اگر هنوز عضو پارسی گلد نیستید؛ باعث خوشحالی ماست اگر شما نیز به جمع ما بپیوندید.
  • ورود:

به تالار خوش آمدید

به پارسی گلد خوش آمدید. جهت عضویت در سایت به اینجا مراجعه فرمائید.



آخرین ارسالات تالار


نمایش نتایج: از شماره 1 تا 2 , از مجموع 2
  1. #1

    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    محل سکونت
    همین دور و برا
    نوشته ها
    3,160
    تشکر
    4,675
    7,044 تشکر در 2,639 پست

    Red face نقد و بررسي آثار فروغ فرخزاد

    فروغ و دستاوردهای شعر جدید فارسی


    با نگاهی به شعر «ای مرز پرگهر...» از مجموعه‌ی «تولدی دیگر»






    فاتح شدم
    خود را به ثبت رساندم
    خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم
    و هستی‌ام به یک شماره مشخص شد
    پس زنده باد ۶۷۸ صادره از تهران.

    «فروغ فرخزاد» بزرگ بانوی ادبیات معاصر را می‌باید خارج از چهارچوب‌های رایج ادبی و نقدهای مرسوم، به بازخوانی نشست. چراکه فروغ نه صرفن به عنوان شاعر، بلکه به عنوان یک «جریان شعری» در ادبیات به ظرفیت‌هایی دست یافت، که بی‌اغراق می‌باید به نوعی شاعران بعد از او را وامدار و میراث‌خوار دستاوردهای وی دانست. گرچه آثار بسیاری در بازخوانی و بازشناسی شعر و شخصیت فروغ فرخزاد به نگارش درآمده است، اما خاصیت شعر فروغ به گونه‌ای است که با هربار بازخوانی می‌توان به نتایجی جدید و بدیع دست یافت.
    اگر شعر را به روایت «عین‌القضاﺓ همدانی» آینه‌ای بدانیم که «هرکس نقد حال خویش را در آن می‌بیند» چه به‌جاست که «تأویل‌پذیری» را به عنوان رمز شعرهای فروغ، در جایگاهی برابر «حافظ»، به ارمغان آورنده‌ی «جاودانگی» به شمار آوریم؛ «جاودانگی»ای که با هر بار «خوانش» به بازشدن دریچه‌ای تازه از شعر برای مخاطب می‌انجامد.

    به خلاصه و با تکیه بر «متن» شعرهای فروغ موارد زیر را می‌توان (در حد بضاعت حقیر) به عنوان عمده‌ترین دستاوردهای شعرهای فروغ نام برد:


    ۱ ـ تکیه بر زبان گفتاری و بهره‌گیری مناسب از آن: امری که عملن در شعرهای فروغ به نوعی «تشخص زبانی» می‌انجامد. زبان گفتاری چه آن‌جا که با بهره‌گیری مناسب از تجربه‌های «زبانی ـ زمانی» به درونی‌کردن مفاهیم رایج اجتماعی و یاری کردن شاعر برای «شعر گفتن»، و نه «شاعرانه حرف‌زدن»، منجر می‌شود و چه آن‌جا که با پهلو زدن به زبان عامیانه به خلق فضایی ملموس در شعر «به علی گفت مادرش روزی...» می‌انجامد، در همه‌ی این موارد در خدمت مفاهیمی قرار می‌گیرد که بی‌اغراق در نبود این نوع خاص زبان، به غامض‌گویی و نوعی «مانیفست فلسفی» مبدل می‌شد. به عبارتی دقیق فروغ با ظرافتی کم‌نظیر، با بهره‌گیری از ظرفیت زبان گفتار (که تا پیش از این مهجور مانده بود) به سادگی، عمیق‌ترین مفاهیم را به «شعریتی همه‌فهم» مبدل می‌کند.


    ۲ ـ رهایی از نظم «موزیکی» و «عروضی» و دستیابی به نظم «طبیعی» در شعر را می‌باید از نکات برجسته‌ی شعر فروغ به حساب آورد؛ تجربه‌ای که نیما در شعر «همسایه» به آن نزدیک شده بود. فروغ با بهره‌گیری مناسب از پتانسیل کلمات و با نوعی کنار هم چیدن (خودآگاه ـ ناخودآگاه) کلمات، درحقیقت به ساختاری دست می‌یابد که نیاز به وارد کردن وزن به شعر، به عنوان یک عنصر خارجی و نگه‌دارنده‌ی (داربست ساختمانی) نیست؛ به عبارتی «پازل شعری» فروغ با بهره‌گیری از یک نقشه‌ی ذهنی که نشأت‌گرفته از تربیت ذهنی‌ـ‌زبانی شاعر است چنان کامل می‌شود که نیاز موسیقیایی مخاطبی که سال‌ها شعر را به وزن شناخته، ارضاء می‌کند، بی آن که مفاهیم را در مسلخ وزن قربانی کند:

    دلم گرفته است
    دلم گرفته است
    به ایوان می‌روم و انگشتانم را
    بر پوست کشیده‌ی شب می‌کشم
    چراغ‌های رابطه تاریک‌اند
    چراغ‌های رابطه تاریک‌اند


    ۳ ـ اگر «شعرهای خوب» را «ناتمام» بدانیم (چنان که فروغ خود گفته است) در شعر فروغ این روایت ناتمام را می‌باید حاصل نوع زندگی (که البته در نوع خود ناتمام بود) و نگاه فروغ به دنیای اطراف وی دانست.
    «زبان، انسان، جهان» به عنوان سه عامل سازنده‌ی یک شعر با در خدمت هم قرار گرفتن به خلق زیباترین اشعار به‌ویژه در دو مجموعه‌ی پایانی «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم...» می‌انجامد به گونه‌ای که در غالب اشعار این دو مجموعه، فروغ با بهره‌گیری از تجربه‌های زندگی شخصی خویش و با آغازکردن روایت از «من شخصی» به «من اجتماعی»ای می‌رسد که آن‌چنان که گفته شد، با گرفتن آینه‌ای در مقابل تک تک افراد، رنگ و لعاب‌های ظاهری آنان را به رخ‌شان می‌کشد؛ به‌ویژه این که این امر با پیوند خوردن به عصیان شعری‌ـ‌شخصیتی وی به نوعی احساس تنفر یا چندش در مخاطبان، از موقعیت قرارگرفته در آن منجر می‌شود.
    اگر ویژگی یک روشنفکر را «نقد حال» برای رسیدن به آینده‌ای بهتر بدانیم، بی‌اغراق «وجه روشنفکری» فروغ بخش غالب شخصیت او را تشکیل می‌دهد.


    ۴ ـ بی‌گمان بازخوانی و بازشکافی شعر «ای مرز پرگهر...» از مجموعه‌ی «تولدی دیگر» بیش از هر چیز مبین موارد اشاره‌شده در بالا است. شعری که بی‌گمان می‌باید آن را چکیده‌ی زندگی و نگاه فروغ دانست.

    «فاتح شدم
    خود را به ثبت رساندم
    خود را به نامی در یک شناسنامه مزین کردم»

    ضربه‌ی نخستین سطر شعر به کششی منجر می‌شود که در سطرهای بعدی شاعر روایتی خلاصه از زندگی خویش را از کودکی تا لحظه‌ی نوجوانی و پذیرفته‌شدن به عنوان یک شاعر روایت می‌کند. امری که با طعنه‌زدن به بدنه‌ی پوسیده‌ی اجتماع، هرگز به روایتی صرفن شخصی و کسالت‌بار نمی‌انجامد.

    «تولد فروغ»: تولدی که در بدو خویش با عصیان از هنجارهای فرهنگی جامعه همراه است. فرهنگی که عظمتش را در گذشته‌ای پرافتخار می‌بیند و با روایتی اسطوره‌ای از «آن‌چه که بود» و نه از «آن‌چه که هست» در گذشته به تکرار می‌رسد. نسلی که:

    «زنده است،
    مانند زنده‌رود،
    که یک روز زنده بود.»

    و البته امروز تنها به نامی از «زنده‌بودن» دلخوش است.
    فرهنگی که شعر را به وزن می‌شناسد، مدرن‌بودن را در ادا درآوردن و روشنفکری را به قلمبه حرف‌زدن، و فروغ در چنین جامعه‌ای تولد خویش را عصیانی می‌سازد بر جامعه، جایی که او با اولین نگاه رسمی‌اش از «لای پرده» شاعرانی را می‌بیند:

    «که حقه‌بازها همه در هیأت غریب گدایان
    در لای خاکروبه،
    به دنبال وزن و قافیه می‌گردند»

    و در «نخستین قدم رسمی‌اش» یکباره «از میان لجنزارهای تیره» بلبلانی را مشاهده می‌کند که «سیاهی لجنزار» آنان را به «کلاغ سیاه» مبدل کرده است.
    اما رسالت فروغ نه در «نقد بدنه‌ی اجتماعی» که در گامی فراتر در نقد «فضلای فکور» و «فاضلان روشنفکر» تکمیل می‌شود، جایی که او با آینه‌گرفتن در برابر آن‌ها اداهای آنان را به رخ می‌کشد.
    روشنفکری که با:
    «صرف چند بادیه پپسی‌کولای ناخالص
    و پخش چند یاحق و یاهو و وغ‌وغ و هوهو»
    هویتش را تثبیت می‌کند و خوشحال از «شیوه‌ی درست‌نوشتن»:

    «خود را برای ششصد و هفتاد و هشت دوره
    به یک دستگاه مسند مخمل‌پوش
    در مجلس تجمع و تأمین آتیه
    یا مجلس سپاس و ثنا میهمان کنم.»

    طعنه‌های اجتماعی فروغ به بخش‌های مختلف در سطرهای بعدی همچنان ادامه می‌یابد، طعنه‌هایی که طنز به کار رفته در آن‌ها گاهی مرز میان تعریف‌ها و تمسخرها را پنهان می‌کند. جایی که او «در میان توده‌ی سازنده‌ای، قدم به عرصه‌ی هستی» نهاده است:
    «که گرچه نان ندارد، اما به جای آن
    میدان دید باز و وسیعی دارد»

    جماعتی که امنیت و ثروت خدادادی‌شان آنان را به علافانی مبدل کرده است که در سرزمین آن‌ها:
    «از صبح تا غروب، ۶۷۸ قوی قوی هیکل گچی
    به اتفاق ۶۷۸ فرشته
    ... به تبلیغ طرح‌های سکون و سکوت مشغول‌اند»

    بی‌تردید بخش پایانی شعر فروغ شاهکاری بی‌نظیر در نوع خود است، چه آن که کالبدشکافی آن درحقیقت بیانگر سرنوشت محتوم اکثریت روشنفکران و مبارزان واقعی یک قرن اخیر ایران است. امیرکبیر، مصدق، هدایت، اخوان و... چندین بزرگی که همت‌شان صرف مبارزه در راه اصلاح ضعف‌های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی ایران شد، ولی هرکدام پیش از آن که مرگ حقیقی‌شان به واقعیت بپیوندد، مرگ آرمان‌های‌شان را در باطن احساس کردند و این‌گونه است که فروغ نیز به عنوان میراث‌دار حقیقی روشنفکری عمل‌گرا (و نه از جنس ادا) در سطور پایانی شعری، که در نوع خود زندگی است، بزرگ‌ترین افتخارش این است که با ادای احترام به این «سرزمین پرگهر» خود را دیوانه‌وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند، چرا که او حتا سقوطش را فتحی می‌بیند در تاریخ.
    فتحی به قیمت رسوایی دوباره‌ی «استاد آبراهام صهبا»ها:

    «فاتح شدم، بله فاتح شدم
    پس زنده باد ۶۷۸ صادره از بخش ۵ ساکن تهران
    که در پناه پشتکار و اراده
    به آن‌چنان مقام رفیعی رسیده است،
    که در چهارچوب پنجره‌ای
    در ارتفاع ۶۷۸ متری سطح زمین قرار گرفته‌ست
    و افتخار این را دارد
    که می‌تواند از همین دریچه ـ نه از راه پلکان ـ خود را
    دیوانه‌وار به دامان مهربان مام وطن سرنگون کند
    و آخرین وصیتش این است
    که در ازای ۶۷۸ سکه،
    حضرت استاد ابراهام صهبا
    مرثیه‌ای به قافیه‌ی کشک در رثای حیاتش رقم زند.»

  2. #2

    تاریخ عضویت
    Nov 2009
    محل سکونت
    همین دور و برا
    نوشته ها
    3,160
    تشکر
    4,675
    7,044 تشکر در 2,639 پست

    پیش فرض تولدی دیگر(تحلیل شعری از فروغ فرخزاد)

    تولدی دیگر

    فروغ فرخزاد


    فروغ در تولدی دیگر یک تابلو نقاشی میخ شده به دیوار است که با شجاعتی دوست داشتنی ساز برون رفت از میخ و دیوار را ساز می کند. تولدی دیگر پاسخی است به واقعیت چارچوب و تلاشی است از سوی محدود برای پا گذاشتن به خارج از محدوده.

    مقدمه
    بدون شک ما در تولدی دیگر، با تولد سر و کار داریم. اما تولد چیست؟ آیا تولد چارچوب است، وهم است، امید است و یا تولد نظم و یک پرانتز در بی نظمی است. چشم ما جهان است و جهان وهمی است که اسارت چشم ما آن را به عنوان یک جهان غیر قابل تردید و ملموس به ما تحمیل می کند. شاید جهان وهمی است که تنها در اسارت چشم ما می تواند پائیز باشد یا بهار، استکان چای روی میز باشد با گربه ای که در کنار گرمای شوفاژ پناه گرفته است. بدون در نظر گرفتن تعریف ما از تولد و بدون در نظر گرفتن چارچوب شاید بتوان ادعا کرد که تولد تنها در درون چهارچوب یا اسارت است که می تواند اتفاق بیفتد.
    اگر ما تولد را وهم بودنی که چارچوب به ما تحمیل می کند بدانیم در قدم بعدی و شاید همزمان با وهم دیگری به نام رهایی روبرو خواهیم بود. اسارت می تواند تنها با تکیه به رهایی به تعریف و درک اسارت نزدیک شود. رهایی در بهترین حالتها تعریف اسارت است. رهایی چارچوب است که در دهان چارچوب نفس می کشد با این وجود ادعا می کند که اسارت نیست. اسارت تابلو نقاشی میخ شده به دیوار، اسارت میخ شده به مکان و زمان است و رهایی، میل یا آرزوی تابلو برای کنده شدن از دیوار. من فکر می کنم رهایی بیش از هر چیزی به اسارت نزدیکتر است، رهایی به جز اسارت نمی تواند. رهایی وهمی است که در چارچوب اسارت نفس می کشد، تغذیه می کند، به پیاده روی می رود، زاد و ولد می کند و درنهایت در زیر بار اسارت به خاک سپرده می شود با این وجود ادعا می کند که اسارت نیست.
    واژه ی تولد چه درآستانه ی سرک کشیدن از دهانه ی بام رسیده ی یک رحم و چه در حوزه ی زبان و هنر آلوده به وهمی تب دار است. تولد، وهمی است که نوستالژی وهمی دیگر، رهایی را با دو پای درشت و چهارزانو می نشاند جلو روی اسیر. حس قفس، لمس واقعیتی زیبا در درون وهمی خانمانسوز است. قفس یک ضرورت است و حس قفس بدون قفس نمی تواند اتفاق بیفتد.
    فروغ در تولدی دیگر، فروغ است و همزمان فروغ نیست. فروغ در تولدی دیگر دست به گریبان پارادوکس فروغ است. فروغ، آیه ی تاریکیست و همزمان فروغی است که رو به سوی درخت آب آینه چشم دارد. فروغ در تولدی دیگر چارچوبی است که به درک اسارت نزدیک می شود. فروغ در تولدی دیگر یک تابلو نقاشی میخ شده به دیوار است که با شجاعتی دوست داشتنی ساز برون رفت از میخ و دیوار را ساز می کند. تولدی دیگر پاسخی است به واقعیت چارچوب و تلاشی است از سوی محدود برای پا گذاشتن به خارج از محدوده .
    تولد، در تولدی دیگر، وهمی است که وهم فروغ را بردوش گرفته به سوی وهمی دیگر کوچ می کند. تولدی دیگر، لب گرفتن از خود است برای درک بهتر و به زیر زبان آوردن خود. " من " در درون این وهم به دنبال تعریفی دیگر از قفس، چارچوب ، و بوم میخ شده ای به نام "من"است. فروغ در مقطع رودررویی با تولدی دیگر به بلوغ فکری لازم رسیده است که در قدم اول از خود "من" لب بگیرد و در قدم دوم و برای رسیدن تعریفی متفاوت از فروغ با فروغ همخوابه شود. بدون شک فروغ در تولدی دیگر حوصله و توان کافی برای باردار شدن را داراست . او در تولدی دیگر یک فروغ آبستن است. فروغ در تولدی دیگر فروغ را بو می کند، لمس می کند ،فروغ را روی زانو می نشاند و موهاش فروغ را با دقت و وسواس تمام و تا سر حد وسواس شانه می زند، در مقابل آینه چشم ها را تا آستانه ی درشت سرمه می کشد. فروغ در تولدی دیگر بام رسیده ی یک رحم با ظرفیت های بالای زایش است. فروغ تولدی دیگر، بازیگوش، مغرور، و به شدت دوست داشتنی است. در تولدی دیگر فروغ شاهد حضور پررنگ و پهلوانانه تفکر است. تفکر در تولدی دیگر تلاشی است برای تعریف دوباره ای از "من "، برای تعریف دوباره ای از " آیه تاریک". این تلاش برای بالا رفتن از دیوار طلسم غلیظ خارج از اسارت، مثل تب صمیمی و به شدت دوست داشتنی است.
    به نظر من تم اصلی تولدی دیگر ، تولد است. نطفه ی تولدی دیگر، در درون یک دایره بسته می شود، تولد ی دیگر در درون همان دایره و در هفت بخش به ظاهر متفاوت و با تکیه به انسجام ذهنی قابل توجهی، به جز بخش پایانی، شکل می گیرد، رشد می کند و در نهایت در نقطه ای دیگر از همان دایره و رو به خودی که خود نیست ، چشم باز می کند. تولدی دیگر، نگاه فروغ است به خود در فاصله ی یک چشم برهم زدن. فروغ در فاصله این چشم بهم زدن با دو فروغ متفاوت دست به گریبان است، او با فروغی روبروست که فروغ نیست.
    شاید تولدی دیگر فضای بیشتر، یا شکل و شمایل دیگری را برای نگاه به خود طلب کند. اما نگاه من به تولدی دیگر نگاهی است گذرا و شاید از روی تفنن و صرفا برای ایجاد فضایی است برای کنجکاوی های ذهن خودم. مانع اصلی در این پیاده روی، خود فروغ است که با حضور پررنگ خود ، رسیدن به نزدیکیهای یک نگاه بی طرفانه و چند بعدی به تولدی دیگر را شاید برای من به یک غیر ممکن تبدیل کرده باشد.

    بخش اول
    همه هستی من آیه تاریكیست
    كه ترا در خود تكرار كنان
    به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
    من در این آیه ترا آه كشیدم آه
    من در این آیه ترا
    به درخت و آب و آتش پیوند زدم
    در این بخش "من" سه بار و " ترا " سه بار تکرار می شود. "من اول" همه هستی من آیه تاریکیست که" ترای اول" را به بردن به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی، نوید می دهد. روی صحبت همه ی هستی" من"، رو به" ترا" دارد. این" من" می گوید که همه هستی او آیه تاریکیست. با این وجود به"ترا" نوید می دهد که " ترا" در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد"
    در این بخش" من" رو به " تو" اعلام میکند؛ " من در این آیه ترا آه :کشیدم آه و من در این آیه ترا به درخت و آب و آتش پیوند زدم." شناسایی "من" شاید کار آسانی باشد. شاید شکی نباشد که " من " ، شاعر و فروغ است. در مورد" ترا" کار به این آسانی نیست. واژه ی تو می تواند حامل یک صمیمیت و نزدیکی بین دو نفر باشد. شاید شکی نباشد که" من" تولدی دیگر به " تو " احساس نزدیکی می کند، من با تو غریبه نیست و به او علاقه دارد و او را می شناسد. برای شناسایی " ترا" شاید طرح این سوال ضروری به نظر برسد که آیا" توی" تولدی دیگر یک مرد است یا زن؟ در ادامه به این پرسش خواهم رسید، ولی آنچه که مسلم است این است که " تو" در تولدی دیگر هم نسل فروغ است. و شاید سحرگاه شکفتن ها و رستن های ابدی یک بار اروتیک هم داشته باشد. به عبارتی دیگر" تو" در تولدی دیگر نمی تواند مثلا پدر یا مادر، عمه یا عموی فروغ باشد. و اما در مورد جنسیت این" تو".
    تصویر ما از فروغ اتوماتیک وار به ما تحمیل می کند که باید منطقا " توی" تولدی دیگر یک مرد باشد. مثلا یک معشوق. من و تو بسیار به هم نزدیک و دست در دست هم حرکت می کنند و ایندو " تو" و "من" در تولدی دیگر نه تنها سه بار تکرار می شوند که ایندو در ظرف زمانی واحدی هم نفس می کشند. با این وجود من فکر می کنم "تو " در تولدی دیگر یک معشوق یا مرد نیست چرا که تم شعر تولد ی دیگر عاشقانه نیست. یک فرق اساسی دیگر که بین "من" و" تو" جلب توجه می کند این است که این "من" است که اکتیو یا فعال است و "تو" در طول تولدی دیگر پاسیو و خاموش می ماند. این اکتیو بودن یک بعدی نیست. در تولدی دیگر نه تنها "من" سخن می گوید بلکه او مفعول هم هست. یک تفاوت دیگر اینکه ظاهرا وجود "تو" به" من" وابسته است."تو" توسط "من" و در یک آیه آه کشیده می شود . منظور از آیه همان "من" است که سعی در دمیدن " آه " به "تو" را دارد. منظور از آه ، دم، نفس یا زندگی است که "من"، در یک آیه، که تاریک است او را آه می کشد. بنابر آنچه گفته شد تو و من در تولدی دیگر یک فرد و در عین حال یک فرد نیستند. "من" در تولدی دیگر، فروع تعریف شده در چارچوب زمان و مکان، "من"، و" تو" در تولدی دیگر تصویری است سورئالیستی و کوششی است عقلانی برای رسیدن به تعریفی متفاوت از و دوباره ای از "من" که با اصرار تمام سعی در دمیدن" آه "( نفس، زندگی) به "تو "را دارد.
    به عبارت دیگر"من" در تولدی دیگر اسیر و "تو" انتظار تولد خارج از اسارت است. تولدی که مجبور است در داخل و چارچوب اسارت نفس بکشد. تولدی دیگر تصویری روشن از "من" دارد. او را یک آیه تاریک تعریف می کند. این" من" از یک طرف آیه است، معجزه است با بار مثبت و از طرف دیگر تاریکست( آیه تاریک، مفهوم طلسم را در ذهن تداعی می کند)." من" اسیر در درون این معحزه و برای فرار از آیه تاریک، رو به سوی "تو " می کند.
    تولدی دیگر، هیچ شکی در مورد هویت" من" ندارد، " همه هستی من آیه تاریکیست". تولدی دیگر "من" را در عین حال که یک معجزه می داند ، اعلام می کند که " من" آیه تاریکی است. "من" در تولدی دیگر ، برای فرار از" من" تکرار کنان به خود وعده می دهد که چشم اندازهای تازه ای را پیش روی آیه تاریک "من" باز خواهد کرد. در واقع ادامه حیات "من"، وابسته به وجود این چشم انداز است و در این معنی "من" هم به نوعی وابسته به" تو" است." من" بدون " تو"نمی تواند فضای لازم را برای نفس کشیدن پیدا کند.
    بخش اول تولدی دگیر موتور حرکت است. در این بخش" من" رو به سوی خود وعده شکفتن و رستن های ابدی می دهد،" من" وعده می دهد که " تو " را به درخت و آب و آتش پیوند زدم.
    تلاش برای کشیدن" آه" ، تلاش برای پیدا کردن درخت و آب و آتش، در بخش دوم تولد ی دیگر اتفاق می افتد. بخش دوم آماده کردن بستر و رحمی مناسب برای رشد و به واقعیت رسیدن " تو" است. تلاشی است برای دمیدن آه به تویی که می تواند در چارچوب" من" نفس بکشد، تویی که" من" نیست.

    بخش دوم
    زندگی شاید
    زندگی یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
    زندگی شاید
    ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
    زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد
    زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
    یا عبور گیج رهگذری باشد
    كه كلاه از سر بر میدارد
    و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
    زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
    كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
    و در این حسی است
    كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
    در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
    دل من
    كه به اندازه یك عشقست
    به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
    به زوال زیبای گلها در گلدان
    به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای
    و به آواز قناری ها
    كه به اندازه یك پنجره می خوانند

    در این بخش" من"، یک من کنجکاو، یک من امیدوار است.( شاید فضای ذهنی " من " در این بخش شباهت زیادی داشته باشد به آدمی که در رودخانه ای و با چشمانی باز و براق و با صبر و حوصله غربال به دست گرفته و مشغول غربال کردن شنها است بااین امید که بالخره دیر یا زود چشمش به برق طلا آشنا خواهد شد.) تولدی دیگر، بدون داشتن انتظارات از پیش تعیین شده و در جاهای غیر منتظره سعی می کند چشم باز کند. چشمان این بخش از تولدی دیگر چشمانی کودکی است که به دنبال شکلات خوشمزه کاسه شکلات را زیر رو می کند، یک شکلات در دهان می گیرد به امید آنکه خوشمزه بتواند در دهان او جان بگیرد تا در لحظه ی دیگر شکلات را نیمخور از دهان گرفته و به دنبال مزه برتر به شکلاتی دیگر پناه ببرد. در این بخش تلاش برای تولدی دیگر، به پنج "شاید" پناه می برد.
    با "شاید" اول به خیابان می رود و برای دست یابی به درخت آّب و آتش، به زنبیل زنی آویزان می شود که هر روز از یک خیابان دراز می گذرد. با تکیه به شایددوم ریسمان مردی می شود که مردی خود را از از شاخه می آوزید و در شاید سوم طفلی می شود که از مدرسه برمی گردد. سوار بر" شاید" چهارم سیگار افروخته ای می شود در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی و عبور گیج یک رهگذر و در" شاید" آخر نگاهش یک لحظه ی مسدود می شود که در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد. در اینجا جستجو به پایان می رسد و تولدی دیگر "در اتاقی که به اندازه یک تنهائیست" به زوال گل ها در گلدان می رسد. در اینجا گل همان "تو" تصویری از آنچه باید باشد یا می تواند، یا می توانسته باشد، و گلدان ظرف است، "من" است، چارچوب است، که تو را در خود دفن دارد. زوال زیبای گلها در گلدان، حضور پر رنگ مرگ را در ذهن تداعی می کند.
    "شایدها" نه تنها "من" را به "تو" ، نه تنها" من" را به درخت و آب و آتش پیوند نمی زند که محصول این همخوابگی و تلاش تولد در درون اسارت حضور پررنگتر از همیشه ی قفس و مطرح شدن مرگ به عنوان تنها راه نجات است. این اتفاق در بخش سوم اتفاق می افتد

    بخش سوم
    در این بخش، تولدی دیگر کفش ها را از پا در آورده ، چشم ها را بسته و از خیابان برگشته و با چشمانی خسته "تو " را به خاک سپرده و حالا تنها جنازه" من" را بر دوش کشیده و برای درک این ترادژی به مفهوم "سهم" پناه می برد. واژه ی سهم در این فضا نزدیک به مفهوم تقدیر یا سرنوشت است. واژه ی سهم یک اجبار را در توی پرانتز و با خود یدک می کشد. بنابراین به نظر می رسد که" من" در این بخش پرچم سفید را در مقابل تقدیر، چارچوب، آیه تاریک، طلسم؟ بالا برده و تنها برای درک این تراژدی و با تکیه به شجاعت و غروری با شکوه به پیشواز واقعیت می رود.
    آه ...
    سهم من اینست
    سهم من اینست
    سهم من
    آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
    سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
    و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید
    دستهایت را دوست میدارم

    در این بخش پنج بار کلمه "سهم" آورده می شود. یک بار کافی نیست برای درک بار این سهم. تنها با تکرارو نگاه پنج باره به سهم است که صدا می تواند آنرا تا حدودی درک کند. برای درک درد واگویه کردن درد یک ضرورت است. این تعریف با بند اول" همه هستی من" هماهنگی دارد. شاید این بخش به نحوی ترجمه یا باز کردن مفهوم" آیه تاریک" بخش اول تولدی دیگر هم باشد. آیه تاریک بخش اول در این بخش آسمانیست که آویختن پرده ای آن را از من می گیرد.

    بخش چهارم

    دستهایم را در باغچه می كارم
    سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
    و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
    تخم خواهند گذاشت
    در این بخش" می دانم" سه بار تکرار می شود. دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد. دستها در اینجا به عنوان نماد یا ابزاری کارآ که می توانددر مقابل سرنوشت، سرنوشت خودش را رقم بزنند تصویری نمادین از "تو " است که حالا باید به خاک سپرده شوند. این خاک سپاری، خاک سپاری امید به بیرون رفتن از" من" و پا گذاشتن به" تو" هم هست. دستها به عنوان نماد " تو "در باغجه دفن می شوند ولی "من" برای نباختن روحیه مجبور است بعد از دفن کردن دستها " تو" در باغچه سه بار رو به خود بگوید سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم. ولی در فضایی که این می دانم ها تکرار شده ، تاکیدی است بر روی سبز نشدن. در این لحظه تولدی دیگر در استانه سقوط قرار گرفته و در حالی که در پرتگاهی ایستاده و زمین زیر پا را می بیند رو به خود تکرار کنان می گوید؛ بپر، جایی برای نگرانی نیست. تکرار "می دانم" بعد از سبز خواهم شد مشخصا این معنی را می رساند که سبز نخواهم شد می دانم می دانم می دانم.
    در بخش پنجم تولدی دیگر، " آیه تاریک" با تکیه به یک غرور دوست داشتنی، گوشواری به دو گشش می آویزد ،مثل یک محکوم به اعدام که در شب اعدام حمام می گیرد با دقت تمام مسواک می زند و موها را شانه می زند و بعد به پای چوبه دار می رود، فروغ در این بخش خود را برای خداخافظی گفتن با "تو" آماده می کند.

    بخش پنجم
    گوشواری به دو گوشم می آویزم
    از دو گیلاس سرخ همزاد
    و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم
    كوچه ای هست كه در آنجا
    پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز
    با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر
    به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
    كوچه ای هست كه قلب من آن را
    از محله های كودكیم دزدیده ست
    این بخش با گوشواری به دو گوشم می آوزیم شروع می شود. گشواری به دو گوشم می آویزم، نشان مهمانی رفتن است. تولدی دیگر در این مقطع مثل یک سرباز اسیر در سنگر خط مقدم است. در آستانه ی تسلیمی سیگاری را دود می کند و بعد عکسی را از جیب در می آورد و به یاد می آورد زمین را و کوچه ای را که؛ پسرانی که به من عاشق بودند هنوز، با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر، به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد.
    بر باد رفتن این تصویر در ذهن فروغ است که اتفاق می افتد. دخترک معصوم برای همیشه از ذهن فروغ پاک شده است تصویر تبسم های دخترک معصوم، تصویر فروغ از خودی است امیدوار به تولدی دیگر، که دیگر وجود خارجی ندارد. این تصویر حالا مثل یک عکس قدیمی می تواند در این لحظه تسلیم دوست داشتنی و مایه دلگرمی فروغ باشد.

    بخش ششم
    سفر حجمی در خط زمان
    و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
    حجمی از تصویری آگاه
    كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد
    و بدینسانست
    كه كسی می میرد
    و كسی می ماند
    گره گشایی در تولد ی دیگر در این بخش صورت می گیرد. از بند اول همه هستی من آیه تاریکسیت تا به اینجای شعر یک سفر اتفاق افتاده است و محصول آن یک حجمی است از تصویر آگاه که ز مهمانی یک آینه بر می گردد. سفر در تولدی دیگر در این آینه اتفاق می افتد. و بعد از آن یک نفر می میرد که به نظر من "تو" چیزی که اسیر نیست، در ذهن" من" است. و کسی می ماند که به جز" من" اسیر در وهم، چارچوب و آیه تاریک نیست که بعد از گذر از یک خیابان دراز و ریسمانی آویزان از شاخ درخت و یک سیگار افروخته در فاصله رخوتناک دو هم آغوشی و عبور از یک رهگذر گیج ، در نهایت به آیه تاریک می رسد. تولدی دیگر مثل یک هوا خوری است برای آیه تاریک، یک هواخوری که منجر و شناخت ودرک واقعیت سلول و وهم زود گذر هواخوری است.
    و در نهایب بخش پایانی تولدی دیگر

    هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
    من
    پری كوچك غمگینی را
    می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
    و دلش را در یك نی لبك چوبین
    می نوازد آرام آرام
    پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد
    و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد

    این بخش با هیج صیادی در حوض حقیری که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد، شروع می شود. دیگر صحبت از وعده و وعید، دیگر خبری از شایدها نیست. جایی برای دلداری و امید باقی نیست. "من" تولدی دیگر با صیادی روبرو است که در حوض حقیر "من" مروادیدی "تو" صید نکرده است.
    تولدی دیگر ما را به مهمانی خود سقوط دعوت نمی کند و تنها رو به خود می گوید که او پری کوچک و غمگینی را می شناسد که در اقیانوسی مسکن دارد. من فکر می کنم منظور فروع از اقیانوس، زبان و یا شعر است که دلش را در یک نی لبک چوبین شعر؟ می نوازد
    ما در این بخش شاهد گسست ذهنیت فروغ در تولدی دیگر هستیم . به نظر من تولدی دیگر با، هیج صیادی در جوی حقیر که به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد کرد به پایان می رسد. و بخش پایانی شعر اضافی به نظر می رسد.
    رضا شهرستانی

    تولدی دیگر
    همه هستی من آیه تاریكیست
    كه ترا در خود تكرار كنان
    به سحرگاه شكفتن ها و رستن های ابدی خواهد برد
    من در این آیه ترا آه كشیدم آه
    من در این آیه ترا
    به درخت و آب و آتش پیوند زدم
    زندگی شاید
    یك خیابان درازست كه هر روز زنی با زنبیلی از آن می گذرد
    زندگی شاید
    ریسمانیست كه مردی با آن خود را از شاخه می آویزد
    زندگی شاید طفلی است كه از مدرسه بر میگردد
    زندگی شاید افروختن سیگاری باشد در فاصله رخوتناك دو همآغوشی
    یا عبور گیج رهگذری باشد
    كه كلاه از سر بر میدارد
    و به یك رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی می گوید صبح بخیر
    زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
    كه نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد
    و در این حسی است
    كه من آن را با ادراك ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت
    در اتاقی كه به اندازه یك تنهاییست
    دل من
    كه به اندازه یك عشقست
    به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد
    به زوال زیبای گلها در گلدان
    به نهالی كه تو در باغچه خانه مان كاشته ای
    و به آواز قناری ها
    كه به اندازه یك پنجره می خوانند
    آه ...
    سهم من اینست
    سهم من اینست
    سهم من
    آسمانیست كه آویختن پرده ای آن را از من می گیرد
    سهم من پایین رفتن از یك پله متروكست
    و به چیزی در پوسیدگی و غربت واصل گشتن
    سهم من گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
    و در اندوه صدایی جان دادن كه به من می گوید
    دستهایت را دوست میدارم
    دستهایم را در باغچه می كارم
    سبز خواهم شد می دانم می دانم می دانم
    و پرستو ها در گودی انگشتان جوهریم
    تخم خواهند گذاشت
    گوشواری به دو گوشم می آویزم
    از دو گیلاس سرخ همزاد
    و به ناخن هایم برگ گل كوكب می چسبانم
    كوچه ای هست كه در آنجا
    پسرانی كه به من عاشق بودند هنوز
    با همان موهای درهم و گردن های باریك و پاهای لاغر
    به تبسم معصوم دختركی می اندیشند كه یك شب او را باد با خود برد
    كوچه ای هست كه قلب من آن را
    از محله های كودكیم دزدیده ست
    سفر حجمی در خط زمان
    و به حجمی خط خشك زمان را آبستن كردن
    حجمی از تصویری آگاه
    كه ز مهمانی یك آینه بر میگردد
    و بدینسانست
    كه كسی می میرد
    و كسی می ماند
    هیچ صیادی در جوی حقیری كه به گودالی می ریزد مرواریدی صید نخواهد كرد
    من
    پری كوچك غمگینی را
    می شناسم كه در اقیانوسی مسكن دارد
    و دلش را در یك نی لبك چوبین
    می نوازد آرام آرام
    پری كوچك غمگینی كه شب از یك بوسه می میرد
    و سحرگاه از یك بوسه به دنیا خواهد آمد

  3. 2 کاربر از b@h@r عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    Reza Trojan (23 July 2010),تایماز (22 July 2010)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است: (0 کاربر و 1 مهمان)

موضوعات مشابه

  1. آثار مورد حمایت در حقوق مالكیتهای ادبی و هنری ایران
    توسط hossein_nour در تالار ساير گرايشها
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 3 April 2011, 12:09 AM
  2. " فروغ فرخزاد "
    توسط goli1 در تالار مقالات ادبی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 18 March 2009, 07:36 PM
  3. كاركرد شاعرانه گزاره ها در شعر فروغ فرخزاد
    توسط goli1 در تالار مقالات ادبی
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 15 August 2008, 10:58 PM

تعداد کاربرانی که این موضوع را مشاهده کردند: 0 نفر

شما به این قسمت دسترسی ندارید، لطفاً ابتدا وارد سایت شوید.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •