اگر هنوز عضو پارسی گلد نیستید؛ باعث خوشحالی ماست اگر شما نیز به جمع ما بپیوندید.
  • ورود:

به تالار خوش آمدید

به پارسی گلد خوش آمدید. جهت عضویت در سایت به اینجا مراجعه فرمائید.



آخرین ارسالات تالار


صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 38
  1. #1

    تاریخ عضویت
    Aug 2008
    نوشته ها
    2,405
    تشکر
    1,324
    3,253 تشکر در 1,766 پست

    پیش فرض مهدی اخوان ثالث

    مهدی اخوان ثالث


    مهدی اخوان ثالث (زاده اسفند ۱۳۰۷، مشهد- درگذشته ۴ شهریور ۱۳۶۹، تهران) شاعر پرآوازه و موسیقی‌پژوه ایرانی است. تخلص وی در اشعارش «م. امید» بود.
    اخوان ثالث در شعر کلاسیک ایران توانمند بود. وی به شعر نو گرایید و آثاری دلپذیر در هر دو نوع شعرش به جای نهاده‌است. همچنین او آشنا به نوازندگی سه‌تار و مقام‌های موسیقیایی بوده‌است.[۱]



    تبار
    پدر او که علی نام داشت، یکی از سه برادری بود که با انقلاب ۱۹۱۷ روسیه به ایران آمد و شناسنامه ایرانی گرفت، از این رو آنان نام خانوادگیشان را اخوان ثالث به معنی برادران سه‌گانه گذاشتند.[۲]



    زندگی

    • مهدی اخوان ثالث در سال ۱۳۰۷ در توس نو مشهد چشم به جهان گشود.
    • در مشهد تا دوره متوسطه ادامه تحصیل داد.
    • از نوجوانی به شاعری روی آورد و در آغاز قالب شعر کهن را برگزید.
    • در سال ۱۳۲۶ دوره هنرستان مشهد رشته آهنگری را به پایان برد و همان جا در همین رشته آغاز به کار کرد. در آغاز دههٔ بیست زندگیش به تهران آمد و پیشهٔ آموزگاری را برگزید.
    • اخوان چند بار به زندان افتاد و یک بار نیز به حومه کاشان تبعید شد.
    • در سال ۱۳۲۹ بادختر عمویش ایران اخوان ثالث ازدواج کرد.
    • در سال ۱۳۳۳ برای بار چندم به اتهام سیاسی زندانی شد.
    • پس از آزادی از زندان در ۱۳۳۶ به کار در رادیو پرداخت و مدتی بعد به تلویزیون خوزستان منتقل شد.
    • در سال ۱۳۵۳ از خوزستان به تهران بازگشت و این بار در رادیو و تلویزیون ملی ایران به کار پرداخت.
    • در سال ۱۳۵۶ در دانشگاه های تهران، ملی و تربیت معلم به‌تدریس شعر سامانی و معاصر روی آورد.
    • در سال ۱۳۶۰ بدون حقوق و با محرومیت از تمام مشاغل دولتی بازنشسته شد
    • در سال ۱۳۶۹ به دعوت خانه فرهنگ آلمان برای برگزاری شب شعری از تاریخ ۴ تا ۷ آوریل برای نخستین بار به خارج رفت و سرانجام چند ماهی پس از بازگشت از سفر در شهریور ماه جان سپرد طبق وصیت وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.
    • از او ۴ فرزند به‌جای مانده است.



    شاعری و سیاست

    مهدی اخوان ثالث نخستین دفتر شعرش را با عنوان ارغنون در سال ۱۳۳۰ منتشر کرد.
    اگرچه اخوان در دهه بیست فعالیت شعری خود را آغاز کرد، اما تا زمان انتشار سومین دفتر شعرش، زمستان، در سال ۱۳۳۶، در محافل ادبی آن روزگار شهرت چندانی نداشت. [۳]
    با اینکه نخست به سیاست گرایش داشت ولی پس از رویداد ۲۸ مرداد از سیاست تا مدتی روی گرداند. چندی بعد با نیما یوشیج و شیوهٔ سرایندگی او آشنا شد. شاهکار اخوان ثالث شعر زمستان است.[۳]



    سبک‌شناسی

    مهارت اخوان در شعر حماسی است. او درونمایه‌های حماسی را در شعرش به کار می‌گیرد و جنبه‌هایی از این درونمایه‌ها را به استعاره و نماد مزین می‌کند.
    به گفته برخی از منتقدان، تصویری که از م. امید در ذهن بسیاری به جا مانده این است که او از نظر شعری به نوعی نبوت و پیام‌آوری روی آورده و از نظر عقیدتی آمیزه‌ای از تاریخ ایران باستان و آراء عدالت‌خواهانه پدید آورده‌است و در این راه گاه ایران‌دوستی او جنبه نژادپرستانه پیدا کرده‌است.
    اما اخوان این موضوع را قبول نداشت و در این باره گفته‌است: «من به گذشته و تاریخ ایران نظر دارم. من عقده عدالت دارم، هر کس قافیه را می‌شناسد، عقده عدالت دارد، قافیه دو کفه ترازو است که خواستار عدل است.... گهگاه فریادی و خشمی نیز داشته‌ام.»
    شعرهای اخوان در دهه های ۱۳۳۰ و ۱۳۴۰ شمسی روزنه هنری تحولات فکری و اجتماعی زمان بود و بسیاری از جوانان روشنفکر و هنرمند آن روزگار با شعرهای او به نگرش تازه‌ای از زندگی رسیدند. مهدی اخوان ثالث بر شاعران معاصر ایرانی تاثیری عمیق دارد.
    هنر اخوان در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم‌نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت. [۳]



    اخوان از نگاه دیگران

    من نه سبک شناس هستم نه ناقد.... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خود برداشت داشته‌ام.... شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم... مهدی اخوان ثالث
    جمال میرصادقی، داستان‌نویس و منتقد ادبی در باره اخوان گفته‌است: من اخوان را از آخر شاهنامه شناختم. شعرهای اخوان جهان‌بینی و بینشی تازه به من داد و باعث شد که نگرش من از شعر به کلی متفاوت شود و شاید این آغازی برای تحول معنوی و درونی من بود.[۳]
    نادر نادر پور، شاعر معاصر ایران که در سال‌های نخستین ورود اخوان به تهران با او و شعر او آشنا شد معتقد است که هنر م. امید در ترکیب شعر کهن و سبک نیمایی و سوگ او بر گذشته مجموعه‌ای به وجود آورد که خاص او بود و اثری عمیق در هم نسلان او و نسل‌های بعد گذاشت.
    نادرپور گفته‌است: «شعر او یکی از سرچشمه‌های زلال شعر امروز است و تاثیر آن بر نسل خودش و نسل بعدی مهم است. اخوان میراث شعر و نظریه نیمایی را با هم تلفیق کرد و نمونه‌ای ایجاد کرد که بدون اینکه از سنت گسسته باشد بدعتی بر جای گذاشت. اخوان مضامین خاص خودش را داشت، مضامینی در سوگ بر آنچه که در دلش وجود داشت - این سوگ گاهی به ایران کهن بر می‌گشت و گاه به روزگاران گذشته خودش و اصولا سرشار از سوز و حسرت بود- این مضامین شیوه خاص اخوان را پدید آورد به همین دلیل در او هم تاثیری از گذشته می‌توانیم ببینیم و هم تاثیر او را در دیگران یعنی در نسل بعدی می‌توان مشاهده کرد.» [۳]
    اما خود اخوان زمانی گفت نه در صدد خلق سبک تازه‌ای بوده و نه تقلید، و تنها از احساس خود و درک هنری اش پیروی کرده: «من نه سبک شناس هستم نه ناقد... من هم از کار نیما الهام گرفتم و هم خودم برداشت داشتم. در مقدمه زمستان گفته‌ام که می‌کوشم اعصاب و رگ و ریشه‌های سالم و درست زبانی پاکیزه و مجهز به امکانات قدیم و آنچه مربوط به هنر کلامی است را به احساسات و عواطف و افکار امروز پیوند بدهم یا شاید کوشیده باشم از خراسان دیروز به مازندران امروز برسم....»
    هوشنگ گلشیری، نویسنده معاصر ایرانی مهدی اخوان ثالث را رندی می‌داند از تبار خیام با زبانی بیش و کم میانه شعر نیما و شعر کلاسیک فارسی. وی می‌گوید تعلق خاطر اخوان را به ادب کهن هم در التزام به وزن عروضی و قافیه بندی، ترجیع و تکرار می‌توان دید و هم در تبعیت از همان صنایع لفظی قدما مانند مراعات النظیر و جناس و غیره. [۳]
    اسماعیل خویی، شاعر ایرانی مقیم بریتانیا و از پیروان سبک اخوان معتقد است که اگر دو نام از ما به آیندگان برسد یکی از آنها احمد شاملو و دیگری مهدی اخوان ثالث است که هر دوی آنها از شاگردان نیمایوشیج هستند.
    به گفته آقای خویی، اخوان از ادب سنتی خراستان و از قصیده و شعر خراسانی الهام گرفته‌است و آشنایی او با زبان و بیان و ادب سنتی خراسان به حدی زیاد است که این زبان را به راستی از آن خود کرده‌است. آقای خویی می‌افزاید که اخوان دبستان شعر نوی خراسانی را بنیاد گذاشت و دارای یکی از توانمندترین و دورپرواز ترین خیال‌های شاعرانه بود. اسماعیل خویی معتقد است که اخوان همانند نیما از راه واقع گرایی به نماد گرایی می‌رسد.
    وی درباره عنصر عاطفه در شعر اخوان می‌گوید که اگر در شعر قدیم ایران باباطاهر را نماد عاطفه بدانیم، شعری که کلام آن از دل بر می‌آید و بر دل می‌نشیند و مخاطب با خواندن آن تمام سوز درون شاعر را در خود بازمی یابد، اخوان فرزند بی نظیر باباطاهر در این زمینه‌است. [۳]
    غلامحسین یوسفی در کتاب چشمه روشن می‌گوید مهدی اخوان ثالث در شعر زمستان احوال خود و عصر خود را از خلال اسطوره‌ای کهن و تصاویری گویا نقش کرده‌است.

    آرامگاه مهدی اخوان ثالث


    شعر زمستان در دی ماه ۱۳۳۴ سروده شده‌است. به گفته غلامحسین یوسفی، در سردی و پژمردگی و تاریکی فضای پس از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ است که شاعر زمستان اندیشه و پویندگی را احساس می‌کند و در این میان، غم تنهایی و بیگانگی شاید بیش از هر چیز در جان او چنگ انداخته‌است. [۳]



    درگذشت

    اخوان ثالث چند ماه پس از بازگشت از خانه فرهنگ آلمان در در چهارم شهریور ماه سال ۱۳۶۹ در تهران جان سپرد. وی در توس در کنار آرامگاه فردوسی به خاک سپرده شد.





    نمونه اشعار

    بخشی از شعر زمستان:
    سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
    سرها در گريبان است
    کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
    نگه جز پيش پا را ديد نتواند،
    که ره تاريک و لغزان است.
    وگر دست محبت سوی کس يازی،
    به اکراه آورد دست از بغل بيرون؛
    که سرما سخت سوزان است.




    کتاب‌شناسی

    • ارغنون، انتشارات تهران، (۱۳۳۰)
    • زمستان، انتشارات زمان، (۱۳۳۵)
    • آخر شاهنامه، انتشارات زمان، (۱۳۳۸)
    • از این اوستا، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)
    • منظومه شکار، انتشارات مروارید، (۱۳۴۵)
    • پاییز در زندان، انتشارات مروارید، (۱۳۴۸)
    • عاشقانه‌ها و کبود (۱۳۴۸)
    • بهترین امید (۱۳۴۸)
    • برگزیده اشعار (۱۳۴۹)
    • در حیاط کوچک پاییز در زندان (۱۳۵۵)
    • دوزخ اما سرد (۱۳۵۷)
    • زندگی می‌گوید اما باز باید زیست... (۱۳۵۷)
    • ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم (۱۳۶۸)
    • گزینه اشعار (۱۳۶۸)
    گفتمش نقاش را نقشی زند از زندگی
    با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

  2. 5 کاربر از goli1 عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    index (13 June 2009),Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),Nafas (13 June 2009),یاسمن (7 November 2009)

  3. #2

    تاریخ عضویت
    May 2009
    محل سکونت
    كوير
    سن
    27
    نوشته ها
    1,146
    تشکر
    830
    2,875 تشکر در 937 پست

    پیش فرض

    ممنون گلي جان من با اينكه كارهاي اخوان ثالث رو خيلي دوست دارم ولي اطلاعاتم زياد كامل نبود كه با اين مطالب خوب شما كامل تر شد.
    معبودم ؛ چگونه بخوانم ترا و من، منم ؛
    و چطور قطع كنم اميدم از تو ؛و تو ، تويي
    معبودم؛
    زماني كه نخواستم از تو ،پس عطا فرمودي به من
    پس كدام كس است آن كه ؛ درخواست كنم و عطا كند مرا؟؟ (دعاي استجابت حاجت)

  4. 3 کاربر از index عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Miss_Sare (30 November 2009),Nafas (13 June 2009),یاسمن (7 November 2009)

  5. #3

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    نوشته ها
    25
    تشکر
    6
    88 تشکر در 25 پست

    پیش فرض

    ياد

    هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
    آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
    من بودم و توران و هستي لذتي داشت
    وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
    ماه از خلال ابرهاي پاره پاره
    چون آخرين شبهاي شهريور صفا داشت
    آن شب كه بود از اولين شبهاي مرداد
    بوديم ما بر تپه اي كوتاه و خاكي
    در خلوتي از باغهاي احمد آباد
    هرگز فراموشم نخواهد گشت ، هرگز
    پيراهني سربي كه از آن دستمالي
    دزديده بودم چون كبوترها به تن داشت
    از بيشه هاي سبز گيلان حرف مي زد
    آرامش صبح سعادت در سخن داشت
    آن شب كه عالم عالم لطف و صفا بود
    گاهي سكوتي بود ، گاهي گفت و گويي
    با لحن محبوبانه ، قولي ، يا قراري
    گاهي لبي گستاخ ، يا دستي گنهكار
    در شهر زلفي شبروي مي كرد ، آري
    من بودم و توران و هستي لذتي داشت
    آرامشي خوش بود ، چون آرامش صلح
    آن خلوت شيرين و اندك ماجرا را
    روشنگران آسمان بودند ، ليكن
    بيش از حريفان زهره مي پاييد ما را
    وز شوق چشمك مي زد و رويش به ما بود
    آن خلوت از ما نيز خالي گشت ، اما
    بعد از غروب زهره ، وين حالي دگر داشت
    او در كناري خفت ، من هم در كناري
    در خواب هم گويا به سوي ما نظر داشت
    ماه از خلال ابرهاي پاره پاره


  6. 3 کاربر از sarmad عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),یاسمن (7 November 2009)

  7. #4

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    نوشته ها
    25
    تشکر
    6
    88 تشکر در 25 پست

    پیش فرض

    نغمه ي همدرد

    آينه ي خورشيد از آن اوج بلند
    شب رسيد از ره و آن آينه ي خرد شده
    شد پراكنده و در دامن افلاك نشست
    تشنه ام امشب ، اگر باز خيال لب تو
    خواب تفرستد و از راه سرابم نبرد
    كاش از عمر شبي تا به سحر چون مهتاب
    شبنم زلف تو را نوشم و خوابم نبرد
    روح من در گرو زمزمه اي شيرين است
    من دگر نيستم ، اي خواب برو ، حلقه مزن
    اين سكوتي كه تو را مي طلبد نيست عميق
    وه كه غافل شده اي از دل غوغايي من
    مي رسد نغمه اي از دور به گوشم ، اي خواب
    مكن ، اين نعمه ي جادو را خاموش مكن
    زلف چون دوش ، رها تا به سر دوش مكن
    اي مه امروز پريشان ترم از دوش مكن
    در هياهوي شب غمزده با اختركان
    سيل از راه دراز آمده را همهمه اي ست
    برو اي خواب ، برو عيش مرا تيره مكن
    خاطرم دستخوش زير و بم زمزمه اي ست
    چشم بر دامن البرز سيه دوخته ام
    روح من منتظر آمدن مرغ شب است
    عشق در پنجه ي غم قلب مرا مي فشرد
    با تو اي خواب، نبرد من و دل زينت سبب است
    مرغ شب آمد و در لانه ي تاريك خزيد
    نغمه اش را به دلم هديه كند بال نسيم
    آه ... بگذار كه داغ دل من تازه شود
    روح را نغمه ي همدرد فتوحي ست عظيم

  8. 3 کاربر از sarmad عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),یاسمن (7 November 2009)

  9. #5

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    نوشته ها
    25
    تشکر
    6
    88 تشکر در 25 پست

    پیش فرض

    ارمغان فرشته

    با نوازشهاي لحن مرغكي بيدار دل
    بامدادان دور شد از چشم من جادوي خواب
    چون گشودم چشم، ديدم از ميان ابرها
    برف زرين بارد از گيسوي گلگون، آفتاب
    جوي خندان بود و من در اشك شوقش گرم گرم
    گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
    شانه در گيسوي من كوشيد با آثار خواب
    وز كشاكشهاش طرح گيسوانم تازه شد
    سايه روشن بود روي گيتي از خورشيد و ابر
    ابرها مانند مرغاني كه هر دم مي پرند
    بر زمين خسسبيده نقش شاخهاي بيد بن
    گاه محو و گاه رنگين ليك با قدي بلند
    بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نيست
    جز: كجايي مادر گمگشته؟ قصدي ز آن سرود
    لك لك همسايه بالا زد سر و غليان كشيد
    جفت او در آشيان خفته ست بر آن شاخ تود
    آن نشاط انگيز روح شادمان بامداد
    چون محبت با جفا آميخت در غمهاي من
    حزن شيريني كه هم درد است و هم درمان درد
    سايه افكن شد به روح آسمان پيماي من
    خنده كردم بر جبين صبح با قلبي حزين
    خنده اي ، اما پريشان خنده اي بي اختيار
    خيره در سيماي شيرين فلك نام تو را
    بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه يار
    ناگهان در پرنيان ابرها باغي شكفت
    وز ميان باغ پيدا شد جمالي تابناك
    آمد از آن غرفه ي زيباي نوراني فرود
    چون فرشته ، آسماني پيكري پر نور و پاك
    در كنار جوي ، با رويي درخشان ايستاد
    وز نگاهي روح تاريك مراتابنده كرد
    سجده بردم قامتش را ليك قلبم مي تپيد
    ديدمش كاهسته بر محجوبي من خنده كرد
    من نگفتم: كيستي؟ زيرا زبان در كام من
    از شكوه جلوه اش حرفي نمي يارست گفت
    شايد او رمز نگاهم را به خود تعبير كرد
    كز لبش باعطر مستي آوري اين گل شكفت
    اي جوان ، چشمان تو مي پرسد از من كيستي
    من به اين پرسان محزون تو مي گويم جواب
    من خداي ذوق و موسيقي خداي شعر و عشق
    من خداي روشنيها من خداي آفتاب
    از ميان ابرهاي خسته اين امواج نور
    نيزه هاي تيرگي پير اي زرين من است
    خسته خاطر عاشقان هستي از كف داده را
    هديه آوردن ز شهر عشق ، آيين من است
    نك برايت هديه اي آورده ام از شهر عشق
    تا كه همراز تو باشد در غم شبهاي هجر
    ساحلي باشد منزه تا كه درج خاطرش
    گوهر اندوزد ز غمهاي تو در درياي هجر
    اينك اين پاكيزه تن مرغك ، ره آورد من است
    پيكري دارد چو روحم پاك و چون مويم سپيد
    اين همان مرغ است كاندر ماوراي آسمان
    بال بر فرق خداي حسن و گلها گستريد
    بنگر اي جانانه توران تا كه بر رخسار من
    اشكهاي من خبردارت كنند از ماجرا
    ديدم آن مرغك چو منقار كبود از هم گشود
    مي‌ستايد عشق محجوب من و حسن تو را

  10. 3 کاربر از sarmad عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),یاسمن (7 November 2009)

  11. #6

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    نوشته ها
    25
    تشکر
    6
    88 تشکر در 25 پست

    پیش فرض

    خفته

    آمد به سوي شهر از آن دور دورها
    آشفته حال باد سحرخيز فرودين
    گفتي كسي به عمد بر آشفت خاكدان
    زان دامني كه باد كشيديش بر زمين
    شب همچو زهد شيخ گرفتار وسوسه
    روز از نهاد چرخ چو شيطان شتاب كن
    همچون تبسمي كه كند دختري عفيف
    بنياد زهد و خانه ي تقوا خراب كن
    آن اختران چو لشكريان گريخته
    هر يك به جد و جهد پي استتار خويش
    افشانده موي دختركي ارمني به روي
    فرمانروا نه عدل ، نه بيداد ، گرگ و ميش
    سوسو كنان به طول خيابان چراغها
    بر تاج تابناك ستونهاي مستقيم
    چون موج باده پشت بلورين ايغها
    يا رقص لاله زار به همراهي نسيم
    آمد مرا به گوش غريوي كه مي كشيد
    نقاره با تغني منحوس و دلخراش
    ناقوس شوم مرده دلان است ، كز لحد
    سر بر كشيده اند به انگيزه ي معاش
    توأم به اين سرود پر ابهام مذهبي
    در آسمان تيره نعيب غرابها
    گفتي ز بس خروش كه مي آمدم به گوش
    غلتان شدند از بر البرز آبها
    من در بغل گرفته كتابي چو جان عزيز
    شوريده مو به جانب صحرا قدم زنان
    از شهر و اهل شهر به تعجيل در گريز
    بر هم نهاده چشم ز توفان تيره جان
    بر هم نهاده چشم و روان ، دستها بهجيب
    وز فرط گرد و خاك به گردم حصارها
    ناگه گرفت راه مرا پيكري نحيف
    چون سنگ كوه ، در قدم چشمه سارها
    ديدم به پاي كاخ رفيعي كه قبه اش
    راحت غنوده به دامان كهكشان
    خوابيده مرد زار و فقيري كه جبه اش
    غربال بود و هادي غمهاي بيكران
    كاخي قشنگ ، مظهر بيدادهاي شوم
    مهتاب رنگ و دلكش و جان پرور و رفيع
    مردي اسير دوزخ اين كهنه مرز و بوم
    چون بره اي كه گم شده از گله اي وسيع
    از كاخ رفته قهقهه ي شوق تا فلك
    چون خنده هاي باده ز حلقوم كوزه ها
    وان ناله هاي خفته كمك مي كند به شك
    كاين صوت مرد نيست كه آه عجوزه ها
    تعبير آه و قهقهه خاطر نشان كند
    مفهوم بي عدالتي و نيش و نوش را
    وين پرده ي فصيح مجسم عيان كند
    دنياي طلم و جور سباع و وحوش را
    آن يك به فوق مسكنت از ظلم و جور اين
    اين يك به تخت مقدرت از دسترنج آن
    اين با سرور و شادي و عيش و طرب قرين
    و آن با عذاب و ذلت و اندوه توأمان
    گفتم به روح خفته ي آن مرد بي خبر
    تا كي تو خفته اي ؟ بنگر آفتاب زد
    بر خيز و مرد باش، وليكن حذر ، حذر
    زنهار، بي گدار نبايد به آب زد
    همدرد من ! عزيز من! اي مرد بينوا
    آخر تو نيز زنده اي، اين خواب جهل چيست
    مرد نبرد باش كه در اين كهن سرا
    كاري محال در بر مرد نبرد نيست
    زنهار ، خواب غفلت و بيچارگي بس است
    هنگام كوشش است اگر چشم وا كني
    تا كي به انتظار قيامت توان نشست
    برخيز تا هزار قيامت به پا كني

  12. 3 کاربر از sarmad عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),یاسمن (7 November 2009)

  13. #7

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    نوشته ها
    25
    تشکر
    6
    88 تشکر در 25 پست

    پیش فرض

    بي سنگر

    در هواي گرفته ي پاييز
    وقت بدرود شب، طلوع سحر
    پيله اش را شكافت پروانه
    آمد از دخمه ي سياه به در
    بالها را به شوق بر هم زد
    از نشاط تنفس آزاد
    با نگاهي حرصي و آشفته
    همره آرزو به راه افتاد
    نقش رخسار بامداد هنوز
    بود پر سايه از سياهي سرد
    داشت نقاش خسته از پستو
    كاسه ي رنگ زرد مي آورد
    رد شد از دشت صبح پروانه
    با نگاهي حرصي و آشفته
    ديد در پيله زار دنيايي
    چشم باز و بصيرت خفته
    آي ! پروانگك ! روي به كجا ؟
    آمد از پيله زار آوايي
    باد سرد خزان سيه كندت
    چه جنوني ، چه فكر بيجايي
    فصل پروانه نيست فصل خزان
    نيم پروانه كرمكي گفتا
    لااقل باش تا بهار آيد
    لااقل باش ... محو شد آوا
    رد شد از دشت صبح پروانه
    به چمنزار نيمروز رسيد
    شهر پروانه هاي زرين بال
    نور جريان پشت بر خورشيد
    اوه ، به به غريب پروانه
    از كجايي تو با چنين خط و خال ؟
    شهر عشاق روشني اينجاست
    شهر پروانه هاي زرين بال
    نه غريبن من ، آشنا هستم
    از شبستان شعر آمده ام
    خسته از پيله هاي مسخ شده
    از سيه دخمه ام برون زده ام
    همرهم آرزو ، به كلبه ي شعر
    آردها بيخت ، پر وزن آويخت
    بافته از دل و تنيده ز جان
    خاطرم نقش حله ها انگيخت
    از شبستان شعر پارينه
    من همان طفل ارغنون سازم
    ارغنون ناله هاي روح من است
    دردناك است و وحشي آوازم
    اينك از راه دور آمده ام
    آرزومند آرزوي دگر
    در دلم خفته نغمه هاي حزين
    از تمناي رنگ و بوي دگر
    اوه، فرزند راه دور ! بيا
    هر چه داري تو آرزوي اينجاست
    بر چمنها نشست ، پروانه
    گفت : به به چه تازه و زيباست
    روزها رفت و روزها آمد
    بود پروانه گرم لذت و گشت
    روزهايي چه روزهاي خوشي
    در چمنزار نيمروز گذشت
    تا شبي ديد آرزوهايش
    همه دلمرده اند و افسرده
    گريه هاشان دروغ و بي معني ست
    خنده هاشان غريب و پژمرده
    گفت با خود كه نيست وقت درنگ
    اين گلستان دگر نه جاي من است
    من نه مرد دروغ و تزويرم
    هر چه هست از هواي اين چمن است
    بشنيد اين سخن پرستويي
    داستانش به آفتاب بگفت
    غم پروانه آفتابي شد
    روزها رفت و او نه خورد و نه خفت
    آفتاب بلند عالمگير
    من دگر زين حجاب دلزده ام
    دوست دارم پرستويي باشم
    كه ز پروانگي كسل شده ام
    عصر تنگي كه نقشبند غروب
    سايه مي زد به چهره اي روشن
    مي پريد از چمن پرستويي
    آه ... بدرود، اي شكفته چمن
    بالها را به شوق بر هم زد
    از نشاط تنفس آزاد
    با نگاهي حريص و آشفته
    همراه آرزو به راه افتاد
    به كجا مي روي ؟ پرستوي خرد
    از چمنزار آمد اين آوا
    لااقل باش تا بيايد صبح
    لااقل باش ... محو گشت صدا
    از چمنزار نيمروز پريد
    همره آرزو پرستويي
    در غبار غروب دوداندود
    ديد از دور برج و بارويي
    سايه خيسانده در سواحل شب
    كهنه برجي بلند و دودزده
    برج متروك دير سال ، عبوس
    با نقوشي عليل و مسخ شده
    برجبان پيركي سياه جبين
    در سه كنجي نشسته مست غرور
    و به گرد اندرش ستايشگر
    دو سه نو پا حريف پر شر و شور
    بر جدار هزار رخنه ي برج
    خفته بس نقش با خطوط زمخت
    حاصل عمر چند افسونگر
    ميوه ي رنج چند شاخه ي لخت
    گاه غمگين نگاه معصومي
    از ورم كرده چشم حيراني
    گاه بر پرده اي غبار آلود
    طرح گنگي ز داس دهقاني
    رهگذر بر دهان برج نشست
    گفت : وه ، اين چه برج تاريكي ست
    در پس پرده هاي نه تويش
    آن نگاه شراره بار از كيست ؟
    صف ظلمت فشرده تر مي گشت
    دره ي شب عميق تر مي شد
    آسمان با هزار چشم حسود
    در نظارت دقيق تر مي شد
    هي ! كه هستي ؟ سكوت برج شكست
    هي ! كه هستي ؟ پرنده ي مغموم
    مرغ سقايكي ؟ پرستويي ؟
    بانگ زد برجبان در آن شب شوم
    برج ما برج پرده داران است
    همه كس را به برج ما ره نيست
    چه شد اينجا گذارت افتاده ست ؟
    سرگذشت تو چيست ؟ نام تو چيست ؟
    از شبستان شعر آمده ام
    من سخن پيشه ام ، سخنگويم
    مرغكي راه جوي و رهگذرم
    مرغ سقايكم ، پرستويم
    مرغ سقايكم چو مي خوانم
    تشنگان را به آب و دانه ي خويش
    و پرستويم آن زمان كه كنم
    عمر در كار آشيانه ي خويش
    دانم اين را كه در جوار شما
    كشتزاري ست با هزار عطش
    آمدم كز شما بياموزم
    كه چه سان ريزم آب بر آتش
    آمدم با هزار اميد بزرگ
    و همين جام خرد و كوچك خويش
    آمدم تا ازين مصب عظيم
    راه درياي تشنه گيرم پيش
    برج ما جاي آِيان تو نيست
    گفت آن نغمه ساز نو پايك
    تشنگان را بخار بايد داد
    دور شو دور ، مرغ سقايك
    صبحدم كشتزار عطشان ديد
    در كنارش افتاده پيكر غم
    در به منقار مرغ سقايك
    برگ سبزي لطيف ، پر شبنم
    رفته در خواب ، خواب جاويدان
    وقت بدرود شب ، طلوع سحر
    با تفنگي كبود و گرد آلود
    رهگذر، جنگجوي بي سنگر

  14. 3 کاربر از sarmad عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),یاسمن (7 November 2009)

  15. #8

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    نوشته ها
    25
    تشکر
    6
    88 تشکر در 25 پست

    پیش فرض

    شعر

    چون پرنده اي كه سحر
    با تكانده حوصله اش
    مي پرد ز لانه ي خويش
    با نگاه پر عطشي
    مي رود برون شاعر
    صبحدم ز خانه ي خويش
    در رهش ، گذرگاهش
    هر جمال و جلوه كه نيست
    يا كه هست ، مي نگرد
    آن شكسته پير گدا
    و آن دونده آب كدر
    وان كبوتري كه پرد
    در رهش گذرگاهش
    هر خروش و ناله كه هست
    يا كه نيست ، مي شنود
    ز آن صغير دكه به دست
    و آن فقير طاليع بين
    و آن سگ سيه كه دود
    ز آنچه ها كه ديد و شنيد
    پرتوي عجولانه
    در دلش گذارد رنگ
    گاه از آنچه مي بيند
    چون نگاه دويانه
    دور ماند صد فرسنگ
    چون عقاب گردون گرد
    صيد خود در اوج اثير
    جويد و نمي جويد
    يا بسان آينه اي
    ز آن نقوش زود گذر
    گويد و نمي گويد
    با تبسمي مغرور
    ناگهان به خويش آيد
    ز آنچه ديد يا كه شنود
    در دلش فتد نوري
    وين جوانه ي شعر است
    نطفه اي غبار آلود
    قلب او به جوش آيد
    سينه اش كند تنگي
    ز آتشي گدازنده
    ارغنون روحش را
    سخت در خروش آرد
    يك نهان نوازنده
    زندگي به او داده است
    با سپارشي رنگين
    پرتوي ز الهامي
    شاعر پريشانگرد
    راه خانه گيرد پيش
    با سريع تر گامي
    بايد او كند كاري
    كز جرقه اي كم عمر
    شعله اي برقصاند
    وز نگاه آن شعله
    با كند تني را گرم
    يا دلي را بسوزاند
    تا قلم به كف گيرد
    خورد و خواب و آسايش
    مي شود فراموشش
    افكند فرشته ي شعر
    سايه بر سر چشمش
    پرده بر در گوشش
    نامه ها سيه گردد
    خامه ها فرو خشكد
    شمعها فرو ميرد
    نقشها برانگيزد
    تا خيال رنگيني
    نقيش شعر بپذيرد
    مي زند بر آن سايه
    از ملال يك پاييز
    از غروب يك لبخند
    انتظار يك مادر
    افتخار يك مصلوب
    اعتماد يك سوگند
    روشنيش مي بخشد
    با تبسم اشكي
    يا فروغ پيغامي
    پرده مي كشد بر آن
    از حجاب تشبيهي
    يا غبار ايهامي
    و آن جرقه ي كم عمر
    شعله اي شود رقصان
    در خلال بس دفتر
    تا كه بيندش رخسار ؟
    تا چه باشدش مقدار ؟
    تا چه آيدش بر سر ؟

  16. 3 کاربر از sarmad عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),یاسمن (7 November 2009)

  17. #9

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    نوشته ها
    25
    تشکر
    6
    88 تشکر در 25 پست

    پیش فرض

    سترون
    سياهي از درون كاهدود پشت درياها
    بر آمد ، با نگاهي حيله گر ، با اشكي آويزان
    به دنبالش سياهيهاي ديگر آمده اند از راه
    بگستردند بر صحراي عطشان قيرگون دامان
    سياهي گفت
    اينك من، بهين فرزند درياها
    شما را ، اي گروه تشنگان ، سيراب خواهم كرد
    چه لذت بخش و مطبوع است مهتاب پس از باران
    پس از باران جهان را غرقه در مهتاب خواهم كرد
    بپوشد هر درختي ميوه اش را در پناه من
    ز خورشيدي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
    نبينم ... واي ... اين شاخك چه بي جان است و پژمرده
    سياهي با چنين افسون مسلط گشت بر صحرا
    زبردستي كه دايم مي مكد خون و طراوت را
    نهان در پشت اين ابر دروغين بود و مي خنديد
    مه از قعر محاقش پوزخندي زد بر اين تزوير
    نگه مي كرد غار تيره با خميازه ي جاويد
    گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
    ديگر اين
    همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد
    ولي پ ير دروگر با لبخندي افسرده
    فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد
    خروش رعد غوغا كرد ، با فرياد غول آسا
    غريو از تشنگانم برخاست
    باران است ... هي ! باران
    پس از هرگز ... خدا را شكر ... چندان بد نشد آخر
    ز شادي گرم شد خون در عروق سرد بيماران
    به زير ناودانها تشنگان ، با چهره هاي مات
    فشرده بين كفها كاسه هاي بي قراري را
    تحمل كن پدر ... بايد تحمل كرد
    مي دانم
    تحمل مي كنم اين حسرت و چشم انتظاري را
    ولي باران نيامده
    پس چرا باران نمي آيد ؟
    نمي دانم ولي اين ابر باراني ست ، مي دانم
    ببار اي ابر باراني ! ببار اي ابر باراني
    شكايت مي كنند از من لبان خشك عطشانم
    شما را ، اي گروه تشنگان ! سيراب خواهم كرد
    صداي رعد آمد باز ، با فرياد غول آسا
    ولي باران نيامد
    پس چرا باران نمي آيد ؟
    سر آمد روزها با تشنگي بر مردم صحرا
    گروه تشنگان در پچ پچ افتادند
    آيا اين
    همان ابر است كاندر پي هزاران روشني دارد ؟
    و آن پير دورگر گفت با لبخند زهر آگين
    فضا را تيره مي دارد ، ولي هرگز نمي بارد

  18. 3 کاربر از sarmad عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),یاسمن (7 November 2009)

  19. #10

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    نوشته ها
    25
    تشکر
    6
    88 تشکر در 25 پست

    پیش فرض

    هر جا دلم بخواهد
    چون ميهمانان به سفره‌ي پر ناز و نعمتي
    خواندي مرا به بستر وصل خود اي پري
    هر جا دلم بخواهد من دست مي‌برم
    ديگر مگو: ببين به كجا دست مي بري
    با ميهمان مگوي: بنوش اين، منوش آن
    اي ميزبان كه پر گل ناز است بسترت
    بگذار مست مست بيفتم كنار تو
    بگذار هر چه هست بنوشم ز ساغرت
    هر جا دلم بخواهد، آري، چنين خوش است
    بايد دريد هر چه شود بين ما حجاب
    بايد شكست هر چه شود سد راه وصل
    ديوانه بود بايد و مست و خوش و خراب
    گه مي‌چرم چو آهوي مستي، به دست و لب
    در دشت گيسوي تو كه صاف است و بي شكن
    گه مي پرم چو بلبل سرگشته با نگاه
    بر گرد آن دو نو گل پنهان به پيرهن
    هر جا دلم بخواهد، آري به شرم و شوق
    دستم خزد به جانب پستان نرم تو
    واندر دلم شكفته شود صد گل از غرور
    چون ببنم آن دو گونه ي گلگون ز شرم تو
    تو خنده زن چو كبك، گريزنده چون غزال
    من در پيت چو در پي آهو پلنگ مست
    وانگه ترا بگيرم و دستان من روند
    هر جا دلم بخواهد آري چنين خوش است
    چشمان شاد گرسنه مستم دود حريص
    بر پيكر برهنه ي پر نور و صاف تو
    بر مرمر ملايم جاندار و گرم تو
    بر روي و ران و گردن و پستان و ناف تو
    كم كم به شوق دست نوازش كشم بر آن
    گلديس پاك و پردگي نازپرورت
    هر جا دلم بخواهد من دست مي برم
    اي ميزبان كه پر گل ناز است بسترت
    تو شوخ پندگوي، به خشم و به ناز خوش
    من مست پند نشنو، بي‌رحم، بي قرار
    و آنگه دگر تو داني و من، وين شب شگفت
    وين كنج دنج و بستر خاموش و رازدار

  20. 4 کاربر از sarmad عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    MALAKAT (1 September 2010),Miss_Sare (30 November 2009),mohsendi30 (16 October 2011),یاسمن (7 November 2009)


 
صفحه 1 از 4 123 ... آخرینآخرین

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است: (0 کاربر و 1 مهمان)

موضوعات مشابه

  1. هنگامه اخوان
    توسط Nafas در تالار موسیقی دانان و خوانندگان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 23 May 2009, 01:56 PM
  2. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12 April 2009, 10:30 PM

تعداد کاربرانی که این موضوع را مشاهده کردند: 0 نفر

شما به این قسمت دسترسی ندارید، لطفاً ابتدا وارد سایت شوید.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •