمز
خیل نهنگ های فلزی
بی خوفی از خدنگ مشتعل ناگاه
وارد شدند
تا بر سریر دزدان بنشینند
که هیچ گاه
بر نان کودکان بندری
دستی دراز نمی کردند
و نفت را
جز روغن فتیله فانوس های کوچک
نقشی نمی شناختند و نمی دانستند که
چه شربت گوارایی است استسقای معده های فلزی را
فردای
نه
حوالی امروز بود
که بادهای زار
با قایق عربی
و بوم های آفریقایی
دنبال ناوها
به ساحل شمالی دریای فارس شراع برافراشتند
نا در تن زنان جنوبی
و جاشوان بندر سوار شوند
تا طبل های اعماق
این شافیان بدوی
شب های پر صلابت تابستان را
خیس عرق کنند
تا باد درد را بر مانند
از پیکر شکسته ی مردی جوان
و باد بی هوا درون کپر ها خزد
و
از راه پشت پا
وارد شود به قلب عروسی شوریده جان و ... دیوانه اش کند
و باز طبل ها
خیس عرق بکوبند
نفرین بی محابشان را
سمت جنوب دنیا
این چیست ؟
این تب که استخوان را می سوزاند
این تب که چارچوب قایق تن را می پوساند
و مرغ خیس جان را
در بادهای هول هوا می کند
و عشق را به حیرت می آراید ؟
بیهوده است
درمان ندارد این تب
تنها کنار میر مهنا مانده است مانده بود
آنجا کنار قلعه ی ژاندارم ها
غرق دخیل های رنگین
غرق تریشه های دل عاشقان
ایا
باید دخیل بست
و نذر کرد : یک سفر جمعی
چاووشخوان به خارک به دیدار میر محمد
با بوم های آفریقای؟
ایا
باید دخیل بست
و نذر کرد
صد من برنج
صد قوچ کال فربه
دیگی به حجم خارک .... تا
سرمای جوع شاید
شاید هزار معده ی خالی را
یک شب فروگذارد
باشد که باز گردد خون زیر پوست ها ؟
آری
باید روانه شد
چاووشخوان و کوبان بر طبل
آری
کوبان به طبل ورنه همین تب
جان جنوب را ویران خواهد کرد
و روح اژدهای بنفش
آبی مان را
خواهد خشکاند


********************

4 - میانبر 2


آنک نگاه کنید آنجا
نه دور آنچنانکه نیارید دید
بر عرشه های ملوان های عریان را
با ریش های انبوه در چهره های وحشی نامالوف
و زیر ابروان پرپشت
آن چشمهای موذی کاونده را
آن اختران شیشه ای سبز
آنگونه سبز که انگار از بنادر کیهانی
بر خواتب خکی ما
نازل شده اند
میانبر 2- تمثیل
یک قایق حقیر
بی بادبان و دکل
بر موج ها فراز و فرودی دارد غریقوار
با هر فراز
گویی تمام توانش را
از سینه می گشاید و می گوید
هستم
با هر فرود
گویی صدای پوکش پژوک می دهد
که هیچ نیستم حالا
حالا نه صاعقه نه تگرگ
حالا نه رعد نه رگبار
حالا نه شعله نه پیکانم
یک قایق شکسته ؟
نه
تابوتی سرگردانم


***************

5 - خطابه

آری
از قهرمان تا قربانی
همیشه فاصله کوتاه است
همیشه فاصله مخدوش
هر دو همیشه امکان دارد
در جای هم قرار بگیرند
سردار یا سر دار
این چند و چون بیهوده ست
باید یکی تو باشد
تا دیگری تو نباشد
باید یکی شهید باشد
تا دیگری یزید
این چند و چون بیهوده است
بیهوده است میر مهنا اما
اما همیشه چشمانی پنهان و ژرفابین هست
که موی زال را
از ماست ترش تاریخ برکشد
که راستها و دروغان را
در اغتشاش روایت ها روشن کند
انده مدار می رمهنا
انده مدار کوچک خان
انده مدار دلواری
انده مدار شاعر خونین دهان
تشخیص می دهند
تشخیص می دهند
که کی شهید و کی ملعون
و قهرمان و قربانی کی ست
و این حقیقت هم عریان خواهد شد که
در فاصله ی چهار چوبه ی دار
دار شما
تنها همیشه قاتل ها و ملعونان
بر اسب کام سوارند


*****************

6 - بازگشت این روح سوگوار جنوبی
بالای ابرها هم
ما را رها نمی کند
در ابر نیز دریا می بیند
در دریا مرگ
دریای مرده خک فروان دارد اما
بخت کدام چشم است
که بی خطا بشناسد
دریای مرده را از رعشه ی سراب ؟
و از سراب و ریگ روان
دریای زنده را ؟
بخت کدام چشم است
که آبهای جادو را
از موج های شن بشناسد
تا بشناسد انسان را
از سایه های جادو
و نخل ها و درختان را از وهم
وهمی که راه می سپرد
با ریشه های جادو و برگ های واقعی
در آبهای هیچ ؟
باید که از کویر بپرسم
باید که از سراب بپرسم
این رازهای راز آمیز را
باید
از گردباد بپرسم
راز سوارهای گمشده را در کویر خوابهای مهنایی


******************


9 - بازگشت 2 آواز روح میر مهنا

آن سوی آفتاب
با سایه سار سرد و مسی رنگ انگار
خورشید دیگیری
خورشید سردی
از کهکشان دیگیری از اعماق
از کهکشان دیگیری از اعماق
از کهکشان سردی
بر ناخدا و کشتی او کرده بود افول
و ناخدا و کشتی او را
در زمهریری از رنگ
و رنگ هایی از یخ سوزان
در مغربی متبرد از خون و یخ یله می داشت
آن سوی آفتاب
نیلوفران غول آسا
ترسیم محض حیرت بودند
و روی ساق های لاغر افیونی
سرهای پیر خود را می جنباندند
گویی در آن هیاهوی سکن می خواندند
مزمور همسرایی مرموزی را
آری نهنگ مرد
آری نهنگ
در آبهای بصره
بر استوا و محور
بر بادبان و بر دکل ناو خویش
مصلوب شد
و آن صلیب سکت
ترسیم نام میرمهنا شد
بر خیزه های شن


*****************

8 - پرسش مکرر

دریا چگونه می میرد ؟
باید بدانم این را
دریا چگونه ناگاه
مثل نهنگ پیری
در اوج فر و فوران
بر جای خشک می شود
و بادهای بیگانه
بر پشت سهمنکش بی پروا
رقصی غریب و بیمار می آغازند ؟
باید بدانم این را


****************

7- خواب ناخدا

باد بزرگ می گسلد از کویر
چارسوش
جو بادهای کوچک گلبادهای سرگردان
و گردباد بالغ ناف جنین توفان
و گردبادها
فواره های کوچک سرگردان
آسیمه بال فرا می رسند
گویی قطار ارواح راه افتاده ست
گویی قطارها حرکت کرده اند از عدم
گویی مسافرانی نامریی
تبعیدیان وادی دوزخ به خک را
می آورند
تا در درون معده ی باد بزرگ
در روده های دودی توفان واپسین
خالی کنند
گویی قطارها حرکت کرده اند
باد از کویر می گسلد
از کویر می گسلد یالهای خشک
کف می کند کویر بزرگ از یال
از یال خشک از کف خشک
و یال ها
پاشنده بر ستبرای گردن
بر گردن خمیده ی شنپشته ها
بر گرده ی گسسته ی اسبان غلتیده روی هم
گردن به گرده ی گرده به گردن
از تاختی طلسمی سنگین شن که شن به سکون از اوست
خود یکسره سوار و سنگر و شمشیرند
باد از کویر می رسد ایمه
سر به ساحل می کوبد
باد کویر ‚ خشمی
خشک ‚ آبجوی
جوشان
بر تخته سنگ می شکند پخش می شود
بر تیزه تیز شمشیر
شمشیر در میان دو کتف خلیج می نهد
خنموج می زند سر و چنگال می کشد به رخ باد
موج از تلاش می افتد بر می خیزد ‚ می افتد
قد راست می کند همه تن جان و می زند تن و جان
بر کناره می پخشد
چرخان چرخان
می اید باد و می کشد شنل خود بر آب
از راستای آب می گذرد حجم خویش را
از حجم ابر پوش زمان حجم لحظه می گذراند
از حجم خویش می گذرد خیز می زند سر خیزاب
خیزاب زیر گردش او می گردد
گردان
گردان
از تیزه تیز می گذرد تیز و تیغ و کج
تیغ کج از غلاف جهان می جوشد
از غلاف زمان
و تیغ گردباد چنان اهتزاز می گیرد
کز موج م یبرد رگ و خورشیدهای سرخ می افشاند
از قطره قطره قطره ی اقیانوس
خیزاب سایه می زند او را غروب را به گریبان او می آویزد
تیغ کج از غروب می گذرد تا فراسوی روز
تا آن سوی حصار مسینی که آفتاب
با منکسف شدن به افق های سیاره ای غریب
شاید غریب و ساقط
افراشته ست بیرق سردش را
تا زمهریر سوت و سیاهی که زندگی در آن
دریای مرده اس است
با ماهیان مرده
با کشتی غریبی
با هفت بادبان و دکل
مصلوب مانده بر دکل و بادبان خویش
با ناخدای سرسختی
که دست روی اهرم سکان و چشم بازمانده بر آفاق گم
در جستجوی اختر قطبی طلسم شده است
یک لحظه پیش تار نگاهم را
ای عنکبوت زرین آویزان بودی
در زاویه ی شراع و دکل بر شمال جهان
از برج خویش و از سکون قطبی خویش
با پرتو پریده به پیشانی بلند افق لرزان بودی
کژتابی و گریز تو از من
ای کژدم طلایی
از اقتضای طبع شرنگین
یا از طبیعت فلکی بود
یا بر من این شقاوت
تقدیر بد ستاره ی من کرد
از اتفاق یا
ناخدای آن همه پرسش را اما
از آن همه کتاب سفید آن شراع ها
اوراق باد برده ی تقدیر کور او
یک وایه وانتوانست شد
تعویذ واژه ای را هم
بر گردن تکاورش
آنک
یابوی کور آخور آب
دیگر نمی شد آویخت
قفل طلسم دلزدگی ها را
رمزی
از آن همه مزامیر
دیگر نمی گشود

goli1
12 September 2008, 08:23 PM
10 - گریز


اما چکامه سبز نمی اید
اما پرنده سبز نمی خواند
چیزی در این حوالی است
جرثومه غریبی شاید
از عرشه ای پیاده شده منتشر شده است
از بادهای استخوانشکن زمهریر
نوبان آبهای کبودی که قرنهاست
تعمید از آفتاب ندیده است
کج بینی آفتی است
کج بینی افترا به دو چشم خویش
چه کشتی یی چه شراعی
چه عنکبوت و عقرب زرینی
هان ‚ ای فریب خورده ی اوهام خویش
نفرین تلخ کیست چنین آشکار
کز گفته های پوکت پژوک شود ؟
فرجام ناخدایان معزول
هذیان روز و ورد شبت باد
هذیان روز و ورد شبم باد !‌ ورنه من
با این خموش و هرز و بی آب آسیاب
تا چند وهم آرد کنم ؟
تا چند همچو بیوه زنان عصرها
بر آستانه ها بنشینم
و انتظار کشم آن نبوده ی نیامدنی را ؟
هذیان روز و ورد شبم بود و روز و شب
بیدار خواب دایره ی کور برج خویش
بر پاره پوستی همه سرمایه و سرایم سر بردم
مانند باد زار
شاید پیاده کرده منتشر کرده اند
عیبی در این حوالی است
که تاقه های تابان اسبرق خلیج هم
دیگر نه سبز آبی
دیگر نه عاج یشمی است
و ناوها که می ایند
یا خیزران و خفت می آورند یا
تریک
و ناوها که می گسلند از ساحل
یا نفت در بهای گرسنگی می برند
یا شاعران تبعیدی را
سوی جزیره های بی نام
شاید جزیره های نیلوفرهای غول آسا


**********************

11 - هذیان


نیلوفران غول آسا
بر ساق های لاغر بیمار
سرهای پیر خود را می جنبانند
و از حضور فاجعه تصویر می دهند
کج بینی آفتی است هراسنده
و از هوای این سوی خورشید است
از بادهای استخوانکش زمهریر
نوبان آب های کبودی که قرنهاست
تعمید از آفتاب ندیده است
کج بینی آفتی است
کج بینی افترا به دو چشم خویش
چه کشتی یی چه شراعی
چه عنکبوت و عقرب زرینی
هان ‚ ای فریب خورده ی اوهام خویش
نفرین تلخ کیست چنین آشکار
کز گفته های پوکت پژوک می شود؟
فرجام ناخدایان معزول
هذیان روز و ورد شبت باد
هذیان روز و ورد شبم باد !‌ ورنه من
با این خموش و هرز و بی آب آسیاب
تا چند وهم آرد کنم ؟
تا چند همچو بیوه زنان عصر ها
بر آستانه ها بنشینم
و انتظار کشم آن نبوده ی نیامدنی را ؟
هذیان روز و ورد شبم بود و روز و شب
بیدار خواب دایره ی کور برج خویش
بر پاره پوستی همه سرمایه و سرایم سر بردم
سربردنی که روز و شب انگار
با پا از آسمان بلندی آویزان بودم
با من ولی نه هول سقوطی نه مویه ای
نه وحشتی ز جانور و جن و انس
زین سردتر چه وحشتی
ای در فریب خویشتن استاد
ای بهره ات تمام شکیب تبار و گرده ی زخمی شان
که جای کوه و چکاد
در چاه می شتابی بر ماه
تنها مگر سفینه ای این بی درخت را
از تخته پاره های پساب از من
خالی کند
تنها مگر سفینه ای
با بادبان آتشم از این طلسم برگیرد
رویای رنگبازان هذیان است
بر آب شخم می زنی ای سکن حباب
اما به راستی که ترا
بر آبهاست راه رهایی
گر جان و تن گلاویزی با اشتیاق رفتن
کشتی خودی شراع خود
به خیز و بشکن از هم دیوار خوف و خیزاب
گر دست و پای بایدت اینک بزن
تنها مگر سفینه ای از خشمپاره ها
تا بی سکان و لنگر از این بوینک پرگیرم
تا هر کجا ستاره قطبی مدد کند
و بازتابش
در اینه ی شکسته پیشانی م
رهکوره های دریایی را
در چین و در چروک تجربه روشن دارد
رهکوره هایی
چاپای جاشوان کهن
جاپای میر مهنا
کز دیرباز
فانوسدار آفاق
و تنگه های آبی ایام بوده اند
تا من در امتداد مژگان آنها
رد سفینه های سفر های باستان
رد حریق های خرامان بر آب را
پاروکشان بگیرم و از بادبان کمانه کنم
وین بویگن جزیره ی دریای زهر
این کوزه ی خیالی پر راز و رمز را
تا بشکنم
وز این غلاف شوخگن این پوک
شمشیر وار نه چون مار
رخشان فراشوم
و کشتی خمیده ی شمشیر را شراع گشایم
و از این جزیره
تا انتهای دنیا
به اهتزاز درایم
تا سرزمین رنگی رویا
رویای شاعران پریشان دماغ
که شعرهایشان
از چشمه های زخم
از کینه و جنون می جوشد
و از جنونشان خطری استحاله یافته و محسوس است
اینک چکامه ای
با آن نشانه شعری اینک
بر متنی از عطوفت عشقی بدوی
عشقی که پا به پای اساطیر
تاریخ جنگ های میهن من را
بر گرده ی پلنگان و ایوان کاخ ها
و بر ستون و سردر دروازه های دنیا حک کرده است
می خوانم این چکامه ی غمگین را
وز صخره های خارا مرغی
رنگین کمان پروازش را
از ساحل خلیج
تا ساحل خزر می بندد


****************

12 - حیرت


دریای مرده خک فراوان دارد اما
انگیزه ی مهاجرت
نفرت نبود
حیرت بود
دریا چگونه می میرد ؟
به راستی
دریا چگونه پیر شد و مرد ؟
با من سر جواب ندارد کسی
در زیر آسمان کوتاه
این شبکلاه کج شده از زلفم
با چشم باز می بینم
دریا مرده ست
و این کویر شن
این چک چک سوزان
این لاشه ی گسیخته ی اوست
وین پشته های ماسه ی مواج
این لخته های سرخ برشته
خود گوشت های سوخته ی آبند
پس این نهال گز و تاغ ؟
این ها شراع قایق های مفقودند
وین بوته های گون هم
زلف مسافران و کشتی شکستگان غرق شده
که معجزه نجات را
در انتظار دستی از غیب مانده اند
این آبهای جاری جوشان
و آن چراغهای مکرر ؟
آنان سرابهای صدیق حقیقتند
و اینان سفینه های در گل نشسته و فرسوده
که مانده اند خاطره در ذهن تابنک سراب
در خواب شن
دریا مرده ست
و گردبادها
خیل سوارهای با شنل ارغوان سرگردانند
کز بامداد تا شب
دامنکشان از این مرز تا مرز دورتر
نالان و سوگوار می ایند
و سوگوار و نالان بر می گردند
و این سر بریده ی خورشید این شهید ؟
و این سر بریده ی خورشید است
بر مازه های ماسه فرو غلتیده
از آن سوی حصار افق
و آن سوی حصار افق
به راستی چه می گذرد ؟


****************

13 - زمزمه


شب بال می گذارد بر شن
و بادها
آرام می شوند
شبتاب ها
از سنگواره های صدف ها بالا می ایند
تا با ستاره ها
نجوای رازنکی آشکاره کنند
نجوایی
از دریایی
که مرده است
نجوایی از ژرفاهای مفقود
و ماهیانی نابود
که فلس های نقره ای خود را
شب ها به ماه پیشکش می دارند
باید سفر کنم
باید خیال خود را
از خواب سنگواره
و گیسوان سرزده از شن رها کنم
انگیزه سفر من نفرت نیست
کسی نگفته : برو
یکی سروده : بیا
پرنده پر زد و خک از حسرت
آهی کشید
پرنده
رنگین کمان پروازش را
از ساحل خلیج
بر ساحل خزر بست


***************

18 - بازگشت و مرثیه


و مرغ
رنگین کمان پروازش را
وا می کند
از ساحل خزر
که فروبندد
بر ساحل خلیج
و آه می کشد
دنبالمان خزر گیج
با بیشه های رنگی خر زهره
زیر هجوم کف و پرخاش
و زندگی
که زین گذاشته پشت رنگین کمان
بر ابر می گذرد
بی صبر
بی صبر
بر ابر هم
جان جنوبی ام این مجنون
این ناخدای معزول
در بادبان خاطره می آویزد
تا از فراز چرخ
دامن به آبهای مهنا کشد
رویای ماسه زاران را بر هم زند
وان کشتی شکسته ی پندارش را
از گل برآورد
و پشت با ستاره ی قطبی
سمت جنوب دنیا را
در اغتشاش نوبان ها
با گردن سفینه بفرساید
دریا ولی سراپا سرخ است
دریا چگونه سرخ می شود ؟
دریای پیر مرده
دریای میر مهناهای غایب
دریای پارس بی پارسی ؟
دریای پارس
به جای ناوها و بلم های تیز تک
با بافه های ارغوان و گلایول پوشیده است
و بافه های ارغوان و گلایول
مثل هزار قایق نه
مثل هزار مشعل لرزان در آب
با بادبان دود
دامن به آبهای جنوبی
دامن به سمت تنگه فرو می کشند
انگار تا از آنجا
ناگاه
بر آبهای دور جهان حمله ور شوند
پروای خون کیست
که این چنین خلیج عزادار فارس را
غیرت نما نموده است ؟
ایا خلیج و خزر با هم
پیمان سرکشی را
با ارغوان و گلایول
امضا نهاده اند ؟
مرغابی هراسانی از کنار پنجره ی پرواز
رد می شود
انگار تیری
از چله ی کمانی در نیزار
نیزار ارغوان و گلایول پریده باشد
انگار تیر خونی جانی
از چله ی کمانی از ئحشت
و روح ناخدای گرانمایه ام
از شاخه ی صلیبی در بصره
پر می کشد به زاری و می خواند
شاید که دیده باشی انفجار پرستویی را
از یورش شهاب ثاقب شاهین
وانگاه انتظار خون و پر و گوشت را
ناگاه در فضا
چه مرگ گوشگذاری
چه مرگ چشمخراشی
شاید شنیده باشی احتراق درختی را
با ضرب آذرخشی ناگاه
وانگاه انفجار برگ و گل ساقه را
ناگاه در فضا
چه مرگ بی خطاب خطیری
چه بیشه سوز شیری
شاید که خوانده باشی
در قصه های خیالی
آن دم که بی خیال
در کنج تالاری در پرواز
در عمق نرم صندلی
لم داده ای و روزنامه ورق می زنی
یا چرت
یا گوش با پیام حوری خوشبانگی داری
که لحظه لحظه
با مژده ی گوارایی نزدیکتر شدن به دیار یار
فرسنگ های فاصله را
خط می زند
انگار
این مقطد است
که تند رو به سوی تو می تازد
و در تن تو ترس گوارای دیدارهای ناگاه می ریزد
و چشم ها و دست و دهان تو مشق بوسه و آغوش می کنند
و قلب ناشکیب تو پیش از آغوش
واغوش گرم و باز تو پیش از تو می رسند به میعاد
و تو تمام تن انفجاری آن سعادت ناباور را اما
ناگاه در فضا
چه مرگ بی مقدمه
بی احتضار و همهمه ای
شاید که خوانده باشی اما
هرگز ندیده ای
پرواز یک جهنم کامل را
در آسمان
و سکنان دوزخ پران را
کاسیمه سر به ورطه فرجامی سوزان می غلتند
و دوزخ پرنده
که پاره پاره بر امواج
به خوشه های ارغوان و گلایول
تبدیل می شود
و گیسوان و مژگانی
در شعله های آتش و آب
که دست وپلک گمشده ی خود را می جویند
و آب و خون و آتش را
شاید شنیده باشی اما
هرگز ندیده ای
ناگاه از فضا
هرگز ندیده بودم آری
بوف سیاه کوخ نشینی
در پوستین آهن
کز برج های مرمر کاخ سفید برخیزد
و
در آسمان پک خلیج فارس
جان کبوتری را
پر پر کند بر آب کبود
جانی و ارغوانی
جانی و ارغوانی آری
غوغاست بر خلیج
غوغای ارغوان گلایول
غوغای خون
که شکل ارغوان و گلایول گرفته است
خون غریب مرگان
خون زلال بی گنهان
درگیر و دار چنگل بوف و دال
اینک خلیج حجله ست
صدها هزار حجله ی سرگردان
بر آب
و از حجله ها
با چشم خویش می بینم
دامادها
سرافراز
می ایند
صدها هزار میرمهنا
صدها هزار کوچک خان
صدها هزار دلواری
صدها هزار شاعر خونین دهان
با شاعران بگویید
دامادها درآمده اند اینک
از حجله ای آتش و خون
با شاعران بگویید اما
افسانه است اینها
و در پناه این همه چوب سیاه دار
و خوشه های ارغوان و گلایول
تنها
قاتل ها
همیشه قاتل ها و بی شرف ها



****************

17 - میان پرده


و ... آق کلا
جشنبه بازار بی جمعه اش سراپا رنگ است رنگ
و رنگ ها
از گرگ ومیش سحرگاه
بر پشت مادیان ها و گاو میش و شتر
برخی سوار گاری یا کامیون
تاقه تاقه یال به یال
از سمت آفتابی صحرا می ایند
و در کنار پیاده رو ها
صف می کشند
تا در لباس رنگ های دیگر دوباره
به شهر ها بروند یا به صحرا برگردند
بر پشت مادیان و گاو میش و شتر
یا موتور
در پنجشنبه بازار در آق کلا
جز رنگ
چیزی نمی فروشند و چیزی نمی خرند
قالیچه های ترکمنی چارقد گلیم
خرمهره ها و نظربرها
دندان گرگ و ناخن کفتار
کفگیر و دشنه بیلک گاو آهن
احمد به حیرت می گوید
عینا
از سالهای اول عصر فلز
بر آستانه قرن بیست و یکم
پرتاب گشته اند
مثل خیال های پریشان ما
قالیچه های خوشرنگ
با یاد روزگارانی که بچه ها
در جوفشان مسلسل می گرداندند
در تهران
صحرای ترکمن
مانند کهنه چارقدی
بر شانه ی خمیده ی ایران
با باد شن به اهتزاز آمده است
صحرا گلیم عتیقی
پاخورده رنگ باخته
هر چند قیمتش بیش
یعنی که زخم بیشتر خورده است
و بندر بلازده ی ترکمن تا ابرو در آب
و آب آب خزر
خیل نهنگ محتضر به تقلا
در جستجوی ساحل متروکی برای مردن
تا استخوان دفینه ای از خود بگذارند ارمغهان هزاره بی نهنگ
تا بدویان اینده خنجری و خدنگی از عاج
در غارهای سنگی روشن به پیه سوز بیاویزند
بندر در آب تا ابرو
آنگونه کانزلی
از روبرو هجوم خزر
وپشت سر مهابت مرداب
مرداب بی پرنده و نیلوفر
و هق و هق غریب از گلوی خزر
پ یغام شومی از درون پر آشوب می دهد
شاید خزر چنانکه خلیج پارس
به انتقام خونی پامال
غیرت نما شده است ؟
لیک انتقام از کی ؟
از کومه های ساحلی صیادان
یا از پلاژهای مرفه
یا
ازدست ها و دهان های ایمن
در کاخهای تهران ؟
می گویم : این خروش و سرکشی
در شان این منازل دلکش نیست
اینجا همیشه نفخه ی اندیشه ی جهان
لای پشنگه ی آب
بر ککل درختان و انسان
و پهنه های کار و شالیزار می بارید
این جنگل عبوس مگر نه
عمری کنام کوچک خان ها بوده ست
صیادهای خسته ارتش کوچک خان ها مگر نه
شب های بی شماری بی شام خفتند
یا
با کله کپور و کفالی پوک
پای تا سر شکمان تا شبشان
شاد و آسان گذرد ؟
مرد برنجکار مگر نه
کوبیده تا سپیده دمان بر طبل
تا رم دهد گرازان را
و خوانده است از دهن نیما
تازه مرده ست زنم
گرسنه خفته دوتایی بچه هام
نیست در کپه ی ما مشت برنج
و
من
در دستگاه دشتی خود
در گوشه ی شمالی می خوانم
آن روز سرد برفی طلاش
وقتی سر بریده ی کوچک خان
با ریش خیس خون
در توبره ای حقیر راهی تهران شد
تا زهر خند زند
در سینی طلا
مثل سر سیاوش
بر باور و رضا ی دل قاتل
من در خیال در بصره
نعش سترگ میرمهنا را دیدم
دیدم که چک چک به ساتور استعمار
بردار خون به اروند می بخشید
و خواندم از سر دلتنگی
هی های ! میر مهنا
اینگونه
با آن همه شقایق سوزان
جوشنده از جراحت ها
افتاده ای نگونسار
و مرده ای
یا
روییده ای دوباره
از چوب خشک دار ؟
از خک جان شیر دلان
ایا بهار همین گونه
گل می نهد به آذین
بر شاخسار ؟
آری
با چشم خویش دیدم و خواندم
اما میان این ها
اما امین دارهای میر مهنا و کوچک خان ها
وشاعران
تنها همیشه قاتل ها
تنها همیشه قاتل ها و بی شرف ها
تنها
دروج ها
نیما گواه ماست
نیما از آن بلندی ها ما را
قربانیان فردا را می پاید
و آه می کشد
برگشت را
از زیر ابروان برشده ی نیما از حیرت رد می شویم
سر ساقه های خرم کاج
کز نو جوانه بسته و بالیده اند
تر تارهای ابرو
و سبلت گرامی نیمایند
کز عارض و ز نخ شاعران جوان بردمیده اند
آری ما
زیر سبیل نیما رد می شویم
و هیچ بک نداریم از دندان قرچه های معاند ها
آنها که معاندند و شاگرد اویند
یا جوجه مولوی ها
که ریششان نه بر رخ
که از نخ قلب هاشان روییده ست


*******************

16 - درا


روبا فراز داریم
از پشت گوش دماوند
و بر سجاف جاده ی فیروزکوه
روبا فراز داریم
تک تک درخت ها می ایند
و تند تند می گذرند از ما
روبافرود
روبا دیار ری
روبا فراز داریم ما
تک تک درخت ها
کم کم زیاد می شوند
و تند تند قافله های سبز
انگار
تا بارهای خرم خود را
در ملک ری زمین بگذارند
در بازار
از ما عبور می کنند
و ما عبور می کنیم
از سبزها
از سبز سیر جنگل
از سبز باز شمالی
تا سبز سرخ دامنه
تا
گلشن ها و گل
و من که میهمان جهان هستم
و من که میهمان غریب جهان هستم می پرسم
این چیست ؟ چیستند این ها
این توده های سر به زمین برده
این بوته های پشت کرده به خورشید
که انگار
قهرند با خدا
گلسنگ نیستند اما
گل داده گرده هاشان گلسنگوار ؟
فیروزه جار می زند
بو کن
این میش سنگ ها را بو کن
چه عطر خوفنکی دارند
بو می کنم
چه عطر خوفنکی
فریاد می زنم
فهمیدم
این بوی گرم شیر زمین است
این بوی جان خک
که از دهان اینان بر می اید
چاوش زائرانی سرگشته در ژرفاست
کاینگونه رازنک و مبهم شنیده می شود
وینگونه خوفنک عطری
این ها
پستان خک را به مکیدن گرفته اند و
هرگز رها نمی کنند
نیما
باید شنیده باشد این جوش شور را
تا آنچنان که می دانیم
سرگشته گشته باشد در دره های یوش
نیما
باید شراب شیر زمین
نوشیده باشد از دهن اینها
سرشار از پریزادست جنگل سرشار از مارال
سرشار از انسان
این راز نیست ؟
این راز نیست که
انسان خیال خود را می پیماید
و نام خوابهای خود را
بر حجم ناب هوا می نهد ؟
اما پریوشان گرسنه تنها
در آفتاب نان است
که پاسدار نور و پریزاد توانند بود
و راز رازنک همین است
بالا قطار می گذرد
بالا قطار هزارپایی چالک
از دخهمه ای به دخمه ای
از تونلی دیگر می لغزد
بالا قطار می گذرد ایمن
پایین پیاده رو ها
با سنگ و آب رود گلاویزند
تا گام از گداری نا ایمن
بر خک سفت بگذارند
اینجا
چیز
در خواب سبز خویش سرگردان است
و آدمی که بر کناره ی این خواب سبز می کوشد
خود خوابگر خسته ی کابوس ها ی بیداری
کابوس سبز تاریک
در جستجوی پرتو نان است
هیهات ! حتی
خک سبز هم
حاصل نمی شود
نانی تنک
از گندمی به کام
در آفتاب نان
در رودهن
صبحانه نان و عشق و تماشا
با شیر میش سنگ می خوریم
ریحان دوستی همه جا هست
مثل دهان غایب سهراب
گفتم دهان غایب
چندین دهان غایب
با من همیشه در همه جا سرگردانند
از غایب موقت من خویی
تا غایب همیشه ما امید
تا غایب منور ما آفتاب رفته فروغ
و غایب عزیز دگر
هم قافیه ی سعید
مه سایه دار و سپید
استاده در کمرکش فیروزه کوه معلق
مه ایستاده حایل و دمسرد کانگار
به رهگذر بگوید : برگرد
دیو سفید به تسخیر می گویم
دیو سفید آمده با پیشواز تهمتن
حتما شنیده شیهه ی این رخش آهنین
رخش پژوی احمد را
باید هجوم برد و نترسید
در مه حلول می کنیم
آرام مثل سوسمار
که می خزد به تالاب در لحظه ی خطر
در مه افول می کنیم
در مه
گلزردها چراغانی کم نور و دورند
و بیشه های حاشیه راه و نیلوفرهای کوهی
برفند زیر دود و دورند زیر برف
و دور و نزدیکند
نزدیک و دور و پنهان و آشکار است هر چیزی در مه
در معده ی عظیم دیو سفید مه
در روده های دودی او پیش می رویم
ما کاروان کوچک
ما کاروانیان با هم و... تنها
هر یک درون پیله ی خوف خود تنها
انسان همیشه
در ورطه های هول و خطر خود را تنها می یابد
حتی میان هزاران دوست
حتی کنار یار
این راز دردنک اسنان است
ما کاروانیان کوچک
بی دست و پا
با بقچه های کوچک دلهامان
زیر بغل
و دره های جنگلی
مه در دهان به هر سو پرخاش می کنند
جنگل بزرگ و غمنک است
و شهرهای کوچک
در جلگه های کوچک
چون تخته پاره های سفیدی بر آب
در شیب های خیس و ... در عمق جاریند
دریا کجاست ؟
دریا کجا و ... کی
آن کشتی حکایت
از دستبرد توفانی پنهان در آه باد ملایم
در همشکسته است ؟
این تخته پاره ها
و من که میهمان غریب جهانم می پرسم
هان چیست چیستند این ها
این خانه ها که در کمرکش جنگل
مثل کبوتران چاهی در پروازند ؟
در خانه های در پرواز
انسان گونه آرام است ؟
انسان چگونه آنجا فریاد می زند ؟
فریاد را که می شنود ؟
و دیو اگر که برجهد از غار خویش
کوپال کی جلودارش خواهد بود ؟
باز آن هزارپای فلزی آن بالا
که از گلوی تونل در می اید
و در گلوی تونل دیگر گم می شود
و باز
و من که میهمان غریب جهانم می پرسم
کی از گلوی این مه بی انتها
که مثل جان مختصری باز می شود از کلاف رمق هایش بیرون می اییم ؟
مانند سوسماری کز تالاب
بیرون خزد به سمت علفزار ؟
ساری کجاست ؟
سالار دره کو ؟
پایان این قصیده ی با وزن سبز و با ردیف درخت
کجاست ؟
دریا کجا تخلص خود را
پیش از درخت آخر
در انتهای قصیده گذاشته ست ؟
کی از دهان دره و دندان های سرخش
بیرون فکنده می شویم ؟
بی هوی و های
از روستاهای بی های و هوی میگذریم
از شهرهای تنبل سنگین پا
و از خیابان های بی سرعت و شتاب
و پر شتاب جانداری آب است
که در میانه می گذرد
آن پایین
و با گریزش آماجی را
در گشت و گرد این همه بی آماج
در ذهن می نشاند
این آب بر خلاف ماخ اولا که دیوانه می رود
و نمی جوید راه هموار
همواره
در بستری شناخته می تازد
به مقصدی شناخته
از روستاهایی
که شکل روستای مولد من دهرود
که شکل روستاهای یاغی پرور نیستند
که کشل روستاهای کتاب درسی هستند
که شکل فوج کبوترهای چاهی
یا خیل غازهای سفیدند به پروازی کوتاه
در کمرکش جنگل
از شهرهایی
کانگار روستاهایی هستند
که از پناه درختان
سر در کشیده اند با حیرت
تا عابران عجیب
بیگانه های خطرنک
را به تماشا بایستند
از شهر و رسوتاهایی بی های و هو
بی غلغل ترانه و نی انبان
بی کل کلر صدا و صدایی اگر هست
از ساحل شکسته که تسلیم گشته است
تا دره های خفته به جنگل که کرده اند
میدان برای ظلمت شب باز
تنها به زنگ بسته کلنگی
با لحن نامراقب می کوبد
اما صدای آدمی این نیست
با نظم هوش ربایی من
آوازهای آدمیان را شنیده ام
در گردش شبانی سنگین
ز اندوه های من سنگین تر
و آوازهای آدمیان را یکسر
من دارم از بر
یک شب درون قایق دلتنگ
خواندند آنچنان
که من هنوز هیبت دریا را
در خواب می بینم
ری را ری را
بر شانه ی سواد کوه
آلاشت
فوج پرندگانی خکستری است
که در هوای مه آلود
و در نشیب جنگل بارانی
پرواز بامدادی را
ترسیم کرده اند
از گردنه سواری خاموش
در پوستین قزاقی
سنگین فرود می اید
و کوره راه ری را در پیش می گیرد
پشت سرش درختان
آنگونه کادمیان
از شیبهای تند سرازیر می شوند
و در کنار رود
به تک تکی که در پی او می روند
با شک و رعب می نگرند
ایا
تاریخیان همیشه همین گونه
از راه می رسند و یورش م یبرند
به شهر و روستا ؟
این ماز مرد دژم تا کجا
جغرافیای وسوه اش را نشانه خواهد زد ؟
شهری به نام تازه ی قایم شهر
بیرون جهیده از کنف نام دور شاه
قایم به رنج و کار
که عصمت قدیمی او بوده ست
شهری عبوس و سرگردان در خود
بی اعتنا به ما
با شکل های نامتناسب
و حجم های نامتجانس
شهری که خویش را
در خود برای خود
تکرار می کند
تصویر واره هایی از همه سو می ایند
بی ماجرا
بیگانه با طراوت جنگل
در هم گره می خورند
و باز ‚ باز می شوند از هم
و باز می گردند
به جای اول خود
بهشهر شهر بهتر خندانی است
دلباز و تابنک
مانند شعر جعفر خورشیدی
و قطره های نور از مژه ی کاجهاش
بر برگ های کوکب می ریزد
جان شاعر عزیز بهشهری
به چشم های شاعر بوشهری
سیلاب شبنم است
سیلابی
بیگانه با خرابی
که کوزه های کوچک زنبق را از مهر
پر می کند
ساری سرای دوست
ساری سرای با جناق جهان است
احمد هوار می کشد
من با جناق نازی دارم اینجا
که دوست درختان است و به راستی
دلش برای باغچه می سوزد
و پرتقال های شمالی به آفتاب جنوب
هدیه می دهد و یاس
یاس سفید بندری به سپیده دم
گلهای گرمسیر شما مخصوصا
محبوبه های شب را
با این زمین سیراب
آمیخته کرده است
دیوانه می شوید
فریاد می زنم
دیوانه که می شوید مبادا که بود کنید
محبوبه های شب را
محبوبه های شب
گل های خوفنک جنوبند
و جنون
شاعر نوشته این را بر گورش
بعد از وفات من ز گلم سرزند گلی
دیوانه می شوید مبادا کهبو کنید
و با جناق احمد می خندد
ما
محبوبه های شب را اینجا
با عطرهای تلخ تری رام کرده ایم
عطری
کز نافه ی گیاه افلاطون
به ناف آدمی آویخت
در لحظه ای که سقراط
شد تا میان گل سرخ و شوکران
فالی زند گزینش پایانی را
ساری سرای فرامرز
ساری سرای شاعر رویایی ها
و نغمه های تلخ خموشانه
و ترجمان مرغ سخنگوی شیلی است
سالار دره زیر دماغ ساری است
و محله ی سنگ تراشون ش
در حول و حوش حافظه ی گوش ها
سالار دره ها
گسترده زیر چتر گل ابریشم
جذابه ی نگاه و تماشا
گویی که در نهادش
آهنربای سبز کار نهاده اند
آهنربای سبز آدمربا که
هم چشم را به دیدن می خواند
هم هوش را
و گوش را می گوید
خود را به نغمه های پنهانی بسپر
کامروزشان اگر نشنیدی
فردا طنینشان را
پای خزر به خاطر خواهی آورد
در ابروان کف
بر هق و هق موج
زیر عبور ککایی ها
دراج های نامریی
گم در گیاه و بال و پر خویش
چشمان دور دست خیالم را
آوازی می دهند
گل های کرکویج
از دره های نیما می ایند
بر جویبار نازک می رانند
و می روند به باغ های گنبد قطره طلا شوند
ناهار
در سایهسار گل ابریشم
چه میزبان محتشمی داریم ما
ما کاروان کوچک
با بقچه های کوچک دلهامان
زیر بغل
ساری سرای بدرود با دوست با دو نارنج
نارنج پرتقالی در دستهای ما
و آفتاب
در سینه های عاشقمان
گرگان کنار هوشم می روید
با نغمه ی غم اور ویس
نگارا تو گل سرخی و من زرد
تو از شادی شکفتی و من از درد
تو را مادر دعا کرده ست گویی
که : از تو دور بادا هرچه جویی
در بارگاه حضرت فخرالدین
اما چه جای ناله و اندوه اس
با وصف کامجویی های رامین ؟
پس میزبان ما کو ؟
مهدی کجاست ؟
گم کرده ام نشانی او را
گم کرده ... یا که نیاورده ام
گفتی نشانی دوست ؟
مشکل گشوده است
سهراب وار
می پرسم از سپیدار
آری
ما میزبانمان را
پای همین صنوبرها خواهیم دید
ییلاق شهر ناب
خمیازه ی غزل ها
پای بساط چای
به نخل ها نگاه کن
آنک !‌ قشون آریایی مهدی
در پیشواز دوست نه دشمن
بر پلکان آپادانای کوچک
آماده ست
آرپو جناح چپ
آرش جناح راست
در قلب پوریا ی دلاور
می خندم می گویم
ترکیب دلپذیری از آرمان و ایمان
نارنج
پیوتسه پشت شیشه ی هر خانه
سیمای دور خود را
نزدیک می کند به خیال ما
دروازه چون گشوده شد اما
ما هیچ چیز نخواهیم دید
جز آریو و آرش
و پوریای طاهره و مهدی
بر پلکان زمان
تاریخ راستین آری این است
کاووس نوشدارو سودا می کند
سودابه صید تازه ای در زیر چشم بگرفته ست
سهراب و سیاووش به کار گل مشغولند
گرسیوز و شغاد خیابان ها را قرق کرده اند
و کوچه ی غروب
تنگ تکاب آریو مهدی
و پشت بام گرگان
پرتابگاه تیرکمان آرش کوچولوست
و پوریا
نام آوری جوان نمی یابد تا با او
کشتی بگیرد و زمین بخورد عمدا
وینگونه
مهدی تمام عناصر و اسباب شعرش را
بر پلکان خانه اش
فراهم دارد
فیروزه حجم کامل دانایی است
مثل درخت بالغ
که میوه در شریانهایش جاری باشد
بی اینکه فخر میوه نمایی کند
به چشم تیز بین تماشا می گوید
من پرتقال خالص ایرانی
سیب اصیل شمران قطره طلای گنبد و گرگانم
مخلوط نوجوانی و دانایی
معجون حیرت انگیزی است
که از صدای مومنی اول
چون از گلوی مومنی دوم بر می اید
جوهر گرفته است
رویای پیر در جوانی اینان
کودک نشسته است
از بس که پیر می خوانند
این دو دهان
در نوجوانی خود رویا را
احمد به خنده می گوید : باید
فکری به حال خود بکنم
در جنگل غریب قناری ها
باید گلوی تازه تری دست و پا کنم
و سمعکی بزنم
باران بیشتر طلبد خک
و زندگی هر چند پر طراوت تر
از مرگ مرتعش تر
ای کاش
ناگه چهار دهان گرم
با هم هوار می کشند
سیروس
ای کاش در میانه ی این جمع بود و هرمز هم
می گویم
سیروس بر کرانه ی این جمع است
و از روی شانه هامان می خواند
ننوشته های شورانگیز را
و تند و تند و یک دنده
خط می زند
تصویر های نامتجانس را
از خواب ها ی ما
او
از پای بیستون کنون
ما را می داند
و اسب های یخینش را
با یالهای برف
وشیهه های الماس
هی می کند بر سینه ی برهنه ی تابستان
هوشنگ چهارلنگی هم هست
که با چراغ زنگوله
رد گیاه را
به برگان بازیگوش نشان می دهد
و هرمز علی پور هم هست
که از میانه می آغازد شعر را
نیمی به روی لب جان و نیمی
پ شت حصار آفاق
و سهم برگ تشنه آهی می ماند
برجی برای کبوترهای ناپیدا
او
مثل شکار دوری اینک
ما را
می پاید


****************

15 - جاده فیرزوزکوه - گرگان - نیما

انگیزه ی مهاجرت من
نفرت نبود هجران بود
کسی نگفت : برو
یکی نوشت : بیا
این کاروان کوچک م یخواهد
از ری سفر کند
از سرزمین ری
که چرخه ی سیاست در آن
مثل همیشه بی حضور حقیقت می گردد
میخواهد آری
از ری سفر کند
و قلبهای خسته ی شیرین را
در خانه های کوچک
مقهور دود و دینار
لختی فروگذارد
و راز ناتوانی دریا را
در عمق دره های تپورستان وایابد
در عمق دره های تپورستان زیرا
ری را
ری را صدا می اید امشب
از پشت کاچ که بنداب
برق سیاهتاش تصویری از خراب
در چشم می کشاند
گویا کسی است که می خواند
گویا کسی است که می خواند
سرگشتگان دایره ی سنگ را به آب
و حوریان مزرعه ی آب را به خک
گویا کسی است که می خواهد
در بشکند طویله مخروب ذهن را
و قاطران گرسنه ی ذوق را
از آخور قوافی خالی بگشاید
و گزنه ی چموشی
زیر دم سخن بگذارد
این کاروان کوچک
مارال تابنک و خسرو و فیروزه
احمد و من
این کاروان کوچک آری می خواهد
ری را رها کند
با زخمه ی درای همان ری را
و یوش این جزیره ی آتشفشان سرزده از دره های پر مه را نشانه زند
ری را ری را
زیرا صدای آدمی این نیست
زیرا صدای آدمی
دیگر وضوح خود را
در گیر و دار آواز فرتوتی گم کرده است
ری را ری را



*****************

14 - امروز - تهران


آنک چکاد نام آور
زال سپید گیسو
وارسته از مرافعه ی مرغ و فکر لال پدر
ترکانده استخوان
از آغوز غلیظ بر مایه ی زمین
که لب نهاده بر لب جام چرخ
فیروزه ی زلال خالص افسانه می نوشد
از آسمان هنوز آبگون دماوند
در آسمان ری اما
از پشت دود سکن بی ایمانی است
که شکل آبی حوض
در نقش بی قرار مورب نمای کاشی شکل
با چشم مژده های گوارا دارد
تنها
در خانه های کوچک
به حوض های کاشی آبی
خواهی رسید
و ایمان چشم را به آبی کاشی باور خواهی کرد
کاجی
نارنجی
افرایی
و زاغ بی خیالی که جان تنبلش را
مثل تن و صدایش
از برج دودکش
بر شاخه های کاج می اندازد
او پاسدار حافظه ی نیم سبر الهیه
و قیطریه است
تنها
در خانه های الهیه است
که دست تابنک فیروزه
از طعم ماه
به تاقهای کهنه خبر می برد
و چشم نازنین
بر سطرهای جامعه مبهوت مانده است
و گیسوان افسانه
در راستای باد جنون می وزد
در آٍمان ری باید
دود حرامزاده
دودی که از سلاله ی هیزم نیست
و کسیژن سیاده وارده را
با دست پس بزنی
تا عشق را بر آستان دلی غمنک
پیدا کنی
در تور دور لبخندی
در آستین حایل اندوهی
در چارچوب دری کوچک
در سرزمین ری
قلب ظریف شهر
در ساعت بزرگ شهر نمی کوبد
در خانه های کوچک می کوبد
در جمع جمعه ها
و جمعه های گرم پر از شنبه
در نامهای ساده ی زیبا
در قلب های ترد شکیبا
در نام پادشاه بلافصل شعر نو
با شعر های گرم بلافصلش بعد از نیما
زان پس که جانشین حقیقی
در نیمه راه عنان سنگین کرد
در شاعر سپید گیسو
گیسویی از قماش کلاگیس سنتی قاضی ها
یا قاضی های سنت
در محضر عدالت و تشریقات
که با اشارت ابرویی
گهگاه امور عدالت را از پایتخت شعر
در شعر پایتخت رتق و فتق می فرماید
در کنج دنجی از کرج شاعران و نقاشان
در کارگاه مسلمیان در نگاره هاش
که چشک پاره پاره ی انسان
بر جسم پاره پاره دنیا آویزان است
هرجاش
و فاطی این تجلی خک و جان
با پنجه های شیرینش در کار گل از گل
یا کار گل از گل
ای کاش می توانستم
هر جمعه با رضا و لیدا
در کارگاه داغ شما جان سرد گرم کنم
کنج علی
بابای چاهی ما
با یاد آن کبوتر چاهی
کز چاهسار تنگستان
یک روز پر کشید
و رفت و رفت
تا برجهای سنگی نا ایمن
روی حصار چین ی گوهر دشت
انسان کنار حصار چین
شعری چگونه از گل ابریشم خواهد نوشت ؟
یا طرحی از عبور نازک پروانه
از بیشه زار نیزه و زوبین؟
وقتی که شک نداری که لای جرز
چندین هزار کنفوسیوس آرمیده اند
یا چند صد هزار جلد دائو جینگ ؟
در نام تابنک سیمین
سیمین شعر خالص در خاتم غزل
سیمین شعر نازک
نازکتر از نگاره ی چینی
در قاب چرمی وزن
در بارگاه بانو
جامی کنار جام علی می نهم
برگی کنار دفتر سیمین
تا در فضای یخزده ی روزگار
با آذرخش و روغن شبنم
و هیم ترانه
آتش به پا کنیم
و فصل سنگواره و سوگ و سکوت را
با ضریب پنج پنجه و شش مضراب
بر داریه ی دف آفاق
از غلغل غریب اصول ی نو
از نو بپا کنیم
جامی کنار جام علی
برگی کنار خنده ی امید
گوشی کنار چشم سپانلو تا
شعر بلند جاهلی او
این هشتمین معلقه ی نو را
از این رواق کهنه بیاویزیم
چشمی کنار شعر سپانلو
فکری کنار پیش حقوقی
عطر غریب یانکی
از سینه ی قصیده ی ایرانی
با سرفه های قافیه ی عربی
شعری به استواری شعر کمال
با اهتزاز ردیف
در برکه ی زلال خیال
و گرته های تازه تری از
شکوای دردنک جمال
اما دل حقوقی هم دیگر
طاقت نخواهد آورد
از این هوای عفن و آب ناگوار نگیرد
او خیزد در جوانی جان می زند
تا بشکند
گلشیشه های قافیه ی پرملال را
در سنگسار آهن و اندیشه
تا بازگردد آزاد
از کافه های ظلمت
و رقص ناشیانه اش را
بر میزهای دکه سلمان
پایان دهد
خواهم نوشت بی پروا
آزاد
آزاد ماهی شعر
زیباترین آغازهای پایان نیما
آزاد که هنوز
باور نمی کند
باران پشت پنجره اش کولک است
و سیل در کوچه
داردکتابهای جوان را با باتلاق های عفن می برد
در خانه های کوچک آری
هستی و شعر
در چرخه ی قدیمی موسیقی و شراب
با گام های چالک
بر سیم های حامل جان می رقصند
و این چنین
انکار می کنند
تبعید جان زنده ی امروز را
به سنگوارههای مرده ی دیروز
در خانه های کوچک تهران آری
در حوض های کاشی
ماهی و ماه غلت و غنایی رعنا دارند
در خانقاه شمس
شمس جدید گیلان
در سایه ی صنوبر فرزانه
شمس قدیم تبریز تنها
در زخمه های تار حسن زاده
در قمری گلوی صدیق تعریف
در سینه ی گشاده و گرم ادیب
وپنجه های مست علی زاده
گلچرخ گاهگاهش را
در چشم می کشاند
و مولوی پیر
در گوشه ای به گوشه ی چشمی خوش است
تا قفل گنجخانه ی جان بشکند
و دامنی به چرخش گرداب دامنی بزند
اینجا بهار بازار نسرین و لاله است
و گل به گل
نرگس برای پندار
و توتیا برای چشم های کهنسال از گرد دامن یار
و ارغوان
به اشتیاق پنجره های پر انتظار
و افسانه از برای رویاهایم
ترخیص می شود
اینجا براهنی
بااشتعال جان بی آرامش
در خیل واژه های رها از مدارهای بی مرکز
آواز خوان بی پروا
از شوکران تزویر
در کوچه های آتن امروز است
و طنز شاد عمران
در شعرهای تازه ی او گریه می کند
و سید علی مجنون
تورات می نویسد با
خودکار بیک
از کی و کی بگویم در ری ؟
از آن چکاد سفید
که سر برون کشیده از ابر
از حلقه ی کمند حرامی ها
که لب نهاده بر لب جام فلک
و نوشداری فیروزه می نوشد
از آسمان هنوز آبگون دماوند ؟
آن نوشدارویی که تهمتن
بعد از فرو شکستن سهراب
پاشید در نگاه درمانده ی فضا ؟
از کی و کی بگویم ؟
از خسرو جوان
که تار بغل مارال روی شانه
معماری شگفت عاطفه می فرماید
با آن مصالح کم ؟
تاغ خسرو شاهی گلدان های مجموعه ها و زیر مجموعه هایش را
بر پلکان شعر نو بگذارد
تا قاسم سواد کوهی بی تا
نه چون رضا
بر کرسی قضا بنشیند
در چند و چونی بی پروا در دادگاه متهمی پیر
با نام بی بهای خرافه
و کنیت خرفت
و خوش خوشک بگوید : عزیز دلم
دوزخ اگر که باشد هم آن را
از کنده های کهنه هیزم کنند چنانکه ناصر خسرو گفت
بسوزند چوب درختان بی بر
نه از پیاز نرگس یا ساقه ی گل سرخ
در سرخ کردن جگر بلبل
و حشمت از میانه ندا در دهد
آری خورشت بلبل و گل سرخ
به گفته ی مایکوفسکی خورک باب دل و نیش کاسبان شکمباره ای است
که بعد سیری کامل چکامه ی ترشی هم
در وصف بلبل و گل سرخ
آروغ می زنند
تا شاعر سترک ما محمد مختاری
در سایهی شمایل مریم
و مژه های غمگن سهراب و روح تابنک سیاوش بنویسد
تمام رودهای جهان
رود آبه های فردایند
و زایش نو
در آبهای گل آلود هم از موجی تا موجی
تکرار می شود
و آنکه پشت می کند به افق های نو
دنبال گیسوان سرزده از شنزار
و گورهای سرگردانی می گردد
که مرده ای در آنها
غیر از دهان پوک و چشم تهی نیست
تا کاسه ای صدا بچشاند
گشتار کاهلانه ی او را


*****************

13 - زمزمه

شب بال می گذارد بر شن
و بادها
آرام می شوند
شبتاب ها
از سنگواره های صدف ها بالا می ایند
تا با ستاره ها
نجوای رازنکی آشکاره کنند
نجوایی
از دریایی
که مرده است
نجوایی از ژرفاهای مفقود
و ماهیانی نابود
که فلس های نقره ای خود را
شب ها به ماه پیشکش می دارند
باید سفر کنم
باید خیال خود را
از خواب سنگواره
و گیسوان سرزده از شن رها کنم
انگیزه سفر من نفرت نیست
کسی نگفته : برو
یکی سروده : بیا
پرنده پر زد و خک از حسرت
آهی کشید
پرنده
رنگین کمان پروازش را
از ساحل خلیج
بر ساحل خزر بست

***************

پایان دفتر : خلیج و خزر