PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : اشعار پروین اعتصامی



goli1
4 September 2008, 10:36 AM
زندگي نامه ي " پروين اعتصامي "

پروین اعتصامی، شاعره نامدار معاصر ایران از گویندگان قدر اول زبان فارسی است که با تواناترین گویندگان مرد ، برابری کرده و به گواهی اساتید و سخن شناسان معاصر گوی سبقت را از آنان ربوده است.
در جامعه ما با همه اهتمام و نظام فکری اسلام به تعلیم و تربیت عموم و لازم شمردن پرورش فکری و تقویت استعدادهای زن و مرد، باز برای جنس زن به علت نظام مرد سالاری امکان تحصیل و پرورش تواناییهای ذوق کم بوده و روی همین اصل تعداد گویندگان و علماء زن ایران در برابر خیل عظیم مردان که در این راه گام نهاده اند؛ ناچیز می نماید و پروین در این حد خود منحصر به فرد است.

رمز توفیق این ارزشمند زن فرهنگ و ادب فارسی، علاوه بر استعداد ذاتی؛ معجزه تربیت و توجه پدر نامور اوست که علیرغم محرومیت زن ایرانی از امکانات تحصیل و فقدان مدارس دخترانه، خود به تربیت او همت گماشت و دختر با استعداد و با سرمایه معنوی خود را به مقامی که در خورد او بود رسانید.

پدر پروین میرزا یوسف اعتصامی (اعتصام الملک) پسر میرزا ایراهیم خان مستوفی ملقب به اعتصام الملک از اهالی آشتیان بود که در جوانی به سمت استیفای آذربایجان به تبریز رفت و تا پایان عمر در همان شهر زیست.

یوسف اعتصام الملک در 1291 هـ.ق در تبریز به دنیا آمد. ادب عرب و فقه و اصول و منطق و کلام و حکمت قدیم و زبانهای ترکی و فرانسه را در تبریز آموخت و در لغت عرب احاطه کامل یافت. هنوز بیست سال از عمرش نرفته بود که کتاب (قلائد الادب فی شرح اطواق الذهب) را که رساله ای بود در شرح یکصد مقام از مقامات محمود بن عمر الزمخشری در نصایح و حکم و مواعظ و مکارم اخلاق به زبان عربی نوشت که بزودی جزء کتابهای درسی مصریان قرار گرفت. چندی بعد کتاب (ثورة الهند یا المراة الصابره) او نیز مورد تحسین ادبای ساحل نیل قرار گرفت .
کتاب (تربیت نسوان) او که ترجمه (تحریر المراة) قاسم امین مصری بود به سال 1318 هـ.ق انتشار یافت که در آن روزگار تعصب عام و بیخبری عموم از اهمیت پرورش بانوان در جامعه ایرانی رخ می نمود.

اعتصام الملک از پیشقدمان راستین تجدد ادبی در ایران و به حق از پیشوایان تحول نثر فارسی است. چه او با ترجمه شاهکارهای نویسندگان بزرگ جهان، در پرورش استعدادهای جوانان، نقش بسزا داشت. او علاوه بر ترجمه بیش از 17 جلد کتاب در بهار 1328 هـ.ق مجموعه ادبی نفیس و پرارزشی بنام (بهار) منتشر کرد که طی انتشار 24 شماره در دو نوبت توانست مطالب سودمند علمی- ادبی- اخلاقی- تاریخی- اقتصادی و فنون متنوع را به روشی نیکو و روشی مطلوب عرضه کند.

زندگینامه
رخشنده اعتصامی مشهور به پروین اعتصامی از شاعران بسیار نامی معاصر در روز 25 اسفند سال 1285 شمسی در تبریز تولد یافت و از ابتدا زیر نظر پدر دانشمند و سخندان خود که با انتشار کتاب (تربیت نسوان) اعتقاد و آگاهی خود را به لزوم تربیت دختران نشان داده بود، به رشد پرداخت.

در کودکی با پدر به تهران آمد. ادبیات فارسی و ادبیات عرب را نزد وی قرار گرفت و از محضر ارباب فضل و دانش که در خانه پدرش گرد می آمدند بهره ها یافت و همواره آنان را از قریحه سرشار و استعداد خارق العاده خویش دچار حیرت می ساخت. در هشت سالگی به شعر گفتن پرداخت و مخصوصاً با به نظم کشیدن قطعات زیبا و لطیف که پدرش از کتب خارجی (فرنگی- ترکی و عربی) ترجمه می کرد طبع آزمائی می نمود و به پرورش ذوق می پرداخت.

در تیر ماه سال 1303 شمسی برابر با ماه 1924 میلادی دوره مدرسه دخترانه آمریکایی را که به سرپرستی خانم میس شولر در ایران اداره می شد با موفقیت به پایان برد و در جشن فراغت از تحصیل خطابه ای با عنوان" زن و تاریخ" ایراد کرد.

او در این خطابه از ظلم مرد به شریک زندگی خویش که سهیم غم و شادی اوست سخن می گفت .خانم میس شولر، رئیس مدرسه امریکایی دختران خاطرات خود را از تحصیل و تدریس پروین در آن مدرسه چنین بیان می کند.

"پروین، اگر چه در همان اوان تحصیل در مدرسه آمریکایی نیز معلومات فراوان داشت، اما تواضع ذاتیش به حدی بود که به فرا گرفتن مطلب و موضوع تازه ای که در دسترس خود می یافت شوق وافر اظهار می نمود."

خانم سرور مهکامه محصص از دوستان نزدیک پروین که گویا بیش از دوازده سال با هم مراوده و مکاتبه داشتند او را پاک طینت، پاک عقیده، پاک دامن، خوشخو، خوشرفتار، در مقام دوستی متواضع و در طریق حقیقت و محبت پایدار توصیف می کند.

پروین در تمام سفرهایی که با پدرش در داخل و خارج ایران می نمود شرکت می کرد و با سیر و سیاحت به گسترش دید و اطلاعات و کسب تجارب تازه می پرداخت.

این شاعر آزاده، پیشنهاد ورود به دربار را با بلند نظری نپذیرفت و مدال وزارت معارف ایران را رد کرد.

پروین در نوزده تیر ماه 1313 با پسر عموی خود ازدواج کرد و چهار ماه پس از عقد ازدواج به کرمانشاه به خانه شوهر رفت.
شوهر پروین از افسران شهربانی و هنگام وصلت با او رئیس شهربانی در کرمانشاه بود. اخلاق نظامی او با روح لطیف و آزاده پروین مغایرت داشت. او که در خانه ای سرشار از مظاهر معنوی و ادبی و به دور از هر گونه آلودگی پرورش یافته بود پس از ازدواج ناگهان به خانه ای وارد شد که یک دم از بساط عیش و نوش خالی نبود و طبیعی است همگامی این دو طبع مخالف نمی توانست دیری بپاید و سرانجام این ازدواج ناهمگون به جدایی کشید و پروین پس از دو ماه و نیم اقامت در خانه شوهر با گذشتن از کابین طلاق گرفت.

با این همه او تلخی شکست را با خونسردی و متانت شگفت آوری تحمل کرد و تا پایان عمر از آن سخنی بر زبان نیاورد و شکایتی ننمود.

بعد از آن واقعه تأثیرانگیز پروین مدتی در کتابخانه دانشسرای عالی تهران سمت کتابداری داشت و به کار سرودن اشعار ناب خود نیز ادامه می داد. تا اینکه دست اجل او را در 34 سالگی از جامعه ادبی گرفت در حالی که بعد از آن سالها می توانست عالی ترین پدیده های ذوقی و فکری انسانی را به ادبیات پارسی ارمغان نماید. بهرحال در شب 16 فروردین سال 1320 خورشیدی به بیماری حصبه در تهران زندگی را بدرود گفت و پیکر او را به قم بردند و در جوار قبر پدر دانشمندش در مقبره خانوادگی بخاک سپردند.

در تهران و ولایات، ادبا و شعرا از زن و مرد اشعار و مقالاتی در جراید نشر و مجالس یادبودی برای او برپا کردند.

در سال 1314 چاپ اول دیوان پروین اعتصامی، شاعره توانای ایران، به همت پدر ادیب و گرانمایه اش انتشار یافت و دنیای فارسی زبان از ظهور بلبل داستانسرای دیگری در گلزار پر طراوت و صفای ادب فارسی آگاهی یافت و از غنچه معطر ذوق و طبع او محفوظ شد.
پروین برای سنگ مزار خود نیز قطعه اندوهباری سروده که هم اکنون بر لوح نماینده مرقدش حک شده است.

ویژگی سخن
او در قصایدش پیرو سبک متقدمین بویژه ناصرخسرو است و اشعارش بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی می باشد. پروین موضوعات حکمتی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می دارد که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. او در قدرت کلام و چیره دستی بر صنایع و آداب سخنوری همپایه ی گویندگان نامدار قرار داشته و در این میان به مناظره توجه خاص دارد و این شیوهء را که شیوهء شاعران شمال و غرب ایران بود احیاء می نماید. پروین تحت تاثیر سعدی و حافظ بوده و اشعارش ترکیبی است از دو سبک خراسانی و سبک عراقی .

چاپ اول دیوان که آراسته به دیباچه پر مغز شاعر و استاد سخن شناس ملک الشعرای بهار و حاوی نتیجه بررسی و تحقیق او در تعیین ارزش ادبی و ویژگیهای سخن پروین بود شامل بیش از یکصد و پنجاه قصیده و مثنوی در زمان شاعر و با قطعه ای در مقدمه از خود او تنظیم شده بود. پروین با اعتقاد راسخ به تأثیر پدر بزرگوارش در پرورش طبعش، دیوان خود را به او تقدیم می کند .

***
نمونه اثر
این قطعه را برای سنگ مزار خود سروده است

اینکه خاک سیهش بالین است
اختر چرخ ادب چروین است
گر چه جز تلخی ز ایام ندید
هر چه خواهی سخنش شیرین است
صاحب آنهمه گفتار امروز
سائل فاتحه و یاسین است
دوستان به که ز وی یاد کنند
دل بی دوست دلی غمگین است
خاک در دیده بسی جان فرساست
سنگ بر سینه بسی سنگین است
بیند این بستر و عبرت گیرد
هر که را چشم حقیقت بین است
هر که باشی و ز هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چون بدین نقطه رسید مسکین است
اندر آنجا که قضا حمله کند
چاره تسلیم و ادب تمکین است
زادن و کشتن و پنهان کردن
دهر را رسم و ره دیرین است
خرم آنکس که در این محنت گاه
خاطری را سبب تسکین است

قریحه سرشار و استعداد خارق العاده پروین در شعر همواره موجب حیرت فضلا و دانشمندانی بود که با پدرش معاشرت داشتند، به همین جهت برخی بر این گمان بودند که آن اشعار از او نیست.
پروین اعتصامی بی تردید بزرگترین شاعر زن ایرانی است که در طول تاریخ ادبیات پارسی ظهور نموده است. اشعار وی پیش از آنکه بصورت دیوان منتشر شود در مجلد دوم مجله بهار که به قلم پدرش مرحوم یوسف اعتصام الملک انتشار می یافت چاپ می شد (1302 ـ 1300 خورشیدی) دیوان اشعار پروین اعتصامی که شامل 6500 بیت از قصیده و مثنوی و قطعه است تاکنون چندین بار به چاپ رسیده است.
مقدمه دیوان به قلم شادروان استاد محمد تقی ملک الشعرای بهار است که پیرامون سبک اشعار پروین و ویژگیهای اشعار او نوشته است.

سخن آخر
عمر پروین بسیار کوتاه بود، کمتر زنی از میان سخنگویان اقبالی همچون پروین داشت که در دورانی این چنین کوتاه شهرتی فراگیر داشته باشد. پنجاه سال و اندی است که از درگذشت این شاعره بنام می گذرد و همگان اشعار پروین را می خوانند و وی را ستایش می کنند و بسیاری از ابیات آن بصورت ضرب المثل به زبان خاص و عام جاری گشته است.
شعر پروین شیوا، ساده و دلنشین است. مضمونهای متنوع پروین مانندباغ پرگیاهی است که به راستی روح را نوازش می دهد. اخلاق و همه تعابیر و مفاهیم زیبا و عادلانه آن چون ستاره ای تابناک بر دیوان پروین می درخشد چنانکه استاد بهار در مورد اشعار وی می فرمایند در پروین در قصاید خود پس از بیانات حکیمانه و عارفانه روح انسان را به سوی سعی و عمل امید، حیات، اغتنام وقت، کسب کمال، همت، اقدام نیکبختی و فضیلت سوق می دهد.
سرانجام آنکه او دیوان خوبی و پاکی است




**************************

صد سالگی پروين اعتصامی، شاعر طرفدار محرومان

سینا سعدی

پروين اعتصامی
شعر پروین به نحوی شگفت انگیز در جامعه ایرانی و بین توده ها نفوذ کرده است
پروین اعتصامی شاعری است که بیشتر ایرانیان ابیاتی از او به خاطر دارند.

شعرهای او نه تنها در محافل و مجالس بلکه همچنین بر منابر، در مراسم سوگواری، به هنگام وعظ و پند و اندرز یا به هنگام تعلیم و تربیت کودکان و نوجوانان همواره شنیده می شود.

ایرانیانی که به مدرسه رفته اند همه در نوجوانی با اشعار او آشنا شده و سالهایی با او مأنوس بوده اند اما امروز که شصت و پنج سال از مرگش می گذرد و شعر ایران در این فاصله متحول شده، وقتی به دیوانش نگاه می کنیم، کمتر با شعر ناب برخورد می کنیم.

با وجود این، جایگاه پروین در عرصه شاعری حفظ شده است و شاید هیچ شاعر معاصر کلاسیک دیگری نباشد که شعرش اینهمه میان توده های مردم جا افتاده باشد.

پروین شاعری اخلاقی و اجتماعی است و سخن او که در قالب مناظره بین حیوانات و پرندگان، دانه های خوردنی مانند عدس و ماش یا حتی اشیای ناچیزی چون نخ و سوزن می گذرد، زبان حال مردمان و محرومان به شیوه ای قدمایی است و همان طور که نویسنده کتاب از صبا تا نیما یادآور شده "او از خواهشهای نفس خود و از دلبری و دلربایی زنانه سخن نمی گوید، از مکاتب فلسفی آگاه نیست و قصد تبلیغ و ترویج مرام و مسلک خاصی را ندارد، بلکه ... از شعر و هنر خود تنها چشم اصلاحات اخلاقی و اجتماعی دارد".

پروین با آنکه در جوانی از دست رفت و بیشتر از سی و پنج سال نزیست، تا زمان خود و تا پیش از ظهور فروغ فرخزاد و سیمین بهبهانی، بزرگترین شاعر زن ایرانی به حساب می آمد.

پرويز ناتل خانلری او را "بزرگترین سخنوری" می دانست که "از جنس زن در تاریخ ادبیات ایران ظهور" کرده است و در عین حال یادآور می شد که "قصاید او که به استقبال فصحای قرون چهارم و پنجم سروده شده هیچگونه تجدد و تنوعی از لحاظ معانی و بیان نشان نمی دهد".

به جرأت می توان گفت که در شعر پروین نه تنها تجدد و تنوع معانی بلکه نشانی از افکار تجددخواهانه که دهها سال پیش از تولد در ایران آغاز شده بود یافت نمی شود.

اهمیت او در استعداد شکوفايی بود که بسیار زود بروز کرد و موجب اعجاب دیگران شد اما زمانه فرصت نداد که این استعداد و توانایی از نظر درک جهان و رسیدن به جهان بینی ای امروزی به درجه کمال برسد.

بیشتر کسانی که درباره او مقاله نوشته اند مانند محمد قزوینی و غلامحسین یوسفی از اعجاب خود درباره توانایی پروین نوشته اند.


اگر پروین می ماند همه آنچه امروز دیوانش را تشکیل می دهد سیاه مشقی بیش نبود، در واقع پروین مجال رشد پیدا نکرد

ولی الله دروديان

همین شگفتزدگی بود که پاره ای از معاصران را نسبت به او دچار شک و تردید کرد و در کتابی به نام "تهمت شاعری" چهره نمود و سبب شد که اشعار او را نه به خودش بلکه به پدرش یوسف اعتصام الملک نسبت دهند.

درباره پروین از سعید نفیسی و محسن هشترودی و عبدالحسین زرین کوب تا موسوی گرمارودی در روزگار ما به داوری نشسته اند و هرچه زمان بیشتر گذشته است به قضاوتهای دقیقتری رسیده اند.

سیمین بهبهانی شاعر بزرگ معاصر بدرستی می نویسد پروین با آنکه معاصر نیما بود از هرگونه تحول نیمایی برکنار ماند و تنها حرکات تازه در شعر او همان "ای گربه"، "ای مرغک"، "یاد یاران"، و "نغمه صبح" است که از لحاظ قالب متأثر از قالبهای قدیم اروپایی و بعضی از چارپاره های نیما هستند و از لحاظ محتوا نیز نفسی تازه در آن دمیده شده است".

علی موسوی گرمارودی در جزوه ای که روزنامه همشهری این روزها به مناسبت صدمین زادروز پروین منتشر کرده، پروین را "آخرین سلاله زنان شاعره ای" دانسته که "هم از جهت نگرش و هم از جهت زبان و بیان و محتوا، به سبک کهن شعر سروده اند".

به عقیده او "شعر پروین از نهضت تقریباً همزمان نیما حتی تأثیر نامرئی نپذیرفته" و "تنها حرکتی که در جهت تازگی کار خویش انجام می دهد سرودن چند مسمط در فرمی است که دهخدا در مرثیه جهانگیرخان صوراسرافیل با نام "یاد آر ز شمع مرده یاد آر" سروده بود، این مسمط از جهت قالب بندی تازه بود و پس از او از سوی بسیاری شاعران هم عصر وی تقلید شد".

دیوان پروین پر است از مضامین و موضوعاتی که امروز بیشتر به کار نوشتن مقاله می آید تا سرودن شعر اما ولی الله درودیان نویسنده شاعری با چشمهای آرام که عمری با دیوان پروین مأنوس بوده و همین امسال هم در کتاب سرچشمه های مضامین شعر امروز ایران رگ و ریشه های چند شعر معروف پروین را نشان داده است، می گوید پروین متعلق به روزگاری است که هر آدمی حرفی داشت به زبان شعر می گفت، حتی حرفهای خیلی عادی را به صورت شعر می گفتند.

او به حرف دهخدا استناد می کند که در جایی گفته است من از اینکه زمانی شعر می گفتم خنده ام می گیرد.

ظاهراً نویسنده لغتنامه به این نتیجه رسیده بود که خیلی از حرفها را به جای اینکه به زور و زحمت، نظم یا شعر کنند، بهتر است به نثر بنویسند.

به عقیده ولی الله درودیان، ملتها برای گذار از مرحله ای به مرحله دیگر باید دورانهایی را طی کنند و از نظر او پروین در همین دوران گذار می زیسته است.


در بیست سی سال اخیر به غیر از مقالات متعدد، چند کتاب درباره پروین منتشر شده است که یکی از آنها علیه پروین و بقیه در ثنا و ستایش او نوشته شده اند


پروین اعتصامی در ۲۵ اسفند ۱۲۸۵ خورشيدی، دقیقاً هفت ماه و دو روز پس از صدور فرمان مشروطه در تبریز متولد شد و فرزند دوران مشروطه است اما در دیوانش درباره مشروطه یا آزادی به طور مستقیم به مطلبی بر نمی خوریم، اساساً در این واديها سیر نمی کرد و در افکار دیگری غرق بود، دنیای او از دنیای متون و آدمهایی بیرون می آمد که احتمالاً پیش از روزگار مشروطه سیر می کردند.

شاید با قید احتیاط و از دید انتقادی بتوان گفت که پروین با زمان خود خیلی معاصر نبوده است، اما ولی الله درودیان عقیده دارد که چنین نیست.

اولاً مقداری خشم و خروش دوره انقلاب مشروطه را در دیوان او می توان یافت.

ثانیاً زمانی که او به شاعری قیام کرد دیگر چیز زیادی از مشروطه نمانده بود؛ پانزده ساله بود که کو***ی ۱۲۹۹ پیش آمد، پروین در ۱۳۱۴ دفتر اشعار خود را به چاپ سپرد که در آن زمان بیست و چند سال داشته، طبیعی است که خیلی از این موضوعات سر درنیاورد.

دیوان پروین پر است از مفاهیمی که می توان عنوان کلی آنها را رنج محرومان گذاشت و او را شاعری طرفدار محرومان دانست اما این طرفداری از محرومان تابع فلسفه معاصر و نتیجه پیروی از سوسیالیسم نبوده است بلکه او سعی می کرد به شیوه سنتی و اخلاقی از محرومان و مظلومان در مقابل ستمگران دفاع کند.

با وجود این، شعر پروین به نحوی شگفت انگیز در جامعه ایرانی و بین توده ها نفوذ کرده است.

شاید یکی از علتهای امر همان دیدگاه اخلاقی باشد که سبب می شود شعر او بسیار بر سر منابر یا به هنگام سوگواريها خوانده شود اما به غیر از این راه یافتن شعر پروین به کتابهای درسی نیز در این کار تأثیری بسزا داشته است.

شعر "طفل یتیم" (کودکی کوزه ای شکست و گریست / که مرا پای خانه رفتن نیست) که دل هر آدمی را بخصوص در ایام جوانی کباب می کند در کتابهای دبستانی جزو درسهای فارسی بود.

یا شعر "اینکه خاک سیهش بالین است" همه جا دیده و خوانده می شود.

اینها همه در شهرت و عمومی شدن شعر پروین تأثیر داشته و این کم موهبتی نیست چون از هر راه که برویم و هر متر و معیاری که به دست بگیریم سرانجام پذیرش عام یکی از معیارهای شعر خوب است.

ولی الله درودیان در علل پذیرش عام پروین می گوید: "برای اینکه زبان شسته رفته و بی پست و بلندی دارد؛ صداقت و صمیمیت در شعر او موج می زند و آدم می پذیرد که این شاعری است که به نمایندگی از سوی محرومان سخن می گوید اما مهمتر از همه قصه سرایی اوست، همه آنچه می سراید همان قصه است که از زبان پرسوناژهای مختلف بیان می کند، چیزی که او خیلی زیر سؤال می برد با مناظرات مختلف خودبینی آدمهاست، من فکر می کنم اگر پروین می ماند همه آنچه امروز دیوانش را تشکیل می دهد سیاه مشقی بیش نبود که اوج نوگرایی آن همان مسمطی است که در استقبال از دهخدا ( ای مرغ سحر چو این شب تار) سروده است، در واقع پروین مجال رشد پیدا نکرد".

از آقای درودیان می پرسیم شما که دیوان پروین را به چاپ سپرده اید آیا هیچیک از شعرهای او دچار سانسور هم شده است؟

می گوید به استثنای یک شعر هیچ شعری از دیوان پروین سانسور نشده، آن شعر هم شعری است با مطلع:
زن در ایران پیش از این گویی که ایرانی نبود
پیشه اش جز تیره روزی و پریشانی نبود

که به مناسبت هفدهم دی 1314، معروف به "روز چادربرداری" سروده شده و به آنجا می رسد که می گوید:

چادر پوسیده بنیان مسلمانی نبود

در بیست سی سال اخیر به غیر از مقالات متعدد، چند کتاب درباره پروین منتشر شده است که یکی از آنها علیه پروین و بقیه در ثنا و ستایش او نوشته شده اند.

کتابی که علیه او منتشر شد تهمت شاعری اثر فضل الله گرکانی است که استدلالش این بود که پروین در آن سن و سالی که داشت نمی توانسته چنین شعرهای محکم و عالمانه ای بسراید و احتمال می داد که اینها همه سروده پدر اوست که به نام دختر چاپ شده است.

کتاب دیگر یادنامه پروین اعتصامی است که به همت علی دهباشی در سال ۱۳۷۰ به زیور طبع آراسته شد.

کتاب سوم کتاب آقای درودیان است که با نام شاعری با چشمهای آرام در سال ۱۳۷۷ منتشر شد.

***************************

«پروين اعتصامي» و حقوق نسوان .


لازم به ذکر است که این مقاله را از سایت همراه عزیز ما کلام به عاریت گرفته ام . به علاقمندان پیشنهاد میشود که به سایت لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند. (لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند.) مراجعه کنند که دنیائی از اطلاعات در آنجا نهفته است .
شهـــریار

مقدمه

پروين اعتصامي(1285- 1320 خورشيدي)شاعر بلند آوازهي دوران معاصر ما، مشهورتر از آن است که نيازي به معرفي داشته باشد. چه شعر او پس از مرگش به کتابهاي درسي قرائت فارسي در ايران را ه يافت و در نتيجه، دست کم تا انقلاب اسلامي ايران در سال 1357، دانشآموزان دبستانها و دبيرستانها شعرهاي او را در کلاس ميخوانند و برخي از اشعارش را نيز از بر ميکردند. بديهيست چنين توفيقي به ندرت نصيب شاعران معاصر ما گرديدهاست.

آيا شگفتآور نيست که در زمان حاضر، پس از دوازده قرن که شعر فارسي در انحصار مردان بودهاست، ناگهان دو تن از زنان، با فاصلهي سه دهه در شعر فارسي درخشيدن بگيرند؛ يکي با پيروي کامل از شعر کهن فارسي ( از نظر قالب و لفظ و محتوا و با تکيه بر سنتها و مضمونهاي اخلاقي و اجتماعي مورد قبول قدما) و ديگري، در شعر نو و با شکستن سنتهاي شعر فارسي از نظر قالب و لفظ و محتوا و از همه مهمتر در بيان احساسات زنانه در شعر.
نخستين اين زنان، «پروين اعتصامي» بود و ديگري «فروغ فرخزاد». دريغا که هر دو شاعر چيرهدست در جواني و به ترتيب در سنين 34 و 32 درگذشتند.
موضوع مورد بحث در اين مقاله، «پروين اعتصامي» است. نه شرح احوال او و نه ارزيابي اشعارش که تا کنون بارها مقالههايي دربارهي او نوشتهشدهاست.

علت نگارش مقالهي حاضر را بايد در مقالهاي جست که در تابستان 1368، با عنوان«چند نکته در بارهي پروين اعتصامي» در «ويژهنامهي پروين اعتصامي»، در ايرانشناسي نوشتم.
در آن مقالهي کوتاه پنج موضوع کلي را به اختصار در بارهي «پروين» و شعرش مورد بحث قرار دادهام، که يکي از آنها اعتقاد او به «آزادي نسوان» بود و قصيدهاي که در اين باب، با عنوان «گنج عفت» سروده و اقدام «رضاشاه» را در کشف حجاب مورد تأييد قرار داده بود.

ديگر طرح اين موضوع که چون از زندگاني «پروين اعتصامي» بسيار کم ميدانيم، از همهي کساني که مستقيم يا غير مستقيم با «پروين»، در خانه، مدرسه، محل کار و در رفتو آمدها سر و کار داشتهاند، تقاضا شدهبود اطلاعات خود را در بارهي وي، از زمان کودکي تا مرگ، ولو بسيار محدود، براي چاپ به مجلهي «ايرانشناسي» بفرستند تا براي اطلاع محققان چاپ کنيم.

همچنين از آن زمان تا کنون کوشيدهام از کساني که احتمالا با «يوسف اعتصامي»،(اعتصامالملک)، پدر «پروين»، و يا خود «پروين» آشنا بودهاند، اطلاعاتي کسب کنم. بدين منظور در سالهاي گذشته به افراد مختلف يا نامه نوشته يا تلفني در گوشه و کنار دنيا به مذاکره پرداخته و حاصل آنها را در پروندهاي نگهداري کردهام.

حاصل اطلاعاتي را که در اين مدت دراز به دست آوردهام، ضمن بررسي ديوان «پروين اعتصامي» در چند قسمت به اطلاع خوانندگان ميرسانم:

نخست از قصيدهي «گنج عفت» او سخن خواهم گفت و از سه بيتي که برادر «پروين» از سال 1323 به بعد از اين قصيده، حذف کرده و نيز از ديگر تغييراتي که او در ديوان «پروين» دادهاست.
سپس به اين موضوع مهم خواهم پرداخت که چگونه در 60 سال اخير، افرادي در نوشتههاي خود از «پروين اعتصامي»، شخصيتي سياسي و ضد «رضاشاه» ارائه دادهاند.
علاوه براينها، مرگ او را نيز از نظر دور نداشتهام. در پايان، چهل و يک نامهاي را که «پروين» به يکي از نزديکترين دوستانش نوشته – و فتوکپي آنها در اختيار بنده است- مورد بررسي قرار داده و متن همهي آنها را بي کم و کاست در بخش «برگزيدهها»ي اين شماره (مجلهي ايرانشناسي، سال سيزدهم، شمارهي 1 بهار 1380) به چاپ رسانيدهام.

با آن که نوشتهاند «پروين» دختري کمرو و خجالتي بودهاست، او به «آزادي نسوان» از دل و جان اعتقاد داشته و سالها پيش از آن که به فرمان «رضاشاه» در 17 ديماه 1314، کشف حجاب در ايران عملي گردد، او در خردادماه 1303 خورشيدي در خطابهاي با عنوان «زن و تاريخ» در روز جشن فارغالتحصيلي خود در مدرسهي «اُناثيهي آمريکايي تهران»، از ستمي که در طي قرون و اعصار، در شرق و غرب به زنان روا داشتهاند، سخن گفت و در ضمن تصريح نمود که:

«سرانجام زن پس از قرنها درماندگي، حق فکري و ادبي خود را به دست آورد و به مرکز حقيقي خود نزديک شد... در اين عصر، مفهوم عالي «زن» و «مادر» معلوم شد و معني روحبخش اين دو کلمه که موسس بقا و ارتقاء انسان است، پديدار گشت. اين که بيان کرديم راجع به اروپا بود. آنجا که مدنيت و صنعت، رايت فيروزي افراشته و اصلاح حقيقي بر اساس فهم و درک تکيه کرده... آنجا که دختران و پسران، بيتفاوت جنسيت، از تربيتهاي بدني و عقلي و ادبي بهرهمند ميشوند... آري آنچه گفتيم در اين مملکتهاي خوشبخت وقوع يافت. عالم نسوان نيز در اثر همت و اقدام، به مدارج ترقي صعود نمود. اما در مشرق که مطلع شرايع و مصدر مدنيت علام بود... کار بر اين نهج نميگذشت.

اخيراٌ کاروان نيکبختي از اين منزل کوچ کرد و معمار تمدن از عمارت اين مرز و بوم، روي برتافت.... درطي اين ايام، روزگار زنان مشرق زمين، همهجا تاريک و اندوهخيز، همهجا آکنده به رنج و مشقت، همهجا پر از اسارت و مذلت بود... مدتهاست که آسايي از خواب گران يأس و حرمان برخاسته ميخواهد، آب رفته را به جوي بازآرد. اگرچه براي معالجهي اين مرض اجتماعي بسيار سخنها گفته و کتابها نوشتهاند، اما داروي بيماري مزمن شرق، منحصر به تربيت و تعليم است. تربيت و تعليم حقيقي که شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گستردهي معرفت مستفيد نمايد.

ايران، وطن عزيز ما که مفاخر و مآثر عظيمهي آن زينتافزاي تاريخ جهان است، ايران که تمدن قديميش اروپاي امروز را رهين منت و مديون نعمت خويش دارد، ايران با عظمت و قوتي که قرنها بر اقطار و ابحار عالم حکمروا بود، از مصائب و شدايد شرق، سهم وافر برده، اکنون به دنبال گمشدهي خود ميدود و به ديدار شاهد نيکبختي ميشتابد... اميدواريم به همت دانشمندان و متفکرين، روح فضيلت در ملت ايجاد شود و با تربيت نسوان اصلاحات مهمهي اجتماعي در ايران فراهم گردد. در اين صورت، بناي تربيت حقيقي استوار خواهد شد و فرشتهي اقبال در فضاي مملکت سيروس و داريوش، بالگشايي خواهد کرد.»

«پروین اعتصامی» در همین جلسه، شعر «نهال آرزو» را که برای جشن فارغالتحصیلی کلاس خود سروده بود، خواند. شعری که همان دختر شرمگین و آرام و کمرو در آن، فریاد برآورده که«از چه نسوان از حقوق خویشتن بیبهرهاند»:

نهــــــــــال آرزو

اي نهـــــــــال آرزو، خـــــوش زي کـــــه بار آوردهاي
غنچــــــه بيباد صبا، گــــــل بي بهــــــــار آوردهاي
باغبــــــانان تــــــو را امسال، سال خــــــرمي ست
زين همــــايون ميوه، کز هــــــــر شاخسار آوردهاي
شـــاخ و برگت نيکنـــامي، بيخ و بارت سعي و علم
اين هنـــــــرها، جملـــــــه از آمــــــــــوزگار آوردهاي
خــــرم آن کـــــاو وقت حاصل ارمغاني از تـــــو بــرد
برگ دولت، زاد هستي تــــــــوش کــــــــار آوردهاي

***
غنچهاي زين شاخه، ما را زيب دست و دامن است
همتي اي خواهـــران، تا فــــرصت کوشـيـدن است
پستي نسوان ايــــران، جمـــــله از بيدانشيست
مــــــرد يا زن، بــرتـــــــري و رتبت از دانستن است
زين چـراغ معرفت کامــــروز اندر دست مـــــــاست
شاهـــــراه سعي اقليـــــم سعادت، روشن است
بـــــه کـه هـــــــر دختــــــــر بداند قدر علم آموختن
تا نگويد کس پســر هوشيار و دختـــــر کودن است

***
زن ز تحصيل هنـــــــــر شد شهره در هـر کشوري
بــــرنکرد از ما کسي زين خوابِ بيـــــــداري سري
از چــــه نسوان از حقوق خويشتن بي بهـــــــرهاند
نام اين قـــوم از چـــه، دور افتاده از هــــر دفتـــري
دامـــن مــــــادر، نخست آموزگـــــار کــــودک است
طفـــــل دانشور، کجــــــا پـــرورده نادان مــــــادري
با چنين درمــــــاندگي، از مـــــاه و پروين بگـــذريم
گــــر که مــــا را باشد از فضل و ادب بال و پــــري


ناگفته نماند که سرودن شعر «نهال آرزو» در آن سالها، آنچنان با جوّ حاکم بر جامعهي ايران ناسازگار بودهاست که «اعتصامالملک»، پدر «پروين»، در سال 1314 و پيش از کشف حجاب، از آوردن اين شعر در چاپ اول ديوان «پروين» خودداري کردهاست تا غوغاي آخوندها و عوام را عليه خود و دخترش بر نيانگيزد.

بديهي است دختري که در مدرسهي آمريکايي تهران تحصيل کرده و با فرهنگ و اوضاع اجتماعي اروپا و آمريکا آشناست، وقتي در 17 دي 1314 خبر کشف حجاب و آزادي زنان را ميشنود، آن را از سر اعتقاد تأييد ميکند و بدين مناسبت قصيدهاي در 26 بيت با عنوان «گنج عفت» ميسرايد و اقدام «رضاشاه» را در سه بيت پايان آن - به صورت بسيار معقولي- مورد ستايش قرار ميدهد:

« خسروا، دست تـــواناي تو آسان کــرد کــــــــار
ور نه در اين کـــــار سخت، اميــــــد آساني نبود
شه نميشد گر در اين گمگشته کشتي ناخداي
ســـــاحلي پيـــدا از اين درياي طوفاني نبــــــود...»

اين قصيده را از آغاز تا پايان به دقت بخوانيم تا سپس دليل اهميت اين موضوع ، که نويسنده از کار ديوان «پروين» از سال 1368 تا به امروز غافل نبوده، روشن گردد.

زن در ايران، پيش از اين گويي که ايراني نبود
پيشهاش جز تيرهروزي و پريشــــــاني نبود
زندگي و مــرگش اندر کنج عزلت ميگذشت
زن چه بود آن روزها، گــــر زان که زنداني نبود
کس چو زن، انـــدر سياهي قرنها منـــزل نکرد
کس چو زن، در معبــــد سالوس قــرباني نبود
در عدالتخانـــهي انصاف، زن شاهـــد نداشت
در دبستان فضيــــلت، زن دبستـــــــاني نبود
دادخواهيهــــاي زن ميمانــد عمري بيجواب
آشکارا بـــــــود اين بيـــــداد، پنهـــــــاني نبود
بس کسان را جامه و چوب شباني بود، ليک
در نهـــادِ جمله گـــرگي بود، چــوپاني نبود
از بــــــراي زن به ميــــــدا ن فــــراخِ زنــــدگي
سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميــداني نبود
نـــــور دانش را زچشم زن نهـــان ميداشتند
اين نـــدانستن ز پستي و گرانجـــــــاني نبود
زن کجــا بافنــده ميشــد بينخ و دوک هنــر
خــــرمن و حاصل نبـــود آنجا که دهقاني نبود
ميـــوههاي دکّـــهي دانش فراوان بــــود ، ليک
بهـــــر زن هــــرگز نصيبي زين فـــــراواني نبود
در قفس ميآرميد و در قفس ميداد جان
در گلستان، نام از اين مـــــرغ گلستاني نبود
بهـــــر زن، تقليـــد تيه فتنه و چــــ اه بلاست
زيرک آن زن کاو رهش اين راه ظلماني نبود
آب و رنـــگ از علم ميبايست شــــرط برتري
بـــــــــا زمـــــرّد ياره و لعل بـــــــدخشاني نبود
جلوهيصدپرنيان ، چونيک قبايساده نيست
عزت از شايستگي بود، از هوســــــراني نبود
ارزش پوشنده، کفش و جامـــــه را ارزنده کرد
قــــدر و پستي، با گـــراني و بـــــه ارزاني نبود
ســــادگي و پاکي و پرهيز، يک يک گــــوهرند
گــــــوهر تابنـــــده، تنهـــــا گوهـــــر کاني نبود
از زر و زيور چه سود آنجا که نادان است زن
زيـــــور و زر، پــــردهپـــــوشِ عيب ناداني نبود
عيبها را جامهي پرهيز پوشاندهست و بس
جامـــــهي عجب و هـــ وا، بهتر ز عرياني نبود
زن سبکساری نبیند تا گـرانسنگ است و پاک
پـــــــاک را آسیبی از آلــــــوده دامـــــــانی نبود
زن چو گنجور استو عفت،گنج و حرصو آز،دزد
وای اگـــــــر آگـــــه از آیین نگهبـــــــــــانی نبود
اهـــرمن بر سفرهی تقو ی نمیشد میهمــــان
زان که میدانست کان جا، جای مهمانی نبود
پا بــــــه راه راست بایــــد داشت، کاندر راه کج
تـــــوشهای و رهنمـودی، جــــز پشیمانی نبود
چشم و دل ر ا پـــرده میبایست، امـا از عفاف
چــــــادر پـــــــوسیــــــده، بنیاد مسلمانی نبود
خسروا، دست تـــــوانای تــــو، آسان کــــرد کار
ورنـــــــه در این کـــار سخت امیــد آسانی نبود
شهنمیشد گردر این گمگشته کشتیناخدای
ســــاحلی پیـــــدا از این دریــای طوفانی نبود
بایـــد این انـــوار را پروین بـــــه چشم عقل دید
مهــــــر رخشان را نشایــــد گفت نــورانی نبود

لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند. (لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند.)





************************************************** *************


اشعار پروین اعتصامی

****************

شعر - آرزوها - 1




اي خوشا مستانه سر در پاي دلبر داشتن
دل تهي از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهين محبت بي پر و بال آمدن
پيش باز عشق آيين كبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن
تن بياد روي جانان اندر آذز داشتن

اشك را چون لعل پروردن به خوناب جگر
ديده را سوداگر ياقوت احمر داشتن

هر كجا نور است چون پروانه خود را باختن
هر كجا ناراست خود را چون سمندر داشتن

آب حيوان يافتن بي رنج در ظلمات دل
زان همي نوشيدن و ياد سكندر داشتن

از براي سود،در درياي بي پايان علم
عقل را مانند غوّاصان، شناور داشتن

گوشوار حكمت اندر گوش جان آويختن
چشم دل را با چراغ جان منوّر داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور
عار از ناچيزي سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زرّ ناب
علم و جان را كيميا و كيمياگر داشتن

همچو مور اندر ره همّت همي پاكوفتن
چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن


*************

شعر - آرزوها - 2



اي خوشا سوداي دل از ديده پنهان داشتن
مبحث تحقيق را دردفتر جان داشتن

ديبه ها بي كارگاه و دوك و جولا بافتن
گنجها بي پاسبان و بي نگهبان داشتن

بنده فرمان خود كردن همه آفاق را
ديو بستن، قدرت دست سليمان داشتن

در ده ويران دل،اقليم دانش ساختن
در ره سيل قضا، بنياد و بنيان داشتن

ديده را دريا نمودن، مردمك را غوصگر
مُلك دهقاني خريدن، كار دهقان داشتن

از تكلّف دور گشتن، ساده و خوش زيستن
وقت حاصل خرمن خود را به دامان داشتن

روز را با كشت و زرع و شخم آوردن به شب
شامگاهان در تنور خويشتن نان داشتن

سر بلندي خواستن در عين پستي، ذرّه وار
آرزوي صحبت خورشيد رخشان داشتن


****************

آرزوها - 3


اي خوش از تن كوچ كردن، خانه در جان داشتن
روي مانند پري از خلق پنهان داشتن

همچو عيسي بي پر و بي بال گردون شدن
همچو ابراهيم در آتش گلستان داشتن

كشتي صبر اندرين دريا در افكندن چو نوح
ديده و دل فارغ از آشوب طوفان داشتن

در هجوم تركتازان و كمانداران عشق
سينه اي آماده بهر تير باران داشتن

روشني دادن دل تاريك را با نور علم
در دل شب،پرتو خورشيد رخشان داشتن


همچو پاكان، گنج در كنج قناعت يافتن
مور قانع بودن و ملك سليمان داشتن


*****************

آرزوها - 4



اي خوشا خاطر ز نور علم مشحون داشتن
تيرگيها را از اين اقليم بيرون داشتن

همچو موسي بودن از نور تجلّي تابناك
گفتگوها با خدا در كوه و هامون داشتن

پاك كردن خويش را ز آلودگيهاي زمين
خانه چون خورشيد در اقطار گردون داشتن

عقل را بازار گان كردن به بازار وجود
نفس را بُردن بدين بازار و مغبون داشتن

بي حضور كيميا، از هر مسي زر ساختن
بي وجود گوهر و زر، گنج قارون داشتن


كشتن اندر كان معني گوهري عالم فروز
هر زماني پرتو و تابي دگرگون داشتن

عقل و علم و هوش را با يكدگر آميختن
جان و دل را زنده زين جانبخش معجون داشتن

چون نهالي تازه، در پاداش رنج باغبان
شاخه هاي خُرد خويش از بار، وارون داشتن


هر كجا ديوست، آنجا نور يزداني شدن
هر كجا مار است، آنجا حكم افسون داشتن

******************

آرزوها - 5



اي خوش اندر گنج دل زرّ معاني داشتن
نيست گشتن، ليك عمر جاوداني داشتن

عقل را ديباچه اوراق هستي ساختن
علم را سرمايه بازارگاني داشتن

كشتن اندر باغ جان هر لحظه اي رنگين گلي
وندران فرخنده گلشن باغباني داشتن

دل براي مهرباني پروراندن لاجرم
جان بتن تنها براي جانفشاني داشتن

ناتواني را به لطفي خاطر آوردن به دست
ياد عجز روزگار ناتواني داشتن

در مداين ميهمان جغد گشتن يك شبي
پرسشي از دولت نوشيرواني داشتن

صيد بي پر بودن و از روزن بام قفس
گفتگو با طايران بوستاني داشتن

****************

goli1
4 September 2008, 10:58 AM
ای رنجبر



تا به كي جان كندن اندر آفتاب اي رنجبر
ريختن از بهر نان از چهره آب اي رنجبر



زين همه خواري كه بيني زآفتاب و خاك و باد
چيست مزدت جز نكوهش يا عتاب اي رنجبر



از حقوق پايمال خويشتن كن پرسشي
چند مي‎ترسي ز هر خان و جناب اي رنجبر



جمله آنان را كه چون زالو مكندت خون بريز
وندران خون دست و پايي كن خضاب اي رنجبر



ديو آز و خودپرستي را بگير و حبس كن
تا شود چهر حقيقت بي‎حجاب اي رنجبر



حاكم شرعي كه بهر رشوه فتوي مي‎دهد
كه دهد عرض فقيران را جواب اي رنجبر



آن كه خود را پاك مي‎داند ز هر آلودگي
مي‎كند مردارخواري چون غراب اي رنجبر



گر كه اطفال تو بي‎شامند شب‎ها باك نيست
خواجه تيهو مي‎كند هر شب كباب اي رنجبر



گر چراغت را نبخشيده است گردون روشني
غم مخور, مي‎تابد امشب ماهتاب اي رنجبر



در خور دانش اميرانند و فرزندانشان
تو چه خواهي فهم كردن از كتاب اي رنجبر



مردم آنانند كز حكم و سياست آگهند
كارگر كارش غم است و اضطراب اي رنجبر



هر كه پوشد جامه نيكو, بزرگ و لايق اوست
رو تو صدها وصله داري بر لباب اي رنجبر



جامه‎ات شوخ است و رويت تيره‎رنگ از گرد و خاك
از تو مي‎بايست كردن اجتناب اي رنجبر



هر چه بنويسد حكام اندرين محضر رواست
كس نخواهد خواستن زيشان حساب اي رنجبر

[/URL] (لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند.) [URL="لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند."]

goli1
4 September 2008, 12:40 PM
غزلیات


1



اي دوست، تا که دسترسي داري
حاجت بر آر اهل تمنا را
زيراک جستن دل مسکينان
شايان سعادتي است توانا را
از بس بخفتي، اين تن آلوده
آلود اين روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گويند
نشناختي تو پستي و بالا را
مريم بسي بنام بود لکن
رتبت يکي است مريم عذرا را
بشناس ايکه راهنوردستي
پيش از روش، درازي و پهنا را
خود راي مينباش که خودرايي
راند از بهشت، آدم و حوا را
پاکي گزين که راستي و پاکي
بر چرخ بر فراشت مسيحا را
آنکس ببرد سود که بي انده
آماج گشت فتنهي دريا را
اول بديده روشني آموز
زان پس بپوي اين ره ظلما را
پروانه پيش از آنکه بسوزندش
خرمن بسوخت وحشت و پروا را
شيريني آنکه خورد فزون از حد
مستوجب است تلخي صفرا را
اي باغبان، سپاه خزان آمد
بس دير کشتي اين گل رعنا را
بيمار مرد بسکه طبيب او
بيگاه کار بست مداوا را
علم است ميوه، شاخهي هستي را
فضل است پايه، مقصد والا را
نيکو نکوست، غازه و گلگونه
نبود ضرور چهرهي زيبا را
عاقل بوعدهي برهي بريان
ندهد ز دست نزل مهنا را
اي نيک، با بدان منشين هرگز
خوش نيست وصله جامهي ديبا را
گردي چو پاکباز، فلک بندد
بر گردن تو عقد ثريا را
صياد را بگوي که پر مشکن
اين صيد تيره روز بي آوا را
اي آنکه راستي بمن آموزي
خود در ره کج از چه نهي پا را
خون يتيم در کشي و خواهي
اي دل عبث مخور غم دنيا را
فکرت مکن نيامده فردا را
کنج قفس چو نيک بينديشي
چون گلشن است مرغ شکيبا را
بشکاف خاک را و ببين آنگه
بي مهري زمانهي رسوا را
اين دشت، خوابگاه شهيدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نيز شماري کن
مشمار جدي و عقرب و جوزا را
دور است کاروان سحر زينجا
شمعي ببايد اين شب يلدا را
در پرده صد هزار سيه کاريست
اين تند سير گنبد خضرا را
پيوند او مجوي که گم کرد است
نوشيروان و هرمز و دارا را
اين جويبار خرد که ميبيني
از جاي کنده صخرهي صما را
آرامشي ببخش تواني گر
اين دردمند خاطر شيدا را
افسون فساي افعي شهوت را
افسار بند مرکب سودا را
پيوند بايدت زدن اي عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش بغير آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندي و گرما را
پنهان هرگز مينتوان کردن
از چشم عقل قصهي پيدا را
ديدار تيرهروزي نابينا
عبرت بس است مردم بينا را
باغ بهشت و سايهي طوبي را
نيکي چه کردهايم که تا روزي
نيکو دهند مزد عمل ما را
انباز ساختيم و شريکي چند
پروردگار صانع يکتا را
برداشتيم مهرهي رنگين را
بگذاشتيم لل لالا را
آموزگار خلق شديم اما
نشناختيم خود الف و با را
بت ساختيم در دل و خنديديم
بر کيش بد، برهمن و بودا را
اي آنکه عزم جنگ يلان داري
اول بسنج قوت اعضا را
از خاک تيره لاله برون کردن
دشوار نيست ابر گهر زا را
ساحر، فسون و شعبده انگارد
نور تجلي و يد بيضا را
در دام روزگار ز يکديگر
نتوان شناخت پشه و عنقا را
در يک ترازو از چه ره اندازد
گوهرشناس، گوهر و مينا را
هيزم هزار سال اگر سوزد
ندهد شميم عود مطرا را
بر بوريا و دلق، کس اي مسکين
نفروختست اطلس و خارا را
ظلم است در يکي قفس افکندن
مردار خوار و مرغ شکرخا را
خون سر و شرار دل فرهاد
سوزد هنوز لالهي حمرا را
پروين، بروز حادثه و سختي
در کار بند صبر و مدارا را

goli1
4 September 2008, 12:41 PM
2

کار مده نفس تبه کار را..................در صف گل جا مده اين خار را
کشته نکودار که موش هوي..........خورده بسي خوشه و خروار را
چرخ و زمين بندهي تدبير تست............بنده مشو درهم و دينار را
همسر پرهيز نگردد طمع........................با هنر انباز مکن عار را
اي که شدي تاجر بازار وقت..................بنگر و بشناس خريدار را
چرخ بدانست که کار تو چيست..........ديد چو در دست تو افزار را
بار وبال است تن بي تمي................روح چرا ميکشد اين بار را
کم دهدت گيتي بسياردان............به که بسنجي کم و بسيار را
تا نزند راهروي را بپاي...........................به که بکوبند سر مار را
خيره نوشت آنچه نوشت اهرمن........پاره کن اين دفتر و طومار را
هيچ خردمند نپرسد ز مست................مصلحت مردم هشيار را
روح گرفتار و بفکر فرار.........................فکر همين است گرفتار را
آينهي تست دل تابناک........................بستر از اين آينه زنگار را
دزد بر اين خانه از آنرو گذشت................تا بشناسد در و ديوار را
چرخ يکي دفتر کردارهاست.................پيشه مکن بيهده کردار را
دست هنر چيد، نه دست هوس.......ميوهي اين شاخ نگونسار را
رو گهري جوي که وقت فروش...................خيره کند مردم بازار را
در همه جا راه تو هموار نيست........مست مپوي اين ره هموار را

goli1
4 September 2008, 12:42 PM
3

رهائيت بايد، رها کن جهانرا
نگهدار ز آلودگي پاک جانرا
بسر برشو اين گنبد آبگون را
بسر برشو اين گنبد آبگون را
گذشتنگه است اين سراي سپنجي
برو باز جو دولت جاودانرا
زهر باد، چون گرد منما بلندي
که پست است همت، بلند آسمانرا
برود اندرون، خانه عاقل نسازد
که ويران کند سيل آن خانمانرا
چه آسان بدامت درافکند گيتي
چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا
ترا پاسبان است چشم تو و من
همي خفته ميبينم اين پاسبانرا
سمند تو زي پرتگاه از چه پويد
ببين تا بدست که دادي عنانرا
ره و رسم بازارگاني چه داني
تو کز سود نشناختستي زيانرا
يکي کشتي از دانش و عزم بايد
چنين بحر پر وحشت بيکرانرا
زمينت چو اژدر بناگه ببلعد
تو باري غنيمت شمار اين زمانرا
فروغي ده اين ديدهي کم ضيا را
توانا کن اين خاطر ناتوانرا
تو اي ساليان خفته، بگشاي چشمي
تو اي گمشده، بازجو کاروانرا
مفرساي با تيرهرائي درون را
ميالاي با ژاژخائي دهانرا
ز خوان جهان هر که را يک نواله
بدادند و آنگه ربودند خوانرا
به بستان جان تا گلي هست، پروين
تو خود باغباني کن اين بوستانرا

goli1
4 September 2008, 02:36 PM
بي آرزو

بگفت اي دوست ما را حاصل از گنج*
نخواهد بود غير از محنت و رنج*
چو مي بايد فکند اين پشته از پشت*
زر و گوهر چه يک دامن چه يک مشت*
چو شد هر گنج را ماري نگهدار*
نه اين گنجينه مي خواهم نه آن مار*
چو زر گرديد اندر خانه بسيار*
گهي دزد از در آيد گه ز ديوار*
مرا افتادگي آزاده گي داد*
نيفتاد آنکه مانند من افتاد*
سبکباران سبک رفتند از اين گوي*
نکردند اين گل پر خار را بوي*


*****************

پیام گل

به آب روان گفت گل کز تو خواهم
که رازی که دارم به بلبل بگوئی
پیام ارفرستد پیامش بیاری
بخاک اردرافتد غبارش بشوئی
بگوئی که ما را بود دیده بر ره
که فردا بیایی و ما را ببوئی
بگفتا به جوی آب رفته , نیاید
نیابی مرا گر چه عمری بجوئی
پیامی که داری به پیک و گروه
به امید من هرگز این ره نپوئی
من از جوی چون بگذرم بر نگردم
چو پژمرده گشتی تو دیگر نروئی
به فردا چه می افکنی کار امروز
بخوان آنکسی را که مشتاق اوئی
بد اندیشه گیتی بناگه بدزدد
ز بلبل خوشی و ز گل خوبروئی
چو فردا شود دیگرت کس نبوید
که بیرنگ و بی بوی چون خاک کوئی
دل از آرزو یکنفس بود خرم
تواند ز دل باغ چون آرزوئی
چو آب روان خوش کن این مرز و بگذر
تو مانند آبی که اکنون به جوئی
نکو کار شو تا توانی که دائم
نماندست در روی نیکو , نکوئی
تو پاکیزه خو را شکیبی نباشد
چو گردون گردان کند تند خوئی
نبیند گه سختی و تنگدستی
ز یاران یکدل کسی جز دوروئی



*****************

نشان آزادگی...



به سوزنی ز ره شکوه گفت پیرهنی
ببین ز جور تو ما را چه زخمها به تن است
همیشه کار تو سوراخ کردن دلهاست
هماره فکر تو بر پهلوئی فرو شدن است
بگفت گر ره و رفتار من نداری دوست
برو بگوی به درزی که رهنمای من است
و گرنه بی سبب از دست من چه مینالی
ندیده زحمت سوزن کدام پیرهن است
اگر به خاروخسی فتنه ای رسد در دشت
گناه داس و تبر نیست جرم خارکن است
زمن چگونه ترا پاره گشت پهلو و دل
خود آگهی که مرا پیشه پاره دوختن است
چه رنجها برم بهر خرقه دوختنی
چه وصله ها که ز من بر لحاف پیرزن است
بدان هوس که تن این و آن بیارایم
مرا وظیفه ی دیرینه ساده زیستن است
ز در شکستن و خم گشتنم نیاید عار
چرا که عادت من با زمانه ساختن است
شعار من ز بس آزادگی و نیکدلی
به قدر خلق فزون ز خویش کاستن است
همیشه دوختنم کار و خویش عریانم
به غیر من که تهی از خیال خویشتن است
یکی نباخته ای دوست دیگری نبرد
جهان و کار جهان همچو نرد باختن است
بباید آنکه شود بزم زندگی روشن
نصیب شمع مپرس از چه روی سوختن است
هر آن قماش که از سوزنی جفا نکشد
عبث در آرزوی همنشینی بدن است
میان صورت و معنی بسی تفاوتهاست
فرشته را بتصور مگوی اهرمن است
هزار نکته ز باران و برف میگوید
شکوفه ای که به فصل بهار در چمن است
هم از تحمل گرما و قرنها سختی است
اگر گهر به بدخشن و عتیق در یمن است

*******************

پیک پری....


موی سپیدی رویید ز سری
خنده ها کرد بر او موی سیاه
که چرا در صف ما بنشستی
تو ز یک راهی و ما از یک راه
گفت من با تو عبث بنشستم
بنشاندند مرا خواه نخواه
گه روییدن من بود امروز
گل تقدیر نروید بی گاه
رهرو راه قضا و قدرم
راهم این بود و نبودم گمراه
قاصد پیریم از دیدن من
این یکی گفت دریغ آن یک آه
خرمن هستی خود کرد درو
هر که بر خوشه ی من کرد نگاه
سپهی بود جوانی که شکست
پیری امروز برانگیخت سپاه
رست چون موی سیه موی سپید
چه خبر داشت که دارند اکراه
رنگ بالای سیه بسیار است
نیستی از خم تقدیر آگاه
گه سیه رنگ کند گاه سفید
رنگرز اوست مرا چیست گناه
چو تو یکروز سیه بودم و خوش
سیهی گشت سپیدی ناگاه
تو هم ای دوست چو من خواهی شد
باش یکروز بر این قصه گواه
هر چه دانی به من امروز بخند
تا که چون من کندت هفته و ماه
از سپید و سیه و زشت و نکو
هر چه هستیم تباهیم تباه
قصه ی خویش درازا چه کنیم
وقت بیگه شد و فرصت کوتاه
*از سروده های خانم پروین اعتصامی*

*****************

بام شکسته

بادی وزید و لانه خردی خراب کرد
بشکست بامکی و فروریخت بر سری
لرزید پیکری و تپه گشت فرصتی
افتاد مرغکی وز خون سرخ شد پری
از ظلم رهزنی ,زرهی ماند رهروی
از دستبرد حادثه ای بسته شد دری
از هم گسست رشته عهد و مودتی
نابود گشت نام و نشانی ز دفتری
فریاد شوق دیگر از آن لانه برنخاست
وان خار وخس فکنده شد آخر در آذری
ناچیز گشت آرزوی چند ساله ای
دور افتاد کودک خردی ز مادری

*****************




گوهر اشک


آن نشنیدید که یک قطره اشک
صبحدم از چشم یتیمی چکید
برد بسی رنج نشیب و فراز
گاه درافتاد و زمانی دوید
گاه درخشید و گهی تیره ماند
گاه نهان گشت و گهی شد پدید
عاقبت افتاد بدامان خاک
سرخ نگینی به سر راه دید
گفت که ای پیشه و نام تو چیست ؟
گفت مرا با تو چه گفت و شنید
من گهر ناب و تو یک قطره آب
من ز ازل پاک و تو پست و پلید
دوست نگردند فقیر و غنی
یار نباشند شقی و سعید
اشک بخندید که رخ بر متاب
بی سبب از خلق نباید رمید
داد بهر یک ,هنر و پرتوی
آنکه درو گوهر و اشک آفرید
من گهر روشن , گنج دلم
فارغم از زحمت قفل و کلید
پرده نشین بودم از این پیشتر
دور جهان پرده ز کارم کشید
برد مرا با حوادث نوا
داد تو را پیک سعادت نوید
من سفر دیده ز دل کرده ام
کس نتوانست چنین ره برید
آتش آهیم چنین آب کرد
آب شنیدید کز آتش جهید
من بنظر قطره به معنی یمم
دیده ز موجم نتواند رهید
همنفسم گشت شبی آرزو
همسفرم بود صباحی امید
تیرگی ملک تنم رنجه کرد
رنگم از آنروی بدینسان پرید
تاب من از تاب تو افزونتر است
گر چه تو سرخی بنظر من سپید
چهر من از چهره ی جان یافت رنگ
نور من از روشنی دل رسید
نکته در اینجاست که ما را فروخت
گوهری دهر و شما را خرید
کاش قضایم چو تو بر میفراشت
کاش سپهرم چو تو بر مینگرید

******************

ناتوان...

جوانی چنین گفت روزی به پیری
که چون است با پیریت زندگانی
بگفت اندرین نامه حرفی است مبهم
که معنیش جز وقت پیری ندانی
تو به کز توانائی خویش گوئی
چه میپرسی از دوره ی ناتوانی
جوانی نکودار کاین مرغ زیبا
نماند در این خانه استخوانی
متاعی که من رایگان دادم از کف
تو گر میتوانی مده رایگانی
هر آن سرگرانی که من کردم اول
جهان کرد از آن بیشتر سرگرانی
چو سرمایه ام سوخت از کار ماندم
که بازی است بیمایه بازارگانی
از آن برد گنج مرا دزد گیتی
که در خواب بودم گه پاسبانی

____________________

سفر اشک....

اشک طرف دیده را گردید و رفت
اوفتاد آهسته و غلطید و رفت
بر سپهر تیره ی هستی دمی
چون ستاره روشنی بخشید و رفت
گر چه دریای وجودش جای بود
عاقبت یک قطره خون نوشید و رفت
گشت اندر چشمه ی خون ناپدید
قیمت هر قطره را سنجید و رفت
من چو از جور فلک بگریستم
بر من و بر گریه ام خندید و رفت
رنجشی ما را نبود اندر میان
کس نمیداند چرا رنجید و رفت
تا دل از اندوه گرد آلود گشت
دامن پاکیزه را برچید و رفت
موج و سیل و فتنه و آشوب خاست
بحر طوفانی شد و ترسید و رفت
همچو شبنم در گلستان وجود
بر گل و رخساره ای تابید و رفت
مدتی در خانه دل کرد جای
مخزن اسرار جان را دید و رفت
رمزهای زندگانی را نوشت
دفتر و طومار خود پیچید و رفت
شد چو از پیچ و خم ره با خبر
مقصد تحقیق را پرسید و رفت
جلوه ی رونق گرفت از قلب و چشم
میوه ای از هر درختی چید و رفت
عقل دور اندیش با دل هر چه گفت
گوش داد و جمله را بشنید و رفت
تلخی و شیرینی هستی چشید
از حوادث با خبر گردید و رفت
قاصد معشوق بود از کوی عشق
چهره ی عشاق را بوسید و رفت
اوفتاد اندر ترازوی قضا
کاش میگفتند چند ارزید و رفت

*****************

دزد و قاضی


برد دزدی را سوی قاضی عسس
خلق بسیاری روان از پیش و پس

گقت، قاضی کاین خطاکاری چه بود
دزد گفت، از مردم آزاری چه سود

گفت، بد کار را بد کیفر است
گفت، بدکار از منافق بهتر است

گفت، هان بر گوی شغل خویشتن
گفت، هستم همچو قاضی راهزن

گفت آن زرها که بردستی کجاست
گفت، درهمیان(Derhamiaan) تلبیس شماست

گفت آن لعل بدخشانی چه شد
گفت، میدانم و میدانی چه شد

گفت پیش کیست آن روشن نگین
گفت، بیرون آر دست از آستین

دزدی پیدا و پنهان کار توست
مال دزدی جمله در انبار تست

تو حکم بر قلم داور میبری
می ز دیوار و تو از دیوار میبری

حد بگردن داری و حد میزنی
گر یکی باید زدن، صد میزنی

میزنم گر من ره خلق ای رفیق
در ره شرعی تو قطاع الطریق

میبرم من جامه درویش عور
تو ربا و رشوه میگیری بزور

دست من بستی برای یک گلیم
خود گرفتی خانه از دست یتیم

من ربودم موزه و طشت و نمد
تو سیه دل مدرک و حکم و سند

دزد جاهل، گر یکی ابریق برد
دزد عارف، دفتر تحقیق برد

دیده های عقل گر بینا شوند
خود فروشان زودتر رسوا شوند

دزد زر بستند و دزد دین رهید
شحنه ما را دید قاضی را ندید

من براه خود ندیدم چاه را
تو بدیدی، کج نکردی راه را

میزدی خود، پشت پا بر راستی
راستی از دیگران می خواستی

دیگر ای گندم نمای جو فروش
با ردای عجب(Ojob) عیب خود مپوش

چیره دستان می ربایند آنچه هست
میبرند آنگه ز دزد کاه دست

در دل ما حرص آلایش فزود
نیت پاکان چرا آلوده بود

دزد اگر شب، گرم یغما کردنست
دزدی حکام روز روشن است

حاجت ار ما را ز راه راست برد
دیو قاضی را به هر جا خواست برد

******************

تيره بخت


دختري خرد شكايت سر كرد
كه مرا حادثه بي مادر كرد

ديگري آمد و در خانه نشست
صحبت از رسم و ره ديگر كرد

موزه ي سرخ مرا دور فكند
جامه ي مادر من در بر كرد

ياره و طوق زر من بفروخت
خود گلوبند ز سيم و زر كرد

سوخت انگشت من از آتش و آب
او به انگشت خود انگشتر كرد

دختر خويش به مكتب بسپرد
نام من ، كودن و بي مشعر كرد

به سخن گفتن من خرده گرفت
روز و شب در دل من نشتر كرد

هر چه من خسته و كاهيده شدم
او جفا و ستم افزون تر كرد

اشك خونين مرا ديد و همي
خنده ها با پسر و دختر كرد

هر دو را دوش به مهماني برد
هر دو را غرق زر و زيور كرد

آن گلوبند گهر را چون ديد
ديده در دامن من ، گوهر كرد

نزد من دختر خود را بوسيد
بوسه اش كار دو صد خنجر كرد

عيب من گفت همه نزد پدر
عيب جوييش مرا مضطر كرد

همه ناراستي و تهمت بود
هر گو اهي كه در اين محضر كرد

هر كه بد كرد بد انديش سپهر
كار او از همه كس بهتر كرد

تا نبيند پدرم روي مرا
دست بگرفت و به كوي، اندر كرد

شب به جارو و رفويم بگماشت
روزم آواره ي بام و در كرد

پدر از درد من آگاه نشد
هر چه او گفت ز من ، باور كرد

چرخ را عادت ديرين اين بود
كه به افتاده نظر كمتر كرد

مادرم مرد و مرا در يم دهر
چو يكي كشتي بي لنگر كرد

آسمان خرمن اميد مرا
ز يكي صاعقه ، خاكستر كرد

چه حكايت كنم از ساقي بخت
كه چو خونابه در اين ساغر كرد

مادرم بال و پرم بود و شكست
مرغ پرواز به بال و پر كرد

من سيه روز نبودم ز ازل
هر چه كرد ، اين فلك اخضر كرد


1- مشعر : بي شعور.
2- نشعر: آلت فلزي نوك تيز كه،
براي آمدن خون و چرك ،
جراحان به جايي از بدن فرو كنند.
3- ديده : چشم.
4- گوهر : كنايه از " اشك ".


*****************

تهيدست.


دختري خرد به مهماني رفت
در صف دختركي چند خزيد

آن يك افگنده بر ابروي گره
وين يكي جامه به يك سوي كشيد

اين يكي وصله زانوش بنمود
وان به پيراهن تنگش خنديد

آن ز ژوليدگي مويش گفت
وين ز بيرنگي رويش پرسيد

گر چه آهسته سخن مي گفتند
همه را گوش فرا داد و شنيد

گفت: خنديد به افتاده ، سپهر
زان شما نيز به من مي خنديد؟

ز كه رنجد دل فرسوده من
بايد از گردش گيتي رنجيد

چه شكايت كنم از طعنه خلق
به من از دهر رسيد آنچه رسيد

نيستيد آگه ازين زخم ، از آنك
مار ادبار ، شما را نگزيد

درزي مفلس و منعم نه يكي است
فقر از بهر من اين جامه بريد

مادرم دست بشست از هستي
دست شفقت بر سر من نكشيد

شانه ي موي من ، انگشت من است
هيچكس شانه برايم نخريد

تلخ بود آنچه به من نوشاندند
مي تقدير ، ببايد نوشيد

خوش بود بازي اطفال وليك
هيچ طفليم به بازي نگزيد

بهره از كودكي آن طفل چه برد؟
كه نه خنديد و نه جست و نه دويد

جامه ي سبز مرا بند گسست
موزه سرخ مرا ، رنگ پريد

جامه عيد نكردم در بر
سوي گرمابه نرفتم ، شب عيد

اين ره و رسم قديم فلك است
كه توانگر ز تهيدست بريد

خيره از من نرميديد شما
هر كه آفت زده اي ديد رميد

به نويد و به نوا طفل خوشست
من چه دارم ز نوا و ز نويد

كس به رويم در شادي نگشود
آنكه در بست ، نهان كرد كليد

دوش تا صبح توانگر بودم
زان گهر ها كه ز چشمم غلطيد

مادري بوسه به دختر مي داد
كاش اين درد به دل مي گنجيد

من كجا بوسه ي مادر ديدم
اشك بود آنكه ز رويم بوسيد

خرم آن طفل كه بودش مادر
روشن آن ديده كه رويش مي ديد

مادرم گوهر من بود ز دهر
زاغ گيتي ، گهرم را دزديد


سپهر : آسمان ، فلك.
افتاده: از پا در آمده.
ادبار : بخت برگشتگي.
درزي: جامه دوز.
هستي: كنايه از مردن است.
صرصر : باد شديد و سخت و سرد.
ياره : دست بند.
موزه : چكمه.

*****************

goli1
4 September 2008, 03:10 PM
صاعقه ی ما ستم اغنیاست



بـــرزگـــــری پنــــد بـه فـــرزند داد کای پسراین پیشه پس از من تراست
مدّت مــــا جملـه بـه محنت گذشت نوبت خـون خوردن و رنج شماست
کشت آنجا کن کـه نسیم ونمی است خرّمی مزرعــــه ز آب و هـــــــواست
دولــــت نــوروزی نپـــــــاید بســــــی حملــه و تــاراج خـــزان در قفـآست
هــر چه کنی کشـت همــــان کنــــی کار بد و نیک چـو کــوه وصــداسـت
سبزه بـه هر جا کـه روید خوش است رونق باغ از گل و بـرگ و گیـاســت
تجربــه می بایـدت اول نــه کــــــار صاعقه ی درمــوسـم خــرمن بـلاست
گفت چنیـــن کـه ای پدر نیـــــک رأی صاعقه ی مـــا ســـــــتم اغنیا ســت
پیشه ی آنـان همــه آرام و خــواب قسمــت مـا درد و غــــم و ابتـــلاست
دولــت و آســایـش و اقبــــال و جــــاه گــر حـق آن هاست حـق مـا کجاست
قوّت ،بخـــوناب جگـــر می خوریم روزی ِ مــــا د ر دهــن اژدهــــــاســت
حـاصـــــل مـا را دگــــران مـــی برنـــد قــامت دهقـــان بـجــــوانی دو تاست
سفره ی مـاازخورش ونان تهیست درده مـا بـــــس شــــــکم ناشتــاســت
گر نبــود روغـن و گـاهـی چــــــــراغ خــانـه مـاکی همــــه شب روشناست
زیـن همــه گنــج و زملــک جهــان آنچه که مــاراسـت همیــن بـوریاسـت
خــرقه ی درویــــــش زدر مـاندگـــــی گـاه لحـاف اســـــــت وزمـان عباست
در عـوض رنـج و ســـــزای عمــل آنچــــه رعیــــت شنـود نـاســــزاسـت
چنــد شــود بارکــــــــــــــش ایـن وآن زارع بــدبخت مگــــــــــر چـارپــاست
کارضعیفان زچـه روبی رونق است خــون فقیــران زچــه روبی بهــاست
عـدل چــه افتاد کــه منسوخ شــــــــد رحمــت و انصــاف چـرا کیمیاســــــت
آن کــه چــو مــا ســـــوخته ازآفتاب چشـــم ودلش راچه فروغ و ضیاست
پیـــــــر جهاندیـــد بخنـــــدید کـــایـن قصّــه ی زوراســـت نـه کار قضاست
مـردمی و عـدل و مســــاوات نیست زان ستــــــــم وجـور وتعدی رواست
گشتــــه حـق کـارگـــــران پــایمــــال بـــرصفــت غلّــــه کـه در آسیــــاست
رشـوه نه ما را کــه بـه قـاضی دهیم خـدمـت ایــن قـوم بـه روی وریاست
نبـض تهی دســت نگیـــرد طبیـــــب درد فقیـــر ای پســـرک بی دواســــت
مــا فقـرا از همـــــــــــه بیگــانه ایـم مــــردغنـــــی بـاهمــه کس آشناست
آن کـه سحــــــر حـامی اسـت و دیـن اشــک یتیمـانـــــش گه شــب غذاست
هــر کـــه پشیـــزی بگدایـــی دهــــد در طلـــب و نیّــــت عمـــری دعاست
تیـــره دلان را چــه غـــم تیر گیســت بـی خبران را چــه خبـــر از خداست

******************

مست و هشیار



محتسب، مستی به ره دید و گریبانش گرفت
مست گفت ای دوست این پیراهن است افسار نیست

گفت: مستی زان سبب افتان و خیزان میروی
گفت: جرم راه رفتن نیست، ره هموار نیست

گفت: میباید تو را تا خانه قاضی برم
گفت: رو صبح آی قاضی نیمه شب بیدار نیست

گفت: نزدیک است والی را سرای آنجا شویم
گفت: والی از کجا در خانه خمارینست

گفت: تا داروغه را گوئیم در مسجد بخواب
گفت: مسجد خوابگاه مردم بدکار نیست

گفت: دیناری بده پنهان و خود را وارهان
گفت: کار شرع، کار درهم و دینار نیست

گفت: از بهر غرامت جامه ات بیرون کنم
گفت: پوسیدست، جز نقشی ز پود و تار نیست

گفت: آگه نیستی کز سر در افتادت کلاه
گفت: در سر عقل باید، بی کلاهی عار نیست

گفت: می بسیار خوردی زان چنین بیخود شدی
گفت: ای بیهوده گو، حرف کم و بسیار نیست

گفت: باید حد زند هشیار مردم مست را
گفت: هشیاری بیار، اینجا کسی هشیار نیست

****************

نکته ای چند



هر که با پاکدلان صبح و مسائی دارد
دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد

زهد با نیت پاک است، نه با جامه ی پاک
ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد

شمع خندید بهر بزم از آن معنی سوخت
خنده بیچاره ندانست که جائی دارد

سوی بتخانه مرو ، پند برهمن مشنو
بت پرستی مکن این ملک خدائی دارد

هیزم سوخته، شمع ره و منزل نشود
باید افروخت چراغی که ضیائی دارد

گرگ، نزدیک چراگاه و شبان رفته به خواب
بره دور از رمه و عزم چرائی دارد

مور، هرگز به در قصر سلیمان نرود
تا که در لانه خود، برگ و نوائی دارد

گهر وقت، بدین خیرگی از دست مده
آخر این در(Dor) گرانمایه بهائی دارد

فرخ آن شاخک نورسته که در باغ وجود
وقت رستن، هوس نشو و نمائی دارد

صرف باطل نکند عمر گرامی پروین
آنکه چون پیر خرد، راهنمائی دارد



****************

شعر - زن در ایران




زن در ايران، پيش از اين گويي كه ايراني نبود
پيشه اش، جز تيره روزي و پريشاني نبود
زندگي و مرگش اندر كنج عزلت مي گذشت
زن چه بود آنروزها، گر ز آن كه زنداني نبود
كس چو زن، اندر سياهي قرنها منزل نكرد
كس چو زن، در معبد سالوس، قرباني نبود
در عدالتخانه انصاف، زن شاهد نداشت
در دبستان فضيلت، زن دبستاني نبود
دادخواهي هاي زن مي ماند عمري بي جواب
آشكارا بود اين بيداد، پنهاني نبود
بس كسان را جامه و چوب شباني بود، ليك
در نهاد جمله گرگي بود، چوپاني نبود
از براي زن، به ميدان فراخ زندگي
سرنوشت و قسمتي، جز تنگ ميداني نبود
نور دانش را ز چشم زن نهان مي داشتند
اين ندانستن، ز پستي و گرانجاني نبود
زن كجا بافنده مي شد، بي نخ و دوك هنر
خرمن و حاصل نبود، آن جا كه دهقاني نبود
ميوه هاي دكه دانش فراوان بود، ليك
بهر زن هرگز نصيبي زين فراواني نبود
در قفس مي آرميد و در قفس مي داد جان
در گلستان، نام ازين مرغ گلستاني نبود
بهر زن، تقليد تيه فتنه و چاه بلاست
زيرك آنزن، كاو رهش اين راه ظلماني نبود
آب و رنگ از علم مي بايست، شرط برتري
با زمرد ياره و لعل بدخشاني نبود
ارزش پوشنده، كفش و جامه را ارزنده كرد
قدر و پستي، با گراني و به ارزاني نبود
سادگي و پاكي و پرهيز، يك يك گوهرند
گوهر تابنده، تنها گوهر كاني نبود
از زر و زيور چه سود آن جا كه نادان است زن
زيور و زر، پرده پوش عيب ناداني نبود
عيبها را جامه پرهيز پوشانده است و بس
جامه عجب و هوي بهتر ز عرياني نبود
زن، سبكباري نبيند تا گراسنگ است و پاك
پاك را آسيبي از آلوده داماني نبود
زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز، دزد
واي اگر آگه ز آيين نگهباني نبود
اهرمن بر سفره تقوا نمي شد ميهمان
ز آن كه مي دانست كان جا جاي مهماني نبود

كوش، پروين، تا به تاريكي نباشي رهسپار
توشه اي و رهنوردي، جز پشيماني نبود


****************

سر و سنگ



نهان کرد دیوانه در جیب سنگی
یکی را به سر کوفت روزی به معبر

شد از رنج رنجور و از درد نالان
بپیچید و گردید چون مار چنبر

دویدند جمعی پی دادخواهی
دریدند دیوانه را جامه در بر

کشیدند و بردندشان سوی قاضی
که این یک ستمدیده بود آن ستمگر

ز دیوانه و قصه سر شکستن
بسی یاوه گفتند هر یک به محضر

بگفتا همان سنگ بر سر زنیدش
جز این نیست بدکار را مزد و کیفر

بخندید دیوانه زان دیو رائی
که نفرین بر این قاضی و حکم و دفتر

کسی میزند لاف بسیار دانی
که دارد سری از سر من تهی تر

گر اینند با عقل و رایان گیتی
ز دیوانگانش چه امید، دیگر

نشستند و تدبیر کردند با هم
که کوبند با سنگ دیوانه را سر


*****************

شرط نیکنامی



نیکنامی نباشد، از ره عجب
خنگ آز و هوس همی راندن

روز دعوی، چو طبل بانگ زدن
وقت کوشش، ز کار واماندن

خستگان را ز طعنه، جان خستن
دل خلق خدای را رنجاندن

خود سلیمان شدن به ثروت و جاه
دیگران را ز دیو ترساندن

با در افتادگان، ستم کردن
ز هر جای شهد نوشاندن

اندر امید خوشه هوسی
هر کجا خرمنی است سوزاندن

گمرهان را رفیق ره بودن
سر ز فرمان عقل پیچاندن

عیب پنهان دیگران گفتن
عیب پیدای خویش پوشاندن

بهر یک مشت آرد، بر سر خلق
آسیا چون زمانه گرداندن

گویمت شرط نیکنامی چیست
زانکه این نکته بایدت خواندن

خاری از پای عاجزی کندن
گردی از دامنی بیفشاندن


*************

دو محضر



قاضي كشمر ز محضر، شامگاه
رفت سوي خانه با حالي تباه

هر كجا در ديد، بر ديوار زد
بانگ بر دربان و خدمتكار زد

كودكان را راند با سيلي و مشت
گربه را با چوبدستي خست و كشت

خشم هم بر كوزه. هم بر آب كرد
هم قدح. هم كاسه را پرتاب كرد

هر چه كم گفتند، او بسيار گفت
حرفهاي سخت و نا هموار گفت

كرد خشم آلوده، سوي زن نگاه
گفت كاز دست تو روزم شد سياه

تو ز سرد و گرم گيتي بي خبر
من گرفتار هزاران شور وشر

تو غنودي، من دويدم روز وشب
كاستم من، تو فزودي، اي عجب

تو شدي دمساز با پيوند و دوست
چرخ، روزي صد ره از من كند پوست

ناگواريها مرا برد از ميان
تو غنودي در حرير و پرنيان

تو نشستي تا بيارندت ز در
ما بياورديم با خون جگر

هر چه كردم گرد باوزرو بال
تو به پاي آز كردي پايمال

توشه بستم از حلال و از حرام
هم تو خوردي گاه پخته گاه خام

تا كه چشمت ديد هميان زري
كردي از دل، آرزوي زيوري

تا يتيم از يك بمن بخشيد نيم
تو خريدي گوهر و در يتيم

كور و عاجز بس در افكندم به چاه
تا كه شد هموار از بهر تو راه

از پي يك راست، گفتم صد دروغ
ماست را من بردم و مظلوم دوغ

سنگها انداختم در راه ها
اشكها آميختم با آه ها

بدره زر ديدم و رفتم ز دست
بي تأمل روز را گفتم شب است

حق نهفتم بافتم افسانه ها
سوختم با تهمتي كاشانه ها

اين سخنها بهر تو گفتم تمام
تو چه گفتي؟ آرميدي روز شام

ريختم بهر ت. عمري آبرو
تو چه كردي از براي من بگو

رشوت آوردم، تو مال اندوختي
تيرگي كردم تو بزم افروختي

تا به مرداري بيالودم دهن
تو حسابي ساختي از بهر من

خدمت محضر زمن نايد دگر
هر كه را خواهي، به جاي من ببر

بعد ازين نه پيروم. نه پيشوا
چون تو، اندر خانه خواهم كرد جا

چون تو خواهم بود پاك از هر حساب
جز حساب سير و گشت و خورد خواب

زن بلطف و خنده گفت اين كار چيست
با در ديوار، اين پيكار چيست

امشب از عقل و خرد بيگانه اي
گر نه مستي، بيگمان ديوانه اي

كودكان را پاي بر سر مي زني
مشت بر طومار و دفتر مي زني

خود پسنديدن. و بال است و گزند
ديگران را كي پسندد، خود پسند

من نمي گويم كه كاري داشتم
يا چو تو، بر دوش، باري داشم

مي روم فردا من از خانه برون
تو بر افراز اين بساط واژگون

مي روم من يك دو روز اين جا بمان
همچو من دانستنيها را بدان

عارفان، علم و عمل پيوسته اند
ديده اند اول، سپس دانسته اند

زن چو از خانه سحرگه رخت بست
خانه ديوانخانه شد، قاضي نشست

گاه خط بنوشت و گاه افسانه خواند
ماند، اما بي خبر ازخانه ماند

روزي اندر خانه سخت آشوب شد
گفتگوي مشت و سنگ و چوب شد

خادم و طباخ و فراش آمدند
تا توانستند، دربان را زدند

پيش قاضي آن دروغ، اين راست گفت
در حقيقت، هر چه هر كس خواست گفت

عيبها گفتند از هم بيشمار
رازهاي بسه كردند آشكار

گفت دربان اين خسان اهريمن اند
مجمند و بي گنه را مي زنند

باز كردم هر سه را امروز مشت
برگرفتم بار دزديشان ز پشت

بانگ زد خادم بر او كاي خود پرست
قفل مخزن را كه ديشب مي شكست

كوزه روغن تو مي بردي به دوش
يا براي خانه يا بهر فروش

خواجه از آغاز شب در خانه بود
حاجب از بهر كه، در را مي گشود

دايه آمد گفت طفل شير خوار
گشته رنجور و نمي گيرد قرار

گفت ناظر، دختر من ديده است
مطبخي كشك و عدس دزديده است

ناگهان، فراش همياني گشود
گفت كاين زرها ميان هيمه بود

باغبان آمد كه دزد، اين ناظر است
غايبست از حق، اگر چه حاضر است

زر فزون مي گيرد و كم مي خرد
آن چه دينار است و درهم، مي برد

مي كند از ما به جور و ظلم، پوست
خواجه مهمان است، صاحبخانه اوست

دوش، يك من هيمه را باري نوشت
خوشه اي آورد و خرواري نوشت

از كنار در، كنيز آواز داد
بعد ازين، نان را كجا بايد نهاد

كودكان نان و عسل را خورده اند
سفره اش را نيز با خود برده اند




ديد قاضي، خانه پر شور و شر است
محضر است، اما دگرگون محضر است

كار قاضي جز خط و دفتر نبود
آشنا با اين چنين محضر نبود

او چه مي دانست آشوب كجاست
وين كم و افزون، كه افزود و كه كاست

چون امين نشناخت از دزد دغل
دفتر خود را نهاد اندر بغل

گفت زين جنگ و جدل، سر خيره گشت
بايدم رفتن، گه محضر گذشت


چون ز جا برخاست، زن در را گشود
گفت ديدي آن چه گفتم راست بود

تو، به محضر داوري كردي هزار
ليك اندر خانه درماندي ز كار

گر چه ترساندي خلايق را بسي
از تو در خانه نمي ترسد كسي


تو بسي گفتي ز كار خويشتن
من نگفتم هيچ و ديدي كار من

تا تو اندر خانه ديدي گير و دار
چند روزي ماندي و كردي فرار

من كنم صد شعله در يك دم خموش
گاه دستم، گاه چشمم، گاه گوش

هر كه بيني رشته اي دارد به دست
هر كجا راهي است، رهپوييش هست

تو چه مي داني كه دزد خانه كيست
زین حکایت حق کدام ،افسانه چیست

زن، بدام افكند دزد خانه را
از حقيقت دور كرد افسانه را




***********************

دو همراز



در آبگير، سحرگاه بماهي گفت
كه روز گشت و شنا كردن و جهيدن نيست

بساط حلقه و دام است يك سر اين صحرا
چنين بساط، دگر جاي آرميدن نيست

تو را هميشه از ين نكته با خبر كردم
وليك، گوش تو را طاقت شنيدن نيست

هزار مرتبه گفتم كه خانه صياد
مكان ايمني و خانه برگزيدن نيست

من از ميان بروم، چون خطر شود نزديك
تو چون كني، كه تر قدرت پريدن نيست

هزار چشمه روشن، هزار بركه پاك
بهاي يك رگ و يك قطره خون چكيدن نيست

بگفت منزل مقصود آن چنان دور است
كه فكر كوته ما را بدان رسيدن نيست

هزار رشته، برين كارگاه مي پيچند
ولي چه سود، كه هر ديده بهر ديدن نيست

ز خرمن فلك، از دوست،خوشه اي نبري
كه غنچه و گل اين باغ، بهر چيدن نيست

اگر ز آ ب گريزي، به خشكيت بزنند
ازاين حصار، كسي را ره رهيدن نيست

به پرتگاه قضا، مركب هوي و هوس
سبك مران كه مجال عنان كشيدن نيست

بپاي گلبن زيباي هستي، اين همه خار
براي چيست، اگر از پي خليدن نيست

چنان نهفته و آهسته مينهند اين دام
كه هيچ فرصت ترسيدن و رميدن نيست

سموم فتنه، چو باد سحرگهي نوزد
به جز نشان خرابي، در آن وزيدن نيست

چو من بخاك تپيدم، تو سوختي به شرار
دگر حديث شنا كردن و چميدن نيست

به راه گرگ حوادث، شبان به خواب رود
چو خفت، گله چه داند گه چريدن نيست

برید و دوخت قبای من وتو درزی چرخ
زهم شکافتن و طرحی نو بریدن نیست

متاع حادثه، روزي به قهر بفروشند
چه غم خورند كه ما را سر خريدن نيست


*******************

دو همدرد


بلبلي گفت به كنج قفسي
كه چنين روز، مرا باور نيست

آخر اين فتنه، سيه كاري كيست
گر كه كار فلك اخضر نيست

آن چنان سخت ببستند اين در
كه تو گويي كه قفس را در نيست

قفسم گر زر و سيم است چه فرق
كه مرا ديده به سيم و زر نيست

باغبانش ز چه در زندان كرد
بلبل شيفته، يغما گر نيست


همه بر چهره گل مي نگرند
نگهي در خور اين كيفر نيست

كه به سوي چمنم خواهد برد
كس به جز بخت بدم رهبر نيست


ديده بر بام قفس بايد دوخت
دگر امروز، گل و عبهر نيست

سوختم اين همه از محنت و باز
اين تن سوخته خاكستر نيست

طوطيي از قفس ديگر گفت
چه توان كرد، ره ديگر نيست


بس كه تلخ است گرفتاري و صبر
دل ما را هوس شكر نيست

چو گل و لاله نخواهد ماندن
سيرگاهي ز قفس خوشتر نيست

دل مفرساي به سوداي محال
كه اگر دل نبود، دلبر نيست

در و بام قفست زرين است
صيد را بهتر ازين زيور نيست

ز خم من صحن قفس خونين كرد
همچو من پاي تو از خون، تر نيست

تو شكيبا شو و پندار چنان
كه به جز برگ گلت بستر نيست

گه بلندي است، زماني پستي
هر كس اي دوست، بلند اختر نيست

همه فرمان قضا بايد برد
نيست يك ذره كه فرمانبر نيست

چه هوسها به سر افتاده مرا
كه تبه گشت و يكي در سر نيست

چه غم ار بال و پرم ريخته شد
دگرم حاجت بال و پر نيست

چمن ار نيست، قفس خود چمن است
به خيال است، بديدن گر نيست

چه تفاوت كندت گر يك روز
خون دل هست و گل احمر نيست

چرخ نيلوفريت سايه فكند
اگرت سايه ز نيلوفر نيست




*******************

خون دل


مرغي به باغ رفت و يكي ميوه كند و خورد
ناگه ز دست چرخ به پايش رسيد سنگ

خونين به لانه آمد و سر زير پر كشيد
غلتيد چون كبوتر با باز، كرده جنگ

بگريست مرغ خرد كه برخيز و سرخ كن
مانند بال خويش، مرا نيز بال و چنگ

ناليد و گفت خون دلست اين نه رنگ و زيب
صياد روزگار، به من عرصه كرد تنگ

آخر تو هم ز لانه، پي دانه بر پري
از خون پر تو نيز بدينسان كنند رنگ

در سبزه گر روي، كندت دست جور پر
بر بام گر شوي، كندت سنگ فتنه لنگ

آهسته میوه ای بکن از شاخی برو
در باغ و مرغزار ،مکن هیچ گه درنگ

ميدان سعي و كار، شما راست بعد ازين
ما رفتگان به نوبت خود تاختیم خنگ

UFC
8 September 2008, 04:24 PM
ای دل عبث مخور غم دنیا را
فکرت مکن نیامده فردا را
کنج قفس چو نیک بیندیشی
چون گلشن است مرغ شکیبا را
بشکاف خاک را و ببین آنگه
بی مهری زمانه‌ی رسوا را
این دشت، خوابگاه شهیدانست
فرصت شمار وقت تماشا را
از عمر رفته نیز شماری کن
مشمار جدی و عقرب و جوزا را
دور است کاروان سحر زینجا
شمعی بباید این شب یلدا را
در پرده صد هزار سیه کاریست
این تند سیر گنبد خضرا را
پیوند او مجوی که گم کرد است
نوشیروان و هرمز و دارا را
این جویبار خرد که می‌بینی
از جای کنده صخره‌ی صما را
آرامشی ببخش توانی گر
این دردمند خاطر شیدا را
افسون فسای افعی شهوت را
افسار بند مرکب سودا را
پیوند بایدت زدن ای عارف
در باغ دهر حنظل و خرما را
زاتش بغیر آب فرو ننشاند
سوز و گداز و تندی و گرما را
پنهان هرگز می‌نتوان کردن
از چشم عقل قصه‌ی پیدا را
دیدار تیره‌روزی نابینا
عبرت بس است مردم بینا را
ای دوست، تا که دسترسی داری
حاجت بر آر اهل تمنا را
زیراک جستن دل مسکینان
شایان سعادتی است توانا را
از بس بخفتی، این تن آلوده
آلود این روان مصفا را
از رفعت از چه با تو سخن گویند
نشناختی تو پستی و بالا را
مریم بسی بنام بود لکن
رتبت یکی است مریم عذرا را
بشناس ایکه راهنوردستی
پیش از روش، درازی و پهنا را
خود رای می‌نباش که خودرایی
راند از بهشت، آدم و حوا را
پاکی گزین که راستی و پاکی
بر چرخ بر فراشت مسیحا را
آنکس ببرد سود که بی انده
آماج گشت فتنه‌ی دریا را
اول بدیده روشنئی آموز
زان پس بپوی این ره ظلما را
پروانه پیش از آنکه بسوزندش
خرمن بسوخت وحشت و پروا را
شیرینی آنکه خورد فزون از حد
مستوجب است تلخی صفرا را
ای باغبان، سپاه خزان آمد
بس دیر کشتی این گل رعنا را
بیمار مرد بسکه طبیب او
بیگاه کار بست مداوا را
علم است میوه، شاخه‌ی هستی را
فضل است پایه، مقصد والا را
نیکو نکوست، غازه و گلگونه
نبود ضرور چهره‌ی زیبا را
عاقل بوعده‌ی بره‌ی بریان
ندهد ز دست نزل مهنا را
ای نیک، با بدان منشین هرگز
خوش نیست وصله جامه‌ی دیبا را
گردی چو پاکباز، فلک بندد
بر گردن تو عقد ثریا را
صیاد را بگوی که پر مشکن
این صید تیره روز بی آوا را
ای آنکه راستی بمن آموزی
خود در ره کج از چه نهی پا را
خون یتیم در کشی و خواهی
باغ بهشت و سایه‌ی طوبی را
نیکی چه کرده‌ایم که تا روزی
نیکو دهند مزد عمل ما را
انباز ساختیم و شریکی چند
پروردگار صانع یکتا را
برداشتیم مهره‌ی رنگین را
بگذاشتیم لؤلؤ لالا را
آموزگار خلق شدیم اما
نشناختیم خود الف و با را
بت ساختیم در دل و خندیدیم
بر کیش بد، برهمن و بودا را
ای آنکه عزم جنگ یلان داری
اول بسنج قوت اعضا را
از خاک تیره لاله برون کردن
دشوار نیست ابر گهر زا را
ساحر، فسون و شعبده انگارد
نور تجلی و ید بیضا را
در دام روزگار ز یکدیگر
نتوان شناخت پشه و عنقا را
در یک ترازو از چه ره اندازد
گوهرشناس، گوهر و مینا را
هیزم هزار سال اگر سوزد
ندهد شمیم عود مطرا را
بر بوریا و دلق، کس ای مسکین
نفروختست اطلس و خارا را
ظلم است در یکی قفس افکندن
مردار خوار و مرغ شکرخا را
خون سر و شرار دل فرهاد
سوزد هنوز لاله‌ی حمرا را
پروین، بروز حادثه و سختی
در کار بند صبر و مدارا را

UFC
8 September 2008, 04:24 PM
کار مده نفس تبه کار را
در صف گل جا مده این خار را
کشته نکودار که موش هوی
خورده بسی خوشه و خروار را
چرخ و زمین بنده‌ی تدبیر تست
بنده مشو درهم و دینار را
همسر پرهیز نگردد طمع
با هنر انباز مکن عار را
ای که شدی تاجر بازار وقت
بنگر و بشناس خریدار را
چرخ بدانست که کار تو چیست
دید چو در دست تو افزار را
بار وبال است تن بی تمیز
روح چرا می‌کشد این بار را
کم دهدت گیتی بسیاردان
به که بسنجی کم و بسیار را
تا نزند راهروی را بپای
به که بکوبند سر مار را
خیره نوشت آنچه نوشت اهرمن
پاره کن این دفتر و طومار را
هیچ خردمند نپرسد ز مست
مصلحت مردم هشیار را
روح گرفتار و بفکر فرار
فکر همین است گرفتار را
آینه‌ی تست دل تابناک
بستر از این آینه زنگار را
دزد بر این خانه از آنرو گذشت
تا بشناسد در و دیوار را
چرخ یکی دفتر کردارهاست
پیشه مکن بیهده کردار را
دست هنر چید، نه دست هوس
میوه‌ی این شاخ نگونسار را
رو گهری جوی که وقت فروش
خیره کند مردم بازار را
در همه جا راه تو هموار نیست
مست مپوی این ره هموار را

UFC
8 September 2008, 04:24 PM
رهائیت باید، رها کن جهانرا
نگهدار ز آلودگی پاک جانرا
بسر برشو این گنبد آبگون را
بهم بشکن این طبل خالی میانرا
گذشتنگه است این سرای سپنجی
برو باز جو دولت جاودانرا
زهر باد، چون گرد منما بلندی
که پست است همت، بلند آسمانرا
برود اندرون، خانه عاقل نسازد
که ویران کند سیل آن خانمانرا
چه آسان بدامت درافکند گیتی
چه ارزان گرفت از تو عمر گرانرا
ترا پاسبان است چشم تو و من
همی خفته می‌بینم این پاسبانرا
سمند تو زی پرتگاه از چه پوید
ببین تا بدست که دادی عنانرا
ره و رسم بازارگانی چه دانی
تو کز سود نشناختستی زیانرا
یکی کشتی از دانش و عزم باید
چنین بحر پر وحشت بیکرانرا
زمینت چو اژدر بناگه ببلعد
تو باری غنیمت شمار این زمانرا
فروغی ده این دیده‌ی کم ضیا را
توانا کن این خاطر ناتوانرا
تو ای سالیان خفته، بگشای چشمی
تو ای گمشده، بازجو کاروانرا
مفرسای با تیره‌رائی درون را
میالای با ژاژخائی دهانرا
ز خوان جهان هر که را یک نواله
بدادند و آنگه ربودند خوانرا
به بستان جان تا گلی هست، پروین
تو خود باغبانی کن این بوستانرا

UFC
8 September 2008, 04:25 PM
یکی پرسید از سقراط کز مردن چه خواندستی
بگفت ای بیخبر، مرگ از چه نامی زندگانی را
اگر زین خاکدان پست روزی بر پری بینی
که گردونها و گیتی‌هاست ملک آن جهانی را
چراغ روشن جانرا مکن در حصن تن پنهان
مپیچ اندر میان خرقه، این یاقوت کانی را
مخسب آسوده ای برنا که اندر نوبت پیری
به حسرت یاد خواهی کرد ایام جوانی را
به چشم معرفت در راه بین آنگاه سالک شو
که خواب آلوده نتوان یافت عمر جاودانی را
ز بس مدهوش افتادی تو در ویرانه گیتی
بحیلت دیو برد این گنجهای رایگانی را
دلت هرگز نمیگشت این چنین آلوده و تیره
اگر چشم تو میدانست شرط پاسبانی را
متاع راستی پیش آر و کالای نکوکاری
من از هر کار بهتر دیدم این بازارگانی را
بهل صباغ گیتی را که در یک خم زند آخر
سپید و زرد و مشکین و کبود و ارغوانی را
حقیقت را نخواهی دید جز با دیده‌ی معنی
نخواهی یافتن در دفتر دیو این معانی را
بزرگانی که بر شالوده‌ی جان ساختند ایوان
خریداری نکردند این سرای استخوانی را
اگر صد قرن شاگردی کنی در مکتب گیتی
نیاموزی ازین بی مهر درس مهربانی را
بمهمانخانه‌ی آز و هوی جز لاشه چیزی نیست
برای لاشخواران واگذار این میهمانی را
بسی پوسیده و ارزان گران بفروخت اهریمن
دلیل بهتری نتوان شمردن هر گرانی را
ز شیطان بدگمان بودن نوید نیک فرجامیست
چو خون در هر رگی باید دواند این بدگمانی را
نهفته نفس سوی مخزن هستی رهی دارد
نهانی شحنه‌ای میباید این دزد نهانی را
چو دیوان هر نشان و نام میپرسند و میجویند
همان بهتر که بگزینیم بی نام و نشانی را
تمام کارهای ما نمیبودند بیهوده
اگر در کار می‌بستیم روزی کاردانی را
هزاران دانه افشاندیم و یک گل زانمیان نشکفت
بشورستان تبه کردیم رنج باغبانی را
بگرداندیم روی از نور و بنشستیم با ظلمت
رها کردیم باقی را و بگرفتیم فانی را
شبان آز را با گله‌ی پرهیز انسی نیست
بگرگی ناگهان خواهد بدل کردن شبانی را
همه باد بروت است اندرین طبع نکوهیده
بسیلی سرخ کردستیم روی زعفرانی را
بجای پرده تقوی که عیب جان بپوشاند
ز جسم آویختیم این پرده‌های پرنیانی را
چراغ آسمانی بود عقل اندر سر خاکی
ز باد عجب کشتیم این چراغ آسمانی را
بیفشاندیم جان! اما به قربانگاه خودبینی
چه حاصل بود جز ننگ و فساد این جانفشانی را
چرا بایست در هر پرتگه مرکب دوانیدن
چه فرجامی است غیر از اوفتادن بدعنانی را
شراب گمرهی را میشکستیم ار خم و ساغر
بپایان میرساندیم این خمار و سرگرانی را
نشان پای روباه است اندر قلعه‌ی امکان
بپر چون طائر دولت، رها کن ماکیانی را
تو گه سرگشته‌ی جهلی و گه گم گشته‌ی غفلت
سر و سامان که خواهد داد این بی خانمانی را
ز تیغ حرص، جان هر لحظه‌ای صد بار میمیرد
تو علت گشته‌ای این مرگهای ناگهانی را
رحیل کاروان وقت می‌بینند بیداران
برای خفتگان میزن درای کاروانی را
در آن دیوان که حق حاکم شد و دست و زبان شاهد
نخواهد بود بازار و بها چیره‌زبانی را
نباید تاخت بر بیچارگان روز توانائی
بخاطر داشت باید روزگار ناتوانی را
تو نیز از قصه‌های روزگار باستان گردی
بخوان از بهر عبرت قصه‌های باستانی را
پرند عمر یک ابریشم و صد ریسمان دارد
ز انده تار باید کرد پود شادمانی را
یکی زین سفره نان خشک برد آن دیگری حلوا
قضا گوئی نمیدانست رسم میزبانی را
معایب را نمیشوئی، مکارم را نمیجوئی
فضیلت میشماری سرخوشی و کامرانی را
مکن روشن‌روان را خیره انباز سیه‌رائی
که نسبت نیست باتیره‌دلی روشن روانی را
درافتادی چو با شمشیر نفس و در نیفتادی
بمیدانها توانی کار بست این پهلوانی را
بباید کاشتن در باغ جان از هر گلی، پروین
بر این گلزار راهی نیست باد مهرگانی را

UFC
8 September 2008, 04:25 PM
ای عجب! این راه نه راه خداست
زانکه در آن اهرمنی رهنماست
قافله بس رفت از این راه، لیک
کس نشد آگاه که مقصد کجاست
راهروانی که درین معبرند
فکرتشان یکسره آز و هواست
ای رمه، این دره چراگاه نیست
ای بره، این گرگ بسی ناشتاست
تا تو ز بیغوله گذر میکنی
رهزن طرار تو را در قفاست
دیده ببندی و درافتی بچاه
این گنه تست، نه حکم قضاست
لقمه‌ی سالوس کرا سیر کرد
چند بر این لقمه تو را اشتهاست
نفس، بسی وام گرفت و نداد
وام تو چون باز دهد؟ بینواست
خانه‌ی جان هرچه توانی بساز
هرچه توان ساخت درین یک بناست
کعبه‌ی دل مسکن شیطان مکن
پاک کن این خانه که جای خداست
پیرو دیوانه شدن ز ابلهی است
موعظت دیو شنیدن خطاست
تا بودت شمع حقیقت بدست
راه تو هرجا که روی روشناست
تا تو قفس سازی و شکر خری
طوطیک وقت ز دامت رهاست
حمله نیارد بتو ثعبان دهر
تا چو کلیمی تو و دینت عصاست
ای گل نوزاد فسرده مباش
زانکه تو را اول نشو و نماست
طائر جانرا چه کنی لاشخوار
نزد کلاغش چه نشانی؟ هماست
کاهلیت خسته و رنجور کرد
درد تو دردیست که کارش دواست
چاره کن آزردگی آز را
تا که بدکان عمل مومیاست
روی و ریا را مکن آئین خویش
هرچه فساد است ز روی و ریاست
شوخ‌تن و جامه چه شوئی همی
این دل آلوده به کارت گواست
پای تو همواره براه کج است
دست تو هر شام و سحر بر دعاست
چشم تو بر دفتر تحقیق، لیک
گوش تو بر بیهده و ناسزاست
بار خود از دوش برافکنده‌ای
پشت تو از پشته‌ی شیطان دوتاست
نان تو گه سنگ بود گاه خاک
تا به تنور تو هوی نانواست
ورطه و سیلاب نداری به پیش
تا خردت کشتی و جان ناخداست
قصر دل‌افروز روان محکم است
کلبه‌ی تن را چه ثبات و بقاست
جان بتو هرچند دهد منعم است
تن ز تو هرچند ستاند گداست
روغن قندیل تو آبست و بس
تیرگی بزم تو بیش از ضیاست
منزل غولان ز چه شد منزلت
گر ره تو از ره ایشان جداست
جهل بلندی نپسندد، چه است
عجب سلامت نپذیرد، بلاست
آنچه که دوران نخرد یکدلیست
آنچه که ایام ندارد وفاست
دزد شد این شحنه‌ی بی نام و ننگ
دزد کی از دزد کند بازخواست
نزد تو چون سرد شود؟ آتش است
از تو چرا درگذرد؟ اژدهاست
وقت گرانمایه و عمر عزیز
طعمه‌ی سال و مه و صبح و مساست
از چه همی کاهدمان روز و شب
گر که نه ما گندم و چرخ آسیاست
گر که یمی هست، در آخر نمی‌است
گر که بنائی است، در آخر هباست
ما بره آز و هوی سائلیم
مورچه در خانه‌ی خود پادشاست
خیمه ز دستیم و گه رفتن است
غرق شدستیم و زمان شناست
گلبن معنی نتوانی نشاند
تا که درین باغچه خار و گیاست
کشور جان تو چو ویرانه‌ایست
ملک دلت چون ده بی روستاست
شعر من آینه‌ی کردار تست
ناید از آئینه بجز حرف راست
روشنی اندوز که دلرا خوشی است
معرفت آموز که جانرا غذاست
پایه‌ی قصر هنر و فضل را
عقل نداند ز کجا ابتداست
پرده‌ی الوان هوی را بدر
تا بپس پرده ببینی چهاست
به که بجوی و جر دانش چرد
آهوی جانست که اندر چراست
خیره ز هر پویه ز میدان مرو
با فلک پیر ترا کارهاست
اطلس نساج هوی و هوس
چون گه تحقیق رسد بوریاست
بیهده، پروین در دانش مزن
با تو درین خانه چه کس آشناست

UFC
8 September 2008, 04:25 PM
آنکس که چو سیمرغ بی نشانست
از رهزن ایام در امانست
ایمن نشد از دزد جز سبکبار
بر دوش تو این بار بس گرانست
اسبی که تو را میبرد بیک عمر
بنگر که بدست که‌اش عنانست
مردم‌کشی دهر، بی سلاح است
غارتگری چرخ، ناگهانست
خودکامی افلاک آشکار است
از دیده‌ی ما خفتگان نهانست
افسانه‌ی گیتی نگفته پیداست
افسونگریش روشن و عیانست
هر غار و شکافی بدامن کوه
با عبرت اگر بنگری دهانست
بازیچه‌ی این پرده، سحربازیست
بی باکی این دست، داستانست
دی جغد به ویرانه‌ای بخندید
کاین قصر ز شاهان باستانست
تو از پی گوری دوان چو بهرام
آگه نه که گور از پیت دوانست
شمشیر جهان کند مینماند
تا مستی و خواب تواش فسان است
بس قافله‌ی گم گشته است از آنروز
کاین گمشده، سالار کاروانست
بس آدمیان پای بند دیوند
بسیار سر اینجا بر آستانست
از پای در افتد به نیمه‌ی راه
آن رفته که بی توشه و توانست
زین تیره تن، امید روشنی نیست
جانست چراغ وجود، جانست
شادابی شاخ و شکوفه در باغ
هنگام گل از سعی باغبانست
دل را ز چه رو شوره‌زار کردی
خارش بکن ایدوست، بوستانست
خون خورده و رخسار کرده رنگین
این لعل که اندر حصار کانست
آری، سمن و لاله روید از خاک
تا ابر بهاری گهر فشانست
در کیسه‌ی خود بین که تا چه داری
گیرم که فلان گنج از فلانست
ز اسرار حقیقت مپرس کاین راز
بالاتر از اندیشه و گمانست
ای چشمه‌ی کوچک بچشم فکرت
بحریست که بی کنه و بی کرانست
اینجا نرسد کشتئی بساحل
گر زانکه هزارانش بادبانست
بر پر که نگردد بلند پرواز
مرغیکه درین پست خاکدانست
گرگ فلک آهوی وقت را خورد
در مطبخ ما مشتی استخوانست
اندیشه کن از باز، ای کبوتر
هر چند تو را عرصه آسمانست
جز گرد نکوئی مگرد هرگز
نیکی است که پاینده در جهانست
گر عمر گذاری به نیکنامی
آنگاه تو را عمر جاودانست
در ملک سلیمان چرا شب و روز
دیوت بسر سفره میهمانست
پیوند کسی جوی کاشنائی است
اندوه کسی خور که مهربانست
مگذار که میرد ز ناشتائی
جان را هنر و علم همچو نانست
فضل است چراغی که دلفروزست
علم است بهاری که بی خزانست
چوگان زن، تا بدستت افتد
این گوی سعادت که در میانست
چون چیره بدین چار دیو گردد
آنکس که چنین بیدل و جبانست
گر پنبه شوی، آتشت زمین است
ور مرغ شوی، روبهت زمانست
بس تیرزنان را نشانه کردست
این تیر که در چله‌ی کمانست
در لقمه‌ی هر کس نهفته سنگی
بر خوان قضا آنکه میزبانست
یکرنگی ناپایدار گردون
کم عمرتر از صرصر و دخانست
فرصت چو یکی قلعه‌ایست ستوار
عقل تو بر این قلعه مرزبانست
کالا مخر از اهرمن ازیراک
هر چند که ارزان بود گرانست
آن زنده که دانست و زندگی کرد
در پیش خردمند، زنده آنست
آن کو بره راست میزند گام
هر جا که برد رخت، کامرانست
بازیچه‌ی طفلان خانه گردد
آن مرغ که بی پر چو ماکیانست
آلوده کنی خاطر و ندانی
کالایش دل، پستی روانست
هیزم کش دیوان شدن زبونیست
روزی خور دونان شدن هوانست
ننگ است بخواری طفیل بودن
مانند مگس هر کجا که خوانست
این سیل که با کوه می‌ستیزد
بیغ افکن بسیار خانمانست
بندیش ز دیوی که آدمی روست
بگریز ز نقشی که دلستانست
در نیمه‌ی شب، ناله‌ی شباویز
کی چون نفس مرغ صبح خوانست
از منقبت و علم، نیم ارزن
ارزنده‌تر از گنج شایگانست
کردار تو را سعی رهنمونست
گفتار تو را عقل ترجمانست
عطار سپهرت زریر بفروخت
بگرفتی و گفتی که زعفرانست
در قیمت جان از تو کار خواهند
این گنج مپندار رایگانست
اطلس نتوان کرد ریسمان را
این پنبه که رشتی تو، ریسمانست
ز اندام خود این تیرگی فروشوی
در جوی تو این آب تا روانست
پژمان نشود ز آفتاب هرگز
تا بر سر این غنچه سایبانست
برزیگری آموختی و کشتی
این دانه زمانی که مهرگانست
مسپار به تن کارهای جان را
این بی هنر از دور پهلوانست
یاری نکند با تو خسرو عقل
تا جهل بملک تو حکمرانست
مزروع تو، گر تلخ یا که شیرین
هنگام درو، حاصلت همانست
هر نکته که دانی بگوی، پروین
تا نیروی گفتار در زبانست

UFC
8 September 2008, 04:25 PM
ای دل، فلک سفله کجمدار است
صد بیم خزانش بهر بهار است
باغی که در آن آشیانه کردی
منزلگه صیاد جانشکار است
از بدسری روزگار بی باک
غمگین مشو ایدوست، روزگار است
یغماگر افلاک، سخت بازوست
دردی کش ایام، هوشیار است
افسانه‌ی نوشیروان و دارا
ورد سحر قمری و هزار است
ز ایوان مدائن هنوز پیدا
بس قصه‌ی پنهان و آشکار است
اورنگ شهی بین که پاسبانش
زاغ و زغن و گور و سوسمار است
بیغوله‌ی غولان چرا بدینسان
آن کاخ همایون زرنگار است
از ناله‌ی نی قصه‌ای فراگیر
بس نکته در آن ناله‌های زار است
در موسم گل، ابر نوبهاری
بر سرو و گل و لاله اشکبار است
آورده ز فصل بهار پیغام
این سبزه که بر طرف جویبار است
در رهگذر سیل، خانه کردن
بیرون شدن از خط اعتبار است
تعویذ بجوی از درستکاری
اهریمن ایام نابکار است
آشفته و مستیم و بر گذرگاه
سنگ و چه و دریا و کوهسار است
دل گرسنه ماندست و روح ناهار
تن را غم تدبیر احتکار است
آن شحنه که کالا ربود دزد است
آن نور که کاشانه سوخت نار است
خوش آنکه ز حصن جهان برونست
شاد آنکه بچشم زمانه خوار است
از قله‌ی این بیمناک کهسار
خونابه روان همچو آبشار است
بار جسد از دوش جان فرو نه
آزاده روان تو زیر بار است
این گوهر یکتای عالم افروز
در خاک بدینگونه خاکسار است
فردا ز تو ناید توان امروز
رو کار کن اکنون که وقت کار است
همت گهر وقت را ترازوست
طاعت شتر نفس را مهار است
در دوک امل ریسمان نگردد
آن پنبه که همسایه‌ی شرار است
کالا مبر ای سودگر بهمراه
کاین راه نه ایمن ز گیر و دار است
ای روح سبک بر سپهر برپر
کاین جسم گران عاقبت غبار است
بس کن به فراز و نشیب جستن
این رسم و ره اسب بی فسار است
طوطی نکند میل سوی مردار
این عادت مرغان لاشخوار است
هرچند که ماهر بود فسونگر
فرجام هلاکش ز نیش مار است
عمر گذران را تبه مگردان
بعد از تو مه و هفته بیشمار است
زندانی وقت عزیز، ای دل
همواره در اندیشه‌ی فرار است
از جهل مسوزش بروز روشن
ای بیخبر، این شمع شام تار است
کفتار گرسنه چه میشناسد
کهو بره پروار یا نزار است
بیهوده مکوش ای طبیب دیگر
بیمار تو در حال احتضار است
باید که چراغی بدست گیرد
در نیمه‌شب آنکس که رهگذار است
امسال چنان کن که سود یابی
اندوهت اگر از زیان پار است
آسایش صد سال زندگانی
خوشنودی روزی سه و چهار است
بار و بنه‌ی مردمی هنر شد
بار تو گهی عیب و گاه عار است
اندیشه کن از فقر و تنگدستی
ای آنکه فقیریت در جوار است
گلچین مشو ایدوست کاندرین باغ
یک غنچه جلیس هزار خار است
بیچاره در افتد، زبون دهد جان
صیدی که در این دامگه دچار است
بیش از همه با خویشتن کند بد
آنکس که بدخلق خواستار است
ای راهنورد ره حقیقت
هشدار که دیوت رکابدار است
ای دوست، مجازات مستی شب
هنگام سحر، سستی خمار است
آنکس که از این چاه ژرف تیره
با سعی و عمل رست، رستگار است
یک گوهر معنی ز کان حکمت
در گوش، چو فرخنده گوشوار است
هرجا که هنرمند رفت گو رو
گر کابل و گر چین و قندهار است
فضل است که سرمایه‌ی بزرگی است
علم است که بنیاد افتخار است
کس را نرساند چرا بمنزل
گر توسن افلاک راهوار است
یکدل نشود ای فقیه با کس
آنرا که دل و دیده صد هزار است
چون با دگران نیست سازگاریش
با تو مشو ایمن که سازگار است
از ساحل تن گر کناره گیری
سود تو درین بحر بی کنار است
از بنده جز آلودگی چه خیزد
پاکی صفت آفریدگار است
از خون جگر، نافه پروراندن
تنها هنر آهوی تتار است
ز ابلیس ره خود مپرس گرچه
در بادیه‌ی کعبه رهسپار است
پیراهن یوسف چرا نیارند
یعقوب بکنعان در انتظار است
بیدار شو ای گوهری که انکشت
در جایگاه در شاهوار است
گفتار تو همواره از تو، پروین
در صفحه‌ی ایام یادگار است

UFC
8 September 2008, 04:25 PM
آهوی روزگار نه آهوست، اژدر است
آب هوی و حرص نه آبست، آذر است
زاغ سپهر، گوهر پاک بسی وجود
بنهفت زیر خاک و ندانست گوهر است
در مهد نفس، چند نهی طفل روح را
این گاهواره رادکش و سفله‌پرور است
هر کس ز آز روی نهفت از بلا رهید
آنکو فقیر کرد هوای را توانگر است
در رزمگاه تیره‌ی آلودگان نفس
روشندل آنکه نیکی و پاکیش مغفر است
در نار جهل از چه فکندیش، این دلست
در پای دیو از چه نهادیش، این سر است
شمشیرهاست آخته زین نیلگون نیام
خونابه‌هانهفته در این کهنه ساغر است
تا در رگ تو مانده یکی قطره خون بجای
در دست آز از پی فصد تو نشتر است
همواره دید و تیره نگشت، این چه دیده‌ایست
پیوسته کشت و کندنگشت، این چه خنجر است
دانی چه گفت نفس بگمراه تیه خویش:
زین راه بازگرد، گرت راه دیگر است
در دفتر ضمیر، چو ابلیس خط نوشت
آلوده گشت هرچه بطومار و دفتر است
مینا فروش چرخ ز مینا هر آنچه ساخت
سوگند یاد کرد که یاقوت احمر است
از سنگ اهرمن نتوان داشت ایمنی
تا بر درخت بارور زندگی بر است

UFC
8 September 2008, 04:26 PM
گویند عارفان هنر و علم کیمیاست
وان مس که گشت همسر این کیمیا طلاست
فرخنده طائری که بدین بال و پر پرد
همدوش مرغ دولت و همعرصه‌ی هماست
وقت گذشته را نتوانی خرید باز
مفروش خیره، کاین گهر پاک بی بهاست
گر زنده‌ای و مرده نه‌ای، کار جان گزین
تن پروری چه سود، چو جان تو ناشتاست
تو مردمی و دولت مردم فضیلت است
تنها وظیفه‌ی تو همی نیست خواب و خاست
زان راه باز گرد که از رهروان تهی است
زان آدمی بترس که با دیو آشناست
سالک نخواسته است ز گمگشته رهبری
عاقل نکرده است ز دیوانه بازخواست
چون معدنست علم و در آن روح کارگر
پیوند علم و جان سخن کاه و کهرباست
خوشتر شوی بفضل زلعلی که در زمی است
برتر پری بعلم ز مرغی که در هواست
گر لاغری تو، جرم شبان تو نیست هیچ
زیرا که وقت خواب تو در موسم چراست
دانی ملخ چه گفت چو سرما و برف دید:
تا گرم جست و خیز شدم نوبت شتاست
جان را بلند دار که این است برتری
پستی نه از زمین و بلندی نه از سماست
اندر سموم طیبت باد بهار نیست
آن نکهت خوش از نفس خرم صباست
آن را که دیبه‌ی هنر و علم در بر است
فرش سرای او چه غم ارزانکه بوریاست
آزاده کس نگفت ترا، تا که خاطرت
گاهی اسیر آز و گهی بسته‌ی هواست
مزدور دیو و هیمه‌کش او شدیم از آن
کاین سفله تن گرسنه و در فکرت غذاست
تو دیو بین که پیش رو راه آدمی است
تو آدمی نگر که چو دستیش رهنماست
بیگانه دزد را بکمین میتوان گرفت
نتوان رهید ز آفت دزدی که آشناست
بشناس فرق دوست ز دشمن بچشم عقل
مفتون مشو که در پس هر چهره چهره‌هاست
جمشید ساخت جام جهان‌بین از آنسبب
کگه نبود ازین که جهان جام خودنماست
زنگارهاست در دل آلودگان دهر
هر پاک جامه را نتوان گفت پارساست
ایدل، غرور و حرص زبونی و سفلگی است
ای دیده، راه دیو ز راه خدا جداست
گر فکر برتری کنی و بر پری بشوق
بینی که در کجائی و اندر سرت چهاست
جان شاخه‌ایست، میوه‌ی آن علم و فضل و رای
در شاخه‌ای نگر که چه خوشرنگ میوه‌هاست
ای شاخ تازه‌رس که بگلشن دمیده‌ای
آن گلبنی که گل ندهد کمتر از گیاست
اعمی است گر بدیده‌ی معنیش بنگری
آن کو خطا نمود و ندانست کان خطاست
زان گنج شایگان که بکنج قناعت است
مور ضعیف گر چو سلیمان شود رواست
دهقان توئی بمزرع ملک وجود خویش
کار تو همچو غله و ایام آسیاست
سر، بی چراغ عقل گرفتار تیرگی است
تن بی وجود روح، پراکنده چون هباست
همنیروی چنار نگشته است شاخکی
کز هر نسیم، بیدصفت قامتش دوتاست
گر پند تلخ میدهمت، ترشرو مباش
تلخی بیاد آر که خاصیت دواست
در پیش پای بنگر و آنگه گذار پای
در راه چاه و چشم تو همواره در قفاست
چون روشنی رسد ز چراغی که مرده است
چون درد به شود ز طبیبی که مبتلاست
گندم نکاشتیم گه کشت، زان سبب
ما را بجای آرد در انبار، لوبیاست
در آسمان علم، عمل برترین پراست
در کشور وجود، هنر بهترین غناست
میجوی گرچه عزم تو ز اندیشه برتر است
میپوی گرچه راه تو در کام اژدهاست
در پیچ و تابهای ره عشق مقصدیست
در موجهای بحر سعادت سفینه‌هاست
قصر رفیع معرفت و کاخ مردمی
در خاکدان پست جهان برترین بناست
عاقل کسیکه رنجبر دشت آرزو است
خرم کسیکه درده امید روستاست
بازارگان شدستی و کالات هیچ نیست
در حیرتم که نام تو بازارگان چراست
با دانش است فخر، نه با ثروت و عقار
تنها هنر تفاوت انسان و چارپاست
زاشوبهای سیل و ز فریادهای موج
نندیشد ای فقیه هر آنکس که ناخداست
دیوانگی است قصه‌ی تقدیر و بخت نیست
از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست
آن سفله‌ای که مفتی و قاضی است نام او
تا پود و تار جامه‌اش از رشوه و رباست
گر درهمی دهند، بهشتی طمع کنند
کو آنچنان عبادت و زهدی که بیریاست
جانرا هر آنکه معرفت آموخت مردم است
دل را هر آنکه نیک نگهداشت پادشاست

UFC
8 September 2008, 04:26 PM
شالوده‌ی کاخ جهان بر آبست
تا چشم بهم بر زنی خرابست
ایمن چه نشینی درین سفینه
کاین بحر همیشه در انقلابست
افسونگر چرخ کبود هر شب
در فکرت افسون شیخ و شابست
ای تشنه مرو، کاندرین بیابان
گر یک سر آبست، صد سرابست
سیمرغ که هرگز بدام نیاد
در دام زمانه کم از ذبابست
چشمت بخط و خال دلفریب است
گوشت بنوای دف و ربابست
تو بیخود و ایام در تکاپو است
تو خفته و ره پر ز پیچ و تابست
آبی بکش از چاه زندگانی
همواره نه این دلو را طنابست
بگذشت مه و سال وین عجب نیست
این قافله عمریست در شتابست
بیدار شو، ای بخت خفته چوپان
کاین بادیه راحتگه ذئابست
بر گرد از آنره که دیو گوید
کای راهنورد، این ره صوابست
ز انوار حق از اهرمن چه پرسی
زیراک سئوال تو بی جوابست
با چرخ، تو با حیله کی برآئی
در پشه کجا نیروی عقابست
بر اسب فساد، از چه زین نهادی
پای تو چرا اندرین رکابست
دولت نه به افزونی حطام است
رفعت نه به نیکوئی ثیابست
جز نور خرد، رهنمای مپسند
خودکام مپندار کامیابست
خواندن نتوانیش چون، چه حاصل
در خانه هزارت اگر کتابست
هشدار که توش و توان پیری
سعی و عمل موسم شبابست
بیهوده چه لرزی ز هر نسیمی
مانند چراغی که بی حبابست
گر پای نهد بر تو پیل، دانی
کز پای تو چون مور در عذابست
بی شمع، شب این راه پرخطر را
مسپر بامیدی که ماهتابست
تا چند و کی این تیره جسم خاکی
بر چهره‌ی خورشید جان سحابست
در زمره‌ی پاکیزگان نباشی
تا بر دلت آلودگی حجابست
پروین، چه حصاد و چه کشتکاری
آنجا که نه باران نه آفتابست

UFC
8 September 2008, 04:26 PM
اگر چه در ره هستی هزار دشواریست
چو پر کاه پریدن ز جا سبکساریست
به پات رشته فکندست روزگار و هنوز
نه آگهی تو که این رشته‌ی گرفتاریست
بگرگ مردمی آموزی و نمیدانی
که گرگ را ز ازل پیشه مردم آزاریست
بپرس راه ز علم، این نه جای گمراهیست
بخواه چاره ز عقل، این نه روز ناچاریست
نهفته در پس این لاجورد گون خیمه
هزار شعبده‌بازی، هزار عیاریست
سلام دزد مگیر و متاع دیو مخواه
چرا که دوستی دشمنان ز مکاریست
هر آن مریض که پند طبیب نپذیرد
سزاش تاب و تب روزگار بیماریست
بچشم عقل ببین پرتو حقیقت را
مگوی نور تجلی فسون و طراریست
اگر که در دل شب خون نمیکند گردون
بوقت صبح چرا کوه و دشت گلناریست
بگاهوار تو افعی نهفت دایه‌ی دهر
مبرهن است که بیزار ازین پرستاریست
سپرده‌ای دل مفتون خود بمعشوقی
که هر چه در دل او هست، از تو بیزاریست
بدار دست ز کشتی که حاصلش تلخیست
بپوش روی ز آئینه‌ای که زنگاریست
بخیره بار گران زمانه چند کشی
ترا چه مزد بپاداش این گرانباریست
فرشته زان سبب از کید دیو بیخبر است
که اقتضای دل پاک، پاک انگاریست
بلند شاخه‌ی این بوستان روح افزای
اگر ز میوه تهی شد، ز پست دیواریست
چو هیچگاه به کار نکو نمیگرویم
شگفت نیست گر آئین ما سیه کاریست
برو که فکرت این سودگر معامله نیست
متاع او همه از بهر گرم بازاریست
بخر ز دکه‌ی عقل آنچه روح می‌طلبد
هزار سود نهان اندرین خریداریست
زمانه گشت چو عطار و خون هر سگ و خوک
فروخت بر همه و گفت مشک تاتاریست
گلش مبو که نه شغلیش غیر گلچینیست
غمش مخور که نه کاریش غیر خونخواریست
قضا چو قصد کند، صعوه‌ای چو ثعبانی است
فلک چو تیغ کشد، زخم سوزنی کاریست
کدام شمع که ایمن ز باد صبحگهی است
کدام نقطه که بیرون ز خط پرگاریست
عمارت تو شد است این چنین خراب ولیک
بخانه‌ی دگران پیشه‌ی تو معماریست
بدان صفت که تو هستی دهند پاداشت
سزای کار در آخر همان سزاواریست
بهل که عاقبت کار سرنگونت کند
بلندئی که سرانجام آن نگونساریست
گریختن ز کژی و رمیدن از پستی
نخست سنگ بنای بلند مقداریست
ز روشنائی جان، شامها سحر گردد
روان پاک چو خورشید و تن شب تاریست
چراغ دزد ز مخزن پدید شد، پروین
زمان خواب گذشتست، وقت بیداریست

UFC
8 September 2008, 04:29 PM
دل اگر توشه و توانی داشت
در ره عقل کاروانی داشت
دیده گر دفتر قضا میخواند
ز سیه کاریش امانی داشت
رهزن نفس را شناخته بود
گنجهایش نگاهبانی داشت
کشت و زرعی به ملک جان میکرد
بی نیاز از جهان، جهانی داشت
گوش ما موعظت نیوش نبود
ورنه هر ذره‌ای دهانی داشت
ما در این پرتگه چه میکردیم
مرکب آز گر عنانی داشت
با چنین آتش و تف و دم و دود
کاشکی این تنور نانی داشت
آزمند این چنین گرسنه نبود
اگر این سفره میهمانی داشت
همه را زنده می‌نشاید گفت
زندگی نامی و نشانی داشت
داستان گذشتگان پند است
هر که بگذشت داستانی داشت
رازهای زمانه را میگفت
در و دیوار گر زبانی داشت
اشکها انجم سپهر دلند
این زمین نیز آسمانی داشت
تن بدریوزه خوی کرد و ندید
که چو جان گنج شایگانی داشت
خیره گفتند روح گنج تن است
گنج اگر بود، پاسبانی داشت
تن که یک عمر زنده‌ی جان بود
هرگز آگه نشد که جانی داشت
آنچنان شو که گل شوی نه گیاه
باغ ایام باغبانی داشت
نیکبخت آن توانگری که بدل
غم مسکین ناتوانی داشت
چاشت را با گرسنگان میخورد
تا که در سفره نیم نانی داشت
زندگانی تجارتی است کاز آن
همه کس غبنی و زیانی داشت
بوریاباف بود جوله‌ی دهر
نه پرندی نه پرنیانی داشت
رو به روزگار خواب نکرد
تا که این قلعه ماکیانی داشت
گم شد و کس نیافتش دیگر
گهر عمر، کاش کانی داشت
صید و صیاد هر دو صید شدند
تا قضا تیری و کمانی داشت
دل بحق سجده کرد و نفس بزر
هر کسی سر بر آستانی داشت
ما پراکندگان پنداریم
ورنه هر گله‌ای شبانی داشت
موج و طوفان و سیل و ورطه بسی است
زندگی بحر بی کرانی داشت
خامه‌ی دهر بر شکوفه نوشت:
هر بهاری ز پی خزانی داشت
تیره و کند گشت تیغ وجود
کاشکی صیقل و فسانی داشت

UFC
8 September 2008, 04:29 PM
ای کنده سیل فتنه ز بنیادت
وی داده باد حادثه بر بادت
در دام روزگار چرا چونان
شد پایبند، خاطر آزادت
تنها نه خفتن است و تن آسانی
مقصود ز آفرینش و ایجادت
نفس تو گمره است و همی ترسم
گمره شوی، چو او کند ارشادت
دل خسرو تن است، چو ویران شد
ویرانه‌ای چسان کند آبادت
غافل بزیر گنبد فیروزه
بگذشت سال عمر ز هفتادت
بس روزگار رفت به پیروزی
با تیرماه و بهمن و خردادت
هر هفته و مهی که به پیش آمد
بر پیشباز مرگ فرستادت
داری سفر به پیش و همی بینم
بی رهنما و راحله و زادت
کرد آرزو پرستی و خود بینی
بیگانه از خدای، چو شدادت
تا از جهان سفله نه‌ای فارغ
هرگز نخواند اهل خرد رادت
این کور دل عجوزه‌ی بی شفقت
چون طعمه بهر گرگ اجل زادت
روزیت دوست گشت و شبی دشمن
گاهی نژند کرد و گهی شادت
ای بس ره امید که بربستت
ای بس در فریب که بگشادت
هستی تو چون کبوتر کی مسکین
بازی چنین قوی شده صیادت
پروین، نهفته دیویت آموزد
دیو زمانه، گر شود استادت

UFC
8 September 2008, 04:30 PM
عاقل از کار بزرگی طلبید
تکیه بر بیهده گفتار نداشت
آب نوشید چو نوشابه نیافت
درم آورد چو دینار نداشت
بار تقدیر به آسانی برد
غم سنگینی این بار نداشت
با گرانسنگی و پاکی خو کرد
همنشینان سبکسار نداشت
دانه جز دانه‌ی پرهیز نکشت
توشه‌ی آز در انبار نداشت
اندرین محکمه‌ی پر شر و شور
با کسی دعوی پیکار نداشت
آنکه با خوشه قناعت میکرد
چه غم ار خرمن و خروار نداشت
کار جان را به تن سفله مده
زانکه یک کار سزاوار نداشت
جان پرستاری تن کرد همی
چو خود افتاد، پرستار نداشت
چه عجب ملک دل ار ویران شد
همه دیدیم که معمار نداشت
زهد و امساک تن از توبه نبود
کم از آن خورد که بسیار نداشت
کار خود را همه با دست تو کرد
نفس جز دست تو افزار نداشت
روح چون خانه‌ی تن خالی کرد
دگر این خانه نگهدار نداشت
تن در این کارگه پهناور
سالها ماند ولی کار نداشت
به هنر کوش که دیبای هنر
هیچ بافنده ببازار نداشت
هیچ دانی چه کسی گشت استاد
آنکه شاگرد شد و عار نداشت
کار گیتی همه ناهمواریست
این گذرگه ره هموار نداشت
دیده گر دام قضا را میدید
هرگز این دام گرفتار نداشت
چشم ما خفت و فلک هیچ نخفت
خبر این خفته ز بیدار نداشت
گل امید ز آهی پژمرد
آه از این گل که بجز خار نداشت
زینهمه گوهر تابنده که هست
اشک بود آنکه خریدار نداشت
در میان همه زرهای عیار
زر جان بود که معیار نداشت
دل پاک آینه‌ی روی خداست
این چنین آینه زنگار نداشت
تن که بر اسب هوی عمری تاخت
نشد آگاه که افسار نداشت
آنکه جز بید و سپیدار نکشت
ز که پرسد که چرا بار نداشت
دهر جز خانه‌ی خمار نبود
زانکه یک مردم هشیار نداشت
اندرین پرتگه بی پایان
هیچکس مرکب رهوار نداشت
قلم دهر نوشت آنچه نوشت
سند و دفتر و طومار نداشت
پرده‌ی تن رخ جان پنهان کرد
کاش این پرده برخسار نداشت

UFC
8 September 2008, 04:30 PM
ای دل، بقا دوام و بقائی چنان نداشت
ایام عمر، فرصت برق جهان نداشت
روشن ضمیر آنکه ازین خوان گونه گون
قسمت همای وار بجز استخوان نداشت
سرمست پر گشود و سبکسار برپرید
مرغی که آشیانه درین خاکدان نداشت
هشیار آنکه انده نیک و بدش نبود
بیدار آنکه دیده بملک جهان نداشت
کو عارفی کز آفت این چار دیو رست
کو سالکی که زحمت این هفتخوان نداشت
گشتیم بی شمار و ندیدیم عاقبت
یک نیکروز کاو گله از آسمان نداشت
آنکس که بود کام طلب، کام دل نیافت
وانکس که کام یافت، دل کامران نداشت
کس در جهان مقیم بجز یک نفس نبود
کس بهره از زمانه بجز یک زمان نداشت
زین کوچگاه، دولت جاوید هر که خواست
الحق خبر ز زندگی جاودان نداشت
دام فریب و کید درین دشت گر نبود
این قصر کهنه، سقف جواهر نشان نداشت
صاحب نظر کسیکه درین پست خاکدان
دست از سر نیاز، سوی این و آن نداشت
صیدی کزین شکسته قفس رخت برنبست
یا بود بال بسته و یا آشیان نداشت
روز جوانی آنکه به مستی تباه کرد
پیرانه سر شناخت که بخت جوان نداشت
آگه چگونه گشت ز سود و زیان خویش
سوداگری که فکرت سود و زیان نداشت
روگوهر هنر طلب از کان معرفت
کاینسان جهانفروز گهر، هیچ کان نداشت
غواص عقل، چون صدف عمر برگشود
دری گرانبهاتر و خوشتر ز جان نداشت
آنکو به کشتزار عمل گندمی نکشت
اندر تنور روشن پرهیز نان نداشت
گر ما نمیشدیم خریدار رنگ و بوی
دیو هوی برهگذر ما دکان نداشت
هر جا که گسترانده شد این سفره‌ی فساد
جز گرگ و غول و دزد و دغل میهمان نداشت
کاش این شرار دامن هستی نمی‌گرفت
کاش این سموم راه سوی بوستان نداشت
چون زنگ بست آینه‌ی دل، تباه شد
چون کند گشت خنجر فرصت، فسان نداشت
آذوقه‌ی تو از چه در انبار آز ماند
گنجینه‌ی تو از چه سبب پاسبان نداشت
دیوارهای قلعه‌ی جان گر بلند بود
روباه دهر چشم بدین ماکیان نداشت
گر در کمان زهد زهی میگذاشتیم
امروز چرخ پیر زه اندر کمان نداشت
دل را بدست نفس نمیبود گر زمام
راه فریب هیچ گهی کاروان نداشت
خوش بود نزهت چمن و دولت بهار
گر بیم ترکتازی باد خزان نداشت
از دام تن بنام و نشانی توان گریخت
دام زمانه بود که نام و نشان نداشت
هشدار ای گرسنه که طباخ روزگار
نامیخته به زهر، نوالی بخوان نداشت
گر بد بعدل سیر فلک، پشه‌ی ضعیف
قدرت بگوشمالی پیل دمان نداشت
از دل سفینه باید و از دیده ناخدای
در بحر روزگار، که کنه و کران نداشت
آسوده خاطر این ره بی اعتبار را
پروین، کسی سپرد که بار گران نداشت

UFC
8 September 2008, 04:30 PM
دانی که را سزد صفت پاکی:
آنکو وجود پاک نیالاید
در تنگنای پست تن مسکین
جان بلند خویش نفرساید
دزدند خود پرستی و خودکامی
با این دو فرقه راه نپیماید
تا خلق ازو رسند بسایش
هرگز بعمر خویش نیاساید
آنروز کسمانش برافرازد
از توسن غرور بزیر آید
تا دیگران گرسنه و مسکینند
بر مال و جاه خویش نیفزاید
در محضری که مفتی و حاکم شد
زر بیند و خلاف نفرماید
تا بر برهنه جامه نپوشاند
از بهر خویش بام نیفراید
تا کودکی یتیم همی بیند
اندام طفل خویش نیاراید
مردم بدین صفات اگر یابی
گر نام او فرشته نهی، شاید

UFC
8 September 2008, 04:30 PM
فلک، ای دوست، ز بس بیحد و بیمر گردد
بد و نیک و غم و شادی همه آخر گردد
ز قفای من و تو، گرد جهان را بسیار
دی و اسفند مه و بهمن و آذر گردد
ماه چون شب شود، از جای بجائی حیران
پی کیخسرو و دارا و سکندر گردد
این سبک خنگ بی آسایش بی پا تازد
وین گران کشتی بی رهبر و لنگر گردد
من و تو روزی از پای در افتیم، ولیک
تا بود روز و شب، این گنبد اخضر گردد
روز بگذشته خیالست که از نو آید
فرصت رفته محالست که از سر گردد
کشتزار دل تو کوش که تا سبز شود
پیش از آن کاین رخ گلنار معصفر گردد
زندگی جز نفسی نیست، غنیمت شمرش
نیست امید که همواره نفس بر گردد
چرخ بر گرد تو دانی که چسان می‌گردد
همچو شهباز که بر گرد کبوتر گردد
اندرین نیمه ره، این دیو تو را آخر کار
سر بپیچاند و خود بر ره دیگر گردد
خوش مکن دل که نکشتست نسیمت ای شمع
بس نسیم فرح‌انگیز که صرصر گردد
تیره آن چشم که بر ظلمت و پستی بیند
مرده آن روح که فرمانبر پیکر گردد
گر دو صد عمر شود پرده نشین در معدن
خصلت سنگ سیه نیست که گوهر گردد
نه هر آنرا که لقب بوذر و سلمان باشد
راست کردار چو سلمان و چو بوذر گردد
هر نفس کز تو برآید، چو نکو در نگری
آز تو بیشتر و عمر تو کمتر گردد
علم سرمایه‌ی هستی است، نه گنج زر و مال
روح باید که از این راه توانگر گردد
نخورد هیچ توانگر غم درویش و فقیر
مگر آنروز که خود مفلس و مضطر گردد
قیمت بحر در آن لحظه بداند ماهی
که بدام ستم انداخته در بر گردد
گاه باشد که دو صد خانه کند خاکستر
خسک خشک چو همصحبت اخگر گردد
کرکسان لاشه خورانند ز بس تیره دلی
طوطیانرا خورش آن به که ز شکر گردد
نه هر آنکو قدمی رفت بمقصد برسید
نه هر آنکو خبری گفت پیمبر گردد
تشنه‌ی سوخته در خواب ببیند که همی
به لب دجله و پیرامن کوثر گردد
آنچنان کن که بنیکیت مکافات دهند
چو گه داوری و نوبت کیفر گردد
مرو آزاد، چو در دام تو صیدی باشد
مشو ایمن چو دلی از تو مکدر گردد
توشه‌ی بخل میندوز که دو دست و غبار
سوزن کینه مپرتاب که خنجر گردد
نه هر آن غنچه که بشکفت گل سرخ شود
نه هر آن شاخه که بررست گردد
ز درازا و ز پهنا چه همی پرسی از آن
که چو پرگار بیک خط مدور گردد
عقل استاد و معلم برود پاک از سر
تا که بی عقل و هشی صاحب مشعر گردد
جور مرغان کشد آن مرز که پر چینه بود
سنگ طفلان خورد آن شاخ که برور گردد
روسبی از کم و بیش آنچه کند گرد، همه
صرف، گلگونه و عطر و زر و زیور گردد
گر که کار آگهی، از بهر دلی کاری کن
تا که کار دل تو نیز میسر گردد
رهنوردی که بامید رهی میپوید
تیره رائی است گر از نیمه‌ی ره برگردد
هیچ درزی نپسندد که بدین بیهدگی
دلق را آستر از دیبه‌ی ششتر گردد
چرخ گوش تو بپیچاند اگر سر پیچی
خون چو آلوده شود، پاک به نشتر گردد
دیو را بر در دل دیدم و زان میترسم
که ز ما بیخبر این ملک مسخر گردد
دعوت نفس پذیرفتی و رفتی یکبار
بیم آنست که این وعده مکرر گردد
پاکی آموز بچشم و دل خود، گر خواهی
که سراپای وجود تو مطهر گردد
هر که شاگردی سوداگر گیتی نکند
هرگز آگاه نه از نفع و نه از ضر گردد
دامن اوست پر از لؤلؤ و مرجان، پروین
که بی اندیشه درین بحر شناور گردد

UFC
8 September 2008, 04:30 PM
سوخت اوراق دل از اخگر پنداری چند
ماند خاکستری از دفتر و طوماری چند
روح زان کاسته گردید و تن افزونی خواست
که نکردیم حساب کم و بسیاری چند
زاغکی شامگهی دعوی طاوسی کرد
صبحدم فاش شد این راز ز رفتاری چند
خفتگان با تو نگویند که دزد تو که بود
باید این مسئله پرسید ز بیداری چند
گر که ما دیده ببندیم و بمقصد نرسیم
چه کند راحله و مرکب رهواری چند
دل و جان هر دو بمردند ز رنجوری و ما
داروی درد نهفتیم ز بیماری چند
سودمان عجب و طمع، دکه و سرمایه فساد
آه از آن لحظه که آیند خریداری چند
چه نصیبت رسد از کشت دوروئی و ریا
چه بود بهره‌ات از کیسه‌ی طراری چند
جامه‌ی عقل ز بس در گرو حرص بماند
پود پوسید و بهم ریخته شد تاری چند
پایه بشکست و بدیدیم و نکردیم هراس
بام بنشست و نگفتیم بمعماری چند
آز تن گر که نمیبود، بزندان هوی
هر دم افزوده نمیگشت گرفتاری چند
حرص و خودبینی و غفلت ز تو ناهارترند
چه روی از پی نان بر در ناهاری چند
دید چون خامی ما، اهرمن خام فریب
ریخت در دامن ما درهم و دیناری چند
چو ره مخفی ارشاد نمیدانستیم
بنمودند بما خانه‌ی خماری چند
دیو را گر نشناسیم ز دیدار نخست
وای بر ما سپس صحبت و دیداری چند
دفع موشان کن از آن پیش که آذوقه برند،
نه در آن لحظه که خالی شود انباری چند
تو گرانسنگی و پاکیزگی آموز، چه باک
گر نپویند براه تو سبکساری چند
به که از خنده‌ی ابلیس ترش داری روی
تا نخندند بکار تو نکوکاری چند
چو گشودند بروی تو در طاعت و علم
چه کمند افکنی از جهل به دیواری چند
دل روشن ز سیه کاری نفس ایمن کن
تا نیفتاده بر این آینه زنگاری چند
دفتر روح چه خوانند زبونی و نفاق
کرم نخل چه دانند سپیداری چند
هیچکس تکیه به کار آگهی ما نکند
مستی ما چو بگویند به هشیاری چند
تیغ تدبیر فکندیم به هنگام نبرد
سپر عقل شکستیم ز پیکاری چند
روز روشن نسپردیم ره معنی را
چه توان یافت در این ره بشب تاری چند
بسکه در مزرع جان دانه‌ی آز افکندیم
عاقبت رست بباغ دل ما خاری چند
شوره‌زار تن خاکی گل تحقیق نداشت
خرد این تخم پراکند به گلزاری چند
تو بدین کارگه اندر، چو یکی کارگری
هنر و علم بدست تو چو افزاری چند
تو توانا شدی ایدوست که باری بکشی
نه که بر دوش گرانبار نهی باری چند
افسرت گر دهد اهریمن بدخواه، مخواه
سر منه تا نزنندت بسر افساری چند
دیبه‌ی معرفت و علم چنان باید بافت
که توانیم فرستاد ببازاری چند
گفته‌ی آز چه یک حرف، چه هفتاد کتاب
حاصل عجب، چه یک خوشه، چه خرواری چند
اگرت موعظه‌ی عقل بماند در گوش
نبرندت ز ره راست بگفتاری چند
چه کنی پرسش تاریخ حوادث، پروین

UFC
8 September 2008, 04:31 PM
سرو عقل گر خدمت جان کنند
بسی کار دشوار ک‌آسان کنند
بکاهند گر دیده و دل ز آز
بسا نرخها را که ارزان کنند
چو اوضاع گیتی خیال است و خواب
چرا خاطرت را پریشان کنند
دل و دیده دریای ملک تنند
رها کن که یک چند طوفان کنند
به داروغه و شحنه‌ی جان بگوی
که دزد هوی را بزندان کنند
نکردی نگهبانی خویش، چند
به گنج وجودت نگهبان کنند
چنان کن که جان را بود جامه‌ای
چو از جامه، جسم تو عریان کنند
به تن پرور و کاهل ار بگروی
ترا نیز چون خود تن آسان کنند
فروغی گرت هست ظلمت شود
کمالی گرت هست نقصان کنند
هزار آزمایش بود پیش از آن
که بیرونت از این دبستان کنند
گرت فضل بوده است رتبت دهند
ورت جرم بوده است تاوان کنند
گرت گله گرگ است و گر گوسفند
ترا بر همان گله چوپان کنند
چو آتش برافروزی از بهر خلق
همان آتشت را بدامان کنند
اگر گوهری یا که سنگ سیاه
بدانند چون ره بدین کان کنند
به معمار عقل و خرد تیشه ده
که تا خانه‌ی جهل ویران کنند
برآنند خودبینی و جهل و عجب
که عیب تو را از تو پنهان کنند
بزرگان نلغزند در هیچ راه
کاز آغاز تدبیر پایان کنند

UFC
8 September 2008, 04:31 PM
ای دوست، دزد حاجب و دربان نمی‌شود
گرگ سیه درون، سگ چوپان نمی‌شود
ویرانه‌ی تن از چه ره آباد میکنی
معموره‌ی دلست که ویران نمی‌شود
درزی شو و بدوز ز پرهیز پوششی
کاین جامه جامه‌ایست که خلقان نمی‌شود
دانش چو گوهریست که عمرش بود بها
باید گران خرید که ارزان نمی‌شود
روشندل آنکه بیم پراکندگیش نیست
وز گردش زمانه پریشان نمی‌شود
دریاست دهر، کشتی خویش استوار دار
دریا تهی ز فتنه‌ی طوفان نمی‌شود
دشواری حوادث هستی چو بنگری
جز در نقاب نیستی آسان نمی‌شود
آن مکتبی که اهرمن بد منش گشود
از بهر طفل روح دبستان نمی‌شود
همت کن و به کاری ازین نیکتر گرای
دکان آز بهر تو دکان نمی‌شود
تا زاتش عناد تو گرمست دیگ جهل
هرگز خرد بخوان تو مهمان نمی‌شود
گر شمع صد هزار بود، شمع تن دلست
تن گر هزار جلوه کند جان نمی‌شود
تا دیده‌ات ز پرتو اخلاص روشن است
انوار حق ز چشم تو پنهان نمی‌شود
دزد طمع چو خاتم تدبیر ما ربود
خندید و گفت: دیو سلیمان نمی‌شود
افسانه‌ای که دست هوی مینویسدش
دیباچه‌ی رساله‌ی ایمان نمی‌شود
سرسبز آن درخت که از تیشه ایمن است
فرخنده آن امید که حرمان نمی‌شود
هر رهنورد را نبود پای راه شوق
هر دست دست موسی عمران نمی‌شود
کشت دروغ، بار حقیقت نمیدهد
این خشک رود، چشمه‌ی حیوان نمی‌شود
جز در نخیل خوشه‌ی خرما کسی نیافت
جز بر خلیل، شعله گلستان نمی‌شود
کار آگهی که نور معانیش رهبرست
بازرگان رسته‌ی عنوان نمی‌شود
آز و هوی که راه بهر خانه کرد سوخت
از بهر خانه‌ی تو نگهبان نمی‌شود
اندرز کرد مورچه فرزند خویشرا
گفت این بدان که مور تن آسان نمی‌شود
آنکس که همنشین خرد شد، ز هر نسیم
چون پر کاه بی سر و سامان نمی‌شود
دین از تو کار خواهد و کار از تو راستی
این درد با مباحثه درمان نمی‌شود
آن کو شناخت کعبه‌ی تحقیق را که چیست
در راه خلق خار مغیلان نمی‌شود
ظلمی که عجب کرد و زیانی که تن رساند
جز با صفای روح تو جبران نمی‌شود
ما آدمی نیم، از ایراک آدمی
دردی کش پیاله‌ی شیطان نمی‌شود
پروین، خیال عشرت و آرام و خورد و خواب
از بهر عمر گمشده تاوان نمی‌شود

UFC
8 September 2008, 04:31 PM
ای سیه مار جهان را شده افسونگر
نرهد مار فسای از بد مار آخر
نیش این مار هر آنکس که خورد میرد
و آنکه او مرد کجا زنده شود دیگر
بنه این کیسه و این مهره افسون را
به فسون سازی گیتی نفسی بنگر
بکن این پایه و بنیاد دگر بر نه
بگذار این ره و از راه دگر بگذر
تو خداوند پرستی، نسزد هرگز
کار بتخانه گزینی و شوی بتگر
از تن خویش بسائی، چو شوی سوهان
دامن خویش بسوزی، چو شوی اخگر
تو بدین بی پری و خردی اگر روزی
بپری، بگذری از مهر و مه انور
ز تو حیف ای گل شاداب که روئیدی
با چنین پرتو رخسار به خار اندر
تو چنان بیخودی از خود که نمیدانی
که ترا میبرد این کشتی بی لنگر
جهد کن تا خرد و فکرت ورائی هست
آنچه دادند بگیرند ز ما یکسر
نفس بدخواه ز کس روی نمیتابد
گر تو زان روی بتابی چه ازین بهتر
زندگی پر خطر و کار تو سرمستی
اهرمن گرسنه و باغ تو بار آور
عاقبت زار بسوزاندت این آتش
آخر کار کند گمرهت این رهبر
سیب را غیر خورد، بهر تو ماند سنگ
نفع را غیر برد، بهر تو ماند ضر
تو اگر شعبده از معجزه بشناسی
نکند شعبده این ساحر جادوگر
زخم خنجر نزند هیچگهی سوزن
کار سوزن نکند هیچگهی خنجر
دامن روح ز کردار بد آلودی
جامه را گاه زدی مشک و گهی عنبر
اندر آندل که خدا حاکم و سلطان شد
دیگر آندل نشود جای کس دیگر
روح زد خیمه‌ی دانش، نه تن خاکی
خضر شد زنده‌ی جاوید، نه اسکندر
ز ادب پرس، مپرس از نسب و ثروت
ز هنر گوی، مگوی از پدر و مادر
مکن اینگونه تبه، جان گرامی را
که بتن هیچ نداری تو ز جان خوشتر
پنجه‌ی باز قضا باز و تو در بازی
وقت چون برق گریزان و تو در بستر
تیره رائی چه ز جهل و چه ز خود بینی
غرق گشتن چه برود و چه ببحر اندر
تو زیان کرده‌ای و باز همیخواهی
مشکت از چین رسد و دیبه‌ات از ششتر
رو که در دست تو سرمایه و سودی نیست
سود باید که کند مردم سوداگر
تو نه‌ای مور که مرغان بزنندت ره
تو نه‌ای مرغ که طفلان بکنندت پر
سالکان پا ننهادند بهر برزن
عاقلان باده نخوردند ز هر ساغر
چه بری نام ره خویش بر شیطان
چه نهی شمع شب خود بره صرصر
عقل را خوار کند دیده‌ی ظاهر بین
روح را زار کشد مردم تن‌پرور
چون تو، بس طائر بی تجربه خوشخوان
صید گشته است درین گلشن خوش منظر
دامها بنگری ای مرغک آسوده
اگر از روزنه‌ی لانه بر آری سر
این کبوتر که تو بینیش چنین بیخود
شاهبازیش گرفتست بچنگ اندر
آخر ای شیر ژیان، بند ز پا بگسل،
آخر ای مرغ سعادت، ز قفس برپر
به چراغ دل اگر روشنی افزائی
جلوه‌ی فکر تو از خور شود افزونتر
دامنت را نتواند که بیالاید
هیچ آلوده، گرت پاک بود گوهر
کله از رتبت سر مرتبه‌ای دارد
چو سر افتاد، چه سود از کله و افسر
سوخت پروانه و دانست در آن ساعت
که شد اندام ضعیفش همه خاکستر
هر چه کشتی، ملخ و مور بیغما برد
وین چنین خشک شد این مزرعه‌ی اخضر
به تن سوختگان چند شوی پیکان
به دل خسته‌دلان چند زنی نشتر
تو دگر هیچ نداری ز سلیمانی
اگر این دیو ز دستت برد انگشتر
دلت از روشنی جانت شود روشن
زانکه این هر دو قرینند بیکدیگر
در گلستان دلی، گلبنی از حکمت
به ز صد باغ گل و یاسمن و عبهر
چه کشی منت دونان بسر هر ره
چه روی در طلب نان بسوی هر در
آنکه زر هنر اندوخت، نشد مفلس
آنکه کار دل و جان کرد، نشد مضطر
پر طاوس چه بندی بدم کرکس
چو دم آراسته گردد، چه کنی با پر
آنچه آموخت بما چرخ، سیه کاریست
گر چه کردیم سیه بس ورق و دفتر
اوستادی نکند کودک بی استاد
درس دانش ندهد مردم بی مشعر
جسم چون کودک و جانست ورا دایه
عقل چون مادر و علم است ورا دختر
علم نیکوست، چه در خانه چه در غربت
عود خوشبوست، چه در کاسه چه در مجمر
کاخ دل جوئی از کوی تن مسکین
شمش زر خواهی از کوره‌ی آهنگر
کاردانان نگزینند تبه‌کاری
نامجویان ننشینند بهر محضر
آغل از خانه بسی دور و شبان در خواب
گرگ بددل بکمین و رمه اندر چر
جای آسایش دزدان بود این وادی
مسکن غول بیابان بود این معبر
خون دلهاست درین جام شقایق گون
تیرگیهاست درین نیلپری چادر
بهر وارون شدن افراشت سر این رایت
بهر ویران شدن آباد شد این کشور
خانه‌ای را که نه سقفی و نه بنیادیست
این چنین خانه چه از خشت و چه از مرمر
سور موش است اگر گربه شود بیمار
عید گرگ است اگر شیر شود لاغر
پاک شو تا نخوری انده ناپاکی
نیک شو تا ندهندت ببدی کیفر
همه کردار تو از تست چنین تیره
چه کنی شکوه ز ماه و گله از اختر
وقت مانند گلوبند بود، پروین
چو شود پاره، پراکنده شود گوهر

UFC
8 September 2008, 04:31 PM
کارها بود در این کارگه اخضر
لیک دوک تو نگردید ازین بهتر
سر این رشته گرفتی و ندانستی
که هریمنش گرفتست سر دیگر
موجها کرده مکان در لب این دریا
شعله‌ها گشته نهان در دل این مجمر
تو ندانم به چه امید نهادستی
کاله‌ی خویش در این کشتی بی لنگر
پای غفلت چه نهی بر دم این کژدم
دست شفقت چه کشی بر سر این اژدر
به نگردد دگر آزرده‌ی این پیکان
برنخیزد دگر افتاده‌ی این خنجر
در شیطان در ننگست، بر آن منشین
ره عصیان ره مرگست، بر آن مگذر
آشیانها به نمی‌ریخته این باران
خانمانها به دمی سوخته این اخگر
آسیای تو شد افلاک و همی ترسم
که ز گشتنش تو چون سرمه شوی آخر
میروی مست ز بیغوله و میید
با تو این دزد فریبنده‌ی غارتگر
سبک آنمرغ که ننشست بدین پستی
خنک آن دیده که نغنود درین بستر
شو و بر طوطی جان شکر عرفان ده
ورنه بر پرد و گردد تبه این شکر
بی خبر میرود این شبرو بی پروا
ناگهان میکشد این گیتی دون پرور
هوشیاری نبود در پی این مستی
جهد کن تا نخوری باده از این ساغر
تو چنین بیخود و فکر تو چنین باطل
کور را کور نشد هیچگهی رهبر
چند چون پشه ز هر دست قفا خوردن
چند چون مور بهر پای فشاندن سر
همچو طاوس بگلزار حقیقت شو
همچو سیمرغ سوی قاف ارادت پر
کشته‌ی حرص نیاورد بر تقوی
لشکر جهل نشد بهر کسی لشکر
چند با اهرمن تیره‌دلی همره
نفسی نیز ره صدق و صفا بسپر
مردم پاک شو، آنگاه بپاکان بین
دیده حق بین کن و آنگاه بحق بنگر
چشم را به ز حقیقت نبود پرتو
روح را به ز فضیلت نبود زیور
سخن از علم سماوات چه میرانی
ایکه نشناخته‌ای باختر از خاور
هر که آزار روا داشت، شد آزرده
هر که چه کند در افتاد بچاه اندر
گر نخواهی که رسد بر دلت آزاری
بر دل خلق مزن بی سببی نشتر
مطلب روزی ننهاده که با کوشش
نخوری قسمت کس، گر شوی اسکندر
بهر گلزار در آتش مفکن خود را
که گلستان نشود بر همه کس آذر
از نکو خصلتی و بد گهری زینسان
نخل پر میوه وناچیز بود عرعر
تو هم ای شاخ، بری آر که خوشتر شد
ز دو صد سرو، یکی شاخک بار آور
چه شدی بسته‌ی این محبس بی روزن
چه شدی ساکن این کنگره‌ی بی در
سر خود گیر و از این دام گریزان شو
دل خود جوی و ازین مرحله بیرون بر
نسزد تشنه همی عمر بسر بردن
بامیدی که نمک زار شود کوثر
طلب ملک سلیمان مکن از دیوان
که چو طفلت بفریبند به انگشتر
زنگ خودبینی از آئینه‌ی دل بزدا
گر آلودگی از چهره‌ی جان بستر
ایکه پوئی ره امید شب تیره
باش چون رهروی، آگاه ز جوی و جر
چو رود غیبت و هنگام حضور آید
تو چه داری که توان برد بدان محضر
سود و سرمایه بیک بار تبه کردی
نشدی باز هم آگاه ز نفع و ضر
چو تو خود صاعقه‌ی خرمن خود گشتی
چه همی نالی ازین توده‌ی خاکستر
نبرد هیچ بغیر از سیهی با خود
هر که زانکشت فروشان طلبد عنبر
بید خرما و تبر خون ندهد میوه
دیو طه و تبارک نکند از بر
خواجه آنست که آزاده بود، پروین
بانو آنست که باشد هنرش زیور

UFC
8 September 2008, 04:31 PM
هفته‌ها کردیم ماه و سالها کردیم پار
نور بودیم و شدیم از کار ناهنجار نار
یافتیم ار یک گهر، همسنگ شد با صد خزف
داشتیم ار یک هنر، بودش قرین هفتاد عار
گاه سلخ و غره بشمردیم و گاهی روز و شب
کاش میکردیم عمر رفته را روزی شمار
شمع جان پاک را اندر مغاک افروختیم
خانه روشن گشت، اما خانه‌ی دل ماند تار
صد حقیقت را بکشتیم از برای یک هوس
از پی یک سیب بشکستیم صدها شاخسار
دام تزویری که گستردیم بهر صید خلق
کرد ما را پایبند و خود شدیم آخر شکار
تا بپرد، سوزدش ایام و خاکستر کند
هر که را پروانه آسانیست پروای شرار
دام در ره نه هوی را تا نیفتادی بدام
سنگ بر سر زن هوس را تا نگشتی سنگسار
نوگلی پژمرده از گلبن بخاک افتاد و گفت
خوار شد چون من هر آنکو همنشینش بود خار
کار هستی گاه بردن شد زمانی باختن
گه بپیچانند گوشت، گه دهندت گوشوار
تا کنی محکم حصار جسم، فرسود است جان
تا بتابی نخ برای پود، پوسیداست تار
سالها شاگردی عجب و هوی کردی بشوق
هیچ دانستی در این مکتب که بود آموزگار
ره نمودند و نرفتی هیچگه جز راه کج
پند گفتند و نپذرفتی یکی را از هزار
جهل و حرص و خودپسندی دشمن آسایشند
زینهار از دشمنان دوست صورت، زینهار
از شبانی تن مزن تا گرگ ماند ناشتا
زندگانی نیک کن تا دیو گردد شرمسار
باغبان خسته چون هنگام حاصل شد غنود
میوه‌ها بردند دزدان زین درخت میوه‌دار
ما درین گلزار کشتیم این مبارک سرو را
تا که گردد باغبان و تا که باشد آبیار
رهنمای راه معنی جز چراغ عقل نیست
کوش، پروین، تا به تاریکی نباشی رهسپار

UFC
8 September 2008, 04:31 PM
ای بی خبر ز منزل و پیش آهنگ
دور از تو همرهان تو صد فرسنگ
در راه راست، کج چه روی چندین
رفتار راست کن، تو نه ای خرچنگ
رخسار خویش را نکنی روشن
ز آئینه‌ی دل ار نزدائی زنگ
چون گلشنی است دل که در آن روید
از گلبنی هزار گل خوش رنگ
در هر رهی فتاده و گمراهی
تا نیست رهبرت هنر و فرهنگ
چشم تو خفته است، از آن هر کس
زین باغ سیب میبرد و نارنگ
این روبهک به نیت طاوسی
افکنده دم خویش به خم رنگ
بازیچه‌هاست گنبد گردان را
نامی شنیده‌ای تو ازین شترنگ
در دام بسته شبرو چرخت سخت
در بر گرفته اژدر دهرت تنگ
انجام کار در فکند ما را
سنگیم ما و چرخ چو غلماسنگ
خار جهان چه میشکنی در چشم
بر چهره چند میفکنی آژنک
سالک بهر قدم نفتد از پا
عاقل ز هر سخن نشود دلتنگ
تو آدمی نگر که بدین رتبت
بیخود ز باده است و خراب از بنگ
گوهر فروش کان قضا، پروین
یک ره گهر فروخته، صد ره سنگ

UFC
8 September 2008, 04:32 PM
نخواست هیچ خردمند وام از ایام
که با دسیسه و آشوب باز خواهد وام
بچشم عقل درین رهگذر تیره ببین
که گستراند قضا و قدر براه تو دام
هزار بار بلغزاندت بهر قدمی
که سخت خام فریبست روزگار و تو خام
اگر حکایت بهرام گور می‌پرسی
شکار گور شد ای دوست عاقبت بهرام
ز غم مباش غمین و مشو ز شادی شاد
که شادی و غم گیتی نمیکنند دوام
ز تخم تلخ نخورد است کس بر شیرین
ز شاخ بید نچید است هیچکس بادام
از آن سبب نشدی همعنان هشیاران
که بیهشانه سپردی بدست نفس زمام
تو آرمیدی و این زاغ میوه برد همی
تو اوفتادی و این کاروان گذشت مدام
چو پای هست، چرا باز مانده‌ای از راه
چو نور هست، چرا گشته‌ای قرین ضلام
تو برج و باروی ملک وجود محکم کن
بهل که دیو بد آئین ترا دهد دشنام
ترا که خانه‌ی دل خلوت خدا بود است
چرا بمعبد شیطان کنی سجود و قیام
جفای گیتی و کجگردی سپهر بلند
اگر چه توسنی، آخر ترا نماید رام
بحرص و آز مبر فرصت عزیز بسر
بجهل و عجب مکن عمر بی بدیل تمام
زمان رنج شد، ای کرده سالها راحت
دم رحیل شد، ای جسته عمرها آرام
بمقصدی نرسی تا رهی نپیمائی
مدار بیم ازین اسب بی فسار و لگام
هر آن فروغ که از جسم تیره میطلبی
ز جان طلب که بارواح زنده‌اند اجسام
مگوی هر که کهن جامه شد ز علم تهیست
که خاص نیز بسی هست در میان عوام
به نیک جامه چو بیدانشی مناز که خلق
ترا، نه جامه‌ی نیک ترا، کنند اکرام
چو گرگ حیله‌گر اندر لباس چوپان شد
شبان بگوی که تا چشم پوشد از اغنام
چو وقت کار شود، باش چابک اندر کار
چو نوبت سخن آید، ستوده گوی کلام
ز جام علم می صاف زیرکان خوردند
هر آنکه خامش بنشست گشت درد آشام
بشوق گنج یکی تیشه بر زمین نزدیم
همی بخیره به ویرانه ساختیم مقام
اگر بلند تباری، چه جوئی از پستی
اگر خدای پرستی، چه خواهی از اصنام
کدام تشنه بنوشید از سبوی تو آب
کدام گرسنه در سفره‌ی تو خورد طعام
چگونه راهنمائی، که خود گمی از راه
چگونه حاکم شرعی، که فارغی ز احکام
بسی است پرتگه اندر ره هوی، پروین
مپوی جز ره پرهیز و باش نیک انجام

UFC
8 September 2008, 04:32 PM
نفس گفتست بسی ژاژ و بسی مبهم
به کز این پس کندش نطق خرد ابکم
ره پر پیچ و خم آز چو بگرفتی
روی درهم مکش ار کار تو شد درهم
خشک شد زمزم پاکیزه‌ی جان ناگه
شستشو کرد هریمن چو درین زمزم
به که از مطبخ وسواس برون آئیم
تا که خود را برهانیم ز دود و دم
کاخ مکر است درین کنگره مینا
چاه مرگ است درین سیرگه خرم
ز بداندیش فلک چند شوی ایمن
ز ستم پیشه جهان چند کشی استم
تو ندیدی مگر این دانه‌ی دانا کش
تو ندیدی مگر این دامگه محکم
وارث ملک سلیمان نتوان خواندن
هر کسیرا که در انگشت بود خاتم
آنکه هر لحظه بزخم تو زند زخمی
تو ازو خیره چه داری طمع مرهم
فلک آنگونه به ناورد دلیر آید
که نه از زال اثر ماند و نز رستم
نه ببخشود بموسی خلف عمران
نه وفا کرد به عیسی پسر مریم
تخت جمشید حکایت کند ار پرسی
که چه آمد به فریدون و چه شد بر جم
ز خوشیها چه شوی خوش که درین معبر
به یکی سور قرین است دو صد ماتم
تو به نی بین که ز هر بند چسان نالد
ز زبردستی ایام بزیر و بم
داستان گویدت از بابلیان بابل
عبرت آموزدت از دیلمیان دیلم
فرصتی را که بدستست، غنیمت دان
بهر روزی که گذشتست چه داری غم
زان گل تازه که بشکفت سحرگاهان
نه سر و ساق بجا ماند، نه رنگ و شم
گر صباحیست، مسائی رسدش از پی
ور بهاریست، خزانی بودش توام
صبحدم اشک بچهر گل از آن بینی
که شبانگه بچمن گریه کند شبنم
اندرین دشت مخوف، ای بره‌ی مسکین
بیم جانست، چه شد کز رمه کردی رم
مخور ای کودک بی تجربه زین حلوا
که شد آمیخته با روغن و شهدش سم
دست و پائی بزن ای غرقه، توانی گر
تا مگر باز رهانند تو را زین یم
مشک حیفست که با دوده شود همسر
کبک زشتست که با زاغ شود همدم
برو ای فاخته، با مرغ سحر بنشین
برو ای گل، بصف سرو و سمن بردم
ز چنار آموز، ای دوست گرانسنگی
چه شوی بر صفت بید ز بادی خم
خویش و پیوند هنر باش که تا روزی
نروی از پی نان بر در خال و عم
روح را سیر کن از مائده‌ی حکمت
بیکی نان جوین سیر شود اشکم
جز که آموخت ترا که خواب و خور غفلت
به چه کار آمدت این سفله تن ملحم
خزفست اینکه تو داریش چنو گوهر
رسن است اینکه تو بینیش چو ابریشم
مار خود، هم تو خودی، مار چه افسائی
بخود، ای بیخبر از خویش، فسون میدم
ز تو در هر نفسی کاسته میگردد
غم خود خور، چه خوری انده بیش و کم
بیم آنست که صراف قضا ناگه
زر سرخ تو بگیرد به یکی درهم
کشت یک دانه کسی را ندهد خرمن
بذل یک جوز کسی را نکند حاتم
به پری پر، که عقابان نکنندت سر
به رهی رو، که بزرگان نکنندت ذم
جان چو کان آمد و دانش گهرش، پروین
دل چو خورشید شد و ملک تنش عالم

UFC
8 September 2008, 04:32 PM
در خانه شحنه خفته و دزدان بکوی و بام
ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام
گر عاقلی، چرا بردت توسن هوی
ور مردمی، چگونه شدستی به دیو رام
کس را نماند از تک این خنگ بادپای
پا در رکاب و سر به تن و دست در لگام
در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیست
کالات میبرند و تو خوابیده‌ای مدام
دزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاه
هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام
میکاهدت سپهر، چنین بی خبر مخسب
میسوزدت زمانه، بدینسان مباش خام
از کار جان چرا زنی ای تیره روز تن
در راه نان چرا نهی ای بی تمیز نام
از بهر صید خاطر ناآزمودگان
صیاد روزگار بهر سو نهاده دام
بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراب
بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام
منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است
جوشیده سالها و نپختست این طعام
بگشای گر که زنده‌دلی وقت پویه چشم
بردار گر که کارگری بهر کار گام
در تیرگی چو شب پره تا چند میپری
بشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
فتوی دهی بغصب حق پیرزن ولیک
بی روزه هیچ روز نباشی مه صیام
وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است
شمشیر روز معرکه زشت است در نیام
درد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبب
این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام
از بهر حفظ گله، شبان چون بخواب رفت
سگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام
چاهت چراست جای، گرت میل برتریست
حرصت چراست خواجه، اگر نیستی غلام
چندی ز بار گاه سلیمان برون مرو
تا دیو هیچگه نفرستد تو را پیام
عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز
آگه نه‌ای که چاه کدام است و ره کدام
پروین، شراب معرفت از جام علم نوش
ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام

UFC
8 September 2008, 04:32 PM
تا ببازار جهان سوداگریم
گاه سود و گه زیان میوریم
گر نکو بازارگانیم از چه روی
هرگز این سود و زیانرا نشمریم
جان زبون گشته است و در بند تنیم
عقل فرسوده است و در فکر سریم
روح را از ناشتائی میکشیم
سفره‌ها از بهر تن میگستریم
گر چه عقل آئینه کردار ماست
ما در آن آئینه هرگز ننگریم
گر گرانباریم، جرم چرخ چیست
بار کردار بد خود میبریم
چون سیاهی شده بضاعت دهر را
ما سیه کاریم کانرا میخریم
پند نیکان را نمیداریم گوش
اندرین فکرت کازیشان بهتریم
پهلوان اما بکنج خانه‌ایم
آتش اما در دل خاکستریم
کاردانان راه دیگر میروند
ما تبه‌کاران براه دیگریم
گرگ را نشناختستیم از شبان
در چراگاهی که عمری میچریم
بر سپهر معرفت کی بر شویم
تا بپر و بال چوبین میپریم
واعظیم اما نه بهر خویشتن
از برای دیگران بر منبریم
آگه از عیب عیان خود نه‌ایم
پرده‌های عیب مردم میدریم
سفلگیها میکند نفس زبون
ما همی این سفله را میپروریم
بشکنیم از جهل و خود را نشکنیم
بگذریم از جان و از تن نگذریم
باده‌ی تحقیق چون خواهیم خورد؟
ما که مست هر خم و هر ساغریم
چونکه هر برزیگری را حاصلی است
حاصل ما چیست گر برزیگریم
چونکه باری گم شدیم اندر رهی
به که بار دیگر آن ره نسپریم
زان پراکندند اوراق کمال
تا بکوشش جمله را گرد آوریم
تا بیفشانند بر چینندمان
طوطی وقت و زمان را شکریم

UFC
8 September 2008, 04:35 PM
بد منشانند زیر گنبد گردان
از بدشان چهر جان پاک بگردان
پای بسی را شکسته‌اند به نیرنگ
دست بسی را ببسته‌اند به دستان
تا خر لنگی فتاده‌است ز سستی
توسن خود را دوانده‌اند بمیدان
جز بدو نیک تو، چرخ می‌ننویسد
نیک و بد خویش را تو باش نگهبان
گر ستم از بهر خویش می‌نپسندی
عادت کژدم مگیر و پیشه‌ی ثعبان
چندکنی همچو گرگ، حمله بمردم
چند دریشان همی بناخن و دندان
دامن خلق خدای را چو بسوزی
آتشت افتد به آستین و به دامان
هر چه دهی دهر را، همان دهدت باز
خواسته‌ی بد نمیخرند جز ارزان
خواهی اگر راه راست: راه نکوئی
خواهی اگر شمع راه: دانش و عرفان
کارگران طعنه میزنند به کاهل
اهل هنر خنده میکنند به نادان
از خم صباغ روزگار برآید
هر نفسی صد هزار جامه‌ی الوان
غارت عمر تو میکنند به گشتن
دی مه و اردیبهشت و آذر و آبان
جز بفنا چهر جان نبینی، ازیراک
جان تو زندانیست و جسم تو زندان
عالمی و بهره‌ایت نیست ز دانش
رهروی و توشه‌ایت نیست در انبان
تیه خیالت به مقصدی نرساند
راهروان راه برده‌اند به پایان
کشتی اخلاص ما نداشت شراعی
ور نه بدریا نه موج بود و نه طوفان
کعبه‌ی نیکی است دل، ببین که براهش
جز طمع و حرص چیست خار مغیلان
بندگی خود مکن که خویش پرستی
کرده بسی پاکدل فریشته، شیطان
تا تو شدی خرد، آز یافت بزرگی
تا تو شدی دیو، دیو گشت سلیمان
راهنمائی چه سود در ره باطل
دیبه‌ی چینی چه سود در تن بیجان
نفس تو زنگی شد و سپید نگردد
صد ره اگر شوئیش بچشمه‌ی حیوان
راستی از وی مجوی زانکه نروید
هیچگه از شوره‌زار لاله و ریحان
بار لئیمان مکش ز بهر جوی زر
خدمت دونان مکن برای یکی نان
گنج حقیقت بجوی و پیله‌وری کن
اهل هنر باش و پوش جامه‌ی خلقان
روز سعادت ز شب چگونه شناسد
آنکه ز خورشید شد چو شبپره پنهان
دور شو از رنگ و بوی بیهده، پروین
از در معنی درای، نز در عنوان

UFC
8 September 2008, 04:35 PM
دگر باره شد از تاراج بهمن
تهی از سبزه و گل راغ و گلشن
پریرویان ز طرف مرغزاران
همه یکباره بر چیدند دامن
خزان کرد آنچنان آشوب بر پای
که هنگام جدل شمشیر قارن
ز بس گردید هر دم تیره ابری
حجاب چهره‌ی خورشیدی روشن
هوا مسموم شد چون نیش کژدم
جهان تاریک شد چون چاه بیژن
بنفشه بر سمن بگرفت ماتم
شقایق در غم گل کرد شیون
سترده شد فروغ روی نسرین
پریشان گشت چین زلف سوسن
بباغ افتاد عالم سوز برقی
بیکدم باغبان را سوخت خرمن
خسک در خانه‌ی گل جست راحت
زغن در جای بلبل کرد مسکن
بسختی گشت همچون سنگ خارا
بباغ آن فرش همچون خزاد کن
سیه بادی چو پر آفت سمومی
گرفت اندر چمن ناگه وزیدن
به بیباکی بسان مردم مست
به بدکاری بکردار هریمن
شهان را تاج زر بربود از سر
بتان را پیرهن بدرید بر تن
تو گوئی فتنه‌ای بد روح فرسا
تو گوئی تیشه‌ای بد بیخ بر کن
ز پای افکند بس سرو سهی را
بیک نیرو چو دیو مردم افکن
بهر سوئی، فسرده شاخ و برگی
بپرتابید چون سنگ فلاخن
کسی بر خیره جز گردون گردان
نشد با دوستدار خویش دشمن
به پستی کشت بس همت بلندان
چنان اسفندیار و چون تهمتن
نمود آنقدر خون اندر دل کوه
که تا یاقوت شد سنگی به معدن
در آغوش ز می بنهفت بسیار
سر و بازو و چشم و دست و گردن
در این ناوردگاه آن به که پوشی
ز دانش مغفر و از صبر جوشن
چگونه بر من و تو رام گردد
چو رام کس نگشت این چرخ توسن
مرو فارغ که نبود رفتگان را
دگر باره امید بازگشتن
مشو دلبسته‌ی هستی که دوران
هر آنرا زاد، زاد از بهر کشتن
بغیر از گلشن تحقیق، پروین
چه باغی از خزان بودست ایمن

UFC
8 September 2008, 04:35 PM
پرده‌ی کس نشد این پرده‌ی میناگون
زشتروئی چه کند آینه‌ی گردون
نام را ننگ بکشت و تو شدی بدنام
وام را نفس گرفت و تو شدی مدیون
تو درین نیلپری طشت، چو بندیشی
چو یکی جامه‌ی شوخی و قضا صابون
گهری کاز صدف آز و هوی بردی
شبهی بود که کردی چو گهر مخزون
چند ای نور، قرینی تو بدین ظلمت
چند ای گنج بخاک سیهی مدفون
کرد ای طائر وحشی که چنین رامت
چون بکنج قفس افکند قضایت، چون
بدر آی از تن خاکی و ببین آنگه
که چه تابنده گهر بود در آن مکنون
مچر آزاده که گرگست درین مکمن
مخور آسوده که زهرست درین معجون
چه شدی دوست برین دشمن بیرحمت
چه شدی خیره برین منظر بوقلمون
بهر سود آمدی اینجا و زیان کردی
کرد سوداگر ایام ترا مغبون
پشته‌ی آز چو خم کرد روان را پشت
به چه کار آیدت این قد خوش موزون
شبروان فلک از پای در آرندت
از گلیم خود اگر پای نهی بیرون
بر حذر باش ازین اژدر بی پروا
که نیندیشد از افسونگر و از افسون
دهر بر جاست، تو ناگاه شوی زان کم
چرخ برپاست، تو یکروز شوی وارون
رفت میباید و زین آمدن و رفتن
نشد آگه نه ارسطو و نه افلاطون
توشه‌ای گیر که بس دور بود منزل
شمعی افروز که بس تیره بود هامون
تو چنین گمره و یاران همه در مقصد
تو چنین غرقه و دریا ز درر مشحون
عامل سودگر نفس مکن خود را
تا که هر دم نشود کار تو دیگرگون
آنچه مقسوم شد از کار گه قسمت
دگر آنرا نتوان کرد کم و افزون
دی و فردات خیالست و هوس، پروین
اگرت فکرت و رائیست، بکوش اکنون

UFC
8 September 2008, 04:35 PM
بجهان گذران تکیه مکن چندین
نه بقائیست به اسفند مه و بهمن
نه ثباتی است به شهریور و فروردین
پی اعدام تو زین آینه گون ایوان
صبح کافور فشان آید و شب مشکین
فلک ایدوست به شطرنج همی ماند
که زمانیت کند مات و گهی فرزین
دل به سوگند دروغش نتوان بستن
که به هر لحظه دگرگونه کند آئین
به گذرگاه تو ایام بود رهزن
چه همی بار خود از جهل کنی سنگین
بربود است ز دارا و ز اسکندر
مهر سیمین کمر و مه کله زرین
ندهد هیچ کسی نسبت طاوسی
به شغالی که دم زشت کند رنگین
چو کبوتر بچه پرواز مکن فارغ
که به پروازگه تست قضا شاهین
ز کمان قدر آن تیر که بگریزد
کشدت گر چه سراپای شوی روئین
همه خون دل خلق است درین ساغر
که دهد ساقی دهرت چو می نوشین
خاک خوردست بسی گلرخ و نسرین تن
که می روید از آن سرو و گل و نسرین
مرو ای پیشرو قافله زین صحرا
که نیامد خبر از قافله‌ی پیشین
دل خود بینت بیازرد چنان کژدم
تن خاکیت ببلعد چنان تنین
روز بگذشت، ز خواب سحری بگذر
کاروان رفت، رهی گیر و برو، منشین
به چمنزار دو، ای خوش خط و خال آهو
به سموات شو، ای طایر علیین
بچه امید درین کوه کنی خارا
چو تو کشتست بسی کوهکن این شیرین

UFC
8 September 2008, 04:35 PM
ای شده سوخته‌ی آتش نفسانی
سالها کرده تباهی و هوسرانی
دزد ایام گرفتست گریبانت
بس کن ای بیخودی و سربگریبانی
صبح رحمت نگشاید همه تاریکی
یوسف مصر نگردد همه زندانی
راه پر خار مغیلان وتو بی موزه
سفره بی توشه و شب تیره و بارانی
ای بخود دیده چو شداد، خدابین شو
جز خدا را نسزد رتبت یزدانی
تو سلیمان شدن آموزی اگر، دیوان
نتوانند زدن لاف سلیمانی
تا بکی کودنی و مستی و خودرائی
تا بکی کودکی و بازی و نادانی
تو درین خاک سیه زر دل افروزی
تو درین دشت و چمن لاله‌ی نعمانی
پیش دیوان مبر اندوه دل و مگری
که بخندند چو بینند که گریانی
عقل آموخت بهر کارگری کاری
او چو استاد شد و ما چو دبستانی
خود نمیدانی و از خلق نمیپرسی
فارغ از مشکل و بیگانه ز آسانی
که برد بار تو امروز که مسکینی
که ترا نان دهد امروز که بی نانی
دست تقوی بگشا، پای هوی بربند
تا ببینند که از کرده پشیمانی
گهریهای حقیقت گهر خود را
نفروشند بدین هیچی و ارزانی
دیده‌ی خویش نهان بین کن و بین آنگه
دامهائی که نهادند به پنهانی
حیوان گشتن و تن پروری آسانست
روح پرورده کن از لقمه‌ی روحانی
با خرد جان خود آن به که بیارائی
با هنر عیب خود آن به که بپوشانی
با خبر باش که بی مصلحت و قصدی
آدمی را نبرد دیو به مهمانی
نفس جو داد که گندم ز تو بستاند
به که هرگز ندهی رشوت و نستانی
دشمنانند ترا زرق و فساد، اما
به گمان تو که در حلقه‌ی یارانی
تا زبون طمعی هیچ نمیارزی
تا اسیر هوسی هیچ نمیدانی
خوشتر از دولت جم، دولت درویشی
بهتر از قصر شهی، کلبه‌ی دهقانی
خانگی باشد اگر دزد، بصد تدبیر
نتوان کرد از آن خانه نگهبانی
برو از ماه فراگیر دل افروزی
برو از مهره بیاموز درخشانی
پیش زاغان مفکن گوهر یکدانه
پیش خربنده مبر لعل بدخشانی
گر که همصحبت تو دیو نبودستی
ز که آموختی این شیوه‌ی شیطانی
صفتی جوی که گویند نکوکاری
سخنی گوی که گویند سخندانی
بگذر از بحر و ز فرعون هوی مندیش
دهر دریا و تو چون موسی عمرانی
اژدهای طمع و گرگ طبیعت را
گر بترسی، نتوانی که بترسانی
بفکن این لاشه‌ی خونین، تو نه ناهاری
برکن این جامه‌ی چرکین، تو نه عریانی
گر توانی، به دلی توش و توانی ده
که مبادا رسد آنروز که نتوانی
خون دل چند خوری در دل سنگ، ای لعل
مشتریهاست برای گهر کانی
گر چه یونان وطن بس حکما بودست
نیست آگاه ز حکمت همه یونانی
کلبه‌ای را که نه فرشی و نه کالائیست
بر درش می‌نبود حاجت دربانی
زنده با گفتن پندم نتوانی کرد
که تو خود نیز چو من کشته‌ی عصیانی
کینه می‌ورزی و در دائره‌ی صدقی
رهزنی میکنی و در ره ایمانی
تا کی این خام فریبی، تو نه یاجوجی
چند بلعیدن مردم، تو نه ثعبانی
مقصد عافیت از گمشدگان پرسی
رو که بر گمشدگان خویش تو برهانی
گوسفندان تو ایمن ز تو چون باشند
که شبانگاه تو در مکمن گرگانی
گاه از رنگرزان خم تزویری
گاه بر پشت خر وسوسه پالانی
تشنه خون خورد و تو خودبین به لب جوئی
گرسنه مرد و تو گمره بسر خوانی
دود آهست بنائی که تو میسازی
چاه راهست کتابی که تو میخوانی
دیده بگشای، نه اینست جهان بینی
کفر بس کن، نه چنین است مسلمانی
چو نهالیست روان و تو کشاورزی
چو جهانیست وجود و تو جهانبانی
تو چراغی، ز چه رو همنفس بادی
تو امیدی، ز چه همخانه‌ی حرمانی
تو درین بزم، چو افروخته قندیلی
تو درین قصر، چو آراسته ایوانی
تو ز خود رفته و وادی شده پر آفت
تو بخواب اندر و کشتی شده طوفانی
تو رسیدن نتوانی بسبکباران
که برفتار نه ماننده‌ی ایشانی
فکر فردا نتوانی که کنی دیگر
مگر امروز که در کشور امکانی
عاقبت کشته‌ی شمشیر مه و سالی
آخر کار شکار دی و آبانی
هوشیاری و شب و روز بمیخانه
همدم درد کشان همسر مستانی
همچو برزیگر آفت زده محصولی
همچو رزم آور و غارت شده خفتانی
مار در لانه، ولی مور بافسونی
گرد در خانه، ولی گرد بمیدانی
دل بیچاره و مسکین مخراش امروز
رسد آنروز که بی ناخن و دندانی
داستانت کند این چرخ کهن، هر چند
نامجوینده‌تر از رستم دستانی
روز بر مسند پاکیزه‌ی انصافی
شام در خلوت آلوده‌ی دیوانی
دست مسکین نگرفتی و توانائی
میوه‌ای گرد نکردی و به بستانی
ظاهرست این که بد افتی چو شوی بدخواه
روشنست این که برنجی چو برنجانی
دیو بسیار بود در ره دل، پروین
کوش تا سر ز ره راست نپیچانی

UFC
8 September 2008, 04:36 PM
اگر روی طلب زائینه‌ی معنی نگردانی
فساد از دل فروشوئی، غبار از جان برافشانی
هنر شد خواسته، تمییز بازار و تو بازرگان
طمع زندان شد و پندار زندانبان، تو زندانی
یکی دیوار ناستوار بی پایه‌ست خود کامی
اگر بادی وزد، ناگه گذارد رو بویرانی
درین دریا بسی کشتی برفت و گشت ناپیدا
ترا اندیشه باید کرد زین دریای طوفانی
بچشم از معرفت نوری بیفزای، ار نه بیچشمی
بجان از فضل و دانش جامه‌ای پوش، ار نه بیجانی
بکس مپسند رنجی کز برای خویش نپسندی
بدوش کس منه باری که خود بردنش نتوانی
قناعت کن اگر در آرزوی گنج قارونی
گدای خویش باش ار طالب ملک سلیمانی
مترس از جانفشانی گر طریق عشق میپوئی
چو اسمعیل باید سر نهادن روز قربانی
به نرد زندگانی مهره‌های وقت و فرصت را
همه یکباره میبازی، نه میپرسی، نه میدانی
ترا پاک آفرید ایزد، ز خود شرمت نمی‏آید
که روزی پاک بودستی، کنون آلوده دامانی
از آنرو میپذیری ژاژخائیهای شیطان را
که هرگز دفتر پاک حقیقت را نمیخوانی
مخوان جز درس عرفان تا که از رفتار و گفتارت
بداند دیو کز شاگردهای این دبستانی
چه زنگی میتوان از دل ستردن با سیه رائی
چه کاری میتوان از پیش بردن با تن آسانی
درین ره پیشوایان تو دیوانند و گمراهان
سمند خویش را هر جا که میخواهند میرانی
مزن جز خیمه‌ی علم و هنر، تا سربرافرازی
مگو جز راستی، تا گوش اهریمن بپیچانی
زبد کاری قبا کردی و از تلبیس پیراهن
بسی زیبنده‌تر بود از قبای ننگ، عریانی
همی کندی در و دیوار بام قلعه‌ی جان را
یکی روزش نکردی چون نگهبانان نگهبانی
ز خود بینی سیه کردی دل بیغش، ز خودبینی
ز نادانی در افتادی درین آتش، ز نادانی
چرا در کارگاه مردمی بی مایه و سودی
چرا از آفتاب علم چون خفاش پنهانی
چه میبافی پرند و پرنیان در دوک نخ ریسی
چه میخواهی درین تاریک شب زین تیه ظلمانی
عصا را اژدها بایست کردن، شعله را گلزار
تو با دعوی گه ابراهیم و گاهی پور عمرانی
چرا تا زر و داروئیت هست از درد بخروشی
چرا تا دست و بازوئیت هست از کار و امانی
چو زرع و خوشه داری، از چه معنی خوشه چینستی
چو اسب و توشه‌داری، از چه اندر راه حیرانی
چه کوشی بهر یک گوهر بکان تیره‌ی هستی
تو خود هم گوهری گر تربیت یابی و هم کانی
تو خواهی دردها درمان کنی، اما به بیدردی
تو خواهی صعبها آسان کنی، اما به آسانی
بیابانیست تن، پر سنگلاخ و ریگ سوزنده
سرابت میفریبد تا مقیم این بیابانی
چو نورت تیرگیها را منور کرد، خورشیدی
چو در دل پرورانیدی گل معنی، گلستانی
خرابیهای جانرا با یکی تغییر معماری
خسارتهای تن را با یکی تدبیر تاوانی
بنور افزای، ناید هیچگاه از نور تاریکی
به نیکی کوش، هرگز ناید از نیکی پشیمانی
تو اندر دکه‌ی دانش خریداری و دلالی
تو اندر مزرع هستی کشاورزی و دهقانی
مکن خود را غبار از صرصر جهل و هوی و کین
درین جمعیت گمره نیابی جز پریشانی
همی مردم بیازاری و جای مردمی خواهی
همی در هم کشی ابروی، چون گویند ثعبانی
چو پتک ار زیر دستانرا بکوبی و نیندیشی
رسد روزی که بینی چرخ پتکست و تو سندانی
چو شمع حق برافروزند و هر پنهان شود پیدا
تو دیگر کی توانی عیب کار خود بپوشانی
عوامت دست میبوسند و تو پابند سالوسی
خواصت شیر میخوانند و تو از گربه ترسانی
ترا فرقان دبیرستان اخلاق و معالی شد
چرا چون طفل کودن زین دبیرستان گریزانی
نگردد با تو تقوی دوست، تا همکاسه‌ی آزی
نباشد با تو دین انباز، تا انباز شیطانی
بدانش نیستی نام‌آور و منعم بدیناری
بعمنی نیستی آزاده و عارف بعنوانی
تو تصویر و هوی نقاش و خودکامی نگارستان
از آنرو گه سپیدی، گه سیاهی، گاه الوانی
جز آلایش چه زاید زین زبونی و سیه رائی
جز اهریمن کرا افتد پسند این خوی حیوانی
پلنگ اندر چرا خور، یوز در ره، گرگ در آغل
تو چوپان نیستی، بهر تو عنوانست چوپانی
قماش خود ندانم با چه تار و پود میبافی
نه زربفتی، نه دیبائی، نه کرباسی، نه کتانی
برای شستشوی جان ز شوخ و ریم آلایش
ز علم و تربیت بهتر چه صابونی، چه اشنانی
ز جوی علم، دل را آب ده تا بر لب جوئی
ز خوان عقل، جان را سیر کن تا بر سر خوانی
روان ناشتا را کشت ناهاری و مسکینی
تو گه در پرسش آبی و گه در فکرت نانی
بیا کندند بارت تا نینگاری که بی توشی
گران کردند سنگت تا نپنداری که ارزانی
ز آلایش نداری باک تا عقلست معیارت
سبکساری نبینی تا درین فرخنده میزانی
چرا با هزل و مستی بگذرانی زندگانی را
چرا مستی کنی و هوشیارانرا بخندانی
بغیر از درگه اخلاص، بر هر درگهی خاکی
بغیر از کوچه‌ی توفیق، در هر کو بجولانی
بصحرای وجود اندر، بود صد چشمه‌ی حیوان
گناه کیست چون هرگز نمینوشی و عطشانی
برای غرق گشتن اندرین دریا نیفتادی
مکن فرصت تبه، غواص مروارید و مرجانی
همی اهریمنان را بدسرشت و پست مینامی
تو با این بد سگالیها کجا بهتر ازیشانی
ندیدی لاشه‌های مطبخ خونین شهرت را
اگر دیدی، چرا بر سفره‌اش هر روز مهمانی
نکو کارت چرا دانند، بدرای و بداندیشی
سبکبارت چرا خوانند، زیر بار عصیانی
بتیغ مردم آزاری چرا دل را بفرسائی
برای پیکر خاکی چرا جان را برنجانی
دبیری و دبیر بی کتاب و خط و املائی
هژبری و هژبر بیدل و چنگال و دندانی
کجا با تند باد زندگی دانی در افتادن
تو مسکین کاز نسیم اندکی چون بید لرزانی
درین گلزار نتوانی نشستن جاودان، پروین
همان به تا که بنشستی، نهالی چند بنشانی

UFC
8 September 2008, 04:36 PM
بسوز اندرین تیه، ای دل نهانی
مخواه از درخت جهان سایبانی
سبکدانه در مزرع خود بیفشان
گر این برزگر میکند سرگرانی
چو کار آگهان کار بایست کردن
چه رسم و رهی بهتر از کاردانی
زمانه به گنج تو تا چشم دارد
نیاموزدت شیوه‌ی پاسبانی
سیاه و سفیدند اوراق هستی
یکی انده و آن یکی شادمانی
همه صید صیاد چرخیم روزی
برای که این دام میگسترانی
ندوزد قبای تو این سفله درزی
بگرداندت سر به چیره زبانی
چو شاگردی مکتب دیو کردی
ببایست لوح و کتابش بخوانی
همه دیدنیها و دانستنیها
ببین و بدان تا که روزی بدانی
چرا توبه‌ی گرگ را میپذیری
چرا تحفه‌ی دیو را میستانی
چو نیروی بازوت هست، ای توانا
بدرماندگان رحم کن تا توانی
درین نیلگون نامه، ثبت است با هم
حساب توانائی و ناتوانی
جوانا، بروز جوانی ز پیری
بیندیش، کز پیر ناید جوانی
روانی که ایزد ترا رایگان داد
بگیرد یکی روز هم رایگانی
چو کار تو ز امروز ماند بفردا
چه کاری کنی چون بفردا نمانی
غرض کشتن ماست، ورنه شب و روز
بخیره نکردند با هم تبانی
بدزدد ز تو باز دهر این کبوتر
گرش پر ببندی و گر برپرانی
بود خوابهای تو بیگاه و سنگین
بود حمله‌های قضا ناگهانی
زیان را تو برداشتی، سود را چرخ
شگفتی است این گونه بازارگانی
تو خود میروی از پی نفس گمراه
بدین ورطه خود را تو خود میکشانی
ندارد ز کس رهزن آز پروا
ز بام افتد، گرش از در برانی
چه میدزدی از فرصت کار و کوشش
تو خود نیز کالای دزد جهانی
ترازوی کار تو شد چرخ اخضر
ز کردارها گه سبک، گه گرانی
بتدبیر، مار هوی را فسونی
به تمییز، تیغ خرد را فسانی
بسی عیبهای تو پوشیده ماند
اگر پرده‌ی جهل را بردرانی
ز گرداب نفس ارتوانی رهیدن
ز گردابها خویش را وارهانی
همی گرگ ایام بر تو بخندد
که چون بره، این گرگ میپرورانی
میان تو و نیستی جز دمی نیست
بسیجی کن اکنون که خود در میانی
ز روز نخستین همین بود گیتی
تو نیز از نخست آنچه بودی همانی
به سرچشمه‌ی جان، شکسته سبوئی
به میخانه‌ی تن، ز دردی کشانی
بدوک وجود آنچنان کار میکن
که سر رشته‌ی عقل را نگسلانی
دفینه است عقل و تو گنجور عاقل
سفینه است عمر و تواش بادبانی
بصد چشم می‌بیندت چرخ گردان
مپندار کاز چشم گیتی نهانی
درین دائره هر چه هستی پدیدی
درین آینه هر که هستی عیانی
تو چون ذره این باد را در کمندی
تو چو صعوه این مار را در دهانی
شنیدی چو اندرز من، از تو خواهم
که بشنیده‌ی خویش را بشنوانی
ترا سفره آماده و دیو ناهار
بر این سفره بنگر کرا مینشانی
از آن روز برنان گرمی رسیدی
که گر ناشتائیست نانش رسانی
زمانه بسی بیشتر از تو داند
چه خوش میکنی دل که بسیار دانی
کشد کام و ناکام، چرخت بمیدان
کشد گر جبانی و گر پهلوانی
کمان سپهرت بیندازد آخر
تو مانند تیری که اندر کمانی
مه و سال چون کاروانیست خامش
تو یکچند همراه این کاروانی
حکایت کند رشته‌ی کارگاهت
اگر دیبه، گر بوریا، گر کتانی
هنرها گهرهای پاک وجودند
تو یکروز بحری و یکروز کانی
نکو خانه‌ای ساختی ای کبوتر
ندیدی که با باز هم آشیانی
بما جهل زان کرد دستان که هرگز
نکردیم با عقل همداستانی
برآنست دیو هوی تا بسوزی
تو نیز از سیه روزگاری برآنی
در این باغ دلکش که گیتیش نامست
قضا و قدر میکند باغبانی
بگلزار، گل یک نفس بود مهمان
فلک زود رنجید از میزبانی
بیا تا خرامیم سوی گلستان
بنظاره‌ی دولت بوستانی
سحر ابر آذاری آمد ز دریا
بطرف چمن کرد گوهر فشانی
زمین از صفای ریاحین الوان
زند طعنه بر نقش ارژنگ مانی
نهاده بسر نرگس از زر کلاهی
ببر کرده پیراهن پرنیانی
ازین کوچکه کوچ بایست کردن
که کردست بر روی پل زندگانی
قفس بشکن ای روح، پرواز میکن
چرا پایبند اندرین خاکدانی
همائی تو و سدره‌ات آشیانست
مکن خیره بر کرکسان میهمانی
دلیران گرفتند اقطار عالم
بشمشیر هندی و تیغ یمانی
از آن نامداران و گردنفرازان
نشانی نماندست جز بی نشانی
ببین تا چه کردست گردون گردان
به جمشید و طهمورث باستانی
گشوده دهان طاق کسری و گوید
چه شد تاج و تخت انوشیروانی
چنین است رسم و ره دهر، پروین
بدینگونه شد گردش آسمانی

UFC
8 September 2008, 04:36 PM
همی با عقل در چون و چرائی
همی پوینده در راه خطائی
همی کار تو کار ناستوده است
همی کردار بد را میستائی
گرفتار عقاب آرزوئی
اسیر پنجه‌ی باز هوائی
کمین گاه پلنگ است این چراگاه
تو همچون بره غافل در چرائی
سرانجام، اژدهای تست گیتی
تو آخر طعمه‌ی این اژدهائی
ازو بیگانه شو، کاین آشنا کش
ندارد هیچ پاس آشنائی
جهان همچون درختست و تو بارش
بیفتی چون در آن دیری بپائی
ازین دریای بی کنه و کرانه
نخواهی یافتن هرگز رهائی
ز تیر آموز اکنون راستکاری
که مانند کمان فردا دوتائی
بترک حرص گوی و پارسا شو
که خوش نبود طمع با پارسائی
چه حاصل از سر بی فکرت و رای
چه سود از دیده‌ی بی روشنائی
نهنگ ناشتا شد نفس، پروین

UFC
8 September 2008, 04:36 PM
سود خود را چه شماری که زیانکاری
ره نیکان چه سپاری که گرانباری
تو به خوابی، که چنین بیخبری از خود
خفته را آگهی از خود نبود، آری
بال و پر چند زنی خیره، نمی‌بینی
که تو گنجشک صفت در دهن ماری
بر بلندی چو سپیدار چه افزائی
بارور باش، تو نخلی نه سپیداری
چیست این جسم که هر لحظه کشی بارش
چیست این جیفه که چون جانش خریداری
طینت گرگ بر آن شد که بیازارد
ز گزندش نرهی گرش نیازاری
اهرمن را سخنان تو نترساند
که تو کردار نداری، همه گفتاری
بزبونی گرویدی و زبون گشتی
تو سیه طالع این عادت و هنجاری
دل و دین تو ربودند و ندانستی
دین چه فرمان دهدت؟ بنده‌ی دیناری
غم گمراهی و پستی نخوری هرگز
ز ره نفس اگر پای نگهداری
ماند آنکس که بجا نام نکو دارد
تو پس از خویش ز نیکی چه بجا داری
تا که سرگشته‌ی این پست گذرگاهی
هر چه افلاک کند با تو، سزاواری
دامن آلوده مکن، چونکه ز پاکانی
بنده‌ی نفس مشو، چونکه ز احراری
جان تو پاک سپردست بتو ایزد
همچنان پاک ببایدش که بسپاری
وقت بس تنگ بود، ای سره بازرگان
کاله‌ی خود بخر اکنون که ببازاری
سپرو جوشن عقل از چه تبه کردی
تو بمیدان جهان از پی پیکاری
بود بازوت توانا و نکوشیدی
کاهلی بیخ تو بر کند، نه ناچاری
چرخ دندان تو بشمرد نخستین روز
چه به هیچش نشماری و چه بشماری
کمتری جوی گر افزون طلبی، پروین
که همیشه ز کمی خاسته بسیاری

UFC
8 September 2008, 04:36 PM
گردون نرهد ز تند رفتاری
گیتی ننهد ز سر سیه‌کاری
از گرگ چه آمدست جز گرگی
وز مار چه خاستست جز ماری
بس بی بصری، اگر چه بینائی
بس بیخبری، اگر چه هشیاری
تو غافلی و سپهر گردان را
فارغ ز فسون و فتنه پنداری
تو گندم آسیای گردونی
گر یکمن و گر هزار خرواری
معماری عقل چون نپذرفتی
در ملک تو جهل کرد معماری
سوداگر در شاهوارستی
خر مهره چرا کنی خریداری
زنهار، مخواه از جهان زنهار
کاین سفله بکس نداد زنهاری
پرگار زمانه بر تو میگردد
چون نقطه تو در حصار پرگاری
یکچند شوی بخواب چون مستان
ناگه برسد زمان بیداری
آید گه در گذشتنت ناچار
خود بگذری، آنچه هست بگذاری
رفتند بچابکی سبکباران
زین مرحله، ای خوشا سبکباری
کردار بد تو گشت ز نگارش
آیینه دل نبود زنگاری
از لقمه‌ی تن بکاه تا روزی
بر آتش آز دیگ مگذاری
بشناس زیان ز سود، تا وقتی
سرمایه بدست دزد نسپاری

b@h@r
6 February 2010, 06:38 PM
پروین اعتصامی


لینک ها فقط به اعضای سایت نمایش داده می شوند.


پروين اعتصامي که نام اصلي او رخشنده است در بيست و پنجم اسفند 1285 هجري شمسي در تبريز متولد شد. در کودکي با خانواده اش به تهران آمد. پدرش که مردي بزرگ بود در زندگي او نقش مهمي داشت و هنگاميکه متوجه استعداد دخترش شد، به پروين در زمينه سرايش شعر کمک کرد.

پدر پروين

يوسف اعتصامي معروف به اعتصام الملک از نويسندگان و دانشمندان بنام ايران بود. وي اولين چاپخانه را در تبريز بنا کرد، مدتي هم نماينده ي مجلس بود. اعتصام الملک مدير مجله بنام بهار بود که اولين اشعار پروين در همين مجله منتشر شد. ثمره ازدواج اعتصام الملک، چهار پسر و يک دختر است.

مادر پروين

مادرش اختر اعتصامي نام داشت. او بانويي مدبر، صبور، خانه دار و عفيف بود. وي در پرورش احساسات لطيف و شاعرانه دخترش نقش مهمي داشت و به ديوان اشعار او علاقه فراواني نشان مي داد.

شروع تحصيلات و سرودن شعر

پروين از کودکي با مطالعه آشنا شد. خانواده او اهل مطالعه بود و وي مطالب علمي و فرهنگي به ويژه ادبي را از لابه لاي گفت و گوهاي آنان درمي يافت. در يازده سالگي به ديوان اشعار فردوسي، نظامي، مولوي، ناصرخسرو، منوچهري، انوري، فرخي که همه از شاعران بزرگ و نام آور زبان فارسي به شمار مي آيند، آشنا بود و از همان کودکي پدرش در زمينه وزن و شيوه هاي يادگيري آن با او تمرين مي کرد.

گاهي شعري از شاعران قديم به او مي داد تا بر اساس آن، شعر ديگري بسرايد يا وزن آن را تغيير دهد و يا قافيه هاي نو برايش پيدا کند. همين تمرين ها و تلاش ها زمينه اي شد که با ترتيب قرارگيري کلمات و استفاده از آن ها آشنا شود و در سرودن شعر تجربه بياندوزد.

برخي از زيباترين شعرهايش مربوط به دوران نوجواني، يعني يازده تا چهارده سالگي او مي باشد. شعر «اي مرغک» او در 12 سالگي سروده شده است:

اي مُرغک خُرد، ز آشيانه

پرواز کن و پريدن آموز

تا کي حرکات کودکانه؟

در باغ و چمن چميدن آموز

رام تو نمي شود زمانه

رام از چه شدي؟ رميدن آموز

منديش که دام هست يا نه

بر مردم چشم، ديدن آموز

شو روز به فکر آب و دانه

هنگام شب آرميدن آموز

شعر گوهر و سنگ را نيز در 12 سالگي سروده است.

شاعران و دانشمنداني مانند استاد علي اکبر دهخدا، ملک الشعراي بهار، عباس اقبال آشتياني، سعيد نفيسي و نصر الله تقوي از دوستان پدر پروين بودند، و بعضي از آنها در يکي از روزهاي هفته در خانه او جمع مي شدند، و در زمينه هاي مختلف ادبي بحث و گفتگو مي کردند. هر بار که پروين شعري مي خواند، آنها با علاقه به آن گوش مي دادند و او را تشويق مي کردند.

ادامه تحصيلات

پروين، در 18 سالگي، فارغ التحصيل شد. او در تمام دوران تحصيلي، يکي از شاگردان ممتاز مدرسه بود. البته پيش از ورود به مدرسه، معلومات زيادي داشت. او به دانستن همه مسائل علاقه داشت و سعي مي کرد، در حد توان خود از همه چيز آگاهي پيدا کند. مطالعات او در زمينه زبان انگليسي آن قدر پيگير و مستمر بود که مي توانست کتابها و داستانهاي مختلفي را به زبان انگليسي بخواند. مهارت او در اين زبان به حدي رسيد که 2 سال در مدرسه قبلي خودش ادبيات فارسي و انگليسي تدريس کرد.

سخنراني در جشن فارغ التحصيلي

در خرداد 1303، جشن فارغ التحصيلي پروين و هم کلاس هاي او در مدرسه برپا شد. او در سخنراني خود از وضع نامناسب اجتماعي، بي سوادي و بي خبري زنان ايران حرف زد. اين سخنراني، بعنوان اعلاميه اي در زمينه حقوق زنان، در تاريخ معاصر ايران اهميت زياد دارد.

پروين در قسمتهاي از اعلاميه زن و تاريخ گفته است:

«داروي بيماري مزمن شرق منحصر به تعليم و تربيت است؛ تربيت و تعليم حقيقي که شامل زن و مرد باشد و تمام طبقات را از خوان گسترده معروف مستفيذ نمايد.»

و درباره راه چاره اش گفته است:

«پيداست براي مرمت خرابي هاي گذشته، اصلاح معايب حاليه و تمهيد سعادت آينده، مشکلاتي در پيش است. ايراني بايد ضعف و ملالت را از خود دور کرده، تند و چالاک اين پرتگاه را عبور کند.»

اخلاق پروين

«پروين، پاک طينت، پاک عقيده، پاکدامن، خوش خو و خوش رفتار، نسبت به دوستان خود مهربان، در مقام دوستي فروتن و در راه حقيقت و محبت پايدار بود. کمتر حرف مي زد و بيشتر فکر مي کرد. در معاشرت، سادگي و متانت را از دست نمي داد. هيچ وقت از فضايل ادبي و اخلاقي خودش سخن نمي گفت.»

همه اين صفات باعث شده بود که او نزد ديگران عزيز و ارجمند باشد.

مهمتر از همه اين ها، نکته اي است که از ميان اشعارش فهميده مي شود. پروين، با آن همه شعري که سروده، در ديواني با پنج هزار بيت، فقط يک يا دو جا از خودش حرف زده و درباره خودش شعر سروده و اين نشان دهنده فروتني و اخلاق شايسته اوست.

نخستين چاپ ديوان اشعار

پيش از ازدواج، پدرش با چاپ مجموعه اشعار او مخالف بود و اين کار را با توجه به اوضاع و فرهنگ آن روزگار، درست نمي دانست. او فکر مي کرد که ديگران ممکن است چاپ شدن اشعار يک دوشيزه را، راهي براي يافتن شوهر به حساب آورند!

اما پس از ازدواج پروين و جدائي او از شوهرش، به اين کار رضايت داد. نخستين مجموعه شعر پروين، حاوي اشعاري بود که او تا پيش از 30 سالگي سروده بود و بيش از صد و پنجاه قصيده، قطعه، غزل و مثنوي را شامل مي شد.

مردم استقبال فراواني از اشعار او کردند، به گونه اي که ديوان او در مدتي کوتاه پس از چاپ، دست به دست ميان مردم مي چرخيد و بسياري باور نمي کردند که آنها را يک زن سروده است. استادان معروف آن زمان، مانند دهخدا و علامهء قزويني، هر کدام مقاله هايي درباره اشعار او نوشتند و شعر و هنرش را ستودند.

کتابداري

پروين مدتي کتابدار کتابخانه دانشسراي عالي تهران (دانشگاه تربيت معلم کنوني) بود. کتابداري ساکت و محجوب که بسياري از مراجعه کنندگان به کتابخانه نمي دانستند او همان شاعر بزرگ است. پس از چاپ ديوانش وزارت فرهنگ نيز از او تقدير کرد.

دعوت دربار و مدال درجه سه

معمولا رسم است که دولت، دانشمندان و بزرگان علم و ادب را طي برگزاري مراسمي خاص، مورد ستايش و احترام قرار مي دهد. در چنين مراسمي وزير يا مقامي بالاتر، مدالي را که نشانه سپاس، احترام و قدرداني دولت از خدمات علمي و فرهنگي فرد مورد نظر است، به او اهدا مي کند، وزارت فرهنگ در سال 1315 مدال درجه سه لياقت را به پروين اعتصامي اهدا کرد ولي او اين مدال را قبول نکرد.

گفته شده که حتي پيشنهاد رضاخان را که از او براي ورود به دربار و تدريس به ملکه و وليعهد وقت دعوت کرده بود، نپذيرفت. روحيه و اعتقادات پروين به گونه اي بود که به خود اجازه نمي داد در چنين مکان هايي حاضر شود. او ترجيح مي داد در تنهايي و سکوت شخصي اش به مطالعه بپردازد.

او که در 15 سالگي درباره ستمگران و ثروتمندان به سرودن شعر پرداخته، چگونه مي تواند به محيط اشرافي دربار قدم بگذارد و در خدمت آنها باشد؟

او که انساني آماده، داراي شعوري خلاق و همواره درگير در مسائل اجتماعي بود به اين نشان ها و دعوت ها فريفته نمي شد.

دوران بيماري و مرگ پروين

پروين اعتصامي، پس از کسب افتخارات فراوان و درست در زماني که برادرش – ابوالفتح اعتصامي - ديوانش را براي چاپ دوم آن حاضر مي کرد، ناگهان در روز سوم فروردين 1320 بستري شد پزشک معالج او، بيماري اش را حصبه تشخيص داده بود، اما در مداواي او کوتاهي کرد و متاسفانه زمان درمان او گذشت و شبي حال او بسيار بد شد و در بستر مرگ افتاد.

نيمه شب شانزدهم فروردين 1320 پزشک خانوادگي اش را چندين بار به بالين او خواندند و حتي کالسکه آماده اي به در خانه اش فرستادند، ولي او نيامد و …. پروين در آغوش مادرش چشم از جهان فرو بست.

پيکر او را در آرامگاه خانوادگي اش در شهر قم و کنار مزار پدرش در جوار خانم حضرت معصومه (س) به خاک سپردند. پس از مرگش قطعه شعري از او يافتند که معلوم نيست در چه زماني براي سنگ مزار خود سروده بود. اين قطعه را بر سنگ مزارش نقش کردند، آنچنانکه ياد و خاطره اش در دل مردم نقش بسته است. گزيده اي از اين شعر در ذيل آمده است:

اين که خاک سيهش بالين است

اختر چرخ ادب پروين است

گر چه جز تلخي از ايام نديد

هر چه خواهي سخنش شيرين است

صاحب آن همه گفتار امروز

سائل فاتحه و ياسين است

آدمي هر چه توانگر باشد

چون بدين نقطه رسد مسکين است

دیوان پروین

دیوان پروین، شامل ۲۴۸ قطعه شعر می باشد، که از آن میان، ۶۵ قطعه به صورت مناظره است. چامه‌های (اشعار) پروین اعتصامی بیشتر در قالب قطعات ادبی است که مضامین اجتماعی را با دیدۀ انتقادی به تصویر کشیده است.

شعـر پـروين

شعـر پـروين با مضامين نو و با علاقه و دلسوزي به حال بـينوايان ممتاز است. او مدافع حقوق رنجبران و رنج ديدگان، و شريک درد و غم زحـمـتکشان و کشاورزان، و بطور خلاصه، سخنگوي پـر شور و پا برجاي تـيره بخـتان است.

پـروين از دايرهً شعـر استادان قديم قدمي فراتر ننهاده و هـچ گونه دخل و تصرف در سبک و شيوهً قدما نکرده است. هـنر بزرگ او در آن است که توانسته است افـکار و عـقايد جديد را با متانت و استحـکام و لطف بـيان در هـمان قالب هاي معـمول و معـهـود عروض فارسي بريزد.

ملک الشعـراي بهـار در مقام شعـر پـروين گـفته است:

«شعـر پـروين ترکيـبي است از دو سبک و شيوهً لفظي و معـنوي آميخته با سبکي مستـدل، و آن دو يکي شيوهً شعـراي خراسان است، خاصه استاد ناصرخسرو، و ديگر شيوهً شعـراي فارس و عراق است، به ويژه شيخ مصلح الدين سعـدي، و از حـيث معـاني نيز بـين افکار و خيالات حکما و عرفاست؛ و اين جمله با سبک و اسلوب مستـقلي، که خاص عصر امروزي و بـيشتر پـيرو تجسم معـاني و حقـيقت جويي است، ترکـيب يافته و شيوه اي بديع به وجود آورده است.

در اشعـار پـروين يک نوع دلتـنگي و ملال خفـيف نهـفته است. اين هـمان لحن قناعت و غناي عرفاني قديمي هاست که در نـشيده هاي پـروين خزيده و با غـنهً زياد طلبي و اعـتراض ملايم بـيان گـرديده است. زبان پـروين، با وجود رعايت کامل تکـنيک قوي و مستحکم شعـر کلاسيک، ساده و روان و بسيار زيـبا و دلنشين است. اين اشعار را مي توان بدون احساس خستگي خواند و لذت برد.

از مخـصات شعـر پـروين صفا و خلوص و جودت فوق العاده، تصوير زندهً طبـيعـت، تـنوع و تجدد در انديشه و وارستگي از عقايد رايج و حاکم بر جامعه است، و هـمين صفات است که شعـر او را، با وجود پـيروي از سبک و روش پـيشـينيان، يک نوع اصالت و استـقـلال بخـشيده است.»

اشعار پروین را می توان به دو دسته تقسیم کرد. دسته اول که به سبک خراسانی گفته شده و شامل اندرز و نصیحت بوده و بیشتر به اشعار ناصر خسرو شبیه است. این اشعار بیشتر شامل مضامین اخلاقی و عرفانی است. پروین موضوعات حکمی و اخلاقی را با چنان زبان ساده و شیوایی بیان می‌کند که خواننده را از هر طبقه تحت تاثیر قرار می دهد. دسته دوم اشعاری که به سبک عراقی گفته شده و بیشتر جنبه داستانی بخصوص از نوع مناظره دارد و این شیوه را که شیوه‌ی شاعران شمال و غرب ایران بود، احیاء می‌نماید. این دسته از اشعار پروین که به سبک شعر سعدی نزدیک است؛ شهرت بیشتری دارند.

b@h@r
15 March 2010, 11:47 PM
اینکه خاک سیهش بالین است


اختر چرخ ادب پروین است



گر چه جز تلخی ز ایام ندید


هر چه خواهی سخنش شیرین است



صاحب آنهمه گفتار امروز


سائل فاتحه و یاسین است



دوستان به که ز وی یاد کنند


دل بی دوست دلی غمگین است



خاک در دیده بسی جان فرساست


سنگ بر سینه بسی سنگین است



بیند این بستر و عبرت گیرد


هر که را چشم حقیقت بین است



هر که باشی و ز هر جا برسی


آخرین منزل هستی این است



آدمی هر چه توانگر باشد


چون بدین نقطه رسید مسکین است



اندر آنجا که قضا حمله کند


چاره تسلیم و ادب تمکین است



زادن و کشتن و پنهان کردن


دهر را رسم و ره دیرین است



خرم آنکس که در این محنت گاه


خاطری را سبب تسکین است