اگر هنوز عضو پارسی گلد نیستید؛ باعث خوشحالی ماست اگر شما نیز به جمع ما بپیوندید.
  • ورود:

به تالار خوش آمدید

به پارسی گلد خوش آمدید. جهت عضویت در سایت به اینجا مراجعه فرمائید.



آخرین ارسالات تالار


نمایش نتایج: از شماره 1 تا 6 , از مجموع 6
  1. #1

    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    خیلی دورخیلی نزدیک
    نوشته ها
    512
    تشکر
    610
    1,628 تشکر در 479 پست

    پیش فرض داستانی فوق العاده زیبا از خانم عرفان نظر آهاری

    اینم یه داستان فوق العاده از نویسنده محبوب من خانم عرفان نظرآهاری وقتی بخونیدش شما هم باور میکنید که بی نظیره...

    من و خدا

    دلش‌ مسجدي‌ مي‌خواست. با گنبدي‌ فيروزه‌اي‌ و مناره‌اي‌ نه‌ خيلي‌ بلند و پيرمردي‌ كه‌ هر صبح‌ و هر ظهر و هر شب‌ بر بالاي‌ آن‌ الله‌اكبر بگويد.
    دلش‌ يك‌ حوض‌ كوچك‌ لاجوردي‌ مي‌خواست. و شبستاني‌ كه‌ گوشه‌ گوشه‌اش‌ مهر و تسبيح‌ و چادر نماز است.
    دلش‌ هواي‌ محله‌اي‌ قديمي‌ را كرده‌ بود. با پيرزن‌هايي‌ ساده‌ و مهربان‌ كه‌ منتظر غروب‌اند و بي‌تاب‌ حي‌ علي‌الصلاة.
    اما محله‌شان‌ مسجد نداشت...
    فرشته‌ها كه‌ خيال‌ نازك‌ و آرزوي‌ قشنگش‌ را مي‌ديدند، به‌ او گفتند: «حالا كه‌ مسجدي‌ نيست، خودت‌ مسجدي‌ بساز».
    او خنديد و گفت: چه‌ محال‌ زيبايي، اما من‌ كه‌ چيزي‌ ندارم. نه‌ زميني‌ دارم‌ و نه‌ تواني‌ و نه‌ ساختن‌ بلدم.
    فرشته‌ها گفتند: اين‌ مسجد از جنسي‌ ديگر است. مصالحش‌ را تو فراهم‌ كن، ما مسجدت‌ را مي‌سازيم.
    او اما تنها آهي‌ كشيد.
    و نمي‌دانست‌ هر بار كه‌ آهي‌ مي‌كشد، هر بار كه‌ دعايي‌ مي‌كند، هر بار كه‌ خدا را زمزمه‌ مي‌كند، هر بار كه‌ قطره‌ اشكي‌ از گوشه‌ چشمش‌ مي‌چكد، آجري‌ بر آجري‌ گذاشته‌ مي‌شود. آجرِ‌ همان‌ مسجدي‌ كه‌ او آرزويش‌ را داشت.
    و چنين‌ شد كه‌ آرام‌آرام‌ با كلمه، با ذكر، با عشق‌ و با دعا، با راز و نياز، با تكه‌هاي‌ دل‌ و پاره‌هاي‌ روح، مسجدي‌ بنا شد. از نور و از شعور. مسجدي‌ كه‌ مناره‌اش‌ دعايي‌ بود و هر كاشي‌ آبي‌اش، قطره‌ اشكي.
    او مسجدي‌ ساخت‌ سيال‌ و باشكوه‌ و ناپيدا، چونان‌ عشق. و هر جا كه‌ مي‌رفت، مسجدش‌ با او بود. پس‌ خانه‌ مسجدي‌ شد و كوچه‌ مسجدي‌ شد و شهر مسجدي.
    آدم‌ها همه‌ معمارند. معمار مسجد خويش، نقشه‌ اين‌ بنا را خدا كشيده‌ است. مسجدت‌ را بنا كن، پيش‌ از آن‌ كه‌ آخرين‌ اذان‌ را بگويند...





  2. 9 کاربر از avan عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    b@h@r (22 August 2010),desert_prince29 (18 August 2010),gh@z@le (16 July 2011),life (18 August 2010),MemarchitecT90 (18 August 2010),N3DA (18 August 2010),Reza Trojan (18 August 2010),TM.BAX (18 August 2010),آشنا (18 August 2010)

  3. #2

    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    خیلی دورخیلی نزدیک
    نوشته ها
    512
    تشکر
    610
    1,628 تشکر در 479 پست

    پیش فرض

    اینم یه داستان دیگه از همین نویسنده


    مادرم خواب دید که من درخت تاکم. تنم سبز است و از هر سرانگشتم، خوشه های سرخ انگور آویزان.
    مادرم شاد شد از این خواب و آن را به آب گفت.


    فردای آن روز، خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم اینجا که منم باغچه ای است و عمری ست که من ریشه در خاک دارم. و ناگزیر دستهایم جوانه زد و تنم، ترک خورد و پاهایم عمق را به جستجو رفت.
    و از آن پس تاکی که همسایه ما بود، رفیقم شد.
    و او بود که به من گفت: همه عالم می روند و همه عالم می دوند، پس تو هم رفتن و دویدن بیاموز.
    من خندیدم و گفتم: اما چگونه بدویم و چگونه برویم که ما درختیم و پاهایمان در بند!
    او گفت: هر کس اما به نوعی می دود. آسمان به گونه ای می دود و کوه به گونه ای و درخت به نوعی.
    تو هم باید از غورگی تا انگوری بدوی.
    و ما از صبح تا غروب دویدیم. از غروب تا شب دویدیم و از شب تا سحر. زیر داغی آفتاب دویدیم و زیر خنکی ماه، دویدیم. همه بهار را دویدیم و همه تابستان را.
    وقتی دیگران خسته بودند، ما می دویدیم. وقتی دیگران نشسته بودند، ما می دویدیم و وقتی همه در خواب بودند، ما می دویدیم. تب می کردیم و گُر می گرفتیم و می سوختیم و می دویدیم. هیچ کس اما دویدن ما را نمی دید. هیچ کس دویدن حبّه انگوری را برای رسیدن نمی بیند.
    و سرانجام رسیدیم. و سرانجام خامی سبز ما به سرخی پختگی رسید. و سرانجام هر غوره، انگوری شد.
    من از این رسیدن شاد بودم، تاکِ همسایه اما شاد نبود و به من گفت: تو نمی رسی مگر اینکه از این میوه های رسیده ات، بگذری. و به دست نمی آوری مگر آنچه را به دست آورده ای، از دست بدهی. و نصیبی به تو نمی رسد مگر آنکه نصیبت را ببخشی.
    و ما از دست دادیم و گذشتیم و بخشیدیم؛ همه داروندار تابستان مان را.

    ***
    مادرم خواب دید که من تاکم. تنم زرد است و بی برگ و بار؛ با شاخه هایی لخت و عور.
    مادرم اندوهگین شد و خوابش را به هیچ کس نگفت. فردای آن روز اما خواب مادرم تعبیر شد و من دیدم که درختی ام بی برگ و بی میوه. و همان روز بود که پاییز آمد و بالاپوشی برایم آورد و آن را بر دوشم انداخت و به نرمی گفت: خدا سلام رساند و گفت: مبارکت باد این شولای عریانی؛ که تو اکنون داراترین درختی. و چه زیباست که هیچ کس نمی داند تو آن پادشاهی که برای رسیدن به این همه بی چیزی تا کجاها دویدی!

  4. 6 کاربر از avan عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    b@h@r (22 August 2010),MemarchitecT90 (18 August 2010),N3DA (18 August 2010),Reza Trojan (18 August 2010),TM.BAX (18 August 2010),آشنا (18 August 2010)

  5. #3

    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    خیلی دورخیلی نزدیک
    نوشته ها
    512
    تشکر
    610
    1,628 تشکر در 479 پست

    پیش فرض

    این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدماست، آدم است که می خورد.
    این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه درخاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که می خورد.
    این همه مرغ هوا و اینهمه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم است که می خورد.
    هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.

    دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار خوراک وخوردنی. اما چشم های آدمی همیشه نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.
    میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !
    خداوندبه میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی کهنان بیاوری. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خوردگرسنه خواهد ماند.
    ***
    میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما رازها سر می روند. پس راز نانو نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان بهتر است. پس در جستجوی نوربرآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

    اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر می کند نه درفانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.
    او ماه را خورد و ستارها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
    **
    خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.
    و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.
    سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط سفره گذشتند و بر کلمه وعشق و هدایت پا گذاشتند.
    آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی،فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونقرگرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمستشد که تا انتهای بهشت دوید.
    ***
    سفره خدا پهن است اما دور آنهنوز هم چقدر خلوت است.
    میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند ونان ها را از او می ربایند.
    میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش میدانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است. (عرفان نظر آهاری)
    ویرایش توسط avan : 18 August 2010 در ساعت 02:58 PM

  6. 5 کاربر از avan عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    b@h@r (22 August 2010),MemarchitecT90 (18 August 2010),N3DA (18 August 2010),Reza Trojan (18 August 2010),TM.BAX (18 August 2010)

  7. #4

    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    خیلی دورخیلی نزدیک
    نوشته ها
    512
    تشکر
    610
    1,628 تشکر در 479 پست

    پیش فرض


    کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای نا جور بر لباس هستی. صدای نا هموار و ناموزونش

    خراشی بود بر صورت احساس. با صدایش نه گلی میشکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست....

    صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید.

    کلاغ خودش را دوست نداشت. بودنش را هم. کلاغ از کائنات گله داشت...

    کلاغ فکر می کرد در دایره ی قسمت نازیبایی تنها سهم اوست...

    کلاغ غمگین بود و با خودش گفت:کاش خداوند این لکه زشت را از هستی می زدود

    پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند

    خدا گفت: عزیز من صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست اما فرشته ها با صدای

    تو به وجد می آیند سیاه کوچکم!بخوان فرشته ها منتظرند

    ولی کلاغ هیچ نگفت

    خدا گفت: تو سیاهی سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند

    و زیبایی ات را بنویس اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت خودت را از آسمانم دریغ نکن...

    و کلاغ باز خاموش بود

    خدا گفت:بخوان برای من بخوان این منم که دوستت دارم سیاهیت را و خواندنت را ...

    و کلاغ خوانداین بار عاشقانه ترین آوازش را

    خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد... (عرفان نظر آهاری)

  8. 5 کاربر از avan عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    b@h@r (22 August 2010),MemarchitecT90 (18 August 2010),N3DA (18 August 2010),TM.BAX (18 August 2010),آشنا (18 August 2010)

  9. #5

    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    خیلی دورخیلی نزدیک
    نوشته ها
    512
    تشکر
    610
    1,628 تشکر در 479 پست

    پیش فرض

    گفت : کسی دوستم ندارد . می دانی که چه قدر سخت است ، این که کسی دوستت نداشته باشد ؟ تو برای دوست داشتن

    بود که جهان را ساختی . حتی تو هم بدون دوست داشتن … خدا هیچ نگفت .

    گفت : به پاهایم نگاه کن ! ببین چقدر چندش آور است . چشم ها را آزار می دهم . دنیا را کثیف می کنم . آدم هایت از من می

    ترسند . مرا می کشند . برای این که زشتم . زشتی جرم من است . خدا هیچ نگفت . گفت : این دنیا فقط مال قشنگ هاست .

    مال گل ها و پروانه ها . مال قاصدک ها . مال من نیست .

    خدا گفت : چرا ، مال تو هم هست . خدا گفت : دوست داشتن یک گل ، دوست داشتن یک پروانه یا قاصدک کار چندانی نیست .

    اما دوست داشتن یک سوسک ، دوست داشتن " تو " کاری دشوار است . دوست داشتن ، کاری ست آموختنی و همه کس ،

    رنج آموختن را نمی برد . ببخش ، کسی را که تو را دوست ندارد ، زیرا که هنوز مومن نیست ، زیرا که هنوز دوست داشتن را

    نیاموخته ، او ابتدای راه است . مومن دوست می دارد . همه را دوست می دارد . زیرا همه از من است و من زیبایم ، چشم های

    مومن جز زیبا نمی بیند . زشتی در چشم هاست . در این دایره ، هر چه که هست ، نیکوست

    آن که بین آفریده های من خط کشید شیطان بود . شیطان مسئول فاصله هاست . حالا قشنگ کوچکم ! نزدیک تر بیا و غمگین

    نباش . قشنگ کوچک نزد خدا رفت و دیگر هیچ گاه نیندیشید که نازیباست. (عرفان نظر آهاری)

  10. 4 کاربر از avan عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    b@h@r (22 August 2010),MemarchitecT90 (18 August 2010),N3DA (18 August 2010),TM.BAX (18 August 2010)

  11. #6

    تاریخ عضویت
    Sep 2009
    محل سکونت
    خیلی دورخیلی نزدیک
    نوشته ها
    512
    تشکر
    610
    1,628 تشکر در 479 پست

    پیش فرض

    پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: "اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی."
    پرنده گفت: "من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم.اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم."
    انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود.
    پرنده گفت: "راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟" انسان منظور پرنده را نفهمید، اما باز هم خندید.
    پرنده گفت: "نمی دانی، توی آسمان چه قدر جای تو خالیست." انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد.چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی ِ دور. یک اوج دوست داشتنی.

    پرنده گفت: "غیر از تو، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای پرنده یک ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود."
    پرنده این را گفت و پر زد. انسان ردّ پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
    آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: "یادت می آید، تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی، عزیزم، بال هایت را کجا جا گذاشتی؟"
    انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد.
    آن وقت رو به خدا کرد و گریست...
    (عرفان نظز آهاری)

  12. 5 کاربر از avan عزیز به دلیل پست مفیدش تشکر کردند:

    b@h@r (22 August 2010),desert_prince29 (19 August 2010),MemarchitecT90 (18 August 2010),N3DA (18 August 2010),آشنا (18 August 2010)


 

اطلاعات موضوع

کاربرانی که در حال مشاهده این موضوع هستند

در حال حاضر 1 کاربر در حال مشاهده این موضوع است: (0 کاربر و 1 مهمان)

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 22 May 2010, 05:39 PM
  2. دوره فلاسفه دومینیکی
    توسط bay در تالار فلسفه دبيرستان و پيش دانشگاهي
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 10 April 2010, 06:26 PM
  3. تجلی عرفان امام در اشعار امام
    توسط bay در تالار الهیات و معارف اسلامی - ادیان و عرفان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 14 March 2010, 03:30 PM
  4. تصوف و تشیع در گفت وگو با دکتر نصر الله پورجوادی
    توسط bay در تالار الهیات و معارف اسلامی - ادیان و عرفان
    پاسخ ها: 0
    آخرين نوشته: 12 March 2010, 12:13 PM

تعداد کاربرانی که این موضوع را مشاهده کردند: 0 نفر

شما به این قسمت دسترسی ندارید، لطفاً ابتدا وارد سایت شوید.

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •