اگر هنوز عضو پارسی گلد نیستید؛ باعث خوشحالی ماست اگر شما نیز به جمع ما بپیوندید.
  • ورود:

به تالار خوش آمدید

به پارسی گلد خوش آمدید. جهت عضویت در سایت به اینجا مراجعه فرمائید.



آخرین ارسالات تالار


نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1

موضوع: بیدل

  1. #1

    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    نوشته ها
    2,405
    تشکر
    1,324
    3,253 تشکر در 1,766 پست

    پیش فرض بیدل

    بیدل
    در حالی که سالهای سال، شعربیدل درس شبانه و ورد سحرگاه فارسی زبانان خارج از ایران بود، در اینکشور نام و نشانی از او در میان نبود و ادبای رسمی و غیررسمی حتی در حد یک شاعر متوسط هم باورش نداشتند. آنان هم که گاه و بیگاه در حاشیهٔ سخنانشان حرفی از او به میان میآوردند، شعرش را نمونهٔ ابتذال میشمردند و مایهٔ عبرت.
    ما در این مجال و مقال میخواهیم این راز را سربگشاییم که علت یا علل گمنامی بیدل تا پیش از این چه بوده است و در این میانه اگر تقصیری باشد، متوجه کیست; بیدل، ادبای ایران، افغانستان و هند یا سیاستپیشگانی که این ملل را از هم جدا و بیگانه کردند.
    پیش از این بسیار کسان کوشیدهاند توضیحدهند که چرا چنان شاعری در چنین سرزمین ادبپروری گمنام ماند. هرکسی از ظنّ خود یار این موضوع شده و علتی را مطرح کردهاست. گروهی غموض و پیچیدگی شعر بیدل را عامل اصلی دانستهاند; گروهی تفاوت زبان فارسی دو سرزمین را; گروهی مکتب بازگشت و...
    نگارندهٔ این سطور، چنین میپندارد که هیچ یک از این عوامل به تنهایی نمیتوانستهاند تعیینکننده باشند. مجموعهٔ اینها دخیل بوده و در کنار اینها، یک عامل مهم و مغفولماندهٔ دیگر هم وجود داشته که اینک به تفصیل، از آن سخن خواهیمگفت. پس نخست باید نارسایی توجیهات بالا را فرانماییم و آنگاه، به نکات نگفتهای که در میان بوده است، برسیم.
    غموض و پیچیدگی به چند دلیل نمیتوانسته تنها مانع شهرت شعر بیدل در ایران باشد. نخست این که شعر او چندان که میگویند هم پیچیده نیست. اگر کسی با سنّت ادبی مکتب هندی و بعضی چم و خم های کار این شاعر آشنا باشد، چندان مشکلی در پیش نخواهدداشت. شعر بیدل نه واژگان غریبی دارد و نه تلمیحات دور از دسترسی. گذشته از آن، همین شاعر در افغانستان تا حد قابل ملاحظهای شناخته شدهاست. خوب چگونه میشود شعری برای مردم افغانستان ساده و قابلفهم باشد و برای همزبانان آنها در ایران، نه؟ با آن که در ایران، هم میزان سواد و مطالعه بیشتر است و هم وضعیت آموزش ادبیات فارسی بهنجارتر. دیگر این که اگر مشکل اصلی همین بوده است، چرا در این سالها این شاعر در این کشور جا باز کرده است؟ یعنی حالا آن پیچیدگیها رفع شده است؟
    بعضی چنین عنوان کردهاند که علت گمنامی بیدل در ایران و اشتهار او در افغانستان، تفاوتهای زبان فارسی دو کشور است و بیدل که به هر حال به افغانستان نزدیکتر بوده است، در آن جا مقبولیت بیشتری یافتهاست.
    این حرف هم اساس درستی ندارد. اصولاً تفاوت زبان فارسی دو کشور ـ بهویژه زبان ادبی ـ آن قدر نیست که قابل توجه باشد. زبان محاوره در حد بعضی واژگان و ساختارهای نحوی تفاوتهایی دارد و در ادبیات داستانی کمابیش ردّ پای آن را میبینیم ولی آنگاه که پای شعر به میان میآید، همین اندک تفاوت هم از میان برمیخیزد. خلیلالله خلیلی، حاجی دهقان، صوفی عشقری، علاّمه بلخی، واصف باختری، قهّار عاصی و سیدابوطالب مظفّری با همان زبانی شعر گفتهاند که ملکالشعرا بهار، شهریار، اخوان ثالث، سهراب سپهری، مهرداد اوستا، علی معلّم و قیصر امینپور; و وجود تکوتوک واژههای محلی و تفاوتهای اندک دستورزبان نمیتواند زبان شعر دو کشور را از هم جدا کند. بر فرض که چنین باشد هم این پرسش پیش میآید که مگر بین زبان فارسی هند و افغانستان تفاوتی وجود نداشته؟ پس چگونه شعر بیدل به افغانستان راه پیدا کردهاست؟
    امّا ظهور مکتب بازگشت ادبی در ایران، میتواند عامل اصلیتری قلمداد شود، هرچند این هم تنها عامل نیست. در واقع این دورهٔ فترت و عقبگرد، دیواری شد بین شاعران مکتب هندی و جامعهٔ ایران. نه تنها بیدل، که صائب و کلیم و دیگران هم در آن سوی دیوار قرارگرفتند و سالها مطرود و منفور ادبای بازمانده از بازگشت بودند. در این میانه حزین لاهیجی سرنوشت عجیب تری یافت. او آن قدر در ایران گمنام بود که شاعری فرصتطلب یکییکی غزلهایش را در مطبوعات به نام خود چاپ کرد و نه تنها کسی متوجه نشد بلکه همه از قوت شعر آن شاعر ـ و در واقع، قوت شعر حزین ـ مبهوت ماندهبود.

    نگاهی به آثار و نظریات ادبای سنتی قبل و بعد از مشروطه روشن میکند که آنان، تا چه حد با مکتب هندی بیگانه ـ و حتی معارض ـ بوده اند. کمکم کسانی چون مرحوم امیری فیروزکوهی، محمد قهرمان و دیگران پا پیش گذاشتند و شاعران آن مکتب را مقبولیتی دوباره بخشیدند. در مقابل، در افغانستان بازگشت ادبی به این شکل و این شدّت رخ نداد. رکود و انحطاط، بود; امّا در قالب مکتب هندی. و چنین شد که رشتهٔ ارتباط ادبای افغانستان با شاعران مکتب هندی گسیخته نشد.
    این میتواند علتی قابل توجه برای گمنامی بیدل در ایران باشد، ولی باز هم تنها علت نیست; چون این مانع برای همه شاعران مکتب هندی به طور یکسانی وجود داشتهاست. چرا در این میانه بیدل تا سالهای اخیر همچنان غریب ماند و طرفداران مکتب هندی هم به صائب و اقران او بسنده کردند؟
    یک علّت دیگر هم وجود دارد که علّتی فرعی است نه اصلی، یعنی عوارض علل دیگر را تشدید میکند و آن، کاهلی و پختهخواری رایج در تحقیقات ادبی است. وقتی جامعه دچار کاهلی باشد، بیشتر کسان، به نقل قول سخنان مشهور بسنده میکنند و خود در پی تحقیق بر نمیآیند. بسیاری از ادبا، بدینگونه، به تکرار حرفهای دیگران بسنده کردند که حاکی از غموض و افراط در شعر بیدل بود.
    راقم این سطور میپندارد که در این میانه یکی از علل و موجبات اصلی قضیه پنهان مانده یا پنهان نگهداشته شده است. پیش از آن که بر آن عامل، روشنی بیفکنیم، لازم میافتد که حاشیهای در این جا بگشاییم.
    در واقع ماجرا از آن جا شروع شد که در مشرق زمین، « وطن سیاسی» جای « وطن فرهنگی »۲ را گرفت و ادب دوستان هر کشور از کشورهای دستساختهٔ استعمار، کوشیدند برای خود هویتی مستقل از دیگران دست و پا کنند و احیاناً خردهرقابتی هم با بقیه داشته باشند. در روزگاران پیش، این بحثها نبود و دادوستد سالم فرهنگی در تمام اقالیم فارسیزبانان رواج داشت. امیرخسرو دهلوی به پیروی از نظامی گنجوی هشتبهشت میسرود; مولانای بلخی، عطار نیشابوری و سنایی غزنوی را روح و چشم خود میدانست; عبدالرحمان جامی به اقتفای سعدی شیرازی بهارستان مینوشت و بیدل دهلوی کلام حافظ شیرازی را هادی خیال خود میخواند۴. و فراموش نکنیم که این همه، با وجود مرز های سیاسی بین سرزمینهای فارسیزبان و با وجود حکومتهایی گاه متخاصم رخ میداد.
    باری در دو سه قرن اخیر، قضایا به گونهٔ دیگری رقم خورد. با پیدایش مرزهای سیاسی به شکل امروزین، گویا مرزی هم در بین دلهای فارسیزبانان ـ و بل همهٔ مسلمانان ـ کشیدهشد. هرچند اهالی این قلمروها همان نگرش جامع را داشتند، دولتمردان و وابستگان فرهنگی آنها به «بزرگداشت بزرگداشت مفاخر ملّی» اکتفا کردند. در تاجیکستان، بزرگداشت رودکی و ناصرخسرو باب شد; در افغانستان نام سنایی و جامی ـ و تا حدودی مولانا ـ بیش از پیش بر سر زبانها افتاد و در ایران هم البته فردوسی حرف اول را میزد چون دولتمردان آن روز این کشور، از این شاعر استفادهای هم در جهت مقابله با عرب ـ و در باطن مقابله با اسلام ـ میکردند. برای فارسیزبانان پاکستانِ امروز هم چارهای جز این نماند که به اقبال پناه ببرند
    امّا در ایران ـ که اکنون مورد بحث ماست ـ این ملیگرایی شکل ویژهای یافت. ملیگرایان ـ که البته از سوی دربارهای دو پهلوی هم حمایت میشدند ـ به بزرگداشت مفاخری که در ایران کنونی زیسته بودند بسنده نکردند و کوشیدند حتیالامکان دیگر بزرگان دانش و ادب را هم با عنوان «ایرانی» پاس بدارند. در نتیجه مولانا، سنایی، رودکی و ناصرخسرو ایرانی شدند و البته در خور تعظیم و تکریم. توجیهش هم این بود که اینان به هر حال در گوشهای از قلمرو ایران قدیم زیسته بودند، حالا اگر هم بلخ و غزنه و سمرقند در کشورهای مجاور قرار دارند، چندان مهم نیست. خوب در این میان بزرگانی هم بودند که ملیگرایان با هیچ توجیهی نمیتوانستند آنها را ایرانی قلمداد کنند، چون آنان نه در ایران متولد شدهبودند; نه در این جا درگذشتهبودند; نه در سرزمینهای تحت نفوذ حکومت مرکزی ایران زیسته بودند و نه باری به این حوالی سفر کردهبودند.۵ این بزرگان عمداً یا سهواً از قلم افتادند. نگارندهٔ این سطور بنابر قرینههایی معتقد است که این امر در گمنامی بیدل در ایران دخلی تمام داشته است.

    البته، برای این که اسپ انتقاد را یکسویه نتاخته و همهٔ گناهها را به گردن دوستان ایرانی خویش نینداخته باشیم، باید تصدیق کنیم که این انحصارِ همهٔ مفاخر ادب به ایران، آنقدرها هم غیرطبیعی نبودهاست. ادبای ایران باری به هر جهت این بزرگان را قدر دانستند و از میراث ادبی آنها پاسداری کردند. در آن روزگاری که همهٔ همّت و تلاش دولتمردان افغانستان و تاجیکستان (در واقع دولتمردان شوروی سابق) بر محو زبان فارسی از آن دو کشور بود، اگر ایرانیان هم نسبت به آن دسته از مفاخر ادب فارسی که در افغانستان و تاجیکستان کنونی زیسته بودند، بیتوجه میماندند، چه بسا که همه زیان میکردیم، چون منکر نمیتوان شد که ما هم از حاصل تحقیقات همزبانان خود در این سوی مرز بسیار بهرهها بردهایم. ما سالها مثنویمعنوی و دیوانشمس چاپ ایران را خواندهایم همچنان که دیوان حافظ و شاهنامهٔ فردوسی را.
    حرف خود را بگیریم دنبال. گفتیم بر این ادعا که «ملی گرایی حاکم بر ایران در قبل از انقلاباسلامی، از دلایل عمدهٔ گمنامی بیدل در این کشور بودهاست» قرینه هایی موجود است.
    قرینهٔ یک: همین که علاوه بر بیدل، دیگر شاعران خارج از قلمرو ایران کنونی هم کموبیش دچار این گمنامی شدهاند، نشانهٔ خوبی بر صحت ادعای ما است. امیرخسرو دهلوی، فیضی دکنی، ناصرعلی سرهندی، غنی کشمیری، واقف لاهوری، کمال خجندی، سیف فرغانی و دیگر کسانی از حوالی هند و ماورأالنهر هم سرنوشتی مشابه بیدل یافتهاند. میپذیرم که اینها شاعرانی در حد حافظ و سعدی و فردوسی نبودهاند ولی حداقل در حدّ اهلی شیرازی و هاتف اصفهانی ـ مثلاً ـ ظرفیت مطرحشدن داشتند. به راستی اگر غنیکشمیری، غنی اصفهانی میبود و کمال خجندی، کمال شیرازی; در ایران شهرتی بیش از اکنون نمیداشتند؟
    قرینهٔ دو: بیدل کی در ایران مطرح شد؟ در سالهای اول بعد از انقلاب اسلامی که گرایشهای ملیگرایانه بهشدت تضعیف شده و اندیشههای جهانشمول اسلامی در حال تقویت بود. جالب این که بیدل را ادبای بازمانده از دوران شاهی مطرح نکردند، بلکه نسل نسبتاً جدیدی پیشقدم شد که نگرشی فراتر از مرزهای ملی داشت.
    قرینهٔ سه: در سالهای اخیر، علاوه بر بیدل، بعضی دیگر از شاعران شبهقاره و ماورأالنهر هم در جامعهٔ ایرانی بازشناسی شدهاند و یا در حال مطرحشدن هستند. جوانانی از نسل انقلاب به معرفی شاعرانی چون واقف لاهوری، غالب دهلوی و امثال اینها پرداختهاند. گذشته از آن، در این سالها، متولیان فرهنگی جمهوری اسلامی ایران کارهای ارزندهای برای طرح شعر و ادب فارسیِ خارج از ایران کنونی کردهاند و این بذر بویژه در کتابهای درسی پاشیده شدهاست. بهراستی هیچ رابطهای بین این قضایا و افول ملیگرایی نمیتوان یافت؟
    امّا اینها فقط چند قرینه بود. بد نیست که یک سند هم ارائه کنیم تا معلوم شود که بیراه هم نگفتهایم. پژوهشگر ارجمند جناب دکتر محمدجعفر یاحقی در مقالهای که در معرفی کتاب شاعر آینهها نوشتهاند، میگویند: «اگر بیدل در حوزهٔ جغرافیایی ایران... غریب افتاده است، شاید هم لختی از آن روست که اینان از نوع وطنی آن صائب و کلیم و طالب آملی را دارند، با ذهن و زبانی مأنوستر و تصویرها و آهنگهایی دلپسندتر و جاافتادهتر، بیشک کوشش دلباختگان سبک هندی و صائبدوستان و ارائهٔ پژوهشهای بیشوکم از دنیای شعر و اندیشهٔ او هم میتواند به عنوان پشتوانهٔ علمی این سلیقه، ذوق و شعرپسندی عامهٔ فارسیزبانان را به صائب و اقمار او منعطف کند.»۷ به نظر ایشان وقتی «نوع وطنی» شاعر در میان باشد دیگر نیازی به نوع خارجی آن ـ مثلاً ـ نیست. ایشان سپس تلویحاً پیشنهاد کردهاند که خوب است محققانِ صائبدوست، پژوهشهایی دربارهٔ صائب و اقمار او انجام دهند تا به عنوان پشتوانهٔ علمی این سلیقه (سلیقهٔ مردم ایران) ذوق و شعرپسندی عامهٔ فارسیزبانان به این سو منعطف شود. البته باید حسن نظر آقای دکتر یاحقی و دلسوزی ایشان نسبت به دیگر ملل فارسی زبان را قدر دانست، ولی واقعیت این است که مردم افغانستان آنقدرها هم با صائب و اقمار او ناآشنا نیستند و این شاعران در آن کشور قدر و عزّتی در حدّ شأن خویش دارند. شعر ایندو در کتابهای درسی افغانستان چاپ میشود، شاید بیشتر از کتابهای درسی ایران. در روزگاری که در ایران، شاعری یکی یکی غزلهای حزین لاهیجی را به نام خود چاپ میکند و تا مدتها کسی خبردار نمیشود، در افغانستان مرحوم قاری عبدالله دربارهٔ این شاعر تحقیق میکند و رساله مینویسد. بله، این را میپذیرم که مردم ما به این شاعران عنایتی در حد بیدل نکردهاند، ولی شاید این، به قوّت بیدل برگردد، نه به ناآشنایی مردم افغانستان با دیگران.
    البته اکنون شاید یک انگشت انتقاد بر سخن این حقیر نهاده شود و آن این که: «اگر ملیگرایی مانع مطرحشدن بیدل در ایران کنونی شدهاست، چگونه این مانع برای اقبال لاهوری وجود نداشت و چرا او تا این مایه در این کشور شهرت یافت؟» البته ما این امر را تنها مانع برای اشتهار بیدل نشمرده و دیگر عوامل را نیز دخیل میدانیم، که آنها در مورد اقبال وجود نداشت. ثانیاً اقبال هم بیشتر به مدد کسانی مطرح شد که تفکری اسلامی ـ و نه ملی ـ داشتند نظیر شهید مطهری، دکتر شریعتی، مرحوم سید غلامرضا سعیدی و دیگران. احیاناً در این میان بعضی ملیگرایان هم که سنگ اقبال را به سینه میزدند، باز میخواستند به نحوی گرایشهای خود را در ماجرا دخیل ساخته و اقبال را هم به نفع این دیدگاهها مصادره کنند. کافی است که مقدمه و پاورقیهای «کلیات اشعار فارسی مولانا اقبال لاهوری» چاپ کتابخانهٔ سنایی را بخوانیم:
    «اگر نام و آثار هندیانی که شعر فارسی سرودهاند، در تذکرهای جمع شود خود معرف یک شاخهٔ مهم و پرارزش ادب ایرانی خواهد بود.» (از مقدمهٔ ناشر)
    «اقبال برای حسن تأثیر آثار بلند خود آنها را در قالب شعر آن هم شعر فارسی ریخته است و در این کار از شیوهٔ شاعران بزرگ و اندیشمندان واقعی ایران پیروی کردهاست.» (از مقدمهٔ چاپ دوم)
    و بالاخره در صفحهٔ ۱۴۲ این کتاب و در حاشیهٔ مصراع «زمین به پشت خود الوند و بیستون دارد» میخوانیم; «علاقه و عشق مولانای لاهور به ایران به حدی است که وقتی میخواهد از کوهی نام ببرد و معنی شعر هم ایجاب میکند که این کوه هرچه گرانتر و عظیمتر باشد، باز هم هیمالیای بدان عظمت را که در اقلیم هند سر برافراشته نمینگرد و به الوند و بیستون توجه میفرماید.»
    علاقهٔ فراوان اقبال به ایران قابل انکار نیست و البته نیاز به چنین دلایل نااستواری هم ندارد. ولی در مصراع بالا، کاربرد آن دو کلمه وجهی دیگر دارد. الوند و بیستون دیگر مشخصات جغرافیایی خود را کنار نهاده و به نمادهایی شاعرانه بدل شدهاند. میدانیم که در شعر، نمیتوان ارتفاعسنج به دست گرفت و بلندی کوهها را اندازه گرفت. شاید آقای احمد سروش (نگارندهٔ حاشیهٔ فوق) انتظار داشتهاند اقبال در آن غزل و با آن حال و هوا بگوید «زمین به پشت خود اینک هیمالیا دارد». باری، اگر قضایا به آنگونه باشد که جناب احمد سروش گفتهاند، باید مولانای بلخی هم شیفتهٔ هندوستان بودهباشد که با وجود رود جیحون در حوالی زادگاه خویش، از گنگ (گنگا) سخن میگوید۸ و در مقابل، بیدلدهلوی از شدت علاقه و عشق به بلخ، گنگای با آن عظمت را نمینگرد و به جیحون توجه میفرماید!۹
    باز هم حرف خود را بگیریم دنبال. تا حال از دلایل گمنامی بیدل در ایران گفتیم و کوشیدیم که دلیلی مغفول ولی مهم به آنها بیفزاییم. حالا میپردازیم به موقعیت فعلی بیدل در جامعهٔ ادبی ایران.
    پیش از انقلاب اسلامی، یکی دو تن از شاعران و منتقدان ایرانی با بیدل انس و الفتی داشتند ولی این، به جریانی فراگیر بدل نشدهبود. مشهور است که سهراب سپهری شاعر بلندآوازهٔ نوگرا سر و سری پنهانی با بیدل داشتهاست. البته بعضیها منکر وجود چنین رابطهای هستند و بنابر همین، آقای حسن حسینی در کتاب « بیدل، سپهری، سبکهندی » کوشیده است این رابطه را اثبات کند. از قول مشفق کاشانی، غزلسرای معاصر ایران هم نقل شدهاست که ایشان دیوان شعر بیدل را نزد سپهری دیدهاند.
    دکتر شفیعی کدکنی نخستین شاعر و منتقد ایرانی است که در سالهای دههٔ چهل، دو مقاله دربارهٔ بیدل نوشت و از این حیث فضل تقدم را از آن خود کرد.۱۰ امّا چرا تا سالهای اخیر ـ یعنی زمان چاپ «شاعر آینهها» ـ دیگر ایشان سخنی از بیدل به میان نیاورد؟ به طور قطعی نمیتوان پاسخ داد، ولی به نظر میرسد آقای دکتر شفیعی در آن دو دهه سروکار زیادی با شعر بیدل نداشته است. ایشان با وجود نگارش آن دو مقاله، بیدل را شاعر موفقی نمیدانسته است و حتی در آن دو مقاله هم ستایش خاص و درخوری نسبت به این شاعر ندارد. مقایسهٔ نظریات دکتر شفیعی در بارهٔ بیدل، نشان میدهد که ایشان به طور ناگهانی و در سالهای نخست دههٔ شصت به این شدّت علاقهمند شعر بیدل شده و پیش از آن چندان رغبتی به آن نداشتهاست. بهراستی توجه نسل جوان شاعران ایران در اوایل انقلاب اسلامی به بیدل، دکتر شفیعی را به بازخوانی شعر او تشویق نکردهاست؟
    و علی معلم ، مثنوی سرای معروف معاصر، گویا نخستین شاعر برجستهٔ ایرانی است که به بهره گیری خود از شعر بیدل تصریح میکند.۱۱ از دیگر شاعران یک نسل پیش، مرحوم مهرداد اوستا گویا مختصر ارادتی به بیدل داشته است ـ بعضی از دوستانی که از نزدیک با ایشان معاشرت داشتند چنین میگفتند ـ و هم ایشان بود که غزلیات بیدل چاپ کابل را برای عکسبرداری و چاپ در اختیارمیرشکاک قرارداد.
    پیش از انقلاب اسلامی، جز آنچه در بالا آمد، ردّ پای چندانی از بیدل در ایران نمیتوان یافت; ولی پس از آن، این آشناییهای پراکنده به یک موج جدی بدل شد، موج بیدلگرایی. نخستین نشانهٔ این موج، چاپ غزلیات بیدل بود از سوی نشر بینالملل و با کوشش یوسفعلی میرشکاک (با اسم مستعار منصور منتظر) در سال ۱۳۶۴. چندی بعد (۱۳۶۶) کتاب «شاعر آینهها» از دکتر شفیعی منتشر شد در انتشارات آگاه که مجموعهای از مقالات ایشان دربارهٔ بیدل بود همراه با گزینهای از غزلها و رباعیهای بیدل. پس از آن و به فاصلهٔ اندکی « بیدل، سپهری، سبک هندی» حسن حسینی منتشر شد و از سوی انتشارات سروش.
    شاعر آینهها در ظرف پنج سال (۱۳۶۶ تا ۱۳۷۱) به چاپ سوم رسید و ارزش این استقبال را نیز داشت.
    در کنار این موج انتشار کتاب، موجی از بیدلگرایی هم در جمع شاعران نسل انقلاب پدیدآمد و این موج تا آن جا شدت پیدا کرد که بعضی آن را یک جریان افراطی دانسته و «بیدلزدگی» نامیدند. به هر حال ردّ پای بیدل را در شعر اکثر شاعران برجستهٔ این نسل میتوان پیدا کرد مثل علی معلّم، حسن حسینی، یوسفعلی میرشکاک، ساعد باقری، علیرضا قزوه، عبدالجبار کاکایی و عدهای دیگر از جوانترها.
    با این همه، بعضی از ادبا و استادان دانشگاه، مطرح شدن بیدل را در ایران چندان جدی و پایدار نمیپنداشتند و با تردید به قضیه مینگریستند. دکتر یاحقی در همان مقالهای که ذکرش رفت، چنین پیشبینی کردند که: «بعد از این نه تنها خوانندگان معمولی و دانشجویان بیحوصله، بلکه به نظر میرسد که محققان و پژوهشگران هم با وجود کتاب سهلالتناول دکتر شفیعی از مراجعه به اصل دیوان شاعر تن خواهند زد و دیوان چاپ کابل با آن حجم و قطع چشمگیر که ممکن بود روزی در ایران به ضرورتی تجدید چاپ شود، روی چاپخانه را هم به خود نخواهد دید.»۱۲

    ولی زمان ثابت کرد که حضور بیدل، جدیتر از اینهاست. او شاعری نیست که بتوان در یک گزیدهٔ شعر خلاصه اش کرد. پس از آن پیشبینی، دوبار دیگر هم متن کامل غزلیات بیدل چاپ کابل با تیراژ مجموعی حدود هفدههزار نسخه و به کوشش آقای حسین آهی و به وسیلهٔ انتشارات فروغی در ایران تجدید چاپ شد و هم اکنون نیز در بازار به زحمت پیدا میشود.
    یوسفعلی میرشکاک که باری به چاپ غزلیات بیدل در ایران همت کرده بود، در کوشش بعدی خود به عکسبرداری از نسخهٔ کابل بسنده نکرد و مثنوی «محیط اعظم» بیدل را با تصحیح، تحشیه و حروفچینی جدیدی به چاپ رساند (در انتشارات برگ و در سال ۱۳۷۰). از رباعیات بیدل، تا کنون دو گزیده در ایران منتشر شده است، یکی با نام «گزیدهٔ رباعیات بیدل» به کوشش شاعر مهاجر افغانستانی عبدالغفور آرزو (در انتشارات ترانه مشهد) و دیگری با نام «گل چاربرگ» به کوشش آقای مهدی الماسی (در انتشارات مدرسه). کتاب دیگر، «عبدالقادر بیدل دهلوی» است، نوشتهٔ پروفسور نبی هادی از ادبای هندوستان که با ترجمهٔ دکتر توفیق سبحانی به چاپ رسیدهاست (نشر قطره، تهران، ۱۳۷۶). کتاب دیگر، عنوان کلیات بیدل را با خود دارد و در ظاهر نخستین کلیات بیدل است که در ایران به چاپ میرسد. میگویم «در ظاهر» چون به دلیلی نامعلوم، رباعیات این شاعر را که از بخشهای اصلی دیوان اوست، در خود ندارد. این کلیات بیرباعیات، با مقابله و تصحیح آقایان پرویز عباسی داکانی و اکبر بهداروند در سه جلد و به وسیلهٔ انتشارات الهام چاپ شدهاست و البته بسیار فاصله دارد با آنچه یک تصحیح و مقابلهٔ جدی میتوان خواند.
    در این میان البته مهاجران افغانستانی مقیم ایران نیز پر بیکار نبودهاند. آقای عبدالغفور آرزو علاوه بر کتاب فوق، دو کتاب دربارهٔ بیدل چاپ کرده است، یکی «بوطیقای بیدل» (انتشارات ترانه، مشهد، ۱۳۷۸) و دیگری «خوشههایی از جهانبینی بیدل» (انتشارات ترانه، مشهد، ۱۳۸۱). همچنان «نقد بیدل» علاّ مه صلاحالدین سلجوقی دانشمند متأخر افغانستان به همّت یکی از ناشران افغانستانی تجدیدچاپ شده است ( انتشارات عرفان، تهران، ۱۳۸۰) و کتابی در شرح شعرهای بیدل از محمدعبدالحمید اسیر بیدلشناس متأخر افغانستان با عنوان «اسیر بیدل» آمادهٔ چاپ است.
    این، گزارشی مختصر بود از کارهایی که تا کنون دربارهٔ بیدل در ایران انجام شده یا در حال انجام است. البته هنوز عموم جامعهٔ ایرانی با این شاعر رابطهای نیافتهاند و این طبیعی است چون سیر معرفی چهرههای گمنام ادبی همواره از خواص به عوام است و طبیعتاً تدریجی و آرام. به هر حال با وضعیت فعلی میتوان پیشبینی کرد که بیدل در آیندهای نه چندان دور در ایران شهرتی فراوان خواهدداشت. قرینهٔ خوب این پیشبینی هم استقبال خوب جامعهٔ ایرانی از شعرهای چاپشدهٔ بیدل بودهاست. میگوییم استقبال خوب، چون تا کنون حدود بیست هزار نسخه از غزلیات بیدل در ایران به فروش رسیده است و این در بازار فعلی کتاب، رقم کمی نیست. همین غزلیات (در قالب کلیات او) در افغانستان فقط یک بار به چاپ رسیده در سال ۱۳۴۲ و آن هم با تیراژ ۳۰۰۰ نسخه که هنوز هم شاید در کتابفروشیهای کابل پیدا شود. البته درصد بالای بیسوادی، فقر اقتصادی و نابسامانی افغانستان، فروش اندک کتاب را در آنجا توجیه میکند و در آن سخنی نیست. ما فقط خواستیم میزان فعلی توجه به بیدل در ایران را نشان دهیم. آیا این استقبال گسترده نمیتواند شهرت فراوان بیدل در آیندهٔ این کشور را نوید دهد؟
    * محمد کاظم کاظمی
    پینوشتها
    ۱ـ البته پس از مدتی دکتر شفیعیکدکنی متوجه این سرقت بزرگ ادبی شد و با چاپ مقالهای آن را فاش کرد. شرح این قضیه از زبان دکتر شفیعی در کتاب «شاعری در هجوم منتقدان» ایشان آمدهاست.
    ۲ـ این تعابیر از محقق نامدار کشور ما نجیب مایلهروی به وام گرفته شدهاست. ایشان در این زمینه شرح و بسطی هم دادهاند که در کتاب «بگذار تا از این شب دشوار بگذریم» ایشان آمدهاست.
    ۳ـ عطار، روح بود و سنایی دو چشم او / ما از پی سنایی و عطار آمدیم
    ۴ـ بیدل، کلام حافظ شد هادی خیالم / دارم امید کاخر مقصود من برآید (غزلیات بیدل، نشر بینالملل، صفحهٔ ۳۹۸)
    ۵ـ شادروان دکتر عبدالحسین زرینکوب باری در کتاب «سیری در شعر فارسی»، امیرخسرو دهلوی را یکی از «شاعران ایران در خارج از دنیای ایران» دانسته است. غرض این که این گرایشهای ملیگرایانه حتی آن استاد ارجمند را هم به چنین تعبیر متناقضنمایی وادار کرده است، در حالی که به راحتی میشد گفت «شاعران فارسیزبان اهل سرزمین هند» و این سخن، بسیار دقیقتر و منصفانهتر میبود.
    ۶ـ تا جایی که نگارندهٔ این سطور اطلاع دارد، در افغانستان نخستین چاپ مثنویمعنوی در سال ۱۳۶۱ یا ۱۳۶۲ و به وسیلهٔ انتشارات بیهقی انجام شد. البته همان هم صورت عکسبرداری شدهٔ یکی از نسخ چاپ ایران بود.
    ۷ـ «شاعر آینهها»، کیهان فرهنگی، سال پنجم، شمارهٔ ۴، تیرماه ۱۳۶۷، صفحهٔ ۳۴
    ۸ـ اسحاق شو در نحر ما، خاموش شو در بحر ما / تا نشکند کشتیّ تو در گنگ ما، در گنگ ما
    (کلیات شمس، با تصحیحات و حواشی بدیعالزمان فروزانفر، چاپ سوم، امیرکبیر، تهران ۱۳۶۳، جلد اول، صفحهٔ ۸)
    ۹ـ حوادث مژدهٔ امن است اگر دل جمع شد بیدل / گهر افسانه داند شورش امواج جیحون را (غزلیات بیدل، چاپ نشر بینالملل، صفحهٔ ۱۲۶)
    ۱۰ـ این دو مقاله بعداً در کتاب «شاعر آینهها»ی ایشان چاپ شدهاند. البته شنیدهام که پیش از ایشان نیز شادروان محمّد عباسیه کهن از شاعران خطّهٔ گیلان دربارهٔ بیدل مقاله یا مقالههایی به چاپ رساندهاست.
    ۱۱ـ بر سخن غالب نشد چون ما، معلم! تا کسی / ریزهخوار خوان عبدالقادر بیدل نشد (رجعت سرخ ستاره، صفحهٔ ۱۸۹)
    ۱۲ـ « شاعر آینه ها »، کیهان فرهنگی، سال پنجم، شمارهٔ ۴، تیرماه ۱۳۶۷، صفحهٔ ۳۵

    محمد کاظم کاظمی
    گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
    با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

  2. 2 کاربر از goli1 عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    b@h@r (24 July 2010),Hadit (7 March 2009)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است: (0 کاربر و 1 مهمان)

موضوعات مشابه

  1. برگی از دفتر زندگی و اشعار بیدل دهلوی
    توسط goli1 در تالار شعــــر
    پاسخ ها: 3
    آخرين نوشته: 2 August 2010, 03:35 PM

تعداد کاربرانی که این موضوع را مشاهده کردند: 0 نفر

شما به این قسمت دسترسی ندارید، لطفاً ابتدا وارد سایت شوید.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •